سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت پنجم

دستگيري عباس مفتاحي ‌عباس هم‌چنان به کار سازمان‌دهي گروه دوم مشغول بود. او مي‌‌بايست اعضاء گروه را در واحدهاي جديد در تهران سازمان دهد. سير پر شتاب حوادث و درگيري‌ها و تلفات پي در پي، امر سازمان‌دهي را با خطرات زيادي مواجه مي‌کرد.‌کادرهاي مورد لزوم از نقاط مختلف مکاني و تشکيلاتي گروه تعيين مي‌شدند. رحيم و من نيز جزئي از اين برنامه و تلاش‌ها بوديم که به نتيجه نرسيده بود. ما مستقيماً با عباس از سال‌ها پيش در ارتباط بوديم. تماس با ما بسيار آسان بود اما تماس با کسانی که بين آن‌ها غالباً هيچ آشنائي مستقيم و چهره به چهره وجود نداشت مشکلات و خطرات بزرگي در بر داشت. در اين موارد از علائم و نشاني‌هاي اختصاصي استفاده مي‌شد. اين کار در بطن شرايط ضربه خوردن‌ها و تعقيب‌ها و يورش‌هاي ساواک هميشه با خطرات بزرگ همراه بود. در يکي از اين موارد، رفيقي از شاخه آذربايجان گروه، بدون اين که بداند طرف ملاقات وي عباس است دست گير شده و در زير شکنجه محل و مشخصات قرار را افشاء مي‌کند. در همان ماه‌هاي اوليه حداقل ۲۴ ساعت (در اصل سه روز) زمان اضطراري براي مقاومت صد در صد در زير شکنجه تعيين شده بود. اما خيلي زود روشن شد که ‌اين وقت بيش از حد طولاني است و با شدت و فشردگي شکنجه‌ها و تحمل افراد خوانائي ندارد. از اين روي بعد از چند تجربه تلخ، از اين وقت اجباري به تدريج کاسته شد تا بالاخره به شش ساعت و نهايتاً چهار ساعت محدود شد. در عين حال روش ساواک در دستگيري‌ها، تحت شرايط مبارزه جديد اجباراً تغيير کرد. شکار قرباني‌ها در اختفا و پنهان سازي‌هاي چندين ساله به‌کنار رفت. غير از اين هم نمي‌شد. در دست‌‌گيري عباس ساواک با در دست داشتن ساعت و محل قرارو علائم مربوطه و حدس قوي براي روبرو شدن با يک چريک مسلح، تدارکات زيادي در نظر گرفت. در حول و حوش محل قرار در يکي از خيابان‌هاي تهران، چندين مأمور مخفي ساواک به‌اشکا ل و لباس‌هاي مبدل مستقر شدند. يکي از ساواکي‌ها به نام ناصر که اهل ساري بود به‌جاي رفيق ملاقات کننده با داشتن علامت‌هاي تعيين شده، منتظر عباس مي‌شود. عباس چون اطلاعي از ساواکي بودن اين شخص نداشت و چون اين ملاقات براي اولين بار صورت مي‌گرفت و از پيش نيز شناسائي مشخصي ميان عباس و رفيق دستگير شده وجود نداشت، با مشاهده ‌اين هم شهري کمي آشنا همراه با علائم شناسائي تشکيلاتي، گمان مي‌کند اين فرد همان رفيق مربوطه است و شروع به سلام و احوال پرسي مي‌کند که يکباره ساواکي‌ها به‌او هجوم مي‌آورند. عباس به سرعت اسلحه‌اش را مي‌کشد اما باو مجال نمي‌دهند. هفت هشت نفر برروي او مي‌ريزند. او خميده بر روي زمين به حال نشسته‌مانند کسي که در حال سجود است، زير فشار تقلا مي‌کند تا اسلحه را به چانه‌اش نزديک کند. بالاخره موفق مي‌شود. ماشه را مي‌چکاند. اما طپانچه عمل نمي‌کند. تمام پيشاني‌اش بزمين سائيده و زخمي مي‌شود. کار از کار گذشته بود. عباس را دستگير مي‌‌کنند. او که به قول خودش با چنين بد شانسي غيرمنتظره‌اي روبرو شده بود، به دستگير کنندگان خود مي‌گويد "صد هزار تومان جايزه را برديد"!

عباس مفتاحي

‌او را به سرعت از معرکه بيرون برده يک سر به زير زمين اوين براي شکنجه منتقل مي‌‌کنند. بعداز مدت کمي پرويز ثابتي مقام امنيتي مي‌آيد و ظاهراً با ادب و احترام به‌او مي‌گويد خوب آقاي مهندس شما حالا دستگير شده‌ايد و همه چيز تمام شده، بهتر است به همه سوال‌هائي که از شما مي‌شود پاسخ دهيد! عباس پاسخ مي‌دهد: من چيزي نمي‌دانم!! ثابتي مي‌گويد خودتان خواستيد با شما طور ديگري رفتار شود و زير زمين را ترک مي‌کند. حالا نوبت شکنجه‌گران است. عباس هيچ سخني نمي‌گويد. او را به تخت مي‌بندند و بي‌هوش باز مي‌‌کنند. دوباره مي‌بندند. بارها بيهوش مي‌شود. سخني از دهانش شنیده نمی‌شود. روز و شب از پي هم مي‌گذرند. به هر وسيله که در آن زمان داشتند متوسل مي‌شوند. نتيجه‌اي نمي‌گيرند. عباس چيزي نمي‌گويد. بالاخره شکنجه‌گران مجبور مي‌شوند يکي يکي از اطلاعاتي که داشتند به اصطلاح براي او رو کنند. او فقط تأييد يا تکذيب مي‌کند. عباس در زير شکنجه‌هاي گوناگون هيچ اطلاعي به شکنجه‌گران نداد. تا دوهفته‌اين روال ادامه مي‌يابد. دانسته‌هاي زنده عباس طي اين مدت مي‌سوزد. او اطلاعات بسيار زيادي داشت. چند سال مسئوليت سازمان‌دهي گروه با ارتباطات گسترده از يک سو و داشتن مسئوليت اصلي سازمان‌دهي انتقال تشکيلات سياسي گروه به تشکيلات تيم‌هاي چريکي از سوي ديگر او را در وضعيت ويژه‌اي قرار داده بود. اگر او دهان باز مي‌کرد، فاجعه رخ مي‌داد. او که از اراده‌اي فوق‌العاده قوي برخوردار بود به گفته خودش طي دو هفته اول شکنجه، (که شديدترين مرحله شکنجه‌هايش بود)، هيچ فريادي نکشيد. او در واقع حسرت يک آخ گفتن را به دل آن‌ها باقي گذاشت! بعدها در سلول اوين از او پرسيدم چه نوع شکنجه‌هائي اعمال مي‌کردند؟ مي‌گفت شکنجه اصلي شلاق بود. انواع ديگري هم بود. از جمله براي ايجاد درد، مچ دست و انگشتانش را به ميز مخصوصي مي‌بستند به طوري که قادر نبود هيچ عکس العملي نشان دهد و سپس سوزن را بزير ناخن فروکرده آهسته آهسته مي‌خراشيدند. به اين ترتيب تمامي ناخن‌هاي او را همراه با درد شديد يکي يکي سياه کردند. مي‌گفت زير ناخن رشته‌هاي متعدد عصب مي‌گذرد و اين کار دردناک است. مي‌گفت همه فکر مي‌‌کنند ناخن‌ها را با انبردست مي‌کشند! اما اين طور نيست ناخن‌هاي سياه شده مي‌افتادند. در تمام اين موارد او اصلاً واکنشي نشان نمي‌داد انگار که‌اين شلاق‌ها و شکنجه‌ها با بدن وي کاري نداشتند. کف پاهايش متلاشي شدند. پس از بخيه و پانسمان اضطراري، دوباره شکنجه ادامه مي‌يافت. اين بخيه زني‌ها تکرار مي‌شد. بارها بهوشش مي‌آوردند. اما نتيجه‌اي نمي‌گرفتند. شکنجه‌گران از اين که طي دوهفته يک آخ هم از او نشنيده بودند، سخت احساس حقارت مي‌کردند. از مقاومت عباس به ستوه آمده بودند. مي‌گفت بعدها که ديگر مسئله‌اي باقي نمانده بود که رو نشده باشد، بازجويان به اطلاع تازه‌اي دست مي‌يابند. اما عباس نمي‌پذيرد. آن‌ها اصرار مي‌‌کنند او قبول نمي‌کند. تهديد به شکنجه مي‌‌کنند عباس کاغذ را پاره کرده و مي‌گويد شروع کنيد! آن‌ها عقب مي‌کشند و مي‌گويند عصباني نشو! مسئله‌اي نيست! به اين ترتيب شکنجه‌گران بعد از مدتي که از دستگيري عباس مي‌گذرد سعي مي‌‌کنند از در مسالمت و به اصطلاح دوستي و احترام وارد شوند. عباس نيز به اين بهانه که همه اطلاعاتش همين بود که مورد تأييد قرار داده و ديگر چيزي براي گفتن ندارد، سعي مي‌کرد از در ديگري به مقاومتش ادامه دهد (تمام موارد مربوط به چگونگي مقاومت عباس در زير شکنجه به نقل ازگفته‌ها و توضيحات خودش مي‌باشد).

مسعوداحمدزاده

........عباس در اين مدت به شدت ضعيف ونحيف شده بود.بعد از خاتمه بازجوئي ها،برايش يك جيره غذايي روزانه با مقدارزيادي گوشت سفارش دادند.كاري كه به ندرت اتفاق مي افتاد.به نظر مي رسيد اين امر به نوعي دلجوئي از قرباني است كه شخصيت نيرومند ومقاومت فوق العاده اش حتي شكنجه گران او را سر افكنده كرده بود. ‌کمي زودتر از دستگيري عباس، مسعود احمد زاده سر قرار مناف فلکي در يکي از خيابان‌هاي تهران توسط کميته شهرباني دستگير مي‌شود. مسعود توسط دو نفر، اسدالله مفتاحي و حسن نوروزي به عنوان گارد محافظ همراهي مي‌شد. اما آن‌ها کاري نمي‌توانند انجام دهند. مأموران کميته، مسعود را که از ناحيه سر زخمي و خونين و بيهوش شده بود در اتومبيل قرارمي‌دهند. محافظین تصميم مي‌گيرند ماشين را با پرتاب نارنجک منفجر کنند. شيشه‌‌هاي ماشين بالا کشيده شده بود. نارنجک پس از اصابت به بدنه ماشين به داخل جوي آب افتاده و منفجر مي‌شود.» مأموران کميته مسعود را به سرعت از معرکه دور کرده و مستقيماً به زير شکنجه‌‌هاي وحشيانه قرار مي‌دهند. اما مسعود هيچ سخن نمي‌گويد. بعد از ۲۵ روز او آدرس خانه تکي‌اش را که عباس از آن مطلع بود در اختيار شکنجه‌گران قرار مي‌دهد.‌قصد مسعود اين بود که دوستان از زنده بودن وي باخبر شوند. عباس بعد از اين مدت به آن خانه مي‌رود اما زن صاحب خانه مشوش و دستپاچه از خانه بيرون مي‌رود. عباس متوجه شده به سرعت محل را ترک مي‌کند. او مي‌گفت که تصميم اين بود که هر رفيق بعد از دستگيري حداکثر به مدت سه روز مقاومت مطلق بکند. اما مسعود ۲۵ روز از گفتن آدرس اين خانه مشترک خودداري کرد. در زندان‌ها عليه مناف فلکي فضاي بسيار بدي به وجود مي‌آيد. ساواک نيز با مانورهاي ماهرانه به آن دامن مي‌زند. تا آن زمان کادرهاي ورزيده‌اي مانند عليرضا نابدل، جواد سلاحي و حتا رهبراني مانند مسعود و عباس خود مستقيماً اعلاميه چريک‌ها را پخش مي‌کردند. اين امر مورد انتقاد جدي سایرین قرار گرفت. پخش اعلاميه توسط مسعود و عباس براي هيچکس قابل قبول نبود. شايد اين عمل از روحيه چپ روانه و عمل‌گرائي حاکم بر گروه ناشي شده بود. شايد! به هيچ‌وجه چنين بي‌احتياطي‌هائي منتفي نيست. اما بار اصلي چنين اقدامي تنها چپ روي نبود. نبايد فراموش کرد که در ذهن همه مبارزان در آن سال‌ها، رها کردن اعضاي تشکيلات حزب توده توسط بعضي از رهبران طراز اول آن، سنگيني تلخي داشت. اقدام مسعود و عباس و ديگران، براي تغيير اين واقعيت‌ها و عوارض ذهني آن بود که به نوعي عکس‌العمل رواني- تاريخي تبديل شده بود. او و ديگر رهبران جنبش در همان سال‌هاي قبل از شروع مبارزه چريکي، نسبت به تفکيک خود با اعضاي ساده، حساسيت داشتند. به همين دليل براي خنثي کردن اين پيشينه تاريخي، آن‌ها عليرغم موقعيت نظري و سياسي و تشکيلاتي شان درشروع مبارزه، به پخش اعلاميه نيز دست مي‌زدند. در مقابل انتقادات وارده در اين زمينه مسعود احمد زاده همچنان بر سر نظر خودش بود.

عليرضا نابدل
‌با فرار مهرنوش ابراهيمي و چنگيز قبادي بعد از ماجراي چپ کردن اتومبيل در نزديکي ساري، اين دو رفيق خود را به تهران مي‌رسانند. بعد از تماس با تشکيلات هر يک از آن‌ها در تيم‌هاي جداگاه سازمان‌دهي مي‌شوند. تيمي با شرکت سالمي، سيد نوزادي و عاطفه جعفري بفرماندهي چنگيز قبادی تشکيل مي‌شود. در ۸ مهرماه ۱۳۵۰ خانه تيمي در محاصره ساواک قرار مي‌گيرد. در يک درگيري مسلحانه، چنگيز قبادي، سالمي و نوزادي کشته مي‌شوند. عاطفه جعفري نيز دستگير مي‌شود. مهرنوش ابراهيمي نيز در درگيري ديگري در همان سال ۵۰ کشته مي‌شود.
مهرنوش ابراهيمي
دستگيري و محكوميت ما! - زندان اوين در دهم شهريور سال 50 در محل كارم در اداره دارائي بهشهر توسط مأموران ساواك بازداشت شدم. رحيم را نيز در همان روز بازداشت كردند. ما را جداگانه به تهران بردند.هوا گرم بود.مرا دريك اتاق در ساختمان نوساز محوطه زندان قزل قلعه يك شبانه روز با يك روحاني به نام رباني شيرازي نگهداشتند.....روز بعد مرا چشم بسته به زندان اوين بردند.بدون معطلي ورا در زير زمين مخصوص شكنجه،به تخت بستند.رحيم را هم آنجا به تخت بسته مشغول شكنجه بودند.تا پاسي از شب اين ماجرا ادامه يافت ودر اين مدت چندين نوبت مارا به تخت شكنجه بستند وشلاق زدند.....مرا با پاهاي باد كرده ودرد آلود به سلولي رساندند.....در سلول دكتر احمدطباطبائي از كادر هاي مجاهدين خلق گفت كه عباس در دوسلول آن طرف تر است.وي اضافه كرد هروقت كه به دستشوئي مي رود از صداي پايش كه مي لنگد معلوم مي شود....آن شب يا شب بعد توانستم با اوتماس بگيرم.بلا فاصله گفت:فلاني گفته!،فلاني گفته!،منظور برادر زاده اش بود همان رابط رحيم كه پانزده سال بيشتر نداشت.رنگ بور موي سر ومژه هاي عباس در حال محو شدن بود.با اطلاع ازعلت دستگيري ام سناريوي مناسبي در ذهن آماده كردم...... ‌بعد از دوهفته مرا از سلول به همان اتاق عمومي‌که چند ماه پيش بودم، منتقل کردند. منتها اين بار جمعيتي حدودسي نفر آنجا بودند. جا براي خوابيدن وجود نداشت. از اين جمع کساني را که اکنون به خاطر مي‌آورم عبارت‌اند از: پرويز بابائي(مترجم)، حسن جعفري از اعضاي گروه شاخه تبريز، جمشيد نوائي (مترجم)، فرج سرکوهي (از گروه معروف به ستاره سرخ)، عباس هوشمند (از اعضاي گروه پويان)، حماد شيباني از اعضاي بعدي سازمان (بعد از انقلاب در ستاد سازمان او را ديدم)، بهرام قبادي (که در ناحيه شکم گلوله خورده بود)، لطف الله ميثمي از کادرهاي بالاي مجاهدين و... و انوش برادرزاده عباس. من بدون وارد شدن به مسائل، با انوش صحبت‌هاي زيادي داشتم.نوجوان با هوشي بود كه خيلي بيشتر از سنش مي فهميد.به سهم خودم به او دلداري مي دادم.اوشديداًتحت تاثير عاطفي شخصيت عباس قرار داشت.به دليل وجود اين پيوندها وكمي سن اووتوضيح عباس در مورد اين كه از كارهايش بي اطلاع بوده وتنها به صورت نامه رسان از او استفاده كرده است وبالاخره ضمانت پدرش وشايد وثيقه گذاشتن وغيره موجب شد كه مدتي بعد ساواك اورا آزادكرد........... دادگاه نظامي ارتش من هم‌چنان در اتاق عمومي اوين بودم. روي هم سه تا چهار ماه گذشت. از اخبار جسته و گريخته و پنهاني شنيديم که مسعود و عباس و بسياري دیگر را که گويا حدود بيست تا سي نفر بودند در اتاق بزرگي در طبقه دوم (بالاي اتاق‌هاي ما) جمع کرده‌اند. در اين اتاق بحث‌ها و سوال و جواب‌هاي مختلفي در مورد هدف‌ها، اشتباهات و دستآوردهاي تا آن زمان مبارزه مسلحانه صورت گرفت. رحيم کريميان و افرادی مانند حسن جعفري، حسن گلشاهي، اصغر ايزدي، جواد اسکوئي، فريبرز سنجري، مهدي سامع و عده‌اي ديگر در اين اتاق بودند که زنده ‌ماندند. اطلاع از محتواي اصلي مباحث مطروحه مي‌تواند به شناخت دقيق‌تري در باره پاگيري مبارزه مسلحانه و اهداف و برنامه‌ها و گام‌هاي اوليه آن ياري برساند. يك روز(احتمالا ديماه سال50)مرا خواستند...در اتاق روي ميز اداري سرهنگي با لباس نظامي نشسته بودً..... سرهنگ آدم بدی به نطر نمیرسید. به کارش توجه داشت و از سختگیری یا بددهنی ساواکی ها نیز خبری نبود. میتوان گفت که برپایه موازین قانونی شان کارمیکرد. بعد ازمدتی مآموری آمد و با خود یک زندانی را که بلوزی بسرش کشیده شده بود به اتاق ما آورد.بلوزرا ازسرش برداشت.با کمال ناباوری و تعجب، این زندانی عباس مفتاحی بود! دیدن او برایم واقعا غیرمترقبه بود چون گمان مي كردم ديگر اورا نخواهم ديد.اما اكنون در دومتري من داشت روي صندلي مي نشست. مآمورگفت سرت را بیندار پائین! اما سرهنگ اورا مرخص کرد. دیدم برخلاف معمول مانعی (چشم بند) برای دیدن ما بوجود نیاورد. ماهم از فرصت استفاده کرده با نگاهمان یک احوالپرسی ذوق زده کردیم . من ظاهراًمشغول نوشتن بودم سرهنگ از عباس سوال ها ئي ميكرد.دراين لحظه گمان مي كردم ديگر عباس را نخواهم ديد. دل به دریا زده به طور ناگهانی و خیلی جدی به سرهنگ گفتم: جناب سرهنگ میخواهم اورا ببوسم! سرهنگ یکه خورد. داشت حالت اعتراض و مخالفت به خودش میگرفت که به او فرصت نداده و به سرعت بلندشدم و عباس را که ازصندلی اش برخاسته بود درآغوش گرفتم.سرهنگ مات ومبهوط به اين صحنه كوتاه نگاه كرد.برخلاف انتظارم واكنشي نشان نداد...درآن لحظه پيش خود مي گفتم هر چه قدر اين عمل من هزينه داشته باشد،خواهم پرداخت.اين كار با محتواي پرونده من اصلاًخوانائي نداشت.اما لحظاتي هستندكه هرگز تكرار شدني نيستند.بااحمد فرهودي به چنين لحظاتي نرسيده بودم.اما اكنون من باتمام علاقه وصميميتي كه به عباس داشتم به خصوص براي يكبار هم شده،مخصوصاًدرمقابل سرهنگ،مي خواستم به اين نازنين رفيق دوست داشتني،اين انسان به تمامي شيفته،شجاع وشرافتمند نشان دهم كه چقدر با ارزش است.!! ‌چند روز بعد مرا از اتاق عمومي به يک سلول انفرادي که اصغر ايزدي، جواد اسکوئي و فريبرز سنجري در آن بودند منتقل کردند. فهميدم مرا نيز به همراه آن‌‌ها، در يک دادگاه جمعي محاکمه مي‌‌کنند. من با هم سلولي هایم از قبل هيچ آشنائي نداشتم اما آن‌ها از پرونده من کم و بيش باخبر بودند. چند روز نگذشته بودکه گفتند فردا براي دادگاه آماده باشيم...... تعداد ما در مجموع ۲۳ نفر بود. کسانی که به ‌ترتيب در صندلي‌هاي جلوئي نشسته بودند عبارت بودند از: مسعود احمد زاده، مجيد احمد زاده، عباس مفتاحي، اسدمفتاحي، حميد توکلي، سعيد آرين. نفرات رديف‌هاي بعدي عبارت بودند از مهدي سوالوني، بهمن آژنگ، علام رضا گلوي، کريم حاجيان سه پله و نيز اصغر ايزدي، فريبرز سنجري، جواد اسکوئي، حميد ارض پيما، علي مظهر سرمدي، حسن گلشاهي، بهرام قبادي، رحيم صبوري، محمدعلي پرتوي. ‌اين‌ها همه اتهام براندازي رژيم، تشکيل دسته اشرار يا عضويت در آن را داشتند. چهار نفر ديگر به اسامي رحيم کريميان، من، احمد تقديمي و بهمن راد مريخي فقط اتهام عضويت در يک گروه با مرام و مسلک اشتراکي داشتيم. ما چهار نفر را براي جور کردن ترکيب متهمين در اين دادگاه گنجانده بودند.

عباس مفتاحي و نقي حميديان درجلسه دادگاه نظامي بهمن1350

قبل از ورود هيأت رئيسه به دادگاه، از طریق افراد رديف جلو (عباس و مسعود) به صورت پچ پچ و درگوشي به ما خبر دادند که هيچ کس مقررات و احترامات دادگاه را رعايت نخواهد کرد! صبح ساعت حدود ده دادگاه تشکيل شد. منشي دادگاه اعلام کرد: هيئت دادرسان وارد مي‌شوند!! هيچ‌يک از ما، از جاي خود تکان نخورديم.....رئيس دادگاه با منظره عجيبي روبرو شده بود وكاملاً هاج و واج بود وبا نگاه مبهوتش اين سكوت وتحقير را نمي توانست هضم كند.......‌درجواب سوال رئيس دادگاه و معرفي نام و نشاني خود همه در حالت نشسته پاسخ مي‌داديم. بعد از مدتي تنفس دادند. حسيني شکنجه‌گر معروف و رئيس زندان اوين که سرپرستي و مسئوليت انتقال ما از زندان به دادگاه را بر عهده داشت به خواهش و تمنا افتاده بود. به عباس مراجعه مي‌کرد و از او مي‌خواست که به بقيه بگويد مقررات و احترامات را رعايت کنند. بعد از تنفس به سالن رفتيم.تا شروع رسمي جلسه از دوستان رديف جلو به همان طريق خبر رسيد كه ما چهار نفر خط خود را جدا كنيم.در نتيجه هريك از ما در ميان جمعيت نشسته،با خجالت وبه صورت بي حال برخاستيم.علت اين تغيير نظر اين بود كه ما چهار نفر با اتهامي كه داشتيم در سخت ترين محاكمه ها به ده سال زندان محكوم مي شديم.اما اگر در حركت بقيه شركت ميكرديم مسلماًپرونده اتهامي ما تحت تاثير قرار مي گرفت.....فضاي شوريدگي به ما اين جسارت وشهامت عقلاني نمي داد كه باسايرين به طور مشخص درميان بگذاريم.آنها خود به موقع تصحيح كردند. ‌روز اول دادگاه بي‌نتيجه پايان يافت. حسيني به شدت عصباني بود. اما کاري از دستش بر نمي‌آمد. نظامي‌ها و ساواکي‌هاي حاضر در سالن، علت اين نوع برخوردهاو اعتراضات را درک نمي‌کردند. بهانه رسمي ما اين بود که ما با يکديگر هم پرونده‌ايم و بايد قبل از تشکيل دادگاه با هم صحبت کنيم و پرونده‌هاي‌مان را بخوانيم و چون اتهام ما سياسي است، بايد در يک دادگاه علني و با حضور هيأت منصفه محاکمه شويم و... از اين روي صلاحيت دادگاه را به‌رسميت نمي‌شناختند به حسيني مي‌گفتند کليه دوستان بايد با يک‌ديگر ديدار جمعي داشته باشند. ‌بالاخره حسيني رضايت داد. قرار شد که همه در يک سلول جمع شوند و با هم تبادل نظر کنند. حسيني به اميد تغيير تصميم ما به اين خواست عباس و مسعود و ديگران رضايت داد. سر شب ما را به یکی از سلول ها بردند. درب سلول باز بود و تقريباً همگي بصورتي فشرده جا گرفتيم. ما چهار نفر دم در نشسته بوديم.‌دوستان تصميم سريع و مخفيانه‌اي مي‌گيرند به طوري که من متوجه نشدم. بعد از ساعتي همه به سلول‌هاي خود بر مي‌گرديم. صبح روز بعد طبق برنامه ما را به دادستاني ارتش مي‌برند. اين بار منشي و هيئت رئيسه جانب احتياط را گرفتند و از گفتن عبارت رسمي هيئت دادرسان وارد مي‌شوند خود داري کردند. با اين وصف مبارزین از جايشان بلند نشدند. کار به تهديد کشيد. اما رئيس دادگاه گفت اشکالي ندارد و کارش را شروع کرد. از مسعود که متهم رديف اول بود و در صندلي اول نشسته بود خواست خودش را معرفي کند مسعود همان‌طور نشسته جواب مي‌داد. گفتند بايد برخيزي! برنخاست. حسيني يقه‌اش را گرفت. مسعود مقاومت مي‌کرد و در همان حال به شکنجه‌هاي وحشيانه‌اي که شده بود اشاره مي‌کرد. پيراهنش را بالا زد و تمام شکمش را که جاي سوختگي زخمي به اندازه يک بشقاب نهارخوري داشت نشان داد. حسيني خسته شد او را رها کرد. مسعود بر صندلي افتاد. اما حسيني به‌او مجال نداد دوباره يقه‌اش را گر‌فت و با آن هيکل تنومندش مسعود را که وزني کم و قدي کوتاه داشت از صندلي بالا کشيد و به طور آويزان او را از سالن دادگاه بيرون برد. درب بزرگ سالن در دو متري صندلي مسعود بود. مجيد که کنار مسعود نشسته بود از لاي در متوجه مي‌شود که چند نفر دارند او را به شدت کتک مي‌زنند، فرياد زد: مسعود را دارند مي‌زنند! يک‌باره همهمه و آشفتگي و اعتراض از سوي همه برخاست. همه فرياد مي‌زدند: مسعود بايد به داخل سالن بيايد. بعد از چند لحظه مسعود را که به شدت سرفه مي‌کرد به سالن برگرداندند. مسعود رو کرد به عباس و گفت مرا زدند! عباس به‌جوش آمد. بلند شد و با کلماتي که بيادم نماند به شدت اعتراض کرد و شعار داد. در ميان همهمه و سرو صداهاي بسيار، با يک اشاره ظريف عباس، به ناگهان همگي (به جز ما چهار نفر) از جا برخاستند و شروع به خواندن سرود کردند: «به پا به پا به پاي‌اي خلق ايران به پاي! «باز اين من و اين شب تيره بي‌پگاه!... شب بي‌پگاه! مزرعه سبز فلک درو کرد داس ما... درو کرد داس ما! خورشيد فروزان انقلاب سر بر زد از پشت کوه! شام تيره آمد به ستوه از خورشيد پر شکوه! از خورشيد پر شکوه! من چريک فدائي خلقم، جان من فداي خلقم! در پيکار خلق ايران پرچم دار توده‌هايم! ايران‌اي کنام شيران وقت رزم تو شد خلق قهرمان ايران هم‌رزم است و هم نوايم ايران‌اي کنام شيران وقت رزم تو شد! (اين شعر کامل نيست)

......رئيس دادگاه تازه فهميد داستان از چه قرار است.با عجله دفتر ودستك خود را جمع كرده وبا اخم به اتفاق بقيه ازدرب بزرگ سالن بيرون رفت.دادگاه با خواندن سرود دسته جمعي يكسره بهم خورد.‌آن ها با احساس رضايت کامل آرام و ساکت نشستند. اما فضا به شدت متشنج شده بود. هر لحظه انتظار هجوم و ضرب و شتم مي‌رفت. بعد از چندي حسيني که مثل خرس تير خورده عصباني بود، گفت راه بيفتيد! ما را به اوين بردند و هرکدام از ما را يک سر به سلول‌هاي انفرادي قديم و جديد منتقل کردند.....محيط بوي خون مي داد.بعد از مدتي كه حسيني با فحش وعربده به سلولهاي مختلف سر زده بود به سلول من رسيد.كف كرده بود....گفت آها تو جزو اين ها نبودي!گويا دنبال افراد خاصي بود...بعد شنيدم آن شب مجيد را به شدت كتك زده بودند.مجيد در جريان حركت شورشي وسرود خواني بيش از بقيه اعتراض كرده بود......به‌هرحال شب را با حالت خواب و بيداري گذراندم. صبح زود آمدند بلوزي برسرم کشيدند و سوار ميني بوس کردند. تنها من و عباس دو نفري بوديم. گمان کردم بقيه را خواهند آورد. ولي ميني بوس به راه افتاد. ما را بدادستاني ارتش بردند. براي ما دو نفر دادگاه مجزائي ترتيب دادند..... عباس به من گفت آن‌ها به اين نتيجه رسيدند که ما را جدا کرده دو تا دو تا محاکمه کنند ولي ما به هدفمان رسيديم و بساط دادگاه در بسته را به هم زديم. و افزود حالا مي‌توان حداقل احترامات دادگاه را رعايت کرد. عباس در دادگاه دو نفره‌مان در دفاع از خود ابتدا توضيحاتي در رد صلاحيت دادگاه ارائه داد. سپس شرح کوتاهي در باره آشنائي مقدماتي با مارکسيسم در دوره دوم دبيرستان داده و به مسائل مختلف جامعه و کشور پرداخت. او در باره اصلاحات ارضي و مراحل آن که به نفع سرمايه‌داران صورت گرفت و به وجود آمدن تضاد‌هاي تازه در جامعه و سلب کامل آزادي‌هاي مختصري که قبلاً در جامعه وجود داشت صحبت کرد. او هم‌چنين در باره تقسيم درصد کوچکي از سود کارخانه‌ها بين کارگران و پاره‌اي از ناهنجاري‌هاي اجتماعي و اقتصادي و غيره سخن گفت. او بالاخره به دلائل دست بردن به سلاح براي تبليغ سياسي در ميان مردم پرداخت. گفت ما با اين کار قصد براندازي رژيم نداشتيم چرا که با تعداد اندک بيست سي نفري چگونه مي‌توان رژيم را سرنگون ساخت! اوگفت چنين ادعائي به مانند آنست که بچه‌اي لباس پدرش را به تن کند! استفاده ما از سلاح به منظور دفاع از خود است. ‌چون همه راه‌ها به روي مبارزان و منتقدان بسته است ما چاره‌اي جز دست بردن به سلاح و تبليغ سياسي نداشته ايم. البته عباس کوشش مي‌کرد از حساسيت استفاده از سلاح توسط گروه بکاهد. در بطن صحبت‌هايش بازنگري‌هاي حساب شده‌اي وجود داشت که او مي‌کوشيد به نحوي منعکس کند تا شايد به گوش چريک‌ها برسد. پس از چند سوال و جواب ميان رئيس دادگاه و عباس، نوبت به من رسيد. من نيز مطابق پرونده و مطالب بازجوئي‌هايم توضيحاتي داده و اتهام عضويت در گروه با مرام و رويه اشتراکي را رد کردم. ‌در اين دادگاه عباس محکوم به اعدام شد. مرا نيز به پنج سال حبس محکوم کردند.....مارا به اوين برگرداندند.ازاين زمان حدود دوهفته تا تشكيل دادگاه دوم، من وعباس در يكي از سلول هاي انفرادي قديم اوين با هم بوديم. ...‌من از نقطه نظرات سياسي عباس، ارزيابي‌هاي او در مورد مبارزه مسلحانه و آينده گروه جويا شدم. او در اين زمينه بارها صحبت کرد و مصرانه تأکيد مي‌کرد که رفقا (منظور رفقاي چريک در بيرون از زندان) بايد کمي دست نگاه دارند. با اشاره به ‌سرعت و شتاب نا خواسته در شروع مبارزه مسلحانه و به ويژه با اشاره به تلفات سنگين و دستگيري‌هاي وسيع، اغلب مي‌گفت رفقا بايد کمي دست نگاه دارند و از عمليات جديد اجتناب کنند تا بتوانند بر اوضاع مسلط شده از تلفات تازه جلوگيري کنند. مي‌گفت که رفقا مخصوصاً حميد اشرف بايد به حفظ خود بينديشند. او به کارآئي حميد اشرف براي حفظ تشکيلات خيلي اميدوار بود.مي گفت اگر صحبت هايم در دادگاه،به طريقي به گوش دوستان برسد وآنها نيز با جديت لازم به مسئله تعمق كنند وبه قول خودش آنتن شان بگيرد،براي بقاي تشكيلات اهميت حياتي دارد،همه اش در فكر ياران ونهضتي بود كه از نظر اودوران طفوليتش را مي گذراند.اوطي چند ماه بازداشت وامكان گفتگوهاي گسترده با كساني مانند مسعود،بهمن آژنگ،عليرضانابدل،وعده زيادي از ديگران كه فعاليت سياسي-فكري وتشكيلاتي طولاني داشتند،با كسب تجربه مستقيم از نحوه كار وتوان وامكانات ساواك،ديد وافكار خود را تدقيق ميكرد . مشاهده آن همه دستگيري‌ها و از دست رفتن بسياري که سال‌ها براي رشد و تربيت و ارتقاء توان فکري و سياسي شان وقت صرف شده بود، هرکسي را وادار به فکر و تعمق مي‌کرد. طبعاً براي رهبراني‌مانند عباس و مسعود که از پايه گزاران اصلي اين جنبش جديد و تجربه نشده بودند، اين امر از اهميت اساسي برخودار بود. با توجه به تلفات شديد کمي و کيفي، عباس مکرراً بر حفظ رفقا و تشکيلات تأکيد مي‌کرد. او معتقد بود که بقاي تشکيلات مهم‌ترين وظيفه است. عباس همان‌طور که در دادگاه گفته بود، براي کاستن از بار تصورات افراطي در باره مبارزه مسلحانه پيشرو انقلابي (آن چه که به صورت موجي مهار نشدني به راه افتاد و تا چند سال بر همه ما حاکم شد)، وظيفه انقلاب کردن قائل نبود. او مي‌گفت که چنين تصوري مثل اين مي‌ماند که بچه‌اي کفش‌هاي پدرش را به پا کند و يا لباس بزرگ سالان به تن کند! مقصود او از اين مثال چيزي جز توضيح اين نکته نبود که کار پيشرو در حد توان و ظرفيتش شکستن جو اختناق و سکوت بود نه درگير شدن با کليت رژيم به‌جاي توده‌هاي وسيع خلق! البته‌اين برداشت طبعاً با آن چه که مسعود احمد زاده در کتابش نوشته بود، يکسان نبود. در آنجا پيشرو انقلابي با شروع مبارزه مسلحانه عملاً در نقش آغازگر انقلاب ظاهر مي‌شد. البته اين کتاب محصول جمع بندي رهبري گروه از مجموعه مباحث درون گروه قبل از شروع مبارزه مسلحانه يعني قبل از هرگونه تجربه و آزمون مشخص و به مثابه يک طرح نظري ــ استراتژيک بود. حالا بعد از يک سال که از آغاز مبارزه مسلحانه گذشت، کل استراتژي و تاکتيک‌هاي اين مبارزه به نحو اجتناب ناپذيري مي‌‌بايست به بازبيني و بازنگري موشکافانه و استنتاج‌هاي مسئولانه کشيده مي‌شد. تجربه يک ساله، البته با هزينه بسيار سنگين، به قدرکافي مواد و مصالح آن را فراهم کرده بود. غير از اين نمي‌توانست باشد. اما چنين تلاس‌هائي در محيطي به شدت شوريده و عاطفي درون زندان و عدم انتقال به موقع اين بحث‌ها و استنتاج‌هاي فشرده به سازمان، چندان جذب نشد و يا در خانه‌هاي تيمي با جنگ و گريزهاي دائمي و تلفات مکرر نيز فرصت چنداني براي شنيدن وجود نداشت. با توجه به‌اين پراتيک و تجربيات بود که بيژن جزني که از تجربيات و دانش مارکسيستي و توان‌مندي‌هاي متمايزي نسبت به ديگران برخوردار بود، از همان آغاز مبارزه مسلحانه به کار بازبيني و نقد و بررسي مشغول شد و تا حدود زيادي موفق شد اصلاحات گسترده‌اي البته در همان چهارچوب استراتژي و مشي مبارزه مسلحانه انجام دهد........

بيژن جزني

درآن زمان میان زندانیان تقاضای دادگاه تجدید نظر، عملی مذموم شناخته میشد. بدون اینکه کسی یا مرجعی آن را تعیین کرده باشد. ... دادستانی ارتش خودش به بهانه ای خواستار دادگاه دوم میشد.عباس و من تقاضای تجدید نطر کردیم. عباس معتقد بود که اراین فرصت باید استفاده کرد. درپی این آن چند برگ کاغذ و قلم در اختیار ما گذاشتند. یک جلد کتاب قانون اساسی نیز به ما دادند. یک روز ما دونفررا به دادستانی برای مطالعه پرونده بردند. عباس نوشته هاي مربوط به بازجوئي هاي دادستاني خود را به من نشان داد ومقداري ازآن را تا حدي كه وقت ومحيط اجازه مي دادخواند.او در ادامه صحبت هاي قبلي اش در باره روند مبارزه،مي كوشيد موضوع را برايم روشن نمايد.در اين نوشته عباس تحليلي ازآغاز مبارزه وضرورت شروع وبه خصوص جايگاه آن در كل مبارزات خلق ارائه كرده بود(اين نوشته بايد در آرشيو دادستاني ارتش باشد) ......‌با سرودخوانی و برهم‌زدن دادگاه بيست و سه نفره ما، مقامات ساواک با عجله دادگاه ديگری با تعداد بيست تن دیگر از مبارزان تشکيل دادند. هدف از اين اقدام خنثي کردن تأثيرات دادگاه بيست و سه نفره بود که در جامعه انعکاس وسيعی يافته بود. اين دادگاه مربوط به محاکمه اعضاي گروه مشهور به ستاره سرخ بود. در اين دادگاه همه‌ی متهمين به دفاع از خود و آرمان‌های خويش پرداختند. در نتيجه تلاش مقامات برای بهره برداری تبليغاتی نيز خنثي گرديد. دادگاه برای ارعاب متهمين سه تن از آن‌ها به نام‌های علی شکوهی، محمد احمديان و حسين (يوسفی ؟) را محکوم به اعدام کرد. اين احکام نيز در نهايت به حبس ابد تقليل يافت. دادگاه تجديدنظر ارتش- دادگاه دوم بعد از حدود دو هفته (تاريخ دقيق تشكيل دادگاه در خاطرم نيست. به احتمال زياد بايد در اواخر ماه بهمن سال 50 باشد) دادگاه تجديدنظر ما تشكيل شد…این بار جمعیت معلوم الحال ساواکی خیلی بیشتر بود.حسینی جلاد اوین نیز طبق معمول مسئول انتقال وکنترل ما بود...دادستان سخنرانی به اصطلاح غرائی کرد وبرای هرکدام از ما خواستار اشد مجازات شد..... عباس در مقابل از مبارزه‌اي كه شروع شده بود قوياً دفاع كرد و آن را محصول ظلم و ديكتاتوري رژيم دانست كه همه راه‌ها را بروي مبارزان و انقلابيون بسته است. او گفت براي‌مان هيچ راهي جز در پيش گرفتن مبارزه مسلحانه باقي نمانده است اين انتخاب توسط حكومت به انقلابيون تحميل شده است و‌گرنه مرگ و نابودي امر دل‌پذير نيست كه مبارزان از روي ميل و به طور اختياري به استقبال آن بروند....رئیس دادگاه پرسید منظور شما ازچریک چیست!چریک یعنی چه؟عباس در پاسخ گفت:"چریک مبارز سیاسی ای است که سلاح به دست گرفته"! درپی عباس از من هم خواستند به عنوان آخرین دفاع حرف هایم رابزنم.....در طول دوهفته گذشته عباس ازضرورت نرمش وپائین آمدن موضع من محتاطانه صحبت هائی کرده بود.حتی یک بار به من به صورت سوالی گفت اگر توآزاد می شدی خیلی خوب بود.گفتم من شرایطش را ندارم.من نمی توانم دردادگاهی که با تو محاکمه می شوم کوتاه بیا یم.این کار به لحاظ وجدانی وشخصیتی واخلاقی برایم مقدور نیست........

عباس مفتاحي ونقي حميديان و"وكيل مدافع" در دادگاه

در تنفس اول یا دوم بود که یک باره در کمال ناباوری وحیرت،برادرم مهدی رادیدم که با چشمان تیز وکنجکاوش در جستجوی من بود....مهدی یک صفحه روزنامه کیهان یا اطلاعات را که بگزارش دادگاه اول ما اختصاص داشت از جیبش درآورد وبه من داد.عباس باهیجانی که چندان پوشیده نبود آن را از دستم قاپید وبدون معطللی مشغول خواندن شد.....باورش نمی شد که این مقدار از حرف های حتی درهم وبر هم شده اش را در روزنامه درج کرده باشند....حسینی شستش خبردار شد آمد وروزنامه را از دست عباس گرفت ونگاه تندی به مهدی کرد.........عباس با دیدن متن مختصر وبریده بریده دفاعیه اش،خیلی خوشحال شده بود.مرتب می گفت:آنچه که رفقا باید "بگیرند"توی همین مطالب روزنامه وجود دارد.... هم‌زمان با دادگاه اول‌مان، به طور موازي دادگاه مشترك مسعود احمدزاده- رحيم كريميان، دادگاه مجيد احمدزاده و احمد تقديمي، دادگاه اسد مفتاحي و بهمن رادمريخي و دادگاه‌هاي رفقاي ديگر به طور دو نفره يا سه چهار نفره برگزار شده بود... در پيگيري‌هائي كه براي دسترسي به برخي از آن‌ها داشتم، تنها توانستم به يك نسخه از متن دفاعيه اسدالله مفتاحي در دادگاه تجديد نظر ارتش دست يابم........ اسدالله مفتاحي دانش‌جوي سال آخر دانشكده پزشكي تبريز بود. او با هوش و استعدادي در خور توجه توانسته بود در عرض مدت چند روز در سلول اوين كه كتاب قانون در اختيارش قرار داده بودند، به بخشي از مسائل كليدي حقوقي پي ببرد و از آن براي دفاع از خود و به طور كلي در دفاع از همه مبارزين و مبارزات آن‌ها استناد كند.... دفا عیه اسدالله مفتاحی در دادگاه تجدید نظر ارتش اعتراض من اساساً به کیفیت برگزاری دادگاه می باشد.اگر دادگاه مطالب مندرج در کتاب قانون را حاکم برخود می داند لازم است که بمندرجات آن عمل کند...........مطلب دیگر ..عدم حضور هیئت منصفه می باشد..ما اثری از هیئت منصفه نمی بینیم.........ما ادعا می کنیم که به خاطر خلق مبارزه کرده ایم وهدف اصلی ما محو سلطه امپریالیستی بر کشور ما بوده است.........درکشور ما هیچ گونه امکانات دموکراتیک برای اینکه حرفهایمان را به توده بزنیم وجود ندارد.مطبوعات درزیر سانسور شدیدی قرار دارد.کارخانه ها به صورت پادگان نظامی درآمده وحتی امکان تشکیل سندیکاها وگروه های صنفی وحرفه ای آزاد وجود ندارد وهر جنبشی که صورت پذیرد به شدت سرکوب می شود...........ماخواسته ایم در عمل به توده نشان دهیم که دستگاه ضربه پذیر است وتوده تنها می تواند از طریق مبارزه مسلحانه به یک حکومت دموکراتیک برسد........ماآنقدر کم خرد نبوده ایم که فکر کنیم با تعدادی اندک بتوانیم اساس حکومت را واژگون سازیم.انقلاب کار توده هاست.توده هائیکه با گوشت وپوستشان استثمار می شوند.........اعدامها خوشه های خشم توده را هر چه بیشتر بارور خواهد کرد.دستگاه هرگز نخواهد توانست نفرت روز افزون توده ها را از دلهایشان بزداید..........گروه ما از اشرار مسلح تشکیل نشده است بلکه از چریکهایی تشکیل شده که فدائی خلق خود هستند.........رفقای شهید ما،چه آنهائی که اعدام شده اند وچه آنها ئیکه در در گیریهای اخیر شهید شده اند،همگی باریختن خون خود معنی فدائی خلق بودن را به توده نشان داده اند...........تمام بازجوئی هائی که از ما گرفته شده درزیر شکنجه وتهدید بود.گواه این ادعای من بقایای شکنجه هائیست که برروی بدن رفقای ما هنوز هم باقی مانده است.رفیقی از ما به نام بهروز عباس زاده دهقانی ،همانطور که صریحاً در کیفر خواست آمده زیر شکنجه شهید شده است...........

اسدالله مفتاحي

درباره متن دفاعیه اسدالله مفتاحی درگفتگوی تلفنی بایکی از رفقا (حسن جعفری) که اسد مسئول مستقیم تشکیلاتی اوبود،صحبت کردم.اوضمن صحبت به نکته ای درباره اسد اشاره کرد که من نیز عیناً ازعباس درسلول اوین شنیده بودم.بی مناسبت ندیدم که این نکته را که حسن مستقیماً از اسد شنیده بود در اینجا نقل کنم: یک روز مصطفوی بازجوی شکنجه گر ساواک با ظاهر وزبانی چرب ونرم نزد اسد می رود ضمن عذر خواهی از این که او(مصطفوی)در سطحی نیست که به وی پیشنهادی ارائه کند،به اسد می گوید اگر دردادگاه فقط بگوید"مایک کاهائی کردیم حالا فرصتی می خواهیم کمی فکر کنیم" از اعدام معاف خواهد شد.اسد ضمن رد پیشنهاد مصطفوی،به فیلمی که آنتونی کوئین بازی کرده بود اشاره می کند که در آن آنتونی کوئین نقش مردی را بازی می کرد که محکوم به اعدام شده بود.مخا لفین او برای مجازات بیشتر ودر واقع مرگ هر روزه اش،می خواستند از اعدام معافش کنند.سپس او مصطفوی را مورد خطاب می دهد ومی گوید: "اگر شما مرا اعدام نکنید،من هر بار که چشمم به چشم یکی از رفقا یم بیفتد،یک بار اعدام خواهم شد.من اعدام را به این خفت وخواری ترجیح می دهم." در دور اول دادگاه‌ها تنها شش تن از رفقا: مسعود، عباس، مجيد، اسد، حميد توكلي و سعيد آرين محكوم باعدام شده بودند. بقيه از ابد تا پانزده سال و از ما چهار نفر رحيم كريميان شش سال، من پنج سال، احمد تقديمي و بهمن رادمريخي هر يك سه سال حبس محكوم شده بوديم. اما در دادگاه دوم (دادگاه تجديد نظر ارتش) همه محكوميت‌هاي قبلي تشديد شد. دادگاه دوم محكوميت‌هاي اعدام را از شش تن به هجده (18) تن افزايش داد... بعداً محكوميت هشت تن ازاين عده با يك درجه تخفيف به حبس ابد تبديل شد. بدين ترتيب چهارتن از محكومين ابد دادگاه اول، در دادگاه دوم به اعدام قطعي محكوم شدند. علي‌مظهر سرمدي به پانزده سال و ما چهار نفر نيز هركدام به حداكثر محكوميت يعني ده سال محكوم شديم. ......یک روز حسینی آمد وگفت بیائید بیرون!ما با کنجکاوی ودلهره از سلول بیرون آمدیم.گفت بروید به آن سلول!رفتیم.عباس واسد ومسعود وحمید توکلی وسعید آرین ومجید وبهمن آژنگ بودند.معلوم شد به درخواست عباس ودیگران،حسینی موافقت کرد که آنها با ما آخرین وداع داشته باشند. بعد از روبوسی ودر آغوش کشیدن یک یک آنها دوباره به سلول های مان برگشتیم. خدا حافظی عجیبی بود!....انگار که همه چیز به طور طبیعی جریان دارد.اما حقیقت این نبود.طوفانی در درون هر کدام مان می گذشت.کاری که خود خواسته بودیم چاره ای نبود.همه این ها محصول استبداد وخود کامگی رژیم شاه بود.وخود شاه مقصر اصلی ومجرم در جه اول بود.حکومت غیر قانونی واستبدادی او هیچ راهی برای ابراز عقیده ونظر متفاوت باقی نگذاشته بود........ این کار حسینی وبرخی از کارهای او که از نزدیک شاهد آن بودم باروال رفتار وخشونتی که بدان مشهور بود،همخوانی نداشت.ازجمله برخوردهای او با عباس به طور محسوسی با انعطاف تر بود.در واقع به نوعی محترمانه با عباس برخورد می کرد.......عباس می گفت حسینی به نوعی مجذوب شخصیت وروحیه وصلابت احمد فرهودی شده بود وبه طوری که یک بار از او به عنوان "مرد!"با همان بار عامیانه اش نام برد.......حسینی هم چنین در مورد فرهودی وصفائی گفته بود که این دو نفر در مراسم اعدام،شعر یا سرود می خواندند ویا سعی می کردند که محیط را تبدیل به جشن ومهمانی کنند،انگار که آنها را واقعاً به جشن وپایکوبی می بردند!! روز بعد ما را از اوين به زندان شهرباني (فلكه موقت) منتقل كردند. عصر همان روز كه يازدهم اسفند 1350 بود، روزنامه‌ها خبر اعدام شش تن از دوستان: مسعود احمدزاده، مجيد احمدزاده، عباس مفتاحي، اسدالله مفتاحي، حميد توكلي و غلام‌رضا گلوي را منتشر كردند. اسامي چهار تن ديگر: سعيد آرين، بهمن آژنگ، مهدي سوالوني و كريم حاجيان سه پله را كه دو روز بعد اعدام شدند، در روزنامه‌ها منعكس نكردند.

ادامه دارد...