
احمد فرهودي پس ازبازداشت
مردم ایران با شنیدن خبر اعدام سیزده تن ....به حسساسیت ماجرا پی بردند.انعکاس آن در جامعه بعد از مدت ها سکوت وثبات ظاهری رژیم،غیر منتظره بود.بخش وسیعی از روشنفکران ودانشجویان،درارتباط با حوادث به کلی بی سابقه ای که در پی حمله به پاسگاه سیاهکل به راه افتاد،به سرعت به اهمیت وحسساسیت مسئله پی بردند. بدينسان ۱۹ بهمن ۴۹ سرآغاز راه و شيوهاي به کلي تازه و حاد از مبارزه در کشور شد که تا يکي دو نسل قبل از آن سابقه نداشت. اين روز عملاً به نقطه اميدي براي پايان يکه تازي و قدرقدرتیشاه و درباريان و وابستگان آن تبديل شد. براي دو تن از کشته شدگان در جنگل و سيزده تن اعدامي که رويهم ۱۵ نفر ميشدند، شعر حماسي و شورانگيز «پانزده مرد دلير» که گويا از راديو بغداد نيز پخش شد، در ميان مردم ايران به خصوص روشنفکران و دانشجويان بازتاب وسيعي يافت. «پانزده مرد دلير» «آن که ميگفت; حرکت مرد در اين وادي خاموش و سياه برود شرم کند!» «مويه کن بحر خزر گريه کن دشت کوير پيرهن چاک بده جنگل سرخ گيلان قلب خود را بدراي قله سرسخت البرز پانزده مرد دلير پانزده جان بکف دست درآوردگه رزم عظيم خونشان رنگ خروش خونشان جلوه دلهاي اميد ريخت از خنجر ضحاک زمان بر سر خاک بنگر خلق ستمديدهايران به بند که چسان بيشرفان، قاتلها، ميربايند ز آغوش تو فرزند تر را» روسپیان وقیح خود فروشان سیه کار پلید پای تا سر شکمان جمله در خدمت ضحاک زمان! وهمه ضحاکان گوش دارند به فرمان جنایت گر غرب! قرن ما قرن رهائی بشر موج از ساحل اکتبر به چین پرش از چین به کره جنبش اش از کره به جنگل کنگو و ویتنام وعدن! جنبش خلق فلسطین ویمن! پانزده مظهر والای شرف پانزده حیدر رزمنده پاک،پانزده روزبه گرد دلیر پانزده نور در خشنده دراین تاریکی،پرتو افکنده به خورشید ودرخشید به کوه لرزه آورد پدید! آه ای باد صبا،بوی خون شهدا را برسان تا به شمال بکشان تابه جنوب بشکفد برلب دهقان بلوچ به طپش وادارد قلب آزاده کرد مرحبا خیزاند از دل مرد عرب قدم اول هر راه سترگ با شکست هم نفس است درس گیریم از این جان بازی واژگون سازیم قصر فرعونی ضحاک زمان پانزده نور درخشنده دراین تاریکی پانزده نور امید خنده زن بحر خزر خنده زن دشت کویر خلق برمی خیزد خلق بر می خیزد!» این شعر خود یک مانیفست سیاسی ومبارزاتی است که تقریباً در بر گیرنده محتوا،روش ها،احساسات،مواضع وامید های جنبش چریکی است.این شعر مکمل ونتیجه عملی کتاب ماهی سیاه کوجولوی صمد بهرنگی است........
نمايي از روستاي سياهكل
بازداشت ما توسط ساواک روز چهارم اسفند از محل اداره دارائي بهشهر براي ديدار با خواهرم به گرگان رفتم شب ساعت حدود نه مأموران ساواک مرا دستگير و به ساري بردند. همان شب با يک ماشين لندرور که معمولاً ساواکيها از آن استفاده ميکردند، من و رحيم را جداگانه به تهران بردند. در نيمههاي شب به زندان قزل قلعه رسيديم. ....مرا در حال ساختمان نگه داشتند....تعدادي دراين اتاق در كنار و وسط با پتوهاي سربازي خوابيده بودند.باسروصداي آمدن ما انها نيز بيدار شده بودند وبا هر غلت در اتاق نيمه تاريك،نگاه تيزي به حال مي انداختند.اين ها درواقع تعدادي از چريك هاي سياهكل بودند.از برخي شان هراز گاهي ناله اي ويا صدائي بر مي خاست....اما بي گمان احمد فرهودي درميان آنان بود.به هر حال بعد از مدت كمي مرا به يكي از سلول هاي انفرادي قزل قلعه بردند...چند روز بعد مرا به بازجوئي بردند.برگ كاغذ خالي بدون هيچ گونه سوالي در اختيارم گذاشتند كه در بالاي آن نوشته بود:"هويت شما محرز است لطفاً تمامي فعاليت هاي خودتان را بنويسيد!"......مرا حدود دوماه در سلول انفرادي نگه داشتند. كاظم سلاحي رفت وآمد در راهروهاي زندان زياد وزيادتر مي شد.برخي اوقات تهراني ومصطفوي(دومي بازجوي من بود)به بند سر مي زدند تا شكار خود را براي شكنجه وبازجوئي ببرند....... از همان اوائل با چهره آشنائي روبرو شدم. اين چهره آشنا رفيق کاظم سلاحي بود. من و رحيم يک شب درپائيز سال ۴۶ در اتاق تکي عباس او را ديده بوديم. همان شبي که در زير راه پله آپارتمانش عباس موضوع عضويت ما به گروه را با ما در ميان گذاشته بود. کاظم کمي چاق شده بود يا بهتر است بگويم کمی باد کرده بود. يک روز ديدم که او در وضعيت ناراحت کنندهاي چندين بار به دست شوئي رفت و به شکل محسوسي ميخواست با من تماس بگيرد. گويا موردي در پروندهاش به اصطلاح «رو» شده بود. در يک فرصت مناسب به من گفت که دوست شما (منظورش احمد بود) دستگير شده و از آن طريق او را مجدداً به بازجوئي کشاندند. تا آن زمان من از دستگيري احمد خبر نداشتم. اما آن چه که کاظم را نگران کرده بود، ابعاد گسترده يورش ساواک به گروه بود. دستگيري احمد که از او به طور ويژه مراقبت کرده بودند، حاوي اخبار بسيار بدي در مورد دامنه ضربات بر گروه بود.......بعد از دستگيري احمد در کوهستانهاي سياهکل، ماجراي بانک ونک اين بارتوسط ساواک دنبال شد. احمد در باره من ورحيم گفت کهاينها کارهاي نبودند و به اصطلاح «زِه» زدند و يا «بريدند». بدين ترتيب ما را از زير ضرب بيرون کشيد. با این حال ساواک بد گمان شده بود و علت دستگيري ما نيز اين بود. البته ساواک ما را تحت هيچگونه فشاري قرار نداد. احتمالاً با مطالعه پرونده بانک در شهرباني و گفته احمد حساسيت چنداني عليه ما ايجاد نشد........

كاظم سلاحي
جوادسلاحي

بهروز دهقاني
در يکي از روزهاي تير ماه چنگيز قبادي، مهرنوش ابراهيمي (همسر چنگيز)، بهرام قبادي و محمد علي پرتوي درجريان شناسائي از بيراهههاي ورودي به جنگلهاي نزديک نوشهر مورد سوء ظن قرار گرفته و به عنوان مشکوک بازداشت و با ماشين خودشان به ساري منتقل ميشوند. بعد از تماس با تهران قرار ميشود آنها را براي تحقيقات بيشتر به تهران بفرستند. به جز چنگيز که رانندگي ماشين را بر عهده داشت به بقيه دست بند زده و با دو مأمور مسلح ساواک به سوي تهران روانه ميکنند. هنوز چند کيلومتر از ساري دور نشده بودند که چنگيز بر سرعت ماشين ميافزايد و ضمن تهديد مأموران بدون معطلي ماشين را چپ ميکند. ماشين با چند غلط به مزرعه مجاور جاده ميافتد. در جريان اين حادثه چنگيز و مهرنوش از تاريکي شب استفاده کرده موفق به فرار ميشوند. اما بهرام قبادی و محمدعلی پرتوي که مورد اصابت گلوله قرار گرفته و زخميشده بودند نتوانستند فرار کنند.

مهرنوش ابراهيمي وچنگيزقبادي
رحيم و من به سرکارمان ميرفتيم. من هرروزه از ساري به اداره دارائي بهشهر رفت و آمد ميکردم. رحيم نيز به اداره دارائي آمل منتقل شده بود......ارتباط ما با عباس توسط رحيم واز طريق برادرزاده عباس برقرار مي شد....چندي بعد (درست به خاطر ندارم شايد در اواسط مرداد ماه بود) از طريق ارتباط رحيم، قرار ملاقاتي از عباس به ما رسيد. ماشين برادرم را قرض کرده به اتفاق رحيم به محل قرار در بابل رفتيم. تمام ردهاي احتمالي را پشت سر خود کنترل کرديم. در يکي از خيابانهاي فرعي و در يک کوچه دو طرفه از روبرو شخصی با موی بور که تنها از طرز راه رفتنش پي برديم که عباس است بهسمت ما ميآمد. در آن هواي گرم و مرطوب به خاطر حمل اسلحه، کت بر تن داشت وعينک شيشهاي بر چشم. با گريمي که کرده بود به کلي عوض شده بود. او البته با محافظي که ما متوجه نبوديم همراهي ميشد و قبلاً محل قرار را چک کرده بودند. به طرف ماشين رفتيم. عباس روي صندلي عقب نشست و رحيم در جلو. تمام صحبت ما در ماشين صورت گرفت. به بابلسر رفتيم بدون ايستادن برگشتيم و از طريق بابل به آمل و محمود آباد رفته و برگشتيم.....عباس ار تلفات سنگين سخن گفت.مي گفت حوادث به سرعت مي گذرند ودر اين فاصله از نتايجي كه تا كنون براي برهم زدن جو جامعه وامنيت محمد رضاساهي به دست آمده بود ابراز رضايت مي كرد.اما از اينكه هنوز استقبال چشم گيري توسط گروه هاي مبارز صورت نگرفته بود چندان خشنود نبود.
نسبت به تلفات سنگيني که تا آن موقع وارد آمده بود ابراز ناراحتي ميکرد. از کشته شدن پويان و اين که او کي بود و چه شخصيتي داشت صحبت کرد و در پايان تأکيد کردکه من و رحيم بايد منتظر دستور گروه براي مخفي شدن باشيم. او از جايگزين شدن کادرهاي از دست رفته حرف زد و قرار ذخيرهاي با ما گذاشت که ميبايست به صورت پيام رمزي در صفحه آگهي تسليت در روزنامه کيهان يا اطلاعات درج ميشد (من چندان از محتواي صحبتهاي عباس بيشتر از آن چه که نوشتم به ياد نميآورم!). اين ملاقات در شرايطي صورت گرفت که عباس پس از انتشار عکسهاي صد هزار توماني، در تهران بود و تنها براي ديدن ما به بابل و در واقع براي آخرين بار به سرزمين زيباي مازندران آمده بود.
قول و قرارها گذاشته شد. من تمامي مدارک و عکسها و هر رد ديگري که در منزل داشتم از بين بردم. خودم را کاملاً آماده کردم. وقت سفر با بالهاي ایمان وآرزو براي ما نيز فرا رسيده بود. ما در حالت انتظار همچنان علني زندگي ميکرديم.دراين فاصله رحيم يك سري اقداماتي در ارتباط بارابط انجام داد.ازجمله بمب گذاري زير مجسمه شاه درميدان بانك ملي ساري ،درست دربيست متري درب پادگان قديمي شهر وساختمان شهرداري!اين بمب در صبح دم روز 28 مرداد سالگرد كودتاي آمريكائي-انگليسي دربار پهلوي منفجر شد..بعد از اين ماجرا به رحيم پیام رسيد كه بايد به ملاقات رفيقي درنقطه اي در شهر بابل برود...بعد از مدتي برگشت وگفت كسي نيامد.بعداز مدتي به او گفتم براي اطمينان بهتر است دوباره به محل قرار برود.رفت وباز هم دست خالي برگشت...به ساري برگشتيم...احساس كرديم مشكلات سختي براي گروه بوجود آمده باشد كه سر قرار نيامدند. حدس ما درست بود. عباس دستگير شده بود و اسدالله برادر عباس به سر قرار آمده بود اما معلوم نيست كه چه اشتباهي رخ داده كه قرار وصل نشد.عباس در سلول اوين مي گفت چي شده بود كه شما سر قرار نيامديد؟ ماجرا را برايش توضيح دادم.به احتمال قريب به يقين در تعيين محل ياساعت قرار اشتباهي رخ داده بود.به هر حال روزهائي چند گذشت.رحيم از غيبت رابط خبر داد.چند روز بعد گفت رابط پيدايش شده اما يه زودي رحيم پي برد كه تحت تعقيب است واحتمالاً از تعقيب رابط به او سرايت كرده است.اين مسئله مارا كاملاً بلاتكليف كرد.
وحدت دو گروه- تأسيس (سازمان) چريکهاي فدائي خلق
مطالب زير به نقل از عباس در سلول اوين است: بعد از حمله به پاسگاه سياهکل و دستگيري و متلاشي شدن گروه جنگل و دستگيريهاي بخش شهري، به طورکلي تشکيلات گروه اول، به شدت ضربه خورد. در واقع از کل گروه بيش از يک يا دو تيم عملياتي شامل حميد اشرف، اسکندر صادقي نژاد، محمد صفاري آشتياني، رحمت پيرو نظيري و منوچهر بهائي پور وچند تن دیگر، باقي نمانده بودند. در مقابل تشکيلات گروه ما (گروه دوم) به جز دستگيري و اعدام احمد فرهودي و دستگيري کاظم سلاحي و چند رفيق سياسي (غير مسلح) از جمله رحيم و من، با سازمان يافتگي گسترده، تقريباً دست نخورده باقيمانده بود. در چنين شرايطي موضوع وحدت دو گروه به حالت تعليق در آمد. اعضای گروه اول به فکر ترک کشور افتادند. اما بعد از تماس ميان دو گروه، آنها متوجه ميشوند که عمليات حمله به کلانتري قلهک و کلانتري تبريز کار یاران گروه دوم است. آنها ضمن خوشحالي زياد، تغيير عقيده دادند و بلادرنگ طرح از پيش آماده ترور سرلشگر فرسيو را به اجرا ميگذارند. بعد از اين عمل دو گروه در هم ادغام ميشوند. از آن پس يعني در اواخر فروردين ماه سال ۵۰ دو گروه با يک مرکزيت جديد، به احتمال زياد شامل احمدزاده، پويان، عباس، حميداشرف و اسکندر صادقي نژاد تحت نام «چريکهاي فدائي خلق» اعلام موجوديت ميکنند.

محمد صفاري آشتياني
درمورد نام چريك هاي فدائي خلق،عباس گفت وقتي عمليات شروع شد،درفكر اين بوديم كه نامي مناسب انتخاب كنيم كه هم محتواي نبردمان را توضيح دهد وهم در ميان كارگران وزحمتكشان وبه طور كلي در ميان مردم،از زمينه هاي ذهني مثبتي برخوردار باشد.كلمه چريك وفدائي كلماتي نا آشنا در جامعه نبودند.عمليات فدائي گري در دوره انقلاب مشروطيت نيز وجود داشته است.....