جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

هشتمين سالگرد درگذشت احمد شاملو

نامت سپيده دمي ست
كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
متبرك باد نام تو!...
وما همچنان دوره مي كنيم
شب را وروز را،هنوز را...!
***
دوم امرداد 1387 هشتمين سلگرد در گذشت احمد شاملو،شاعر آزادي خواه ومردمي كشورمان مي باشد، گرچه كوردلان تنگ نظر وتاريك انديش از برگزاري مراسم سالگرداين شاعر بزرگ ممانعت به عمل آوردند ولي ياد شاملوهميشه در دل مردم زنده بوده واشعارش رازمزمه مي كنند.به همين مناسبت مصاحبه اي كه مسعود بهنود با احمد شاملو وآيدا در سال 1347انجام داده وهمچنين مصاحبه با احمد شاملو در باره سهراب سپهري وبه همراه شعرزيباي درآستانه را براي درج دروبلاگ انتخاب كرده ايم.
*****************
از من خواسته بودید که با آیدا صحبتی بکنم و او درباره ی شاملو حرف بزند. چرا که « آیدا » در ادبیات معاصر ما تنها زنی است که بر مسندی چنین تکیه زده است. اعتراف می کنم که نتوانستم. چون مثل هر بار دیگر صمیمیت این دو- آیدا و شاملو و شاید نزدیکی من به این دو از سوال کردن و جواب شنیدن بازم داشت. از طرفی آن چه که می خواستم گفتنی نبود. هر کس آن دو را یک آن با یکدیگر نگریسته باشد، خود این حقیقت را در می یابد. خانه شان تلفیق صمیمیت و صداقت است، خانه ای که هر گوشه اش اثری از انگشتان ظریف آیدا بر خود دارد. در این خانه، شاملو ابرمرد شعر ِ امروز با «آیدا» زنده گی می کند؛ هوای خانه ی کوچک شان را- نه بوی گل سرخی که در گلدان است- دوستی شان، محبت شان و پاکی شان عطرآگین می کند. بر دیوار اتاق تصویر بزرگی از احمد با چشمانی نافذ و رویی که از نشاط جوانی بی بهره نیست، به چشم می خورد و در زیر این تصویر مردی نشسته است با چهره ای شکسته و مایوس که از دستیابی اندوه، شیارهایی بر آن نقش بسته. مردی با موهای سپید، چشمانی نافذ، پیشانی بلند و در کنار او، آیدا بلند و کشیده و اثیری با موهای سیاه. اول بار همدیگر را چگونه دیدید و چطور محبتی این چنین در دل تان لانه کرد؟ نُخست دیرزمانی در او نگریستم چندان که، چون نظر از وی بازگرفتم در پیرامون من همه چیزی به هیات او درآمده بود و آیدا می گوید: همسایه بودیم، دیوار به دیوار. هر روز «احمد» را می دیدم و بیشتر از آن که چشمان با نفوذش قلبم را بلرزاند، از رفتارش چیزی درمی یافتم که نامی برایش نمی یافتم... بله، دیگر خلاصه عاشق هم شدیم... و می خندد و وقتی خنده صادقانه ای فضای اتاق را می پوشاند، احمد را می بینم که لبخند چاله های اندوه گونه اش را پوشانده. تازیانه محبت و اثرش بر چهره ی احمد. دیرگاهی است که می شناسم شان. به خوبی، شرح آن که چه بوده اند و چه هستند را بارها از زبان هر دو شنیده ام. آئیش! آئیش! احمد است که «آیدا» را می خواند. او همیشه این طور صدا می کند. «آئیش» یا «آئیشکا» بر صفحه ی اول «آیدا، درخت و خنجر و خاطره» دومین کتاب احمد که با نام «آیدا» شروع می شود، احمد نوشته است. بله، آئیشکا! پارسال «آیدا در آینه» و امسال «آیدا، درخت و خنجر و خاطره» . ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست! پیروزی عشق نصیب تو باد! و در صفحه ای از همین کتاب پاسخ من که پرسیده بودم: پس این طوری شد که همسایه گی ِ خانه به همسایه گی ِ دل کشید، بله؟ و قبل از این که آیدا بر حُجب اش پیروز آید و کلمه ای بگوید، شاملو اضافه می کند: و آئیش به خانه من آمد، یعنی به خانه ای که محبت اش برای من ساخت. سکوت مهربان اتاق را می شکنم و می گویم: چه وقت احساس کردید که باید با هم باشید و بی هم نمی توانید...؟ آیدا: من تصویری از محبت و عشق در ذهن نداشتم و نمی دانستم آن چه پیش آمده چیست، ولی همین قدر می دانستم وقتی در کنار او هستم، می توانم بیندیشم که چیزی به اسم «زیبایی» هم در دور و برمان وجود دارد. ما همه ی آن زیبایی ها را به خانه آوردیم و با هم قسمت کردیم و این درست زمانی بود که هر دو احتیاج به ارزشی داشتیم که به آن دست یافتیم و زبان حال من بود که احمد گفت: برویم ای یار، ای یگانه من! دست مرا بگیر! سخن من نه از درد ایشان بود خود از دردی بود که ایشانند. و «آیدا» ادامه می دهد که: در همین زمان بود که می رفتیم در گوشه ای می نشستیم و هیچ نمی گفتیم. ساعت ها بود که در ثانیه ای می گذشت؛ و سکوت مان را صدای احمد می شکست که شعری زمزمه می کرد و در شعر ِ احمد بود که احساس می کردم غیر از- من و او- زنده گی جریان دارد. در فاصله ای که پیش آمده است و هر سه در سکوت فرو رفته ایم به خاطره ای فکر می کنم: یک روز با شاملو به خانه شان رفتیم، آیدا در خانه نبود و این تنها باری بود که من شاملو را دستپاچه و هول زده دیدم. آئیش، آئیشکا! کلماتی که از دهان احمد بر می آمد به صلابت دیوار می خورد و برمی گشت. دلم را هم به اضطراب وا می داشت. یعنی آیدا کجاست، برویم... کجا؟ نمی دانم... وقتی آیدا آمد، با دست های پُر و کلید انداخت و در را باز کرد، من به احمد چشم دوختم، او روی صندلی نشسته بود و به پاشنه ی در خیره شده بود که پشت سر آیدا بسته می شد، و این تنها باری بود که من او را این قدر دست پاچه دیدم... صدای «آیدا» بند خاطره ام را از هم می گسلد که می گوید: چه می خورید؟ احمد زیر لب می گوید: آب! آب را که از دست آیدا گرفته است، چندان با ولع می نوشد که گویی نوشدارویی است. از «آیدا» می پرسم: وقتی احمد شعر می گوید چه وضعی پیدا می کنید، چه حالی دارید؟ جواب می دهد: احمد هر وقت که می خواهد شعری بگوید از دو سه روز پیش پیداست، خودت می دانی که آشفته می شود و مثل آدم تب دار کلافه است تا وقتی که شعرش را بنویسد. آن وقت است که بلند می شود و شعرش را برایم می خواند، این زمان از خوشبخت ترین لحظات زنده گی ماست، چون احمد راحت می شود. مثل آدمی که کار شاقی را تمام کرده باشد، دراز می کشد و گاهی هم بلند می شویم و می رویم گردش. و وقتی که شعر نمی گوید؟ شاملو که ساکت نشسته و به حرفهای ما گوش می دهد به میان حرف مان می پرد و می گوید: آن وقت عوض این که من ناراحت باشم، آیدا ناراحت است... و به عنوان مثال می خواند: چندان که بگویم «- امشب شعری خواهم نوشت» با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود چنان چون سنگی که به دریاچه ای و بودا که به نیروانا احمد کم کم خسته شده است از این که می بیند من به خانه شان آمده ام، منتها مسلح به کاغذ و قلم! ناراحت است! ناچار کاغذ و قلم را کنار می گذارم و می پرسم: حالا خارج از این حرف ها آیدا، احمد در زنده گی تو چه تاثیر مستقیمی دارد؟ آیدا سرش را پایین انداخته، دنبال کلمه می گردد. می دانستم که نمی تواند جواب این سوال را بدهد، وقتی حجم مفهوم از آن مقدار گذشت که در ظرفی نگنجد چه می توان گفت؟ احمد هم مثل این که تهییج شده است تا این جواب را بشنود به آیدا چشم دوخته است، ولی... خب، احمد جان تو بگو مثل آدم برق گرفته سر بلند می کند که: خواهش می کنم مرا توی تنگنا نگذار. من آن چه را که باید بگویم، اگر چه به مقیاس خیلی کوچکتر در شعرهایم گفته ام. پس بنویسم؟ احمد: بر چهره زنده گانی من که بر آن هوشیار از اندوهی جانکاه حکایت می کند آیدا لبخند آمرزشی است توی زنده گی تان چیزی هم کم دارید؟ آرزویی داری؟
آیدا با لبخندی به جوابم می آید که: کم، نه، توی خانه مان چیزی از محبت کم نداریم و همین کافی است. وقتی احمد توی خانه هست، همه چیز داریم. آرزو؟ آرزو هم، همین که کاش می شد، همیشه خانه باشد، حالا دیگر کار خیلی خسته اش می کند. آن هم کار سنگین مجله مریضش کرده است. می بینی که لاغر شده است. و وقتی این را می گوید، متوجه می شوم که آیدا هم مدتی است لاغر شده است و غیر از شیاری که « احمد» شیار غرورش می خواند، خطی هم از اندوه بر چهره اش پیداست. چرا؟ چرا؟ شاعری که شاعر زنده گی اش می نامیدیم و شعرش شعر زنده گی بود، می گوید: از فراسوی هفته ها به گوش آمد با برف کهنه که می رفت از مرگ من سخن گفتم و وقتی که می خواهم از آنها جدا شوم، آیدا می گوید: شب دیگر که می آیی،بامداد را هم بیاور. آخر من هم دختری دارم که «بامداد» است

««مصاحبه با احمد شاملو در مورد سهراب سپهري و اشعارش»»

سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او...آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست....سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.

- در باب سهراب سپهري نظرتان چيست ؟ - بايد فرصتي پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش را بخوانم ...... متاسفانه در حال حاضر تصوير گنگي از آن ها در ذهن دارم. ميدانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش به كلي مجاب بشوم و دستهاي بيگناهش را در عالم خيال و خاطره غرق در بوسه كنم . آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. - آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟ - فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم . گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود. - ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند : گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد: " بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد. - از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند . شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست. قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد: - ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است. سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟ اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده : اين گل رنگ است شكفته تا جهان را بيارايد قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.

*

*

*

*

*

*

در آستانه

بايد استاد و فرود آمد برآستان ِ دری كه كوبه ندارد، چرا كه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و اگر بی گاه به دركوفتن ات پاسخی نمی آيد. كوتاه است در، پس آن به كه فروتن باشی. آئينه يي نيك پرداخته توانی بود آن جا تا آراستگی را پيش از درآمدن در خود نظری كني هرچند كه غلغله ي آن سوی در زاده ي توهم ِتوست نه انبوهی ِ مهمانان، كه آن جا تو را كسی به انتظار نيست. كه آن جا جنبش شايد، اما جُمَنده يی در كار نيست: نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف نه عفريتان ِ آتشين گاوسربه مشت نه شيطان ِ بُهتان خورده با كلاه بوقی ِ منگوله دارش نه ملغمه ي بی قانون ِ مطلق های مُتنافی. ـ تنها تو آن جا موجوديت ِ مطلقی، موجوديت محض، چرا كه در غياب ِ خود ادامه می يابی و غياب ات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است. گذارت ازآستانه ي ناگزير فروچكيدن قطره قطراني ست در نامتناهي ظلمات: «ـ دريغا اي كاش اي كاش قضاوتي قضاوتي قضاوتي دركار دركار دركار مي بود !» ـ شايد اگرت توان ِ شنفتن بود پژواك ِآواز ِ فروچكيدن ِخودرا درتالار ِخاموش ِكهكشان هاي ِ بي خورشيد ـ چون هُرَّس‍ت ِ آوار ِ دريغ مي شنيدي : «ـ كاش كي كاش كي داوري داوري داوري دركار دركار دركاردركار...» اما داوري آن سوي در نشسته است،بي رداي شوم ِ قاضيان. ذات اش درايت وانصاف هيأت اش زمان.ـ وخاطره ات تا جاودان ِ جاويدان درگذرگاه ِادوار داوري خواهد شد. * بدرود! بدرود!(چنين گويد بامداد ِشاعر:) رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار شادمانه وشاكر. ازبيرون به درون آمدم : از منظر به نظاره به ناظر. ـ نه به هيأت ِ«ما»زاده شدم به هيأت ي پرشكوه ِانسان تا در بهار ِگياه به تماشاي رنگين كمان ِپروانه بنشينم غرور ِكوه را در يابم وهيبت ِدريا را بشنوم تا شريطه ي خود را بشناسم وجهان را به قدر ِهمت وفرصت ِ خويش معنا دهم كه كارستاني از اين دست ازتوان ِدرخت وپرنده وصخره وآبشار بيرون است. انسان زاده شدن تجسّد وظيفه بود: توان دوست داشتن ودوست داشته شدن توان ِشنفتن توان ِديدن وگفتن توان ِاندُه گين وشادمان شدن توان ِخنديدن به وسعت ِدل،توان ِگريستن ازسُويداي جان توان ِگردن به غرور برافراشتن درارتفاع ِشكوه ناك ِفروتني توان ِجليل ِبه دوش بردن ِبار ِامانت وتوان ِغم ناك ِتحمل ِتنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان انسان دشواري وظيفه است. * دستان ِبسته ام آزاد نبود تا هرچشم اندازرا به جان دربركشم هرنغمه وهرچشمه وهرپرنده هربَدر ِكامل وهرپَگاه ِديگر هر قله وهردرخت وهرانسان ِديگررا. رخصت ِزيستن رادست بسته دهان بسته گذشتم دست ودهان بسته گذشتيم ومنظر ِجهان را تنها ازرخنه ي تنگ چشمي حصار ِشرارت ديديم و اكنون آنك دَر ِكوتاه ِبي كوبه دربرابرو آنك اشارت ِدربان ِمنتظر! ـ دالان ِتنگي راكه درنوشته ام به وداع فراپُشت مي نگرم : فرصت كوتاه بود وسفر جان كاه بود اما يگانه بود وهيچ كم نداشت. به جان منت پذيرم وحق گزارم! (چنين گفت بامداد ِخسته.)

29آبان1371

مطالب مرتبط:

سخنان شاملو خطاب به اهالی مطبوعات درنخستین ماههای انقلاب