چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

بهاريه

بهارا زنده ماني زندگي بخش - به فروردين ما فرخندگي بخش

بدين بايستگي روزي
نوروز جشني به درازي تاريخ تمدن بشري است. نوروز اين ايراني ترين جشن ايرانيان درپيش است آمده است تا غبار کهنگي و ماندگي به جاي مانده از سرما و زمستان را از چهره ها بزدايد و شکوفه لبخند را بر لبها و نهال اميد را در دل ها بارور سازد. انتظار نوروز بس خوشايندترازخود اوست. آنگاه که همه در تکاپوي زدودن خاکسترهاي سال کهنه و د رانتظاردميدن سال نو، روزهاي پاياني سال را به تلاش و کوششي فراينده مي گذرانند.دراين مجموعه كه به عنوان بهاريه پيشكش مي گردد،اشعاري از شعراي بزرگ ونامي كشور مان انتخاب وارائه شده است. لازم به ياد آوري مي با شد،اكثر اين اشعار در سالهاي دوروشرايط ديگري دراستقبال از بهار، سروده شده است وگوياي دوران تيره وتاري كه در آن روزگاران بر ميهنمان سايه افكنده بود مي باشد.شور بختانه درد ورنج مردم ايران بمراتب جانكاه تروغم انگيز تردراين دشت بلا خيز همچنان ادامه دارد....باآرزوي به سرآمدن اين روزگار تلخ تراززهر.

احمد شاملو
شعر نوروز در زمستان
سالي
نوروز
بي‌چلچله بي‌بنفشه مي‌آيد،
بي‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانه‌ی رنگين بر آينه.
سالي
نوروز
بي‌گندم ِ سبز و سفره مي‌آيد،
بي‌پيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بي‌رقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.
سالي
نوروز
همراه ِ به‌درکوبي‌ مرداني
سنگيني‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
ديگر بار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقديس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به‌ناگاه
فراز خواهد شد
دستان ِ اشتياق
از دريچه‌ها دراز خواهد شد
لبان ِ فراموشي
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غريو
تا شهر ِ خسته
پيش‌باز خواهد شد.
سالي
آری
بي‌گاهان
نوروز
چنين
آغاز خواهد شد.
نوروز ۱۳۵۶

هوشنگ ابتهاج
بهار غم انگيز

بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمی بوی فروردين نياورد
پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو همسفر نيست
چه افتاد اين گلستان را چه افتاد
که آيين بهاران رفتش ازياد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گويد چنين زار از سر خشم
چرا خون می چکد از شاخه ي گل
چه پيش آمد کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است اين، چه درد است اين، چه درداست؟
که در گلزار ما اين فتنه کرده است
چرا در هر نسيمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گريبان؟
چرا بنشسته قمری چون غريبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گويد درودی؟
چرا خورشيد فروردين فرو خفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت!
مگر خورشيد و گل را کس چه گفت است ؟
که اين لب بسته و آن رخ نهفته است
مگر دارد بهار نورسيده
دل و جا نی چو ما در خون کشيده
مگر گل نوعروس شوی مرده است
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشيد را پاس زمين نيست
که از خون شهيدان شرمگين نيست؟

بهارا تلخ منشين خيز و پيش آی
گره واکن ز ابر و چهره بگشای
بهارا خيز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ي نو
برو رويی به سرو و ياسمن بخش
نوايی نو به مرغان چمن بخش
برآر از آستين دست گل افشان
گلی بر دامن اين سبزه بنشان
بهارا بنگر اين دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر اين خاک بلاخيز
که شد هر خاربن چون دشنه خونريز
بهارا بنگر اين صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر اين کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامنی افشان ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا شور شيرينم برانگيز
شرار عشق ديرينم برانگيز
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردين ما فرخندگی بخش
هنوز اينجا جوانی دلنشين است
هنوز اينجا نفس ها آتشين است
مبين کاين شاخه ي بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيدمشک است
مگو کاين سرزمينی شوره زار است
چو فردا در رسد رشک بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم
دگر بارت چو بينم شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم
به نوروز دگر هنگام ديدار
به آيين دگر آيی پديدار

مهدي اخوان ثالث
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم


عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
اسفند 1343


فريدون مشيری
نرم نرمک می رسد اينک بهار


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


فرهاد
ترانه جاودانه کودکانه
ترانه ی زیبا نوستالژی و جاودانه ی فرهاد
به نام کودکانه تقدیم به همه جوانان قدیمی
که خاطرات آن سالها هنوز بر دلشان سنگینی
میکند برای عشق های پاکشان برای معصومیت
جوانمردی و صفایشان.............

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

هفت‌سين
سين اول سلام،
سلام به بهار و باران و ياران،
سلام به پاکي چشمه‌ساران.
سين دوم سحر،
سحر که مرغ مي‌خواند.
سحر که آوازش را سپيدار بلند مي‌داند.
سين سوم سادگي،
ساده باشيم.
مثل بنفشه کنار جوي،
با پاکي هم‌کاسه باشيم.
سين چهارم سرود،
سرود شقايق و شعر و شور
سرود پرواز به دور.
سين پنجم سپيد،
دست‌مان سپيد، قلب‌مان سپيد
مثل پرنده‌اي که به آسمان پريد.
سين ششم سفر،
سفر با پر سيمرغ در صبح روشن
به سرزمين آب و گل نسترن.
سين هفتم سلام
دوباره سلام

سلام به صبح و سپيده و سحر
سلام به پرواز و پر

هفت سین نوروزی و خواص دارویی
ايرانيان در آغاز تحويل سال نو، سفرهِ هفت سين خود را با سبزه، سيب، سير، سماق، سركه، سمنو و سنجد مي آرايند. درباره خواص دارویی وتغذیه ای سرشار اين موادغذايي( سفرهِ هفت سين نوروزي )مواردی مختصر تقدیم می شود:

سيب
سيب ميوه اي مفرح و سمبل باروري و زايش است كه براي اشخاص مبتلا به درد مفاصل، رماتيسم مزمن، امراض ريوي و كليوي مفيد بوده همچنين حل كننده سنگ صفرا است. پخته آن جهت سرفه خشك مؤ ثر بوده و خوردن آن در صبح ناشتا تصفيه كننده خون است. به بيماران توصيه مي شود در دوران نقاهت سيب را فراموش نكنند.
سير
سير به علت خواص طبي اش استثناست. سير داراي ويتامين هاي C وB بوده و در تنظيم اعمال كبد و كيسه صفرا مؤ ثر است. ديگر خواص سير عبارت است از: ضدعفوني كننده دستگاه تنفس و گوارش و مجاري ادراري، مؤ ثر در بيماري هاي ريوي، پايين آورنده فشارخون، ميكروب كش قوي و رقيق كننده خون.ازاين رو به منظور پيشگيري از امراض گوناگون توصيه شده ولي به خاطر داشته باشيد زياده روي در خوردن سير براي خون، چشم، بواسير و همچنين زنان باردار چندان مناسب نيست و توليد صفرا مي كند.
سركه
تخمير اسيداستيك از انواع مختلف ميوه هاي شيرين مانند انگور، خرما، انجير و... است كه معروف ترين آن سركه انگور است. سركه قابض بوده و بسيار خشك كننده و سريع النفوذ است ضمن اينكه سركه محرك اشتهاست.
سبزه
سبزه به عنوان نمادي از طراوت و سرسبزي معرف گروهي از مواد غذايي است كه حاوي انواع ويتامين ها، موادمعدني و فيبر موردنياز بدن مي باشد. اين روييدني هاي پرخاصيت با نام هاي مختلف هركدام با ويژگي هاي شگفت انگيز برخي مواقع تا سرحد معجزه به رفع نياز بدن انسان كمك مي كنند.
سماق
سماق محرك اشتهاست و لثه را تقويت مي كند. اين گياه حاوي تانن فراوان بوده و به همين دليل قابض و پاك كننده معده است. علاوه بر اين سماق به عنوان داروي ضداسهال هم كاربرد دارد. درگذشته به افرادي كه استفراغ شديد داشتند توصيه مي شد كه مقداري سماق و زيره را به مقدار مساوي مخلوط و همراه با آب سرد ميل كنند.
سمنو
سمنو با ارزش غذايي سرشار از اهميت ويژه اي برخوردار است. جوانه گندم به عنوان مهم ترين ماده سازنده آن حاوي انواع ويتامين ها، موادمعدني و پروتئين هاست. گندم همچنين هنگام جوانه زدن آنزيم هاي غيرفعال آن فعال شده كه نتيجه آن تحريك فعاليت هاي آنزيمي بدن انسان است. جوانه هاي گندم حاوي ويتامين هاي E ،C ، بتا كاروتن، سلنيوم و منيزيم هستند.
سنجد
سنجد نمادي از زايندگي كيهاني است. از ويژگي هاي سنجد اين است كه در تقويت قلب و معده مؤ ثر بوده و سرشار از ويتامين A وB و نيز كمي K است. سنجد ضداسهال خوني بوده و همچنين مدر مي باشد. از ديگر خصوصيات سنجد درمان نرمي استخوان است، علاوه بر اين سنجد دفع كننده صفرا هم مي باشد.

حاجی فیروز
آيين كهن نوروز از سده هاي گذشته با آتش افروزي گروهي از بازيگران و نوازندگان برگزار مي شده است . در نخستين روزهاي بهار تا سيزده به در اين نوازندگان، در معابر جشن نو شدن ، جشن تجديد حيات طبيعت را برپا مي داشته اند . گروهي از اين نوازندگان صورت و گردن خود را سياه مي كرده اند جامه هاي رنگين و متلون مي پوشيده اند .در سالهاي بعد ، گذشت زمان آتش افروز ها را تبديل ميكند به حاجي فيروز ، با اين تفاوت كه حاجي فيروزها بدون آتش و مشعل به خيابان ها مي آمده اندولي همچنان با گردن و صورت سياه و لباس هاي رنگارنگ، مخصوصا لباس قرمز و كلاه بوقي و دايره زنگي و دف و رقص كنان با حركات آميخته با خوشمزگي وشيرين كاري به ميان مردم مي آمده اند و اسباب نشاط و مسرت در بين آنان مهيا مي كرده اند.
حاجي فيروزه سالي يه روزه
همه مي دونن ، منم مي دونم
عيد نوروزه سالي يه روزه
ارباب خودم سامبلي بليكم
ارباب خودم سرتو بالا كن
ارباب خودم به من نيگا كن
ارباب خودم لطفي به ما كن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم ، چرا نمي خندي
بشكن ، بشكنه ، بشكن
من نميشكنم ، بشكن

اين جا بشكنم ، يار گله داره
اونجا بشكنم ، يار گله داره
اين سياه بيچاره چقد حوصله داره
حاجي فيروزه ....

سیزده به در
آنچه در تاريخ ذكر شده است سه يا چهار هزار سال پيش يك زمين لرزه بسيار وحشتناك رخ داده كه آمار تلفات سهمگين بوده است اين واقعه كه شرح آن در "تورات" و " اوستا" آمده در سيزدهمين روز بهار سال خورشيدي اتفاق افتاده است به همين علت مردم آن زمان اعتقاد داشته اند زمين لرزه هر سال در روز سيزدهم فروردين اتفاق مي افتد روي اين اصل به دشت و صحرا ميرفتند و نحسي سيزده را از خود دور مي كردند
اقوام سامي،هند واروپايي چون ايرانيان به نحسي سيزده فروردين اعتقاد داشته اند .در مورد سبزه به آب سپردن ايرانيان باور بر اين بوده كه در آب انداختن سبزه موجب بارش باران مي شود.در آن روز كه به نام " تير روز " نامگذاري شده چشم به راه باران بوده و از آناهيتا يا فرشته باران خواستار نزول باران بوده اند .سبزه گره زدن در اين روز بر اعتقاد زيبايي استوار بوده كه موجب دل گرمي و قوت قلب مردم مي شده است اعتقاد مذهبي كهن مردم بر اين اساس بوده كه در اين روز ارواح پدران و مادران اشخاص از آسمان پايين مي آيند و بر رفتارو كردار فرزندان خود نظاره مي كنند اگر فرزندانشان سبزه را گره بزنند به اين معني است.كه مشكلي در زندگي دارند و آنان با گشودن گره از سبزه موجب برآورده شدن آرزوي فرزندان را فراهم مي كرده اند و مشكلاتشان حل مي شود .

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

چهار شنبه سوری

چهارشنبه سوری که از دو کلمه ی «چهارشنبه» منظور آخرين چهارشنبه ی سال و «سوری» که همان سوريک فارسی و به معنای سرخ باشد و در کل به معنای «چهارشنبه ی سرخ»، مقدمه ی جدی جشن نوروز بود.
در ايران باستان بعضی از وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و کوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهيه می کردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هر کدام هم آيين خاصی را تدارک می ديد.
شب آخرين چهار شنبه ي هرسال شب سروروشادي است با گذشت يك سال با همه ي خوبي هاوبدي ها در اين شب ايرانيان بوته هاي خار وهيزم تهيه مي كنند ودر فواصل كوتاه قرارمي دهند و اتش مي زنندو ضمن پريدن از روي اتش مي گويند
"سرخی تو از من زردی من از تو" زرد رنگي وبيماري وكسالت رابا شعله هاي سرخ آتش از خود دور مي كنند
درقديم پس از سوخته شدن خاروخاشاك، خاكستر آنرا بيرون از منزل كنار ديوار جمع مي كردند كسي كه اكستررا بيرون ميبرد

وقتي بر مي گشت ودر مي زد كساني كه در خانه بودند


مي پرسيدند كيه ؟


او جواب مي داد منم


سئوال مي كردند از كجا آمده اي ؟ او مي گفت از عروسي

از او مي پرسيدند چه آورده اي ؟
او ميگفت سلامتي و خوشبختي
در را مي گشودنند وهمگي با هم فرياد شادي و هلهله سر ميدادند
قاشق زني و فالگوش ايستادن هم از آيين هاي چهارشنبه سوري است با اختلاف هايي جزيي در

نحوه ي اجراي آن در هر شهر زن يا مردي كه چادر بر سر كرده و خود را حسابي پوشانده تا شناسايي نشود
قاشق زني از رسم هاي جالب چهار شنبه سوري است كسي كه قصد داشته در مراسم قاشق زني شركت كند چادر سر كرده قاشق وكاسه اي دست مي گرفته معمولا كاسه مسي بوده است
به در منزل همسايه ها واشنايان مي رفته اند و انقدر با قاشق به كاسه مي كوبيده اند تا صاحب خانه در را باز كند و مقداري خوراكي يا پول در كاسه ي او بيندازند از موارد جالب و قشنگ و با مزه قاشق زني، خاطره اي است مربوط به پسر جوان عاشقي كه اجازه و امكان ديدن معشوق خود را آزادانه نداشته چادر سر مي كند و به بهانه قاشق زني پشت در خانه دخترمورد علاقه مي رفته تا بر حسب اتفاق روي ماه معشوق را لحظه اي ببيند . براي جوان امروزي شايد اين موارد بسيار پيش وپا افتاده جلوه نمايد
در روزگار قديم جواناني كه به هم دلبستگي داشتند ممكن بود چند ماه همديگر را نبينند امكان رفت و آمد و ملا قات حضوري اصلا وجود نداشت البته همه اين محروميت رانداشتند كساني كه فاميل ويا همسايه هاي نزديك بودند از
فرصتهایی كه پيش مي آمد همديگر را ملاقات مي كردند

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

دمكراسي ايراني


نيك آهنگ كوثر

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

طبيعت گردي ونقاط ديدني

غار رودافشان :
در كوهستان البرز مركزي در شهرستان دماوند روستاي سرسبزي وجود دارد با باغات وسيع و چشمه سارهاي فراوان و رودي پر آب كه چشمان هر بيننده اي را خيره مي‌سازد ، اين روستا رود افشان نام دارد. در جنوب اين روستا غار زيبايي خودنمايي مي‌كند به نام غار رودافشان. وقتي از تهران به سمت فيروزكوه خارج مي‌شويم در مسير جاده دماوند در 45 كيلومتري فيروزكوه به يك جاده فرعي مي‌رسيم به نام جاده سيدآباد كه در سمت راست جاده قرار دارد.پس از طي نيم ساعت راه آسفالت به يك جاده خاكي مي‌رسيم كه پس از نيم ساعت ما را مستقيما به روستاي رودافشان مي‌رساند. از آنجا پس از گذشتن از يك رود پر آب و پشت سر گذاشتن شيب نسبتا تندي در مدت يك ربع ساعت به دهانه عظيم غاري بر مي‌خوريم كه بزرگي و زيبايي آن هر بيننده‌اي را متحير مي‌كند .
درون غار ، تاريكي و سكوت محض حكمفرماست و فقط گاهي قطرات آب براي ثانيه‌اي سكوت را مي‌شكند. درون غار پوشيده از مواد آهكي است كه به صورت قنديلهايي از سقف غار آويزان شده است.
غار رودافشان در استان تهران و در ۱۱۷ كيلومتري شهر تهران و ۴۵ كيلومتري شهر فيروزكوه و در مجاورت روستايي به همين نام واقع است.غار در دامنه جنوبي دره رودافشان قرار دارد. رودخانه دليچاي در ژرفاي دره جريان دارد و آب درياچه هاي تار و هوير را كه حاصل ذوب يخچال هاي قره داغ است ، به رودخانه حبله رود مي برد. دهانه غار در ارتفاع ۱۸۰۰متري از سطح دريا و در داخل گودي بزرگي به قطر حدودا ۱۰۰متر قرار گرفته است و تنها از لبه گودي قابل مشاهده است . اختلاف ارتفاع دهانه غار و بستر رود حدود ۲۰۰ متر است.دهانه غار بسيار وسيع و قوسي شكل است و به درازاي ۴۰ متر و بلندي ۱۲متر است.
نخستين تالار عظيم غار به قطر ۸۰ در ۱۰۰متر و بلنداي ۲۵متر بعد از دهانه قرار دارد . به علت استحكام لايه ها اثري از شكستگي و يا سنگ قابل سقوط در آن ديده نمي شود.اين اعتقاد وجود دارد كه هزاران سال قبل رودخانه همسطح دهانه غار بوده و احتمالا قسمتي از آب رودخانه دليچاي وارد دالان هاي غار شده و باعث گسترش و وسعت غار شده است. وجود تعدادي ايوان ساخته شده با سنگچين و مقاديري خرده سفال، نشانه سكونت انسان ها در غار در روزگار گذشته است.تالار دوم پس از يك ديواره سنگچين قرار دارد و داراي ابعادي حدود ۶۰ در ۵۰ و بلنداي ۲۰ متر است و فاقد هر گونه غارسنگ(ساختارهايي كه در اثر انحلال و رسوبگذاري كاني ها در خلال جريان آب در داخل غار ها ايجاد مي شود،مانند چكيده و چكنده) است.تالار سوم داراي ابعادي در حدود ۵۰ در ۴۰ و بلنداي ۱۵ متر است. سرتاسر اين تالار از چكيده ها و چكنده هاي زيبا و ستون ها و آبشارسنگ هاي خارق العاده است. چكنده هاي نيزه اي و گل كلمي در سرتاسر سقف اين تالار ديده مي شود.در ادامه مسير اصلي غار يك پلكان آهني ما را به دهليزي مي رساند كه دخمه بزرگي به ابعاد 6 در ۴ متر و ارتفاع ۳ متر در انتهاي آن واقع است. يك حوض آب و ستوني در وسط آن دخمه ديده مي شود. اين دخمه را آناهيتا (الهه آبياري و باروري ) نام نهاده اند.در ادامه مسير اصلي پرتگاه هاي فراواني وجود دارد و مسير پس از حدود ۱۶۰متر به دالان انتهايي غار مي رسد كه طول آن ۱۰ متر است و در ارتفاع ۱۷۵۰متري سطح دريا و ۵۰ متر پايين تر از ارتفاع دهانه غار است. طول غار در مسير اصلي حدود ۵۵۰ متر است.

غار يخ مراد:
يخ مراد با قنديل‌هاي يخي زيبايش مشهور است كه تا اواسط خردادماه عمر مي كنند.
غار «يخ مراد» در مسير جاده تهران - چالوس در منطقه گچسر و در مكاني به نام آزادبر قرار دارد. برودت غار به اندازه اي است كه تا خرداد ماه نيز مي‌توان قنديل‌هاي يخ را در آن ديد.ارتفاع اين غار از سطح دريا دو هزار و 500 متر است. دهانه غار سه متر پهنا و هشت متر ارتفاع دارد. يخ مراد سه تالار اصلي ، يك بركه يخي و يك آبشار يخي دارد. بهترين فصل ديدن آن اسفند و فروردين است كه قنديل‌ها به زيباترين شكل خود رسيده‌اند.
براي رسيدن به غار يخ مراد بايد جاده چالوس را پيش بگيريد. در كيلومتر 60 جاده پس از روستاي نسا در سمت چپ جاده پلي وجود دارد كه به جاده‌اي خاكي مي‌انجامد. پس از طي 12 كيلومتر در اين جاده به يك دو راهي مي‌رسيد. سمت چپ به طرف روستاي آزادبر و سمت راست به طرف دهانه غار است. با يك ساعت پياده روي از اين دوراهي و عبور از روي پلي سيماني كه بر روي رودخانه آزادبر احداث شده است مي توان به مدخل غار رسيد .
اين غار به دليل وجود يخ دائمي در داخل آن و اعتقاد اهالي آن منطقه به مراد دادن آن، يخ مراد نامگذاري شده است. اين غار به دليل داشتن چاه هايي عمودي در داخل خود احتياط غارنوردان را مي طلبد.
در مدخل غار سنگ بزرگي واقع شده كه براي ورود به غار بايد آن را دور بزنيد. سپس به تالاري مي‌رسيد كه سه راه از آن منشعب مي‌شود. راه اول در سمت راست پس از حدود 20 متر به انتها مي‌‌رسد. راه مياني پس از 50 متر به لبه پرتگاهي مي رسد كه براي داخل شدن به آن بايد از وسايل فني كوهنوردي استفاده كرد.
راه سوم يا راهروي دست چپ كه شاخه اصلي غار است، زيباترين قنديل‌ها را در ماههاي سرد سال دارد. پس از طي حدود 15 متر راه سرازير و لغزنده به شكافي به طول دو متر و عرض يك متر مي‌رسيد كه زير آن پرتگاه عميقي وجود دارد كه با ورقه‌اي آهني پلي روي اين شكاف ايجاد شده است. تالار دوم غار در ادامه راهرو قرار دارد. اين تالار دو برابر تالار اول است، تالار سوم كمي بزرگ‌تر از تالار دوم ولي بسيار مرتفع‌تر است. در پرتگاهي در انتهاي اين تالار بركه اي يخي و آبشاري از يخ وجود دارد.
وضع طبيعي غار
غار داراي بادگير و هواکشهاي مخفي بي شماري است که هواي خارج با شدت از آنها داخل غار مي شود و بدين سبب هواي آن فوق العاده سرد بوده، و همين امر باعث مي گردد که آبهاي موجود در غار به حال انجماد درآمده و تشکيل توده هاي بزرگ يخ و مخزنهاي وسيع يخي را که قشر بعضي از آنها به 5/1 متر مي رسد، بدهند. يخبندان غار از اسفنذ ماه آغاز و تقريبا تا اواسط بهار سال بعد ادامه دارد و سپس در طول تابستان و پاييز به علت خشکي هوا و عدم جريان آب، يخها شروع به ذوب شدن کرده و روبه کاهش مي رود. غار يخ مراد يکي از پر پيچ و خم ترين غارهايي است که نظير آن به ندرت ديده شده و از اين رو بازديد تمام نقاط آن مستلزم وقت کافي، حوصله و دقت فراوان و در دست داشتن کروکي دقيق و کامل است. اين غار از حيث تزيينات آهکي قابل ملاحظه نيست و جز در چند بخش کوچک چيزي به چشم نمي خورد. ولي روي هم رفته استالاکتيت هاي اسفنجي الوان طبقه زيرزميني و نيز چند قسمت ديگر آن جالب است. نکته قابل توجه اينکه غار يخ مراد در بخشي چهار طبقه بوده و در يک امتداد عمودي به عمق 30 متر، به طور مطبق بر روي هم قرار گرفته است و جزو معدود غارهاي مطبق ايران است.

غــار بـورنیـــک :
موقعيت

غار بورنیک در استان تهران و در 120 كيلومتري شرق شهر تهران و 12 كيلومتري جنوب غربي شهر فيروزكوه و 6 كيلومتري حاشیه جنوبی "روستاي هرانده" واقع شده است .
معرفي
غار بورنيك در انتهاي يكي از دره هاي منشعب از دره طولاني و وسيع هرانده قرار دارد ، از ژرفاي دره رودخانه پرآب نمرود جريان دارد كه از شاخه هاي اصلي حبله رود است . آب نمرود از حوضه وسيع دامنه شمالي كوه قره داغ و دامنه هاي كوه ميشينه مرگ سرچشمه ميگيرد .
نام غار از دو كلمه "بور" و " نيك" تشكيل شده است . "بور" تغيير يافته كلمه "بار" جهت سهولت تلفظ در اضافه شدن به كلمه "نيك" است . "بار" به معناي ساحل ، كنار و جاي امن است . همانند كاربرد كلمه "بار"در لغت رودبار. لذا بورنيك يا بار نيك يعني "محل امن خوب" كه اسم پرمعنايي براي غار به علت موقعيت خاص قرارگيري آن است .
غار محل امني براي زندگي و پناه گرفتن بوده است . دهانه غار از ديد نهان و به رودخانه نزديك است . به همين خاطر غار محل امني براي سكونت در مواقع خطر و زندگي در دوره غار نشيني بوده است.
ساختمان غار
دهانه غار به ابعاد 10*15 متر و بلندي 6 متر در ارتفاع 1950 متري سطح دريا قرار دارد . غار از سه تالار عظيم تاقديسي تشكيل شده است كه در سقف هر كدام ، شكاف (گسل)اوليه مولد غار بخوبي نمايان است .
تالار نخست يا تالار بيروني محوطه بزرگي به ابعاد 40*50 متر و بلندي 8 متر است و با سنگچين كردن كف شيب دار در گذشته ، دو ايوان كه با يكديگر 2 متر اختلاف ارتفاع دارند بوجود آمده است . اين تالار سكونتگاه اصلي غار بوده و وجود آثاري مانند سفالهاي شكسته از دوره هاي تاريخي مختلف در آن ، نشان دهنده آن است كه از مراكز اصلي زيست انسانهاي غارنشين به بعد بوده است . در گوشه راست تالار ديوار دروازه دار سنگچين شده اي جلو يك دهليز ساخته شده و احتمالا محل نگهداري احشام بوده است . در گوشه چپ تالار ، دهانه اي بعرض 8 متر و بلندي 10 متر ورودي تالار دوم يا تالار اصلي غار است .
تالار دوم يا تالار اصلي غار محوطه اي به ابعاد 30*60 متر و بلندي 15 تا 20 متر است و كف آن با شيب تندي به سمت پايين مي رود . اين تالار داراي يك دالان نسبتا طولاني در انتها و دالان ديگري بسوي تالار سوم است . در ابتدا و سمت چپ تالار نيز راهرويي رابط اين تالار و تالار سوم غار است .
دالان انتها و سمت راست تالار دوم بطور متوسط 5 متر عرض و 6 متر بلندي دارد و طول دهانه آنها 40 متر است و در انتهاي آن يك چاه به عمق 5 متر و يك دهليز بطول 6 متر وجود دارد . ديواره هاي دالان ياد شده از چكنده هاي گل كلمي و نخودي سفيد و صورتي رنگ پوشيده شده است .
دالان رابط تالارهاي دوم و سوم غار كه در انتهاي دو تالار ياد شده قرار دارد حدود 30 متر طول دارد .
دالان ديگري كه ابتداي تالارهاي دوم و سوم غار را بهم متصل ميكند 10 متر پهنا و 4 متر بلندي دارد . تالار سوم غار 12 متر بلندي و 55*20 متر طول و عرض دارد و از ابتدا تا انتها شيب تند سنگلاخي و لغزنده اي دارد . انتهاي آن دهليزي دارد كه پس از 8 متر به تالاري پر از پرتگاه ختم مي شود . عمق بعضي پرتگاه ها 20 متر است و اين بخش غار از سنگهاي ستوني و چكنده هاي مخروطي و كف آن از چكيده ها پوشيده شده است . در گوشه ديگري از اين تالار دالاني بطول 20 متر و عرض 5 متر قرار دارد . كف آن سطح صافي دارد كه احتمالا محل اختفاي ساكنان غار در مواقع خطر بوده است .عميق ترين سطح غار در تالار سوم و مقابل دهليز رابط پاييني بين دو تالار ، حدود 60 متر پايين تر از سطح دهانه غار واقع است . طول شعبه اصلي غار حدود 500 متر است .
دشت بورنیک ,مزارع منطقه و رودخانه نمرود نیز از دیگر دیدنی های روستاي هرانده مي باشند .
كتيبه
كتيبه اي منقوش به خط كوفي و نقاشي هاي ديواري متعلق به دوره ايلخاني بدنبال لايه برداري سطوح سيماني ديوارهاي امامزاده يحيي روستاي هرانده فيروزكوه كشف شد .باستان شناسان با اجراي طرح ساماندهي و مرمت بناي امامزاده 900 ساله فيروزكوه ، به نقاشي هاي ديواري و كتيبه اي منقش در سطوح زيرين لايه سيماني ديواره داخلي دست يافته اند كه بر اساس گمانه زني هاي انجام شده قدمت اين اثر به دوره ايلخاني باز ميگردد .
"عبدالرضا برق دهنده " باستان شناس در مورد كتيبه كشف شده مي گويد : " در بخشي از كتيبه كه از زير لايه سيماني خارج شده ، "قال رسول الله " به خط كوفي و به رنگ آبي لاجوردي نوشته شده است "به گفته وي نقاشي هاي ديواري امامزاده يحيي نيز به ارتفاع 2 متر از سطح زمين و دور تا دور بقعه امتداد دارد و به نظر مي رسد نقاشي ها با مضمون مذهبي و آراسته به نقوش اسليمي است .
در همين حال "قدير افروند" معاون حفاظت فني سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان تهران كشف كتيبه ايلخاني را حين عمليات سامان دهي و احياي بناي امامزاده يحيي فيروزكوه عنوان كرد و گفت " به دليل تخريبهاي صورت گرفته در بخشي از بنا و مرمت غير اصولي آن از سوي اهالي منطقه ، طرح احياي بناي امامزاده يحيي آغاز شد كه در اين ميان با برداشته شدن بخشي از سيمان ديوار داخلي ، باستان شناسان به كتيبه اي با قدمت 700 سال دست يافتند . به گفته وي در سالهاي اخير نماي بيروني بناي اين امامزاده با سيمان سياه و سفيد اندود شده كه اين لايه ضخيم بار سنگيني را روي بنا بوجود آورده است.افروند فاز نخست اقدامات صورت گرفته را شامل لايه برداري ديوار سيماني عنوان كرد و افزود :" سنگيني لايه هاي سيماني به همراه گودبرداري صورت گرفته در چند سال اخير سبب تخريب تدريجي اين بناي تاريخي شده و بر اين اساس در فاز نخست اين طرح ، لايه هاي سيماني و گچي از داخل و خارج بناي امامزاده ، زدوده مي شود .در همين حال برق دهنده باستان شناس با بيان اينكه كتيبه و نقاشي هاي ديواري در سطح زيرين گچ ها قرار داشته و امكان هوازدگي آنها در صورت برداشته شدن پوشش گچي وجود دارد ، اجراي اين پروژه را در يك دوره زماني و متناسب با شرايط آب و هوا عنوان ميكند . بر اساس بخش ديگري از كاوش هاي صورت گرفته ، گنبد اصلي امامزاده يحيي به شكل طبقه اي و دايره وار بوده و گنبد سيماني كنوني در سالهاي بعد ساخته و روي گنبد اصلي قرار گرفته است . در اجراي طرح ساماندهي بناي اين امامزاده ، گنبد اصلي بر اساس مستندات موجود بازسازي مي شود . معماري بناي امامزاده يحيي به قرن 7 هجري برميگردد و بنظر ميرسد ادامه يافتن كاوش هاي كنوني ، منجر به بازيابي نمادهايي از هنر معماري ايلخاني در اين بقعه تاريخي شود .
نقاشي هاي ديواري اين بقعه به رنگ لاجوردي بوده و به گفته باستان شناسان اين پروژه ، نقاشي كنوني كشف شده طرحي از يك محراب مزين به نقوش اسليمي است .بقعه امامزاده يحيي در بخش جنوبي روستاي هرانده فيروزكوه به صورت برج سنگي با گنبد رك ( مخروطي )قرار گرفته است . مصالح بكار رفته در بناي بقعه سنگ لاشه ، ملات گچ و ساروج است كه در سالهاي اخير با سيمان سياه و سفيد پوشيده شده است .

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

سرگذشت یک ترانه

عباس مفتاحي واسدالله مفتاحی
هر بار که مینا اسدی را می‌دیدم و یا تلفنی صحبت می‌کردیم بعد از کلی درد دل و خون دل خوردن یک راست بحث کشیده می‌شد به شعرها و ترانه‌‌هایی که مینا سروده بود و من آن‌ها را با صدای خوانندگان معروف کشورمان شنیده بودم. هرگاه مینا شعری را یادآوری می‌کرد، ضمن آن که آهنگش را به خاطر می‌آوردم کمی از آن ترانه را همراه او زمزمه می‌کردم. ترانه‌هایی که با صدای گیتی، هایده، داریوش، ابی، اونیک، رامش، نوش‌آفرین و ... به گنجینه‌ی هنری کشورمان افزوده شده بود. اما در این میان ترانه‌ی «تو بارونی، تو آفتابی» که رامش در سال ۵۱ خوانده بود مرا بیشتر به خود جلب می‌کرد. چرا که داستان نسل ما بود و نسل پیش‌تر ما و داستان نسل بعد ما و نسل‌ بعد‌ از آن. سرگذشت غم‌انگیز انسان‌هایی که همچنان برای روزهای آفتابی می‌گریند. مینا با چه حسرت و در عین حال شور و شوقی برایم تعریف می‌کرد که انگیزه سرودن شعر چیزی نبود به جز دیدن عکس چریک‌های قدایی بر روی دیوارهای شهر و تعیین جایزه از سوی ساواک برای دستگیری‌ آن‌ها و آشنایی قبلی او با عباس و اسدالله مفتاحی که همشهری(ساري) و هم مدرسه‌ای و هم‌بازی برادرهای او بودند. می‌گفت: «روزها در خیابان‌ها نگران راه می‌رفتم و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردم به این امید که دیگر بار آن‌ها را ببینم.» آرزویی که برآورده نشد و برای همین داغش به دل مینا ماند و این داغ در «تو بارونی، تو آفتابی» به شکل زیبایی سر باز کرد. نطقه‌ی ترانه «تو بارونی، تو آفتابی» با یاد و خاطره‌ی مفتاحی‌ها و سیاهکل در ذهن مینا بسته شده بود.

مينا اسدي شاعر وترانه سرا
و برای من هم سیاهکل، مفتاحی‌ها، احمدزاده‌ها، فرسیو، آشنایی با نام و چهره‌ی اویسی و ... نقطه‌ی آغاز بود. در این شعر سرگذشت خودم را نیز می‌دیدم. سرگذشت من با سرگذشت این ترانه آغاز شده بود و هر دو یک راه را پیموده بودیم. شور وعلاقه‌ مینا به مفتاحی‌ها انگیزه‌ای شد تا «تو بارونی، تو آفتابی» سروده شود. شعر در سال ۵۱ برای اولین بار با آهنگ اسفندیار منفردزاده و صدای رامش در برنامه «صبح جمعه با شما» پخش شد. قرار بود عصر همان روز ضبط تلویزیونی آن که از قبل آماده شده بود در شوی پر طرفدار «چشمک» از تلویزیون پخش شود. اما آهنگ به دستور ساواک اجازه پخش در «چشمک» را نیافت و صفحه‌های گرامافون آن نیز که از قبل پر شده بود تا سه سال و نیم بعد که آب‌ها از آسیاب افتاد در توقیف ساواک ماند و به این ترتیب یکی از پرشورترین ترانه‌‌های ایرانی در پرده‌ی محاق افتاد. خود شعر هم که قرار بود در مجموعه شعر «من به انگشتر می‌گویم بند...» منتشر شود، علیرغم اعلام آن در جراید، انتشار نیافت تا این که ۱۶ سال بعد در لندن برای اولین بار منتشر شد.

رامش
«تو بارونی، تو آفتابی» سرگذشت من است، برای همین در باره‌اش می‌نویسم. «تو بارونی، تو آفتابی» «تو بارونی، تو بارونی، ببار که باغم بکنی تو آفتابی، تو آفتابی، بتاب که داغم بکنی.» مفتاحی‌ها بارانی بودند که باریدند و باغمان کردند. آفتابی بودند که تابیدند و داغمان کردند. «تو میتونی با یک نگاه، دل‌ها رو بی‌تاب بکنی هزار هزار ستاره رو، از خجالت آب بکنی کویر خشک و تشنه رو، سیراب سیراب بکنی» مفتاحی ها و ... «چشم و چراغ مردم» بودند. هزار دل با یک نگاهشان در تاب افتاد و بی‌تاب شد. هزار ستاره از خجالت فروغ‌شان روی، در دیوار ‌آورد. آن‌چنان که حافظ پیش‌تر گفته بود: «فروغ ماه می‌دیدم زبام قصر او روشن/ که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد.» آن‌ها بارانی بودند که کویر خشک و تشنه را سیراب ‌کردند. «تو بارونی، تو بارونی، ببار که باغم بکنی تو آفتابی، تو آفتابی، بتاب که داغم بکنی. روز و شب زنجیریا، آفتاب و مهتاب نداره چشمه‌ی چشما به خدا خشکیده و آب نداره دلی که منتظر باشه، خواب نداره، خواب نداره» مفتاحی‌ها و ... بارانی بودند که به چشمه‌‌های خشکیده باریدند. «چشم و چراغی‌» بودند که با حضورشان روز و شب زنجیریا را روشن کردند. دلداری بودند که خواب از چشمان منتظر ربودند. «تو بارونی، تو بارونی، ببار که باغم بکنی تو آفتابی، تو آفتابی، بتاب که داغم بکنی. تو میتونی کلید باشی ، ققل درا رو باز کنی پاهای پینه بسته رو، از زنجیرا جدا کنی تو میتونی برکه ها رو ، دریا کنی، دریا کنی» «مفتاحی»‌ها چنان که از اسم‌شان پیداست، «کلید»ی بودند که با آن قفل درها باز شد و زنجیرها از پاهای پینه بسته جدا شد. اما... «تو بارونی، تو بارونی، ببار که باغم بکنی تو آفتابی، تو آفتابی، بتاب که داغم بکنی. تو میتونی اگه بخوای، قیامتی به پا کنی کبوترای خسته رو، از قفس‌ها رها کنی تو میتونی دیو شبو، رسوا کنی، رسوا کنی» قیامت به پا شد، قیامتی که بر کاکل آن مفتاحی‌ها نشسته بودند، کبوترهای خسته از قفس رها شدند، دیو شب رسوا شد اما ... «تو بارونی، تو بارونی، ببار که باغم بکنی تو آفتابی، تو آفتابی، بتاب که داغم بکنی.» اما ما دوباره به زنجیر رفتیم، کبوترهای خسته به قفس بازگشتند، چشمه‌های چشمامان دوباره خشکید و ... اما ما هنوز چون دلی منتظر که «خواب نداره، خواب نداره»، منتظر باریدن دوباره‌ی آن‌هائیم، ما هنوز چشم‌انتظار رسیدن دلداریم. مینا در تب و تاب آماده کردن ترانه‌ی «آهای جوون» بود؛ شعراش را او سروده بود و قرار بود محمد شمس آهنگش را بسازد و داریوش آن را بخواند. هر وقت که می‌نشستیم با ذوق و شوق زیر لب آهنگ آن را زمزمه می‌کرد و نوید درآمدنش را می‌داد. آن روزها حالت مادری را داشت که جنینی را در رحم حمل می‌کند و تولدش را با اشتیاق لحظه‌شماری می‌کند. از انگیزه‌اش در مورد سرودن شعر می‌گفت. نطفه‌ی آن در ۱۸ تیر بسته شده بود. چرا که او می‌شنید دوباره در کوجه‌های شهر «صدای سرخی» پیچیده. صدایی که صدای «مفتاحی‌ها» را به یاد او می‌آورد. مینا صدا را خطاب قرار داده بود چرا که معتقد بود اوست که می‌تواند «یک شعر تازه تر بگه». در این شعر هم مینا مثل «تو بارونی، تو آفتابی»، «از شور و شوق باغ‌ها» و «از دیده‌های تر» می‌گوید. او از «چشم‌ و چراغ مردم» می‌خواهد که «از نو پا» شود. قبلاً در شعر «تو بارونی، تو آفتابی» گفته بود: «تو میتونی اگه بخوای، قیامتی به پا کنی» و دوباره همان را تکرار می‌کند: «هو کُن ها کُن، قیامتی بپا کن». مثل این که بغض «تو بارونی، تو آفتابی» پس از گذشت سه دهه در گلوی مینا گیر کرده و برای او زخم مفتاحی‌ها هنوز تازه است، و برای همین تلاش می‌کند دوباره «چشم و چراغ‌ مردم» را در «آهای جوون» جاری کند. حضور مفتاحی‌ها را با تکرار دو قسمت از شعر «تو بارونی، تو آفتابی» در «آهای جوون» می‌شود به روشنی دید. «تو می تونی کلید باشی، قفل درا رو وا کنی دستهای پینه بسته رو از زنجیرا جدا کنی تو می تونی دیو شبو رسوا کنی رسوا کنی» و «تو می تونی اگه بخوای قیامتی بپا کنی کبوترای خسته رو از قفسا رها کنی تو می تونی برکه ها رو دریا کنی دریا کنی» آهای جوون ادامه‌ی «تو بارونی، تو آفتابی» و ادامه‌ی سرگذشت چندین نسل در کشور ماست. نسل‌هایی که همه‌ چیزشان را به یغما برده‌اند، حتا تاریخ و حافظه‌ی‌ تاریخی‌شان را. برای من که می‌دانم «تو بارونی، تو آفتابی» چگونه به دنیا آمد و چگونه «آهای جوون» شد، سخت است که می‌بینم کلیپ‌ این ترانه در تلویزیون‌های ماهواره‌ای و بر روی اینترنت با عکس‌هایی از «پهلوی»‌ها، همان‌هایی که مفتاحی‌ها و احمدزاده‌ها را به جوخه‌‌ی اعدام سپردند، پخش می‌شود. و در کلیپی که روی این ترانه گذاشته شده به جای احمدزاده‌ها و مفتاحی‌ها که «چشم و چراغ مردم» بودند، پهلوی دوم «قهرمان گذشته‌» مردم ایران و رضا پهلوی «قهرمان آینده مردم» ایران معرفی می‌شوند. و سی دی آن با عکس آرامگاه کورش کبیر، انتشار می‌یابد. نه این که ضدیتی با کورش و تاریخ کشورمان داشته باشم، اتفاقاً درجای خود قدر او را نیز می‌دانم. اما آخر این شعر ربطی به کورش ندارد. دلم می‌سوزد برای همه چیزهای خوب، برای مینا که می‌دانم چقدر در این مورد حرص و جوش خورد ولی چه می‌شود کرد در زمانه‌ی پر نیرنگی به سر می‌بریم. شاید سرگذشت این ترانه، سرگذشت مشترک خیلی‌های دیگر هم باشد. خواستم در سالگرد به خاک افتادن قامت رعنای مفتاحی‌ها و احمدزاده‌ها احساسم را با شما تقسیم کنم. و با همدیگر «آهای جوون» و «تو بارونی، تو آفتابی» را به یاد آن‌ها که باغمان کردند و داغشان همچنان بر دلمان است، زمزمه کنیم. می‌خواستم بگویم حالا که «قلب گرم آن‌ها را خاک سرد» قطعه‌ی ۳۳ بهشت ‌زهرا، ۳۵ سال است که در خود فشرده، و بدن شرحه شرحه‌ شده‌ی آن‌ها این «حجم سنگین‌» را تحمل کرده، اجازه ندهیم سروده‌‌ای که در آن، یاد آن‌ها گرامی داشته شده، دستخوش سوء‌استفاده‌ی دشمنانشان قرار گیرد. یادشان گرامی باد. ایرج مصداقی

مطالب مرتبط:

«مرا ببوس»ترانه هم پيماني ووفاداري

تاريخچۀ سرود «بهاران خحسته‌باد!»