چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

يادي از دلكش خواننده وبازيگر سينما


يكى از خوانندگان خوش صدا و محبوب آواز ايران عصمت باقرپوربا نام هنري دلكش مى باشد كه از مازندران به تهران آمد و با رفتن به مدرسه و چند سال تحصيل قبل از اين كه به ششم ابتدائى برسد در كلاس موسيقى دبستان معلوم شد كه صداى خوبى دارد. دلكش چون اهل بابل بود بعضى ها او را (عصمت بابلى) مى ناميدند.
دلكش درباره زندگى خود چنين گفته است:
من در سال ۱۳۰۳ در بابل متولد شدم. پدرم باقرپور نام داشت كه من وقتى ۱۲ ساله بودم در بابل فوت كرد. ما ۷ خواهر و سه برادر بوديم كه مادرم گفت از همه بچه ها زرنگ تر هستى، بايد نزد خواهرت مولود كه در تهران شوهر دارد بروى.... مرا به وسيله يكى از كاميون داران كه با پدرم آشنائى داشت به تهران فرستاد. بقچه اى كه در آن نان و پنير و انگور بود به من داد كه غذاى بين راه من باشد.
خواهرم در سرچشمه زندگى مى كرد و از او خواستم كه مرا به مدرسه بگذارد. قبول كرد و مرا به ناصرخسرو برد و در كلاس اول ابتدائى ثبت نام كرد..................................... معلم موسيقي، مرا به مدرسه موسيقى برد و به روح الله خالقى معرفى كرد. همان سرود را خواندم كه گفت صدايت خوب است و او و كلنل وزيرى و عبدالعلى وزيرى مرا تعليم دادند. وقتى در راديو خواندم خيلى ها خوششان آمد. روح الله خالقى براى من كلمه (دلكش) را پيدا كرد كه گوشه اى از (ماهور) بود. آن وقت خوانندگان معروف؛ قمرالملوك وزيرى، روح بخش و روح انگيز بودند كه من فرد تازه اى بودم كه به خوانندگان زن اضافه شدم.
.......... براى شركت در فيلمى به هندوستان رفتم. در آنجا با شاپور ياسمى آشنا شدم كه وقتى به تهران آمد با هم ازدواج كرديم ولى داراى فرزندى نشديم و بعد از جدائى از او با داريوش فزونمايه ازدواج كردم كه صاحب پسرى بنام سهيل شديم كه زندگى با او ادامه دارد و اكنون، با آنها و نوه خود در تهران زندگى مى كنيم.
از جمله كارهاى دلكش كه از همان اوايل خوانندگى خيلى مورد توجه قرار گرفت، ترانه هاى محلى مازندرانى مثل (ربابه جان) و (اميرى) بود كه در صفحات شمالى خصوصاً در منطقه مازندران خيلى گل كرد و در هر جلسه اى كه دلكش شركت مى كرد از او مى خواستند كه چند ترانه محلى بخواند.
دلكش بعدها در راديو و تلويزيون آواز خواند و در چندين فيلم شركت كرد و شهرت فراوانى يافت كه وقتى به مسكو دعوت شد و در آنجا خواند صداى او را به صداى (ام كلثوم) مصرى تشبيه كردند.
دلكش تا بيست سال بعد از انقلاب در ايران به سر برد و سكوت كرد و كسى را با او كارى نبود. در سال ۱۳۷۷ به آلمان و انگلستان دعوت شد و شروع به خواندن آواز كرد و آنقدر از او استقبال شد كه خود باور نمى كرد تا اين حد بين مردم طرفدار دارد.
وقتى بانوى آواز ايران با قامتى خميده، عصا به دست بر صحنه «رويال فستيوال هال لندن» ظاهر شد اشك غم به گونه حاضران غلتيد. هيچكس گمان نمى كرد از حنجره اى كه روزگارى، طلائى لقب گرفته بود، اصلاً صدائى برخيزد ولى در ميان شگفتى همه، آواى گرم و دلنشين دلكش كه نشان هائى از روزهاى طلائى او را با خود داشت در فضاى فستيوال، هال پيچيد و با امواج رودخانه تايمز در هم آميخت.
بردى از يادم
دادى بر بادم
در دام افتادم
دل به تو دادم
از غم آزادم
با يادت شادم
دل به تو دادم
فتادم به بند
اى گل بر اشك
خونينم بخند

صحنه پايانى كنسرت دلكش در رويال فستيوال هال لندن براى هميشه به يادها خواهد ماند. احتمالاً چنين بدرقه اى را هيچ هنرمند ايرانى در تاريخ به ياد ندارد. حاضران دقايق زيادى اين بانوى هنرمند را تشويق كردند و براى او هورا كشيدند. آنها نمى خواستند سالن را ترك كنند و با آن كه مى دانستند او به سختى و به كمك عصا حركت مى كند، آنقدر تشويقش كردند تا باز به روى صحنه آمد و با چشمانى اشكبار از همه سپاسگزارى كرد. از آخرين آوازهائى كه دلكش در آن شب تاريخى خواند اين بود.
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

*****
بامداد پنجشنبه دوازده شهريور ۱۳۸۳ خواننده بزرگ و افسانه ای ايران بانو عصمت باقرپور با نام هنری دلکش در بيمارستان ايرانمهر تهران درسن٨٠سالگي درگذشت.

آخرين ديدار بادلكش همراه با خاطره ها وياد مانده ها (با اندكي تلخيص)
درسال 77 به آلمان سفری كرد تا هم گشتی شود برای رفع دلتنگی ها و هم اگر چيزی در پايان كنسرت ها ماند، با خود به ايران ببرد كه به زخم زندگی بزند.
هيچ دندانی در دهان نداشت. آهسته و با احتياط برنج سفيد را كه به رنگ موهای سرش بود با لثه هايش می‌جويد و گهگاه آب خورشی هم به آن می‌افزود تا لقمه ای كه در دهان داشت نرم كند. روی صندلی نشسته بود و سر در بشقابش داشت و چند نفری كه اعضای اركسترش بودند، مانند بقيه ايستاده غذا می‌خوردند. جوان بودند. تازه به ميدان درآمده هائی كه هنوز نه با ريشه ها آشنا بودند و نه خود ريشه دوانده بودند. انگشت شماری اهل شعر و هنر نيز بودند، از جمله هوشنگ ابتهاج "سايه" كه بيشتر سر در گريبان حيرت از گذشت روزگار داشت. آخرين سرپرست برنامه گل ها در راديو ايران كه از خيابان كوشك تهران و خانه قديمی‌و كچ بری های ديدنی آن، به آپارتمانی محقر در گوشه ای از شهر كلن كوچ كرده است.
جمع، همگان به 20 نفر هم نمی‌رسيد. من كه رسيدم غذا رو به پايان بود.
از پشت ميز به كمك عصائی كه در كنارش به ديوار تكيه داشت برخاست. خميده و به كمك عصا به اتاق ديگری رفت. تازه سينی چای را می‌چرخاندند. نه دستش بر عصا می‌لرزيد و نه پايش بر زمين؛ هنوز استوار گام بر ميداشت و با اطمينان و بلند و رسا صحبت می‌كرد و به اعضای اركسترش فرمان می‌راند.
وقتی يكی از اعضای اركستر از كنار "دلكش" برخاست، يگانه صندلی خالی كنار دلكش به من رسيد. او را سالها پيش در تهران ديده بودم. زمانی كه وزارت دارائی وقت برايش يك پرونده مالياتی باز كرده بود.
آن ديدار و گفتگو، نيمه كاره رها شد. به آنجا رسيده بوديم كه "چرا صدا شما را برای برنامه گل ها ضبط نمی‌كنند؟ ................................. چرا مرضيه عزيز دردانه دربار است و شما نه؟ چرا پرونده مالياتی برای مرضيه نمی‌گشايند؟"
آن سالها، زمان مناسبی برای پاسخگوئی به اين سئوالات نبود.
وقتی كنارش نشستم، آن ديدار را به يادش آوردم. بخاطر نداشت و يا سايه هائی از آن را در حافظه داشت، اما با آن سئوالات آشنا بود. آنها محدوديت ها و فشارهای روانی اي بود كه سالها تحمل كرده بود؛ به جرم آنكه، مردم "دلكش" را از خودشان می‌دانستند و مرضيه عزيزدرانه دربار بود. چنان كه همسايه ديوار به ديوار كاخ نيآوران بود.
مثل دو تيم شاهين و تاج كه مردم اولی را می‌خواستند و تشويق می‌كردند و دومی‌را به همان اتهامی ‌كه مرضيه داشت تشويق نمی‌كردند و اغلب هم به دلشان نمی نشست، گرچه ترانه هائی داشت که زمزمه هم می کردند. مثل حضور جدیکار در تیم فوتبال تاج، که مردم خودش را دوست داشتند اما تیمش را نه! درباره مرضیه هم، تقریبا همین حکم جاری بود. همین که برایش بعضی شب های هفته برنامه ثابت نیم ساعته گذاشته بودند و یا درهای استودیوی گلها را به رویش گشودند و دلکش، از این هر دو محروم ماند، برای مردم حجت بود. مردم تاج را نمی‌خواستند! از همان سالهای دُور دَور كه مردم در امجديد فرياد می‌زدند مرگ برتاج، اما شاه نمی‌توانست باور كند، كه مردم مرگ او را می‌خواهند. آنقدر نفهميد تا روزی كه با هليكوپتر برفراز تهران به حركت در آمد و ميليون ها ايرانی را با شعار مرگ بر شاه در خيابان ها ديد!
ترانه های "اولی” آلوده به غم و خشم برخاسته از كودتای 28 مرداد بود وترانه های "دومی” نه! دومی ‌به جشن های باشكوه و تالار رودكی راه داشت و "اولی” نه! "اولی” در همان كوچه و خيابان هائی زندگی می‌كرد كه مردم زندگی می‌كردند و "دومی” را ديوار به ديوار كاخ نياوران و در همسايگی شاه سكنی داده بودند. "اولی” سرشار از استعداد بود و خود ساخته، دومی‌كم استعداد و خواص خواسته! ..................
آن روز، درآن كنج اتاق، دفتر يادمانده های گذشته را با "دلكش" ورق زديم. درباره غم و اندوهی سئوال كردم كه در برخی از ترانه های او كه "بيژن ترقی” يا "نواب صفا" برايش می‌ساخت موج می‌زد. غمی‌كه بسياری بر اين عقيده بودند، غم شكست جنبش ملی نفت و غم كودتای 28 مرداد است...................... غم دوری از جگرگوشه هائی كه از ايران گريخته بودند. نفرت از آنان كه در فرمانداری نظامی، زيرفشار شكنجه جسمی‌و روحی در زندان زرهی و قزل قلعه و پادگان جمشيديه عبرت نامه می‌گرفتند و برای شكستن روحيه مقاومت ملی، در روزنامه های وقت منتشر می‌كردند................
آن روزها را به يادش آوردم ........دلكش خنديد و با اشاره به سايه كه به فاصله يك صندلی از ما نشسته بود گفت: "همه جوان های آن سال ها پير شده اند!" همه از اين حاضر جوابی خنديديم.
گفتم: خانم دلكش! من نسل بعدی آن جوانی های برباد رفته ام.
دلكش ادامه داد: «من در آن سالها فقط می‌دانستم كه مردم خودشان را در ترانه های من پيدا می‌كنند. آقا! شعر را بيژن ترقی و نواب صفا می‌گفتند، اما من هم حق مطلب را ادا می‌كردم. "صفا" خودش هم توده ای بود، چند سال هم فرستادنش تبعيد جنوب. خُب، شاعرهم از زندگی مردم الهام می‌گيره، لابد همين كه شما می‌گوئی درسته. آن سالها، حال و هوا همان بود كه می‌گوئی. راست می‌گوئی! ترانه ها، يكباره از "سحر كه از كوه بلند جام طلا سر می‌زنه" رفتند به حال و هوای "آتشی ز كاروان به جا مانده". آتش اميد سحری، به خاكستر بر جای مانده از كاروان رفته تبديل شده بود! راست می‌گوئی.
البته آقا! من رقابتی با مرضيه نداشتم، مردم خودشان حساب ما دوتا را از هم جدا كرده بودند. محاسبه های مردم معيارهائی دارد كه كمتر می‌شود برای آن منطق و دليل پيدا كرد، اينها همه حسی است!»
- بهرتقدير، يك دوره از ترانه ها و آوازهای شما، از نظر بسياری از روشنفكران قديمی‌ايران، غم و درد كودتای 28 مرداد را بازگو می‌كرد. يكی از اين ترانه ها، كه در آن سال ها در خانه خيلی ها كه از كودتا زخم خورده بودند، اشك از چشم ها روان می‌كرد ترانه "می‌روم و می‌گذرم- از ديار تو تنها می‌گذرم" بود. اين نوع ترانه ها، در آن سالها سبك و روالی داشت كه بازتاب درد و افسردگی كسانی بود كه آمال و آرزوهايشان سركوب شده بود. حتی اگر ترانه ای به اين قصد هم سروده نمی‌شد، آنها غم خودشان را در آنها پيدا می‌كردند و به همين دليل هم بازار شايعات گرم می‌شد. اين فقط مربوط به آن سالها نيست، حالا هم وضع همينطور است. شما می‌دانيد كه اين آقای شجريان در سال 62 يك آوازی در "بيداد" همايون خواند كه آتش به جان همه افكند. شرح بيدادی بود كه بر مردم در دهه 60 رفت. با اين شعر حافظ " ياری اندر كس نمی‌بينيم، ياران را چه شد؟" كار اين بيداد و آواز به مجلس هم كشيد. همه جا شايع بود كه اين آواز حال و هوای يورش های سياسی دهه 60 را دارد. مخصوصا كه در بيداد همايون هم خوانده شده و خيلی ها از آن بنام "بيداد زمانه" ياد می‌كردند.
دلكش: حالا هم كه ميدونين كنسرت های شجريان آن قدر شلوغ می‌شود كه جای سوزن انداختن نيست. البته او هم به فراخور حال و روز مردم می‌خواند. يعنی همان كه گفتم؛ مردم دردشان را در صداها و ترانه ها پيدا می‌كنند.
- درسته! همين شجريان در سال 68 هم آواز غم انگيز و جگرسوز ديگری در "دشتی” خواند. يعنی همان سالی كه خيلی از خانواده ها عزادار شدند. يك آواز ديگر او هم در سال 73 از درون خانه ها بلند شد، كه شايع است آن را هم تحت تاثير جنگ، بازگشت از جبهه های جنگ و به ماتم نشاندن خيلی از خانواده ها در سال 68 خوانده شده بود. با اين شعر حافظ "آه از آن نرگس جادو كه چه بازی افكند- وای از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد!" كه آنهم شرح اندوه مردم بود. حتی شنيده ام اين آواز خيلی به دل جنگ زدگان نشسته بود و آنها آن را شرح حال دربدری و ناكامی ‌خودشان تفسير كرده بودند. جنگی كه جز ويرانی، مرگ، نكبت و بدبختی هيچ چيز برای ايران وايرانی نداشت. چنان به زاری و شيون تعزيه شبيه بود كه هر بچه مذهبی و بسيجی جبهه ديده ای فكر می‌كرد به تعزيه امام حسين مظلوم رفته. شايد هم او اصلا به اين قصد نخوانده بود، اما مردم آن را اينطور تفسير می‌كردند.
دلكش: می‌خواهم نظر شما را تائيد كنم. همان است كه شما می‌گوئی. مردم دردشان را در ترانه ها و آوازها پيدا می‌كنند. اينكه حالا اينطور مردم به كنسرت هايش می‌روند و حكومت هم مانع اين كنسرها می‌شود به دليل همين غمخواری و همصدائی مردم و خواننده است. استقبالی هم كه حالا در اين غربت از كنسرت های من می‌شود، دليلش همين است.
- استقبال از كنسرت های عارف و قمر هم در زمان خودشان به همين دليل بود. ريشه ها اينجاست! زمان شاه هم وضع همين بود. بعد از ترانه های شما كه سالهای پس از كودتا را بازگو می‌كرد، غم و اندوه سالهای دهه 50 هم در ترانه هائی بازتاب يافت كه امثال داريوش و فروغی و فرهاد و حتی گوگوش دركارهای آخرش می‌خواند. هر دوره سخنگوی هنری خودش را دارد!
دلكش: اين حرف درستی است. آقا! ديديد ترانه های گوگوش آن آخری ها چه حال و هوائی گرفته بود؟ آن ترانه ها واقعا ماندگار شد. مثل اون ترانه "دوتا ماهی”. راستی شما خبرداری "شهريار قنبری” كجاست؟ خيلی از اين ترانه های گوگوش را او گفته بود. خيلی با استعداد بود، نمی‌دانم كارش به كجا كشيد.
- قنبری هست و يك كارهائی هم می‌كند، اما هيچكس دور از وطن تخم طلائی نمی‌كند. گوگوش چه می‌كند؟ شما از او خبری داری؟
دلكش: آقا! نمی‌دانيد برای خودش چه شخصيتی شده! يك دوره تمرين سه تار كرد و بعد هم پيانو ياد گرفت. حتی شعر هم می‌گويد. بعضی از شعرهائی را كه خودش گفته خوانده، اما فقط برای خودش(ظاهرا اولين ترانه هائی كه گوگوش بعد از خروج از كشور در كانادا اجرا كرد، از جمله همين ترانه ها و شعرها بود كه دلكش در سال 77 اشاره كرد. مانند ترانه خوب و ماندنی زرتشت و يا گريه). گوگوش چيزی از آب درآمد كه كسی فكرش را هم نمی‌كرد. زياد از هم دور زندگی نمی‌كنيم. حوالی "جردن" می‌نشيند. توی يك آپارتمان كوچك. گاهی همديگر را می‌بينيم. می‌دانيد كه شوهرش كيه؟ كيميائی. اين آخری ها شنيدم كه زندگی اش را بصورت فيلمنامه نوشته و تقاضا ساختن آن را هم كرده! شايد اجازه بدهند. دنيا را چه ديده ايد؟ من كه رنگارنگش را ديدم.( خنده و آتش زدن سيگاری ديگر)
- شنيدم نسل جوان ايران هم او را می‌شناسد. همانطور كه شما را می‌شناسد. از روی ترانه ها. راست است؟
دلكش پك محكمی‌به سيگار تازه روشن كرده اش زد و گفت: آقا چه می‌گوئی؟ همين فوتبال كه شده بود و ايران امريكا را شكست داد، می‌دونين مردم نصف شب ريختن تو خيابان ها؟ بعد هم شنيدم كه آن شب گوگوش هم با حجاب آمده بود توی خيابان جردن تا با مردم شادی كند. جوان ها می‌ريزن دورش. می‌دونين كه اونشب مردم با وانت بار و كاميون و تريلی در خيابان ها راه افتاده بودند و از اين محله به آن محله می‌رفتند. گوگوش را جوان ها می‌برند روی يك از اين تريلی ها و نمی‌دونم ازكجا يك بلند گو هم می‌آورند كه بخواند. از جوان ها اصرار و از او انكار. بالاخره خودش و كيميائی جوان ها را قانع می‌كنند كه اين كار صلاح نيست.
- شايد هم يك روزی در استاديوم يكصد هزار نفره بخواند!
دلكش: خودش هم همين اميد را دارد. می‌خواهم بگم نسل جديد بی خبر از گذشته نيست. مورد خودم را بگويم. يك روز سوار تاكسی شدم. راننده تاكسی كه 24- 25 ساله بود نوار چندتا از ترانه های منو گذاشته بود. خون تو سرم جمع شده بود. می‌خواستم بزنم زير گريه. راننده تاكسی كه فكر كرده بود تحت تاثير ترانه قرارگرفته ام گفت: مادر می‌بينی چی می‌خونه!
گفتم: می‌دونی كيه؟
گفت: اسمش دلكشه مادر. هرجا هست خدا عمرش بده، ما كه با صداش حال می‌كنيم. تاش پيدا نشده!
نتونستم زبانم را نگه دارم. گفتم: اين صدای منه! من دلكشم!
تا آخر مسير ديگه هيچكس را سوار نكرد. هر ده متر به ده متر بر می‌گشت و به من خيره می‌شد. بالاخره تاب نيآورد و ضبط صوت ماشين را بست. قبل از اينكه بخواهد و بگويد، خودم برايش همان ترانه ای را كه نيمه كاره قطع كرده بود، آرام آرام خواندم. وقتی به مقصد رسيدم هر چه اصرار كردم پول نگرفت. شما نمی‌دونين در اين روز و روزگار كه ما در ايران داريم اين نوع گذشت های پولی يعنی چه!
- راستی اين آقائی كه ترانه های شما را بازخوانی می‌كند، از شما اجاره گرفته؟ حق و حقوقی به شما می‌دهد؟
دلكش: آقا! قربونتون؛ قانون مانونی در كار نيست. مثل همه كارهای ديگه، هر كس هر كاری توانست می‌كند و به كسی هم حساب پس نمی‌دهد. اين آقا هم بدون اجازه من اين كار را كرده و يك پاپاسی هم نصيب من نشده. صدايش بد نيست، تقليدی است از صدای من و ايرج. صدايش تحرير هم ندارد. يك چيزی است وسط صدای زن و مرد! ترانه های گوگوش را هم يكی ديگه شروع كرده می‌خونه. اقلا اگر يك زن مال گوگوش را می‌خواند باز آدم خوشحال می‌شد كه زن ها دارند وارد ميدان می‌شوند، اما اينطور نيست، مردهای سبيل كلفت تقليد من و گوگوش را می‌كنند! اينه روزگاری كه ما داريم.
- از كنسرت ها راضی هستيد؟ مردم می‌آيند؟
دلكش: آقا! باور كن آدم تعجب می‌كند. اصلا منتظر نمی‌شوند من بخوانم، خودشان با من شروع می‌كنند به خواندن! چنان دم می‌گيرند، مثل اينكه سرود می‌خوانند.
- چه ترانه هائی را شما می‌خوانيد و كدام را مردم می‌خواهند؟
دلكش: خوب، من كه ديگه جوان نيستم، حافظه ام هم مثل پام شده كه به كمك عصا من را اينطرف و آنطرف می‌كشد. چند ترانه ای را حفظ هستم و تمرين هم كرده ام. آنها را می‌خوانم. بعضی ها را هم تو دفترچه ای كه همراهم است با خط درشت نوشته ام تا اگر مردم خواستند از روی آن بخوانم. هرجا هم كه جا می‌مانم، خود مردم كمك می‌كنند! همه با هم كنسرت اجرا می‌كنيم.(با خنده)
- سليقه ايرانی ها دركشورها و شهرهای مختلف با هم فرق نمی‌كند؟
دلكش: تعجب می‌كنيد اگر بگويم نه! مثلا ترانه محلی مازندرانی "بيا بريم جون كيجا" يا "سحر كه از كوه بلند، جام طلا سر می‌زنه" رو همه جا می‌خواهند. ترانه ديگری كه همه جا می‌خواهند "كاروان" است، كه البته خواندنش برای من ديگر سنگين است.
- خانم دلكش! بعضی وقت ها آدم چنان در گذشته های پشت سرمانده غرق می‌شود كه زمان را فراموش می‌كند. هر خواننده ای از ميان ترانه هائی كه خوانده، چند ترانه محبوب دارد. من می‌خواهم بپرسم ترانه محبوب شما كدام است؟ می‌خواهم بدانم بعضی وقت ها كه گوشه آشپزخانه، در تنهائی چای دم می‌كنيد و سيگاری آتش می‌زنيد، چه آواز و يا ترانه ای را بياد همه گذشته ها و پيوندشان با حال و روز كنونی زمزمه می‌كنيد؟
دلكش: اگر حال ترانه را داشته باشم " می‌روم و می‌گذرم" را و اگر بغض گلويم را گرفته باشد همان چند بيتی را كه وسط ترانه "كاروان" خوانده ام. يعنی "بخت سبك عنان، اگرم همرهی كند- با پای جان به بدرقه كاروان روم" را. شما چی؟ بر ميگردين ايران؟
- حالا كه نمی‌شود، تا ببينيم چه پيش می‌آيد.
دلكش: يعنی اينطرف ها ماندگاريد؟
- همينطوره!
دلكش: خيلی وقته؟
- باندازه يك دلتنگی!
دلكش: آقا بايد بيائيد و ببينيد چه خبره! اين آقای خاتمی‌آدم خوبيه! آنقدر روزنامه در می‌آيد، مردم جلوی روزنامه فروشی ها صف می‌كشند. جوان ها نمی‌دانيد چه شوری دارند. ايكاش همه بتوانند بيآيند.