جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸

فریدا کالو (Frida Kahlo)نقاش مكزيكي

من فریدا هستم... فریدا کالو...
دختری از مکزیک...
خدای من...
چطور ممکن است که زندگی یک نفرهمیشه با درد همراه باشد...
تا حالا شده که از درد کلافه شوید؟...
من یک عمر درد کشیدم...
ولی... زیبا بودم... دلربا بودم...
در 18 سالگی تصادف کردم و این چیزی بود که باعث شد در تمام زندگی ام درد بکشم...
اما شاید همین درد کشیدن ها زیبایم کرد...
قلم به دستم داد...
من خودم را کشیدم...
خودم را ستودم...
چون زیبا بودم...
چون دلربا بودم...
کسی به جز من پیدا نشده بود که زیبایی من را در وجودم کشف کند...
کسی مرا آن طور که بودم نمی دید...
عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم...
دیه گو هنرم را تحسین کرد...
در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده...
و حالا من ...
عاشق دیه گو بودم ...
و دیه گو ریورا... عاشق من...
دیه گو نقاشی های بزرگی می کشید...
نقاشی های دیه گو تجسم های نمادین او از دنیای سوسیالیستی موعود بود...
نقاشی های من اما همگی ((من)) بودند... روزها که می گذشت ...
من دیه گو را هم در کنارم کشیدم...
و دیه گو نیز مرا در نقاشی هایش گنجاند...
من سوسیالیست شدم و دیه گو عاشق...
آقای ریورا...
نقاش بزرگ مکزیک...
همسر من هستند...
من خوشبختم...
حالا فقط دلم می خواهد از دیه گو فرزندی داشته باشم...
در اطاق تاریک...
زنی خوابیده است...
خونین...
کودکی مرده در آغوشش...
می گرید...

آه ... من هیچ گاه نخواهم توانست کودکی داشته باشم...

اما...

همه این نقاشی ها فرزندان من هستند...

وقتی غمگینم...

می خواهم نقاشی کنم...

در اطاقی روشن...

زنی با لباس سبز...

با صورتی محو شده در غمی بزرگ...

موهایش را بریده است و بر گرد خویش ریخته است...

دیگر دیه گو هم با من نیست...
رهایش کردم...
حالا خودم هستم...
نقاشی می کنم...
این بار خودم را می کشم...
دست در دست خودم...
با خودم ازدواج کرده ام...
راستی...
آیا من برای خودم کافی ام؟
- فریدا!...
می دونم که خیلی دوست نداری منو ببینی...
اما... اما تروتسکی چند روزی مهمان من خواهد بود...
ممکنه ازت خواهش کنم... کنار من باشی؟...
به چهره دیه گو نگاه کردم...
پشیمانی در نگاهش بود و التماس...
قبول کردم ولی بر زبان نیاوردم...
مرد سخت کوش انقلاب کمونیستی 1917...
واضع تئوری انقلاب مسلسل...
یار همیشگی لنین...
حالا به دیدن دیه گو، نقاش سوسیالیست می آمد...
شاید هم به دیدن من!
از آغوش تروتسکی بوی جنگ می آمد...

او در وجود من چه می جست...

وقتی به آغوش تروتسکی رفتم زیباییم دوباره به من برگشته بود

... و حالا...

تروتسکی ترور شده است...

و من ... پیش دیه گو بر می گردم...

و حالا باید تا مرگ زیست...

کاش می دانستم که هستم...

الهه یا هیولا؟...

در وجودم چه بود؟...

خود را از درون ننگریسته ام...

از بیرون اما سرشار از زیبایی هایم

... ابروان پیوسته...

چشمان پر گوهر...

و مردِ چاقِ نقاشم که همیشه روی پیشانی ام چون آفتاب می درخشد...

امیدوار بودم مرگ لذت بخش باشد...

می ترسیدم که نباشد...

اما بود...

مُردم...

آتش گرفتم...

لبخند زدم...

خندیدم...

شاد بودم...

چون در بهشت بودم...

فریدا کالو (Frida Kahlo) یکی از مشهورترین زنان نقاش جهان و فمینیست قرن گذشته مدافع جنبش کارگری .. در ششم جولای سال 1907 در شهر کوچک کویوکان نزدیک شهر مکزیکو به دنیا آمد. مادرش دو رگه ای بود از اسپانیایی و بومیان مکزیک و پدرش آلمانی بود. فریدا در خانه با سه خواهر تنی و دو خواهر ناتنی، در محیطی کاملا زنانه بزرگ شد. او نیز همچون بسیاری از هنرمندان اثر گرفته از دور و برش و جنبش های اجتماعی بود. سه ساله بود که انقلاب و جنگ های داخلی مکزیک آغاز شد. او خودش را فرزند انقلاب معرفی می کرد، حتی بیست سال بعد با اوج گرفتن نازیسم در آلمان به آلمانی بودن خودش افتخار می کرد و نام خودش را با اضافه کردن یک (e) از Frida به Frieda ، که از واژه ی آلمانی Frieden به معنی صلح و آشتی می باشد، تغییر داد. اما با گذشت زمان در تابلوهایش از نمادها و رنگ های بومیان مکزیکی بیشتر استفاده كرد.

وقتی فریدا شش ساله بود به بیماری فلج اطفال مبتلا شد و به همین سبب پای راستش ضعیف تر و باریک تر از پای دیگرش بود و برای پنهان کردن آن همیشه دامن بلند می پوشید. این کاستی ها باعث شده بود که نوع نگاه او به دنیا با سایرین متفاوت باشد. باوجود دختر بودن در مسابقات بوکس شرکت می کرد. در دبیرستان با گروه های خراب کار و قلدرهای کلاس بیشتر دوست بود و دلباخته رهبر گروه بود. در سپتامبر 1952 در یک تصادف شدید اتوبوس از ناحیه شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگی های زیادی شد و یک تیرآهنی رحم او را مجروح کرد و او را تا پایان عمر از داشتن فرزند محروم نمود. پاي راستش از 11 نقطه ترك برداشت..پنجه ي پا هم از جا در رفت و ضرب ديد. کسی گمان نمی برد زنده بماند یا اگر ماند بتواند دوباره راه برود؛ اما پس از یک ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه بازگشت. برای ماه ها با بدنِِِ ِ سرتا پا گچ گرفته شروع به نقاشی روی سه پايه اي کرد که مادرش برایش سر هم کرده بود. به کمک آینه، کالو نقاشی علامت اختصاری اش را شروع کرد؛ تصویر خودش. بستر بیماری جایی بود که فریدا علاقه هایش را از پزشکی به نقاشی تغییر داد و شروع کرد به کشیدن پرتره از خودش. از 143تابلو پرتره بر جای مانده از او 55 تابلو به خودش اختصاص دارد که درد، مشکلات و تفاوت های خودش با دیگران را بدون پنهان کاری نشان می دهد. بعدها او چنین گفت: «من خودم را نقاشی می کنم چون اغلب تنها هستم و چون خودم را بهتر از هر سوژه اي مي شناسم.
فریدا تجربیات عاطفی پر فراز و نشیب داشت. پس از حادثه تصادف نامزد او از فکر ازدواج منصرف شد. جراحات جسمی اگر کافی نبود، داستان و هنر کالو با چیزی کامل شده که خود آن را دومین تصادف زندگی اش می نامید: دیه گو ریورا، نقاش دیواری کار مشهور مکزیکی، کسی که برای 25 سال همسر او بود. ریورا زنباره بود، عادتی که پس از ازدواج با کالو، سومین زنش هم از سرش نیفتاد. معروف است برای زنان آمریکایی مسافر مکزیک، سکس با ریورا به اندازه ی بازدید از تنوچتیتلان حیاتی بود. ریورای 300 پوندی حتی با خواهر کالو، کریستینا هم رابطه داشت. ( درمقابل، کالو هم روابط خودش را با مردان و زنان دیگر داشت).
پس از بهبودی، پرتره های خودش را برای دیگو ریورا نقاش و کمونیست معروف برد و این آشنایی آغازی برای زندگی مشترک هر دو می شود. دیگو یک بار ازدواج کرد و به دلیل صادق نبودن به همسرش از وی طلاق گرفته بود. مادر فریدا با ازدواج او و دیگو مخالف بود و به آنها مثل "فیل و فاخته" را نسبت می داد. پس از ازدواج، هر دو شریک های جنسی جداگانه ای برای خود داشتند. فریدا در خاطراتش به چند تن از آنها همچون لیون تروتسکی کمونیست معروف و پاولت گدار همسر چارلی چاپلین اشاره می کند. فریدا یک بار از دیگو باردار اما به سقط ناخواسته جنین منجر می شود. تابلوی معروف فریدا از خودش، جنین، رحم و خون گویای همین حادثه است. زمانی که ریورا مشغول نقاشی دیواری انستیتتوی هنرهای دیترویت بود کالو متحمل سقط جنینی شد که او را برانگیخت تا تکان دهنده ترین پرتره هایش را به تصویر کشد؛ آنچه بعد تر تخم شهرت او را به عنوان یکی از اصیل ترین نقاشان زمانه کاشت. درآن ماه های دیترویت او تابوها را شکست، سقط جنینش خود را نقاشی کرد؛ همینطور کاری با عنوان« تولد من» که نگاهی تکان دهنده به اندام زنی نیمه پوشیده است با سر خون آلود کالو ي نوزاد که تازه از زهدان سر زده.(این تابلو طبعاً به مدونا تعلق دارد). ریورا در اتوبیوگرافیش چنین می گوید: "فريدا کار بر مجموعه شاهکارهایی را آغازکرده که تا کنون در تاریخ هنر نقاشی بی سابقه بوده است. کارها در ستایش قدرت زن است دربدوش کشیدن حقیقت، واقعیت، ظلم، و رنج. براستي هرگز پيش از اين زني چنين شعر رنج را بر پرده نقش نزد آنسان که فريدا در روزهاي ديترويت به انجام رساند."
کالو و ریورا هر دو از طریق حزب کمونیست در سیاست مکزیک فعال بودند و بسیار مهم است بدانیم که وقتی کالو، ریورا را ملاقات کرد او رهبر و سمبل حرکتی فرا انقلابی موسوم به مکزیکانیداد بود.حركتي كه به مخالفت با تآثیر هنر «قاب شده» ی غرب برخاسته بود و در مقابل آن هنر «واقعی» و اصیل مکزیک مثل دست ساخته های دهقانان و هنر پیش کلمبیایی را قرار می داد. کالو هم کشته مرده ی پیراهن های بلند آنان بود كه در عین حال این سودمندی عملی را هم داشتند که پای ناقص شده در اثر فلج اش را هم می پوشاندند.
کالو همچنان مخالف سرایانه، استانداردهای مرسوم زیبایی را هم زیر پا می گذاشت. او پیوستگی ابروها و سبیلش را بر نمی داشت که هیچ، بلکه با ابزارهای مخصوص برسشان می زد و حتی با مداد تیره ترشان می کرد. حادثه روحی بزرگ هنگامی بود که فریدا همسرش را هم بستر با خواهر کوچکترش دید و از دیگو جدا شد اما دوباره در سال 1940 به هم پیوستند. نقاشی ها اغلب بازتاب روابط آشوب زده ی او با ریورا است و غم ِ سلامتی پیوسته رو بزوالش. کالو از تصادف تا مرگ متحمل بیش از 30 عمل جراحی شد و نهایتا پای قانقاریا زده اش قطع شد. او در تابلوهایش درد را نمایش می دهد، همچنانکه به دقت تصویرخود را به مثابه «الهه ی رنج» می پرورد.
یکی از سو تعبیرهای رایج در کار کالو در سوگ نشستن او بر ناتوانیش در داشتن بچه است. هررا می نویسد: بسیاری از نقاشی های او بر آرزوی باروری تاکید می کنند و برخی مستقیما یاس او از ناتوانی در داشتن بچه را منعکس می کنند. یکی از آخرین آنها تابلوی من و عروسک من است که در 1937 نقاشی شده. این نقاشی بیانگر شخصی است که از خیالِ مادری به جان آمده باشد. این پرتره ای از کالو است نشسته بر تختی در کنار کودک/عروسکی با نگاهی مرده. او سیگاری دود می کند و نگاهی خسته دارد، فاصله ای که میان او و کودک روی تحت است شاید انعکاس کمبود غریزه ی مادری در اوست. تصاویر دیگر او از تولد کودک و حاملگی شاید از جمله ی خشن ترین و مخرب ترین آثاری باشند که تاکنون بر بوم نقش بسته.
از آنجا که او در 47 سالگی و جوان مرد، هرگز از این شانس برخوردار نبود که برخی از شرح و تفسیر ها بر کارش را رد کند چنانکه جورجیا اٌ کیف انجام داد. او یکبار تهدید کرده بود كه اگر منتقدین دست از تفسیر فرویدی گلهای او بر ندارند نقاشی کردن را کنار خواهد گذاشت. فیشر چنین می گوید: او نمی خواست نقاشی گلهایش با گوهر زنانه یکی دانسته شود شود. فریدا کارلو نقاش دوجنس گرای(bisexual) مکزیکی یک فعال جنبش کمونیستی بود و بارها حمایت خودش را از استالین حتی پس از ترور تروتسکی اعلام کرده بود. وی در خاطراتش از علاقه اش به مائو، رهبر چین، نیز می نویسد. فریدا به عنوان یک هنرمند سبک سورئالیسم تاثیر گذار بر هنرمندان زیادی مثل ادوارد وستون، هکتور گارسیا، ایموگن کانیگهام و چندی دیگر بود.
فریدا با وجود درد و سختی زیاد از زمره زنان موفق زمینه هنر و سیاست سده بیستم به شمار می آید. برخی از صاحب نظران فریدا را با توجه به روابط جنسی‌اش یک دوجنسگرا می دانند و برخی دیگر او را تنها یک فمنیست فعال می شناسند که می خواسته از مرزهای جنسی بگذرد و برای وی تعریف عشق جدا از تعریف روابط جنسی بوده است. فریدا همیشه از امید سخن می راند. آرزوی او دیدن نمایشگاهی از آثارش بود، اما زمانی که نمایشگاه برپا شد وی در بستر بود. ولی ناامید نشد و با تخت به نماشگاه رفت. دیگو همسر فریدا درباره او می گوید: "او تنها کسی بود که توانست عشق را در طول زندگی به من نشان دهد." فریدا چند روز پیش از درگذشتش در سیزدهم جولای سال 1954 در یادداشت هایش چنین می نویسد: "امیدوارم رهایی لذت بخش باشد و امیدوارم که هرگز باز نگردم."