................... از مرز آلمان شرقی سابق محلی که دو دنیا را از هم جدا میکرد و امروز تنها یادبودی از آن باقی مانده عبور کرده ام. صدای زویا کماکان در گوشم است. "رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را." آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا رهایی از آن. ………………………………………………………………………………………………….جایی خوانده ام ، آدم آنزمانی پیر میشود که شهامت مخاطره و ریسک برای دست یابی به آرزوهایش را از دست بدهد. آیا آرزوهای دور و پذیرش مخاطره و سختی برای پی گیری آنان بخشی از خصوصیات جوانی است.فکرم به گذشته های دور سر میکشد. سال اول داانشگاه است و من هنوز هجده سالم تمام نشده (من دو سال زود دانشگاه رفتم). یک روز مطبوع بهاری ما در یک گروه حدود بیست و پنج نفری از بچه های دانشکده (فنی) برنامه صعود بقله خلنو را داشتیم. نمیدانم به چه دلیل همه بزرگان دانشکده در این برنامه حضور داشتند. حمید اشرف سرپرست برنامه بود. یادم میاید که او جلوی صف حرکت میکرد و آهنگ مرغ سحر را برای خودش میخواند. مثل اینکه از این آهنگ فقط چند بیت اولش را بلد بود و مرتب آنرا تکرار میکرد. این آخرین باری بود که من او را در برنامه های کوهنوردی دیدم. گویا از آن پس در تدارک فعالیت هایی که بعملیات سیاهکل منتهی شد از فعالیت ها کنار کشید. البته من اورا در تمرینات شنای دانشگاه میدیدم. هر چند رشته هایمان با هم تفاوت داشت و او شناگر پشت بود و من شناگر 400 و 1500 متر ولی در تمرینات با هم بودیم.مثل همیشه وقتی بزرگان همه جمع باشند کار خراب میشود. آنروز هم ما مسیری را رفتیم که فقط آدمهای خیلی ناشی ممکن است بروند. دره لالون را تا ته دره رفتیم و از شیب تند ته دره که بعضی جاهایش هم شنی و لغزنده بود کشیدیم بالا تا گردنه ورزا. قله خلنو برای آدمهای تازه کاری مثل ما خیلی بد است. قله در تمام مدت دیده میشد ولی وقتی ما بقله رسیدیم تازه فهمیدیم که این قله خلنو کوچک است و قله اصلی آنطرف يک نیم دایره در فاصله دور دیده میشود و ما باید این نیم دایره را روی یال میرفتیم تا به آن برسیم. همه بریده بودند. وسط های راه قله اصلی بودیم که یکی از بچه ها باسم حبیب بصام که آدم جالبی بود و در آن فضای جمع گرایی و انضباط خیلی وقت ها برخورد متفاوت میکرد و باصطلاح خارج میزد گفت "ما باندازه دو تا قله رفتن خسته شده ایم کی گفته که حتما باید برویم قله من میگویم که برگردیم" و همانجا نشست. یکی دیگر از بچه ها بنام بهمن صحت پور که آدمی خیلی جدی و جمع گرا بود* با عصبانیت باو پرخاش کرد. داود صلحدوست * که معمولا زیاد از کارهای حبیب خوشش نمیامد، در این مورد بدفاع از وی پرداخت و گفت که او راست میگوید. شما اگر میخواهید بروید قله بروید ما همین جا میمانیم تا شما برگردید. مهرداد مینوکده که نفر اول ما سال اولی ها بود و همه بخصوص من او را خیلی قبول داشتیم هم از آن دو دفاع کرد و در نتیجه حدود نیمی از بچه ها آنجا نشستند. علی آرش که تازه رسیده بود کمی به مشاجره بهمن و حبیب گوش داد و دست بهمن را گرفت و گفت ول کن ما میرویم بالا و برمیگردیم. اینها اینجا میمانند تا ما بیاییم. من گوشه ای ایستاده و باین بحث ها گوش میدادم و بدون اینکه اهمیت این بحث را متوجه شوم دنبال بهمن و علی رفتم بالا.………………………………………………………………………………………………..سوال آنروز قله خلنو و بحث های سال 52 همواره با من همراه بوده است. آیا باید قله های دشوار را هدف گرفت و سختی ها را برای صعود به آن پذیرا شد؟ آیا جان زندگی در نزد کوهنوردانی است که قله های دور درمیان مه ها را هدف میگیرند و بر دشواری های راه رسیدن بقله غلبه میکنند یا نزد کوه پیمایانی که بکوه میروند از هوا و مناظر زیبا لذت میبرند، ورزش میکنند، آرامش مییابند و برای پی گیری زندگی جاری آماده میشوند.کسانیکه در ورزشهای سنگین و مسابقات شرکت داشته اند میدانند که مثلا در مسابقات دو استقامت زمانی میرسد که شما احساس میکنید توان شما بپایان رسیده. دویست متر بپایان مسابقه باقی مانده و شما آرزو میکنید که ایکاش مسیر دویست متر کوتاه تر بود و همین جا بپایان میرسید ولی میدانید که رقیب شماهم همان وضع شما را دارد. در چینن شرایطی شما باید بر سرعت خود بیافزایید. برنده کسی است که بتواند در شرایطی که تصور میکند هیچ توانی ندارد، سریعتر از قبل بدود. شنا از این هم بدتر است. شما رقیب را نمی بینید و بخصوص اگر خط کنار شما نباشد تنها سایه ای از او را احساس میکنید که دارد شانه به شانه شما میاید. از کنار استخر میگویند طول آخر. شما آرزو میکنید که ایکاش عقربه زمان جلوتر بود و مسابقه بپایان رسیده بود. هر بار که نفس میکشید صدای جمعیت را میشنوید ولی نمیدانید که شما را تشویق میکنند یا رقبایتان را. و در حالتی که شما احساس میکنید که هیچ نیرویی ندارید باید سریعتر از قبل شنا کنید و این ممکن است. ورزشکاران حرفه ای در تمرینات مداوم خود با این احساسات خو گرفته اند و یاد گرفته اند که چگونه آنگاه که احساس میکنند هیچ انرژی ندارند، تمامی ذرات انرژی وجود خود را بکار گیرند.رویای ورزشکاران غلبه بر رقبا و کسب مقام قهرمانی است. ولی آیا برای همه ما در روابط گوناگون زندگیمان این احساسات بگونه های دیگر آشنا نیست؟ آیا همه ما با لحظاتی مواجه نشده ایم که خسته ایم و ناامید و نکوشیده ایم که بر این احساس غلبه کنیممن هنوز هم میدوم. عصرها از سرکار میایم و میروم کنار راین و چند کیلومتر آرام میدوم و بخصوص در زمستانها که هوا زودتر تاریک میشود از دویدن در کنارامواج بظاهر آرام راین و تماشای نور مهتاب و کشتی هایی که با چراغ روشن هر چند گاهی یکبار میگذرند و برجلوه رودخانه میافزایند لذت میبرم و با اعصابی آرام بخانه میایم.آیا جان زندگی در کشف دریای انرژی در وجود انسان، آنزمان که تصور میکند هیچ توانی ندارد است یا در دویدن آرام در کنار رودخانه راین.سال 49 بود. …………………………………… هفته ای چند روز صبح ها میرفتیم سالن ورزش دانشگاه و آخرین ذرات انرژی خود را صرف میکردیم. ما همه ورزشکار بودیم. من شنا میکردم و گاهگاهی هم در مسابقات دو صحرانوردی شرکت کرده و بسکتبال بازی میکردم. محمود نمازی و باقر ابطحی فوتبالیست بودند. مهرداد مینوکده ژیمناست بود. انوشیروان لطفی سنگ نورد بود و این تمرینات صبح علاوه بر تمرینات هرکدام از ما در رشته خود و کوه رفتن آخر هفته بود. بعد هم از سالن ورزش میرفتیم يک قهوه خانه در يک کوچه بن بست کنار سینما سانترال در میدان 24 اسفند آنزمان (میدان انقلاب). در راه يک کاسه بزرگ خامه و عسل و چند نان بربری تازه میخریدیم و بقول باقر با يک تغار چای شیرین میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم.جان زندگی در بدن خسته و قهقهه جوانان پرشور و شاد قهوه خانه کنار سینما سانترال می طپید و یا در دیدن عکس شکسته ماه در امواج رودخانه راین ؟شاید گفته شود این مثالهای من افراطی است و انسانها در زندگی واقعی با ترکیبی از این احساسات زندگی میکنند، ولی در بررسی يک پدیده یک روش هم اینست که آنرا مجرد کرده و بررسی نمود هر چند در شکل کاملا مجرد خود واقعی نباشدیادم میاید که مهرداد خیلی به شعر زیرعلاقه داشت و همیشه آنرا میخواند. "جمله بیقراریت در طلب قرار توست، طالب بیقرارشو، تا که قرار آیدت". آیا قرار را کسانی خواهند یافت که بیقراری را جستجو میکنند یا قرار نزد کسانی است که از بی قراری احتراز میکنند.
تلخيص شده از وبلاگ :
http://fatapour.blogspot.com/
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
اشتراک در:
پستها (Atom)