
««مصاحبه با احمد شاملو در مورد سهراب سپهري و اشعارش»»
سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او...آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست....سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.
- در باب سهراب سپهري نظرتان چيست ؟ - بايد فرصتي پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش را بخوانم ...... متاسفانه در حال حاضر تصوير گنگي از آن ها در ذهن دارم. ميدانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش به كلي مجاب بشوم و دستهاي بيگناهش را در عالم خيال و خاطره غرق در بوسه كنم . آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. - آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟ - فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم . گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود. - ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند : گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد: " بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد. - از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند . شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست. قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد: - ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است. سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟ اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده : اين گل رنگ است شكفته تا جهان را بيارايد قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.
*
*
*
*
*
*
در آستانه
بايد استاد و فرود آمد برآستان ِ دری كه كوبه ندارد، چرا كه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و اگر بی گاه به دركوفتن ات پاسخی نمی آيد. كوتاه است در، پس آن به كه فروتن باشی. آئينه يي نيك پرداخته توانی بود آن جا تا آراستگی را پيش از درآمدن در خود نظری كني هرچند كه غلغله ي آن سوی در زاده ي توهم ِتوست نه انبوهی ِ مهمانان، كه آن جا تو را كسی به انتظار نيست. كه آن جا جنبش شايد، اما جُمَنده يی در كار نيست: نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف نه عفريتان ِ آتشين گاوسربه مشت نه شيطان ِ بُهتان خورده با كلاه بوقی ِ منگوله دارش نه ملغمه ي بی قانون ِ مطلق های مُتنافی. ـ تنها تو آن جا موجوديت ِ مطلقی، موجوديت محض، چرا كه در غياب ِ خود ادامه می يابی و غياب ات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است. گذارت ازآستانه ي ناگزير فروچكيدن قطره قطراني ست در نامتناهي ظلمات: «ـ دريغا اي كاش اي كاش قضاوتي قضاوتي قضاوتي دركار دركار دركار مي بود !» ـ شايد اگرت توان ِ شنفتن بود پژواك ِآواز ِ فروچكيدن ِخودرا درتالار ِخاموش ِكهكشان هاي ِ بي خورشيد ـ چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ مي شنيدي : «ـ كاش كي كاش كي داوري داوري داوري دركار دركار دركاردركار...» اما داوري آن سوي در نشسته است،بي رداي شوم ِ قاضيان. ذات اش درايت وانصاف هيأت اش زمان.ـ وخاطره ات تا جاودان ِ جاويدان درگذرگاه ِادوار داوري خواهد شد. * بدرود! بدرود!(چنين گويد بامداد ِشاعر:) رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار شادمانه وشاكر. ازبيرون به درون آمدم : از منظر به نظاره به ناظر. ـ نه به هيأت ِ«ما»زاده شدم به هيأت ي پرشكوه ِانسان تا در بهار ِگياه به تماشاي رنگين كمان ِپروانه بنشينم غرور ِكوه را در يابم وهيبت ِدريا را بشنوم تا شريطه ي خود را بشناسم وجهان را به قدر ِهمت وفرصت ِ خويش معنا دهم كه كارستاني از اين دست ازتوان ِدرخت وپرنده وصخره وآبشار بيرون است. انسان زاده شدن تجسّد وظيفه بود: توان دوست داشتن ودوست داشته شدن توان ِشنفتن توان ِديدن وگفتن توان ِاندُه گين وشادمان شدن توان ِخنديدن به وسعت ِدل،توان ِگريستن ازسُويداي جان توان ِگردن به غرور برافراشتن درارتفاع ِشكوه ناك ِفروتني توان ِجليل ِبه دوش بردن ِبار ِامانت وتوان ِغم ناك ِتحمل ِتنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان انسان دشواري وظيفه است. * دستان ِبسته ام آزاد نبود تا هرچشم اندازرا به جان دربركشم هرنغمه وهرچشمه وهرپرنده هربَدر ِكامل وهرپَگاه ِديگر هر قله وهردرخت وهرانسان ِديگررا. رخصت ِزيستن رادست بسته دهان بسته گذشتم دست ودهان بسته گذشتيم ومنظر ِجهان را تنها ازرخنه ي تنگ چشمي حصار ِشرارت ديديم و اكنون آنك دَر ِكوتاه ِبي كوبه دربرابرو آنك اشارت ِدربان ِمنتظر! ـ دالان ِتنگي راكه درنوشته ام به وداع فراپُشت مي نگرم : فرصت كوتاه بود وسفر جان كاه بود اما يگانه بود وهيچ كم نداشت. به جان منت پذيرم وحق گزارم! (چنين گفت بامداد ِخسته.)
29آبان1371
مطالب مرتبط: