جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت دوم

ما نيز به عضويت «گروه» در آمديم ‌پس از چندي که از تشکيل گروه گذشته بود ما سه نفر نيز به صورت يک هسته به عضويت گروه در آمديم.عباس هنگام طرح موضوع عضويت ما،درموردترديدهايش توضيحاتي دادكه چكيده اش عبارت بودازعدم آمادگي ما،دررعايت انضباط تشكيلاتي ومخفي كاري هاي ضروري ونيزداشتن شغل وشرايط لازم ازدواج وتمايل به روي آوري به زندگي كه مدام از سوي خانواده هاي ما ن مورد تاكيد قرارمي گرفت.....عباس از همان اوائل آشنايي سياسي وفكري مان،هميشه ازبشاشيت وبذله گويي خاصي برخورداربود.اوسازماندهي ورزيده وانساني بسيارباهوش ومنظم بود. .... درنيمه اول سال 49مقالات کوتاهي در باره مسائل مختلف سياسي و تشکيلاتي، از جمله مقاله «رد تئوري بقا» در درون گروه نشر پيدا ‌کرد که بدون امضاء بودند.همان زمان به صرف كنجكاوي پرسيدم كه كدام يك ازاين مقالات راتو نوشتي؟جواب داد كه من درمورد سازماندهي وامورتشكيلاتي مطالبي نوشتم كه اختصاص به مركزيت داردولزومي براي خواندن همه ندارد.... كاراكتروشخصيت اوباشوروشيفتگي وجنگندگي آميخته بود.اودرراه تحقق آرمان ها وآرزوهاي بلند خود ،وبه لذت هاي زندگي دور وبرخود وهرچه كه برسرراهش قرار مي گرفت،بي اعتناء بود.بااين كه به سيگار علاقه داشت وچند سا ل بي وقفه سيگار كشيده بود،ولي براي تقويت اراده وعزم خودبه يك باره آن را كنار گذاشته وديگر(تابازداشت وزندان)به آن لب نزد.اواراده اي قوي،عزمي استواروهدفي روشن داشت.صادقانه به افكار وعقايدش عشق مي ورزيد وحاضربود همه چيزخودرافداي آن كند........ ‌توقع عباس از ما براي کار گروهي مخفي در آن سال‌ها، توقع بي‌جائي نبود. کار گروهي مستلزم انضباط و ديسيپلين سخت وحوصله زياد بود. ما آدم‌هاي شاغلي بوديم که روابط نسبتاً گسترده‌اي با محيط خود داشتيم. در عين حال سن و سال ما هم کم نبود. احمد متولد 1320 و من و رحيم متولد 1322 و عباس متولد۱۳۲۴ بود. حتا پويان و مسعود هرکدام يکسال از عباس کوچکتر بودند. شايد به جز برخي از اعضاي گروه صمد بهرنگي و يک نفر در بابل، تقريباً هيچ‌يک از اعضاء گروه از ما مسن‌تر نبودند.ما هم اصولاً درمحیط های روشنفکرانه دانشگاهی نبودیم.هرچه بود رعایت دیسپلین تشکیلاتی ما(به ویژه احمد)قبل از عضویت درگروه آن طور که باید وشاید مطابق نظر عباس نبود.تازه رعایت دیسپلین درکارهای سیاسی مخفی درآن سالها به انگیزه بسیار قوی نیاز داشت.......اما در تحلیل نهایی،شرایط واوضاع واحوال جامعه ومحیط اجتماع غیر فعال ساکنی که مادرآن زندگی می کردیم،تابدان حد انرژی وانگیزه به ما نمی داد که تمام ذهن ما برای فعالیت سیاسی کانالیزه شود.البته چنین استنتاجی درآن موقع برای ما مطرح نبود.بی حرکتی مردم شهر ودهات وسر به لاک خود کردن شان به انواع گوناگون برما اثر می کرد...... اهداف و مواضع گروه گروه با هدف عاجل آموزش تئوري‌هاي عام ماركسيسم- لنينيسم و شناخت جامعه تشكيل شد و از همان آغاز فعاليت خود از هرگونه جهت‌گيري خاص پرهيز مي‌كرد. در گروه هر نوشته و متن ماركسيستي مورد مطالعه قرار مي‌گرفت. از آثار ماركس، انگلس، لنين، مائوتسه تنگ، حزب كمونيست شوروي و چين تا نوشته‌هاي ماركسيستي و چپ‌هاي انقلابي آمريكاي لاتين و غيره مطالعه مي‌شد، ما از همان ابتداي روي آوري شيفته‌وار به ماركسيسم و سپس در گروه نسبت به مواضع شوروي و حزب كمونيست آن نظر انتقادي داشتيم. انتقاد ما از شوروي بدواً از كانال انتقاد از حزب توده مي‌گذشت. ما حزب توده را حزبي اپورتونيستي و غيرانقلابي مي‌دانستيم........ در عين حال سياست نزديكي اتحاد شوروي به شاه، به شدت مورد اعتراض ما قرار مي‌گرفت.گوش كردن به راديو مسكو براي مان جاذبه اي نداشت چرا كه اصولا ازآن چيزي انتقادي درموردايران شنيده نمي شد.ما به راديو پيك ايران متعلق به حزب توده كم وبيش گوش مي كرديم.درآن وادي يخ زده سياسي كه «شاهنشاه آريامهر»برقرار كرده بود غيرازگوش كردن به راديوهائي نظيرپيك ايران وپكن وبي بي سي وغيره ومطالعه مخفيانه كتابهاي ماركسيستي و...راه ديگري براي سير كردن عطش مان براي كسب آگاهي به نظر نمي رسيد...... منبع تغذيه فكري ايدئولوژيكي‌مان را در مورد انحرافات شوروي علاوه بر استناد به آثار ماركس و لنين، آثار مائوتسه تنگ و حزب كمونيست چين تشكيل مي‌داد...... در برخورد با مسائل كشورمان، ما به طور مشخص تحت تأثير تئوري‌هاي چيني‌ها قرار نگرفتيم. ما هرگز نظريات مائوتسه تنگ در مورد به روستاها رفتن و ايجاد پايگاه‌هاي روستائي و محاصره شهرها از طريق دهات را، قبول نداشتيم.....ما ایران را یک کشور نیمه مستعمره ونیمه فئودال نمی دشناختیم.ما ایران را نه نیمه مستعمره بلکه یکی از حلقه های کشورهای استعمار نو می دانستیم.معتقد بودیم که بورواژی بوروکراتیک وکمپرادور برکشور مسلط بوده وبخش غالب اربابهای دیروزی به سرمایه داران امروزی تبدیل شدند.تغییرات ناشی از اصلاحات ارضی را نمی توانستیم انکار کنیم...... تحقيقات اقتصادي و اجتماعي گروه رهبري گروه اعضاء را تشويق به تحليل مستقيم از اوضاع محل سكونت يا زادگاه خود مي‌كرد. از همان آغاز فعاليت تشكيلاتي‌مان، عباس از ما خواست كه شناسائي شرايط اقتصادي اجتماعي و فرهنگي روستاهاي منطقه ساري را آغاز كنيم......درهرفرصت مناسب بعدازفراغت ازكار باموتورسيكلت به بهانه شكار وديداردوستي ازدوستان بيشماراحمد به يكي ازروستاهاي ساري سر مي زديم.....در اواخر سال 47حاصل یادداشت برداری های مخفیانه ما طی مدت نه چندان کوتاهی به تهیه یک مقاله نسبتاً مفصل تحلیلی از شرایط اقتصادی واجتماعی روستاهای اطراف ساری ومقاله دیگری مربوط به بررسی شرکت سهامی زراعی سمسکنده ساری انجامید......عباس بعد ازمدتی به ساری آمد وطبق معمول مخفیانه به منزلش رفتیم.برخلاف پیش بینی ما عباس از نتیجه کار بسیار راضی بود.واقعیت این بودکه ما نتایج تازه ای از پژوهش های اقتصادی واجتماعی مان که آن همه انرژی برایش گذاشتیم،مغایر با تحلیل ها وجمع بندی های اولیه وغیر مدون قبلی مان به دست نیاوردیم.بلکه فاکت های عینی نسبتاً گسترده ای برای تحلیل های مان جمع آورده بودیم........ در اين جا بايد تأكيد كنم كه ما صرفاً‌در چهارچوب ديدگاه‌هاي ماركسيستي به تحقيقات روستائي دست مي‌زديم...... از نظر ما سرمايه‌داري ايران بوروكراتيك و وابسته به غرب بود. ويژه‌گي اصلي آن را نيز سركوب و استبداد خشن تشكيل مي‌داد....علي رغم سايه سنگين اين جهت گيري سياسي،تحقيقات ومطالعات ماازشرايط اقتصادي واجتماعي محيط اطراف ساري به ميزان زيادي واقع بينانه وعيني وگسترده بود........ در آن زمان، ما همه ابعاد زندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي فرهنگي ملي و بين‌المللي را در بعد تفكر تاريخي طبقاتي خلاصه كرده بوديم. از اين روي حتي با بررسي و تحقيقات مستقيم‌مان از جامعه، مادام كه در چهارچوب آن بينش و تفكر قرار داشتيم نمي‌‌توانستيم به عمق محتواي عيني و ذهني روندهائي كه در كشور جريان داشت پي ببريم. و به طريق اولي نمي‌توانستيم به استنتاج‌هاي واقعاً درست و متناسب با واقعيت‌هاي موجود دست يابيم........... گروه از تاريخ مبارزات نسل قبلي خود مطالعه جدي و يا آشنائي لازم نداشت. در مورد عقايد و نظريات خليل ملكي، عملاً تحت تأثير ارثيه شوم كارزار تبليغاتي حزب توده عليه وي قرار داشت. از اين روي هيچ‌گونه اهميت و ارزشي براي نظريات ملكي قائل نبود. شايد نخوانده و ندانسته در گرداب قضاوت‌هاي حزب توده افتاده بود.................. تأثير رويدادهاي بين‌المللي در گروه طی آن سالها،گروه تنها در محیط های دانشگاهی آن هم با دست به دست کردن وپخش برخی مقالات تحلیلی درون گروهی،تقریباًبه هیچ عمل چشم گیر سیاسی دست نزده بود.این امر رفته رفته مایه سوال وتردید می شد............در نيمه دوم دهه 40 نيروهاي سياسي چپ ايران كه عمدتاً شامل دانشجو‌يان بودند، نسبت به فعل و انفعالات منطقه و جهان با حساسيت فزاينده‌اي برخورد مي‌كردند. چند سال بيشتر از پيروزي انقلاب كوبا برهبري فيدل كاسترو و يارانش نمي‌گذشت. وسوسه تكرار پيروزي انقلاب كوبا در ميان نيروهاي جوان و چپ ايراني كم نبود........ فعاليت‌هاي سازمان‌هاي چريكي فلسطيني به مبارزان ايراني با افكار و عقايد مختلف نيرو و اميد مي‌بخشيد. تأثير مبارزات گروه‌ها و سازمان‌هاي فلسطيني بر گروه‌هاي چپ و راديكال‌هاي مذهبي ايران به حدي شدت يافت كه عده‌اي براي مبارزه در كنار فلسطيني‌ها و ديدن دوره‌هاي آموزش چريكي كشور را به طور مخفيانه ترك كردند........بعد ازمرگ چه گورا شروع مبارزه چریکی شهری در کشورهای اروگوئه،برزیل،آرژانتین وبرخی کشورهای دیگر آمریکای لاتین نگاه جوانان شیفته نبرد با ظلم وستم سرمایه داری را متوجه خود می کرد........ در ميان دانش‌جويان چپ ماركسيستي ايران در دهه 40 اميدهائي به قطب ديگر جهان كمونيستي برانگيخته شد محافل و گروه‌هاي مائوئيستي به وجود آمدند كه برخي با ترك دانشگاه و رفتن به روستا در صدد تقليد نسخه‌ چيني انقلاب بودند.........

حمید اشرف

تأثير تحولات اوضاع كشور بر گروه در ايران تغيير و تحولات سريع اقتصادي و اجتماعي در شرف وقوع بود. سنگر مبارزه سياسي با رژيم در دو حوزه ادامه داشت. از يك سوي بخشي از بازاريان مذهبي سنتي تحت رهبري روحانيون پيرو آيت‌الله خميني بودند كه گه گاه در حوزه‌هاي علميه و بازار به حركات و اعتراضاتي دست مي‌زدند و از سوي ديگر دانش‌جويان دانشگاه‌هاي تهران، تبريز و مشهد و... بودند كه با هر بهانه‌اي دست به اعتراض و ايستادگي در مقابل رژيم مي‌زدند.در واقع ایستادگی نسبتاً مستمردربرابر دیکتاتوری شاه عملاً در دانشگاه های ایران متمرکز شده بود...درآن فضای بسته سیاسی که همچنان در جهت بسته تر شدن سیر می کرد،تمایلات اصلاح طلبانه مداوماًبعقب رانده می شد به طوری که اصلاح طلبان با پرنسیبی نظیر رهبران نضهت آزادی وشخصیت های جبهه ملی به جز زندان یا خانه نشینی چاره ای برای خود نمی شناختند. ‌بعد از اصلاحات ارضي و ساير تغييراتي که نام آن را «انقلاب سفيد» گذاشتند،گرچه تغييراتي واقعي درحيات اجتماعي واقتصادي،فرهنگي واداري كشور به جريان افتاد ومي بايست به تدريج فضاي باز وبازتري به وجود مي آورد،اما متاسفانه درعرصه زندگي سياسي وآزادي بيان وفعاليت هاي سياسي وتشكيلات مستقل صنفي واجتماعي وتشكيل احزاب،روندي معكوس طي مي شد.اين تناقض حاكم برحيات سياسي واجتماعي ايران،به طور كلي روي نيروهاي سياسي واز جمله نيروهاي چپ ماركسيستي تاثير خاصي به جاي مي گذاشت. ... سوالات و ابهاماتي بدواً در بين رهبري گروه به وجود آمد. مطرح مي‌شد که تا کي و تا چه حد بايد مارکسيسم - لنينيسم را بياموزيم؟ با کسب حداقل شناخت از جامعه، چه وظائفي از پي آن براي گروه مطرح خواهد شد؟ در مورد روند نزديکي با گروه‌هاي مشابه و گام گذاشتن در راه تشکيل حزب طبقه کارگر، به طور واقعي چه چشم‌اندازي وجود دارد؟ و يا گروه از چه زمان و با چه حد از آمادگي فکري سياسي، مي‌تواند به فعاليت‌هاي بيروني دست بزند؟ و يا در برخورد با مسئله ياس و سرخوردگي توده‌هاي وسيع خلق و سياست گريزي آنان چه تمهيدي بايد به کار بست؟ اصولاً وظيفه انقلابيون چيست و آيا در رابطه با ادعاهاي شاه و تثبيت اوضاع و جزيره ثبات بودن ايران بايد همچنان دست روي دست گذاشته نظاره گر اوضاع بود؟ آيا زمينه شروع مبارزه مسلحانه در کشور به کلي تضعيف شده آيا دست زدن به مبارزه مسلحانه تنها بعد از تشکيل حزب طبقه کارگر مجاز است؟ .........گروه در جريان رشد خود بر سر اين دو راهي رسيده بود كه آيا بايد مبارزه مسلحانه در روستاها را آغاز كند و يا همچنان در پي ايجاد حزب طبقه كارگر باشد؟ گروه به طور اصولي مبارزه مسلحانه را امري اجتناب‌ناپذير مي‌دانست. اما با تغيير و تحولاتي كه با اجراي اصلاحات ارضي در كشور جريان داشت از يك سوي بر نقش كمي و لاجرم كيفي طبقه كارگر مي‌افزود و از سوي ديگر شرايط شروع مبارزه مسلحانه در روستا را تضعيف مي‌كرد........رهبری گروه به این نتیجه رسید که باید به کنه تجربه پیروزی انقلاب کوبا پی ببرد.به همین منظور کتاب"انقلاب درانقلاب"رژی دبره رامجدداًمورد مطالعه قرارداد.به این ترتیب گروه عملاًبه کنکاش جدیدی دست زد..........اين امرموجب شد كه گروه به مسائل مطروحه متناسب باشوق وذوق انقلابي گري وشعور وآگاهي هاي خود پاسخ هائي صريح وغيرمتعارف بدهد. تقويت روحيه شورشي در گروه اعضاي گروه بسيارجوان واغلب دانشجووبرخي افسر وظيفه بودند.به جز احمد ورحيم ومن،افراد شاغل بسيار اندك بودند.شور وشوق مبارزاتي توام بانوعي تعصب وپايبندي نسبت به وظايف وتعهدات تشكيلاتي،آن چه كه ما ازنزديك درروش ومنش عباس به وضوح مي ديديم ،آن مناسبات صميمانه وعلاقمندي هاي برادرانه اي كه دربين ما سه نفر ونيز ميان ماوعباس وگروه وجود داشت، به نظر من نمونه وشاخص كل مناسبات درون گروهي به حساب مي آيد.استبداد سیاسی فزاینده ، مناسبات درونی گروه هایی نظیر ما را فشرده تر وپیوندها را عاطفی تر وحتی بسیار بالا تراز نرم ها وقراردادهای اصولی مبتنی برمبانی نظری،سیاسی وتشکیلاتی می ساخت. درشرایطی که همه جا صحبت از"دیوار موش داره وموش گوش داره"بود،درشرایطی که شاه ودربارباسرکوب همه مخالفین حتی مخالفین قانونی واصلاح طلب،همه راه های اعتراض وانتقاد مستقیم را بسته بود،محیط های درونی گروه های هم فکر نیز بسته تر ودر هم تنیده تر می شدند..............ما از قبل از شروع فعاليت‌ تشكيلاتي‌مان، به تدريج در فكر تقويت روحيه مقاومت و سخت‌كوشي و تسليم نشدن در برابر ناملايمات و غيره بوديم. بعد از عضويت در گروه، اين روحيه بيشتر در ما تقويت شد.....ما تلاش مي كرديم وسوسه هاي زندگي وانديشه به خود راهرچه بيشتر ازخود دور كنيم. به نمونه هاي زير توجه كنيد : درسال45احمد به دختر جواني علاقمند شد.اين علاقمندي تاسر حد يك عشق ديوانه وار پيش رفت.اوطبع شعر هم داشت وگاهي بامضامين سياسي شعرهاي پر احساسي مي سرود.قضيه عشق احمد براي مان دردسري شده بود.به خصوص دختر هيچ زمينه سياسي نداشت وبدتر از آن هيچ تمايلي به احمد نشان نمي داد......احمد به خاطر اهداف سياسي ومبارزاتي اش كه البته هنوز شكل مشخصي هم به خود نگرفته بود،خود را از اين عميق ترين،رقيق ترين وعاطفي ترين حالت جواني،رفته رفته كنار كشيد.هرچند كه هرگز ازقلبش بيرون نرفت....ماعاشق شدن احمدرا به جز عباس ازهمه مخفي نگه مي داشتيم واز سوي ما كسي در جريان ماجرا قرار نگرفته بود.

احمد فرهودی در یکی از روستاهای اطراف ساری سال1346
مورد ديگر:
درپائيز سال 46عباس ورحيم ومن بعد از كوه نوردي درارتفاعات توچال درميدان تجريش منتظر اتوبوس بوديم.تازه هوا تاريك شده بود،خسته در گوشه پياده روبه كوله هايمان تكيه زديم وبه رفت وآمد مردم كه بيشتردختران وپسران جوان بودندبه طور عادي مي نگريستيم.گويا طرز نگاهم به عابران طوري بود كه نظر عباس را جلب كرد ويا او مستمسكي يافت تا ما را محك بزند ويا نكته اي به ما بياموزد.به ناگهان پرسيد:«نقي!نظرت نسبت به اين دخترها چيست؟»من يكه خوردم.پيش خود گمان كردم كه شايد نگاه من به دختران نگاهي خريدارانه وغير معمول بوده كه مورد اين سوال قرار گرفتم......به هر حال درمقابل سوال عباس غافل گير شدم.اگر بدون حضور او ميان ما چنين مسائلي مطرح مي شد مشكلي نبود.اما عباس به سمبل ما تبديل شده بود.رفتار وكردار،عقايد ونظريات او براي ما ملاك ومعيار بود.......درپاسخ سوال عباس با مكث كوتاهي كه ناشي از غافلگير شدنم بود،با عبارتي دوپهلو گفتم «نظر من به اين دخترها چيز خاصي نيست همان طوري كه انسان از نگاه كردن به گل هاي زيبا لذت مي برد،من هم به آن ها نگاه مي كنم!»او بدون معطلي رويش را به طرف دختراني كه در حال رفتن بودند كرد وگفت:«من ازاين ها متنفرم!!وهيچ گاه دوست ندارم به اين ها نگاه كنم.من از هرچه كه مانع راه هدف ها وعقايد مان باشد متنفرم!»سكوت سنگيني با آن همه سروصدا هاي آدم ها وماشين ها،ميان ما برقرار شد.من توقع چنين برخوردي از عباس نداشتم.به همين دليل در درون خود احساس شرم كردم.در عين حال از عمق شيفتگي وشوريده گي او كاملا شرمنده شدم.البته عباس تظاهر نكرده بود.نفرت اواز"دختران"نفرت واقعي از دختران معصومي كه درخيابان درتردد بودند نبود.ابراز تنفر او به طور كلي دررابطه باهرمانع وترديد ووسوسه اي بود كه سرراه مبارزه اش عليه ديكتاتوري واستثمار قرار مي گرفت.او مي خواست به من ورحيم نشان بدهد كه يك انقلابي كمونيست درراه آرمان وعقايدش تا چه اندازه بايد پايبند ومتعهد باشد.واو به معناي واقعي كلمه جان شيفته اش را به پاي والاترين آرزوهاي عدالت خواهانه خود فدا كرد................ سال بعد موضوع ازدواج در میان ما مطرح شد.من ورحیم پا به 25واحمد به 27سالگی گذاشته بودیم.از سوی خانواده های مان مدام تحت فشار بودیم.سن وشغل مناسبی هم داشتیم.امتناع ما در مورد ازدواج برای خانواده های مان عجیب بود.....در اوايل سال 47 براي آخرين بار در مورد ازدواج ميان ما سه نفر بحثي درگرفت......براي من اين مسئله مطرح بود كه اگر دختري بيابم كه در مسير فكري وتمايلات سياسي وعقيدتي مشابه من باشد،با او ازدواج كنم.يعني در واقع در آن زمان با ديدي خاص اعتقادي وسياسي به مسئله ازدواج برخورد داشتم.......... ما در پايان اين بحث، به يك نتيجه‌گيري نهائي رسيديم. ما چنين جمع‌بندي كرديم كه ازدواج، خواهي نخواهي ما را به زندگي معمولي (كه آن‌را تحقير مي‌كرديم) كشانده و نهايتاً از مسير مبارزه انقلابي و فعاليت‌هاي سياسي و سازماني منحرف خواهد كرد. به اين ترتيب ما ديگر هرگونه شك و ترديدي را از خود دور كرديم...........ما مي كوشيديم خود را هر چه بيشتر با سختي ها ونا ملايمات دمساز كنيم به طوري كه هنگام بازداشت احتمالي بتوانيم زير شكنجه وفشار مقاومت كنيم............... نگاهي به شرايط اجتماعي كشور واقعيت اين بود كه در دهه 40سياسي اجتماعي و اقتصادي ايران در حال دگرگوني بود. اين تغييرات در كتاب «مبارزه مسلحانه، هم استراتژي هم تاكتيك» نوشته مسعود احمدزاده از ديد و تحليل گروه، منعكس شده است. هرچند اين تغييرات با شيوه‌اي ديكتاتوري و با حفظ و حراست منافع صاحبان قدرت و ثروت، از بالا انجام مي‌شد، اما به هر حال در پائين و در ميان توده دهقانان و اقشار تازه‌پاي شهرها مورد استقبال قرار گرفته بود.جامعه ایران نیاز به تغییرات بنیادی اقتصادی واجتماعی داشت.شاه که دکتر مصدق رابه زنجیر کشیده بود این تحولات را به تعویق انداخت.بعد از کودتا تاشروع اصلاحات ارضی،رژیم بافشار وکمک های مالی امریکا ونیاز جامعه،اقدام به سرمایه گذاری های زیر بنایی درزمینه ایجاد سدها،جاده ها،برق رسانی،تاسیسات کارخانه ای،ایجاد بانک های تازه وبنادر واسکله ها وغیره نمود.اما بوروکراسی فرسوده وگسترش فزاینده فساد وحیف ومیل بودجه در جهت منافع شخصی درباریان واطرافیان آن ها و...کار را به بن بست تازه ای کشاند که منجر به پیدایش فضای نیمه باز سیاسی وفعالیت های جبهه ملی دوم در سال 39شد.بحران به وجودآمده نشان داد که نیاز تاریخی ملت ایران به آزادی ودموکراسی وحاکمیت ملی که از انقلاب مشروطه تاآن زمان هنوز برآورد ه نشده همچنان دردستور روز حیات سیاسی واجتماعی ایران قراردارد.اما شاه برای حفظ موقعیت وسلطنت خود وفشاری که ازسوی آمریکا وارد می آمد،در شرایطی که کشور به دلیل قلع وقمع نیروهای سیاسی با خلاء سیاسی مواجه شده بود،ابتکار عمل را بدست گرفت.تغییرات قبلی به تغییرات گسترده تری منجر شد...........استبداد سیاسی نیز همچنان سایه شوم خودرا برکشور می گسترانید.روند تحولات جاری در کشور به طور کلی مورد استقبال گسترده مردم قرار می گرفت......اما در بتن جامعه مقاومت ها وتناقضاتی نیز عمل می کرد به خصوص در میان سیاسیون ومبارزان سنتی چه مذهبی وچه مارکسیستی،بیگانگی ها عمیق وعمیق تر می شد. تغييرات فرهنگي و واكنش ما تغییر در سبک زندگی مردم در همه جا مشهود بود....اما انقلابیون چپ به تغییرات رفتاری مردم با بدبینی می نگریستند.این تغییرات زیر سایه تبلیغات فرد پرستانه شاهی موجب سوءظن شدید همه ما بود.....نفرت وکینه مان به رژیم دررابطه با فقر عقب ماندگی جامعه وچپاول وحیف ومیل های عظیمی که وابستگان به خانواده مشهور به "هزار فامیل"در کشور صورت می دادند ،مایه رویگردانی بیشتر ما از تغییرات فرهنگی در جامعه می شد. ما این تحولات را یکسره سطحی وناشی از غرب زدگی ووابستگی به امپریالیست ها می دانستیم.......دربرخورد با موسیقی وهنر وبه طور کلی تمامی زمینه های فرهنگی جامعه ،همین بینش کلی حاکم بود.........اما نگاه ما به پديده‌هاي گوناگون حيات اجتماعي جزئي از نگاه و بينش منفي سياسي‌مان نسبت به استبداد و نظام سرمايه‌داري بود. ما با اين طرز برخورد اصولاً نمي‌توانستيم مسائل را از يكديگر تفكيك كنيم. يعني ما به تجزيه و بررسي موشكافانه روندها دست نمي‌زديم. ما با الهام از ايدئولوژي و اصول و مباني ماركسيستي تنها در چهارچوب بينش تاريخي- طبقاتي با جامعه‌مان برخورد مي‌كرديم........ ضديت ما با نظام سياسي و مناسبات سرمايه‌داري به ضديت با تمامي ادبيات و هنر و موسيقي سرايت مي‌كرد كه مظاهر فرهنگي آن محسوب مي‌شد. در حقيقت ما به نوعي در اين زمينه‌ها پس رو بوديم. چرا كه با نوآوري در هنر و ادبيات و موسيقي و غيره با ديدي كاملاً سياسي و ابزاري و محافظه كارانه برخورد مي‌كرديم..... حيات فرهنگي‌مان به طور مشخص تابع روحيات شورش‌گري انقلابي‌امان بود......... تغييرات فرهنگي و واكنش محيط‌هاي سنتي محیط های سنتی این تغییرات را با سوء ظن وبدبینی وسر سختی تمام تحمل می کردند.سنتی تر ها به ویژه از پذیرش فرهنگی تحولات جاری بطور جدی سرباز می زدند.آنان مخصوصاً به دلیل سلطه استبدادحاکم که صدای هر مخالفی را خفه می کرد،قادر نبودند نظرات وعقاید خودرا از راه مسالمت آمیز وعلنی به جامعه برسانند...این شرایط موجب شد که هر شورش وطغیانی در برابر استبداد،حتی از جانب صاحبان اندیشه های ارتجاعی وواپس گرا که هدفی جز بازگشت به مدینه فاضله قرون وسطایی خود نداشتند عملاًاز نوعی حرمت ومشروعیت برخوردار شوند.همین که حکومت استبدادی صدای این چنینی را خفه می کرد وهیچ حقی حتی برای ابراز وجود مسالمت آمیز آنها قائل نمی شد،عملاً اعتبار وارزش سیاسی به چنین نیروهایی می بخشید.....وقتی اندیشه های مختلف سیاسی واجتماعی مورد نقد وبرخورد آزاد آراء وعقاید قرار نگیرند،طبیعی است که بازنده اصلی این معادله شوم توده های وسیع هستند که در هنگام تحولات،قادر به تشخیص اهداف وبرنامه های واقعی مدعیان در میدان سیاست نیستند! با تشديد اختناق، تمايلات خشونت‌گرايانه و اعتراضات خشماگين در صفوف بخشي از مذهبي‌هاي سنتي نيز شدت مي‌گرفت. آنان به طور فزاينده‌اي به تقابل و تحريم و طرد مظاهر فرهنگ جديد، كه آن را يكسره غربي، بيگانه و مروج بي‌ايماني و بي‌ناموسي مي‌دانستند، به شيوه خاص خودشان، دست مي‌زدند.گاه گاه سینمایی درتهران دچار اتش سوزی می شد....... در آن زمان (اواسط دهه 40) من نسبت به آيت‌الله خميني به دليل ضديت و در افتادن با شاه و آمريكا و اسرائيل و مخالفت آشكار با كاپيتولاسيون، نوعي سمپاتي داشتم اما مخالفت او با آزادي زنان و اصلاحات ارضي برايم غيرقابل قبول بود................. روشنفكران خلق در آن سال‌ها، گروه ما، بدون شناخت عمیق از روندهای عینی و نیازهای ملی- تاریخی کشور و جامعه، تنها با بسنده کردن به تحلیل اقتصادی اجتماعی و فرهنگی موجود و سنجش آن با تئوری و جهان‌بینی مارکسیستی لنینیستی به نتیجه‌گیری‌های خاص سیاسی مبارزاتی دست می‌زد. گروه با تجهیز بیش‌تر به تئوری مارکسیستی و غرق شدن در بینش و تفکر تاریخی- طبقاتی، بیش از پیش از دست یافتن به یک برنامه ملی در راه پاسخ‌گویی به نیازهای تاریخی ملت و مردم دور می‌شد. تعمیق تفکر و بینش طبقاتی و لاجرم تقدم دادن به برقراری عدالت اقتصادی- اجتماعی و تابع کردن همه‌جانبه مقوله آزادی و دموکراسی به تحقق چنین عدالتی و یک‌سره همه را در گرو حل مساله قدرت سیاسی قرار دادن، گروه را تماما به راهی دیگر می‌کشاند.بدین ترتیب گروه از درک توان وظرفیت واقعی وامکانات بالفعل خود رفته رفته،دور می شد. همه گروه ها ودستجات مارکسیستی انقلابی از هر گرایش وتفسیری،همگی در مورد مسئله کلیدی قدرت سیاسی،در وضعیت مشابه ای قرار داشتند.واقعیت این بود که ما هر مشکل ودرد سیاسی واجتماعی،اقتصادی،فرهنگی جامعه را درگروتغییر حاکمیت وایجاد یک دولت انقلابی جدید وآن هم توسط خودمان قرار می دادیم .......... آن شور و شوقي كه در دايره‌هاي محدود فعالين انقلابي مي‌گذشت به هيچ‌وجه در حيات اجتماعي و در لايه‌هاي مختلف جامعه وجود نداشت. توده‌ها در شرايط به اصطلاح تمكين و رضا قرار داشتند و به حركات اعتراضي محسوس دست نمي‌زدند. به طريق اولي از شورش‌هاي دهقاني يا اعتصابات كارگري كم و بيش دامنه‌دار خبري نبود........ حركات اعتراضي بخش‌هاي گوناگون خلق چندان چشم‌گير نبود. از اين روي گروه به طور اراده گرايانه به نظريه «فعال كردن» توده‌هاي وسيع مردم روي آورد. از نظر گروه مجموعه شرايط ركود و تمكين در جامعه به دو عامل عمده محدود مي‌شد: يكي سركوب سياسي و اختناق سيستماتيك رژيم كه از نتايج مستقيم آن ايجاد ترس و وحشت دائمي در ميان توده‌هاي زحمت‌كش و خودداري از طرح مطالبات و نارضائي‌هاي خود و ديگري از كارافتادگي تمامي اشكال مبارزات اقتصادي، اجتماعي و سياسي مسالمت‌آميز توده‌ها و به ويژه عدم انجام وظيفه انقلابي و رسالتي كه بر دوش رهبران و پيشاهنگان طبقه كارگر و جنبش رهائي بخش مردم قرار داشت!امیر پرویز پویان درکتاب رد تئوری بقاء می گوید که«کارگران....نیروی دشمن خود را مطلق وناتوانی خودرا برای رهایی از سلطه دشمن نیز مطلق می پندارند.»...... واقعيت اين بود كه رژيم شاه با اصلاحات ارضي و ساير تغييرات زيربنائي روبنائي در جامعه و با افزايش درآمدهاي ارزي ناشي از بالا رفتن قيمت نفت، توانست به رونق و رشد اقتصادي و اجتماعي محسوسي دست يابد.......توده‌های وسیع مردم در شهرها به دلیل نداشتن انگیزه و زمینه‌ی فزاینده فقر، بی‌کاری و نارضایی‌های شدید اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، عملا سرگرم امور و مشغولیات روزمره‌ی زندگی شدند.......... بايد در نظر داشت كه روند تناقضي كه استبداد شاهي از يك سو و رشد و توسعه اقتصادي اجتماعي و فرهنگي (با همه اعوجاج‌هايش) از سوي ديگر طي مي‌كرد نمي‌توانست تا بي نهايت ادامه يابد. اين تناقض دير يا زود به بن‌بست مي‌رسيد........ تقریبا در همه‌ی کارخانه‌های بزرگ شیوه‌های نظامی فرماندهی و اطاعت حاکم بود. نارضایی و اعتراضات کم و بیش جدی‌تر دهقانان بلافاصله با سرنیزه‌ی ژاندارم روبرو می‌شد. به‌هرحال تحکیم و تثبیت استبداد سیاسی شاه، بیش از همه‌ی محیط‌های روشن‌فکری مانند دانشگاه‌های کشور به خصوص مبارزان و انقلابیون متشکل در گروه‌هایی نظیر گروه ما را به واکنش دفاعی و نهایتا اعتراض می‌کشانید.............ما به لحاظ عدم درک درست نیاز مبرم جامعه به یک قدرت سیاسی مستقل ومبتنی بر دموکراسی پارلمانی،به مسیری دیگرافتادیم وبی راهه را کوتاه ترین راه برای رسیدن به مقصود بر گزیدیم. «بي‌راهه» كوتاه‌ترين راه رسيدن به هدف «رد تئوري بقا» درمیانه سالهای 48و49،مباحث داغی دردرون گروه جریان یافت.درآن زمان مقالاتی که جزو نشریه درون گروهی بود،به دست ما می رسید......مقاله ای درنقد نظرات مصطفی رحیمی درمورد اشغال چکسلواکی توسط ارتش سرخ اتحاد شوروی بود که نویسنده اش را نمی شناسم. درآن سالها ما نشریاتی نظیر جهان نو،فردوسی،نگین و...را نشریاتی مجاز می شناختیم که رژیم برای گمراه کردن علاقه مندان راستین انقلاب وکمونیسم به آنها اجازه انتشار داده است.به همین دلیل کسانی نظیر مصطفی رحیمی را که از دیدگاه چپ در نشریات مجاز بامسائل برخورد می کردند مورد انتقاد وسرزنش قرار می دادیم...... مصطفي رحيمي نيز از موضع چپ ليبرال و مستقل با مسائل برخورد داشت. ما اين نوع چپ‌هاي مستقل را به رسميت نمي‌شناختيم و مواضع آنان را از زاويه راديكاليسم انقلابي، اپورتونيسم و رويزيونيسم مي‌ناميديم...... در اواخر سال 48 مقاله جدي و كمي مفصل به نام «خشمگين از امپرياليسم، ترسان از انقلاب!» نوشته اميرپرويز پويان به دست ما رسيد. اين مقاله مواضع جلال آل‌احمد را مطابق عنوان خود به نقد مي‌كشيد... روح‌ كلي مقاله بر اين نظريه استوار بود كه براي رهائي از سلطه امپرياليسم بر كشورمان هيچ راهي جز انقلاب وجود ندارد همه ضدامپرياليست‌هائي كه از انقلاب مي‌هراسند راه به جائي نخواهند برد.این مقاله درعین حال توانائی قلمی نویسنده را به خوبی درذهن خواننده منعکس می کرد....... در پي مباحثات داغي كه در مورد مشي و برنامه گروه به راه افتاده بود و در جريان بازخواني كتاب «انقلاب در انقلاب» رژي دبره، گرايشات عملي و جنب و جوش‌هاي جديدي در گروه ظاهر شد. گرايش به عمل و تكيه به آن به تدريج به تنها معيار درستي هر حرف و ادعائي تبديل مي‌شد. اين زمان و بعدها هرگز براي گروه مسئله كار فرهنگي و ارتقاء سطح فكري و دانش سياسي توده‌هاي مردم جدا از وجه راديكاليسم انقلابي مطرح نشد........ در زمينه فعاليت‌هاي اجتماعي و برقراري پيوندهاي توده‌اي اعضاي گروه نيز موفقيت قابل لمسي به دست نمي‌آمد. اعضاي گروه، در هرجا كه بودند، مي‌كوشيدند با كارگران و زحمت‌كشان شهر و روستا، دست كم روابط و دوستي فردي برقرار كنند. هر يك از اعضاء از جمله گروه سه نفره ما، روابط گسترده‌اي با مردم داشتيم. اما موفق نمي‌شديم با محيط‌هاي كارگري رابطه برقرار كنيم........ توده‌هاي مردم از فعاليت سياسي گريزان و هراسان بودند. رژيم نيز بيش از حد بر امور تسلط يافته بود. به خصوص در كارخانجات و محيط‌هاي كارگري، بخش امنيتي در خفا و حتا علني بسيار فعال بود و هر حركت و رفت و آمد مشكوك را زير نظر مي‌گرفت........ انعكاس چنين وضعيتي در گروه، به تدريج موجب دست‌كم گرفتن هرگونه ثمردهي و به خصوص ضروري و غيرقابل اجتناب بودن وجود يا ايجاد نهادهاي صنفي و صنفي- سياسي، در مبارزات توده‌هاي مردم شد. اين برداشت نوميدانه در طراحي استراتژي سياسي گروه تأثير مهمي داشته است......... در چنين اوضاع و شرايط حاكم بر گروه، و مباحثي كه تقريباً سير پر شتاب تحول فكري و نظري گروه را منعكس مي‌كرد، يعني در بهار سال 49مقاله دست نوشته‌اي با قلمي شيوا تحت عنوان «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» به دست ما رسيد....... مقاله رد تئوري بقاء، مبارزه و دفاع از خود مسلحانه را براي خنثي ساختن شكار مخفيانه انقلابيون مؤثرترين عاملي ميدانست كه در مقابل آنان قرار دارد. مقاله در پايان ميگويد: «براي اينكه باقي بمانيم مجبوريم تعرض كنيم.» در حقيقت اين مقاله قهر انقلابي را پاسخي ضرور و گريز ناپذير در مقابل قهر ضدانقلابي رژيم ميداند........این مقاله تکان جدی به همه فعالین گروه واردآورد.جنب وجوشی محسوسی ایجاد کرد وروحیات شورشی گروه رادر راه آرزوهای بلند پروازانه اش به نحو چشم گیری بالا برد.......
ادامه دارد...