جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت چهارم

انتقال احمد فرهودي به جنگل، اولين گام وحدت کمي به عقب بر مي‌گردم. احمد بعد از خداحافظي با من، براي ديدار پدرش که از ساري به تهران آمده بود به منزل برادرش اکبر رهسپار مي‌شود. اما اکبر نيز به اتفاق دو برادر ديگرش توسط پليس به شهرباني مرکز برده شده بود. اکبر که مهندس شاغل بود به دليل کار اداريش مي‌‌بايست براي برداشتن چيزي به منزلش مي‌رفت. شهرباني به او بد بين نبود او را به اتفاق يک پاسبان به منزلش مي‌فرستند. او سر کوچه با اشاره به آبرو در ميان همسايگانش از مأمور مراقب خود خواهش مي‌کند که هما‌نجا بايستد تا چند دقيقه ديگر برگردد! سپس تنها به طرف آپارتمان خود مي‌رود. در اين فاصله ناگهان احمد را در نزديکي خانه‌ خود مي‌بيند. بدون معطلي مي‌گويد: «احمد فرار کن! الان ترا مي‌گيرند!». احمد متوجه خطر مي‌شود و بدون اين که نظر کسي را جلب کند بلافاصله محل را ترک کرده براي برداشتن اسلحه کمري خود به خانه مي‌رود. وي براي تماس با گروه به جاهائي که حدس مي‌زد سر مي‌کشد. غروب همان روز او به قهوه خانه‌اي که در يکي از خيابان‌هاي جنوب شهر واقع بود مي‌رود. در اين محل اغلب ما با عباس ديدار داشتيم. او اميدوار بود که عباس را در آنجا ببيند.تا شب منتظر می ماند اما از عباس خبری نیست.........جلوی یک تاکسی مسافردار را می گیرد.راننده به دستور او به هر طرف که اشاره می کند می راند.بعد از عبور از چندین خیابان ودور زدن ها،پیاده می شود.جلوی تاکسی دیگری را می گیرد وبه همین ترتیب در خیابان های تهران دور زده وپیاده می شود.وسر آخر به خانه تکی اش می رود.گویا روز بعد از طریق یکی از دوستان تیم بانک به گروه وصل می شود. احمد را در خانه امني نزد احمد زيبرم نگه مي‌دارند. اما او حاضر نمي‌شود گريم کرده يا کلاه گيس برسرکند و به اين دليل نمي‌توانست از خانه بيرون بيايد. اندامي درشت و بلند داشت که خيلي زود نظرها را جلب مي‌کرد. عباس بشوخي مي‌گفت گريم کردن را قرتي بازي مي‌دانست. او با احمد زيبرم خيلي اخت شده بود انگار که سال‌ها هم ديگر را مي‌شناختند (تمام اين قسمت را من از گفته‌های عباس در سلول اوين نقل می‌کنم). حدود دو ماه احمد درتهران بود. به خاطر خودداري از گريم و تغيير قيافه، از خانه بيرون نمي‌رفت. دو گروه بعد از توافق مسعود و حميد اشرف به هم نزديک مي‌شوند.
احمد زيبرم
در ادامه اين روند، به منظور شروع همكاري مشترك، تصميم مي‌گيرند احمد را به گروه جنگل منتقل كنند. من نمي‌دانم كه مسائل تقدم شروع مبارزه مسلحانه شهر يا روستا چگونه حل شد، اما آن چه كه انجام شد انتقال احمد به جنگل بود. اين امر اولين اقدام عملي وحدت ميان گروه‌هاي يك و دو محسوب مي‌شود. احمد چند ماه پيش در همان بحثي که عباس در ساري مطرح کرده بود با ايجاد کانون چريکي روستائي (در کوه و جنگل) کاملاً مخالف بود. وي چنين کاري را بدون حمايت توده‌هاي روستائي نشدني و نادرست مي‌دانست. با اين وصف چند ماه بعد احتمالاً در اواخر دي‌ماه به گروه جنگل مي‌پيوندد. آنچه که از صحبت‌هاي عباس به‌يادم مانده اين است که احمد همچنان مخالف بود ولی عباس به اوگفت که رفقا کارهایی انجام دادند وتو با دیدن آنها نظرت تغییر خواهد کرد.وهمین طور هم شد.عباس می گفت که میان احمد وصفائی فراهانی در ساری رابطه سیاسی خوبی وجود داشت.از این رو عباس پیش بینی می کرد که نظر احمد با دیدن صفائی وتیم کوه عوض خواهد شد. به‌هرحال احمد را با احتياط و محافظت کامل، تحويل تيم جنگل مي‌دهند. احمد ناباورانه بعد از چند سال صفائي را در آنجا مي‌بيند. بدين ترتيب رفيق احمد فرهودي به عنوان آخرين نفر در تيم جنگل جاي مي‌گيرد. صفائي فرمانده تيم هم به دليل مناسبات ميان دو گروه و هم به دليل شايستگي شخصي احمد او را به معاونت گروه بر مي‌گزيند. اين انتصاب مورد انتقاد سايرين قرار مي‌گيرد اما صفائي ضمن دفاع از تصميم خود مي‌گويد چندي بعد خودتان او را تأييد خواهيد کرد. احمد با ديدن صفائي فراهاني و ديگران در جنگل و تدارکاتي که تا آن زمان انجام شده بود، نظر موافق پيدا کرد و با روحيه‌اي مصمم و شايستگي‌اش به زود‌ي مورد تأييد همه اعضاء تيم قرار گرفت. فاصله بسيار كوتاه پيوستن احمد به گروه جنگل و حمله به پاسگاه ژاندارمري سياهكل نشان مي‌دهد كه مسائل تقدم شروع عمليات با آن سرعتي كه در واقعيت رخ داد نه با توافق ميان دو گروه بلكه از پي رويدادهاي داخلي گروه حميد اشرف يعني دست‌گيري غفور حسن‌پور و ديگران از يكسوي و عجله و شتاب صفائي فرمانده تيم جنگل از سوي ديگر به عرصه عمل درآمد.
احمد فرهودي
۱۹ بهمن ۴۹، حمله مسلحانه به پاسگاه سياهکل پليس بعد از ناکامي از يافتن رد پائي از احمد، دوهفته بعد، مجدداً بسراغ ما آمد. اين بار ما را درزير زمين شهرباني مرکز در يک بازداشت‌گاه موقت يک شب نگاه داشتند.ولی نتیجه ای نداشت. دوره کوتاه سه ماهه آموزش ضمن کار ما نیز به پایان رسید.ما به ساري رفتيم. در اين فاصله به لحاظ رعايت پنهان كاري با عباس تماسي نداشتيم. تا اين كه خبر حمله به پاسگاه ژاندارمري سياهكل لاهيجان را در روزنامه‌ها خوانديم.....این امر خود به خود ما را به وجد آورد.ما هیچ امکانی برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر نداشتیم.چون هنوز از کنترل پلیس خارج نشده بودیم.به انتظار دیدار عباس بودیم.چند روز بعد عباس به سراغ ما آمد. در شبی بارانی ما سه نفر با ماشین برادرم به یک کافه کوچک مشروب فروشی در گونی بافی شاهی رفتیم. موضوع حمله به سياهكل را از عباس جويا شديم.اوگفت که کار گروه ما نیست.اما از توضیحات وی معلوم بود که از ماجرا خبر دارد.در برابر پرسش ما که احمد کجاست وآیا ممکن است اونیز در این ماجرا شرکت داشته باشد؟جواب منفی داده اضافه کرد که اودراین نزدیکی ها نیست واحتمالاً تا دو سال دیگر نیز نخواهد آمد... نتيجه صحبت‌هاي عباس تا آنجا كه به يادم مانده دو مورد بود: يكي اين كه حمله توسط گروه ما صورت نگرفته و اصولاً در اين زمينه گروه هيچ تداركي نداشته است. دوم اين كه رژيم قادر نيست چريك‌هاي كوهستان را به چنگ آورد... اما اين مورد از گفته عباس به تحقق نپيوست.در پی حمله به پاسگاه وتصاحب موجودی اسلحه های آن،چریکها به کوه عقب نشستند اما ازمنطقه خارج نشدند.رزیم قوای امنیتی و‍ژندارمری وحتی ارتش را به صحنه آورد...در نتیجه بعد از حداکثر دو هفته دوتن در درگیری متقابل کشته شدند وبقیه که شش تن بیشتر نبودند دستگیر شدند.احمد نیز زخمی ودستگیر شد. عليرغم اين که خبرحمله به پاسگاه سياهکل در روزنامه‌هاي آن زمان به صورت يک خبر فرعي و بي‌اهميت منتشر شده بود، اما در عمل رژيم با بستن جاده‌ها و ايجاد محاصره نظامي در اطراف سياهکل و لاهيجان و ارسال نيرو به منطقه و پرواز هلي کوپترها و غيره همه مردم دور و نزديک را کنجکاو و حساس کرد. ميان دست‌‌گيري آخرين نفرات جنگل در چهارم اسفند تا روز اعدام سيزده تن در ۲۶ اسفند تنها سه هفته فاصله وجود داشت.

احمد فرهودي پس ازبازداشت

مردم ایران با شنیدن خبر اعدام سیزده تن ....به حسساسیت ماجرا پی بردند.انعکاس آن در جامعه بعد از مدت ها سکوت وثبات ظاهری رژیم،غیر منتظره بود.بخش وسیعی از روشنفکران ودانشجویان،درارتباط با حوادث به کلی بی سابقه ای که در پی حمله به پاسگاه سیاهکل به راه افتاد،به سرعت به اهمیت وحسساسیت مسئله پی بردند. ‌بدين‌سان ۱۹ بهمن ۴۹ سرآغاز راه و شيوه‌اي به کلي تازه و حاد از مبارزه در کشور شد که تا يکي دو نسل قبل از آن سابقه نداشت. اين روز عملاً به نقطه اميدي براي پايان يکه تازي و قدرقدرتی‌شاه و درباريان و وابستگان آن تبديل شد. براي دو تن از کشته شدگان در جنگل و سيزده تن اعدامي که رويهم ۱۵ نفر مي‌شدند، شعر حماسي و شورانگيز «پانزده مرد دلير» که گويا از راديو بغداد نيز پخش شد، در ميان مردم ايران به خصوص روشنفکران و دانشجويان بازتاب وسيعي يافت. 
«پانزده مرد دلير» 
«آن که مي‌گفت; حرکت مرد در اين وادي خاموش و سياه 
برود شرم کند!» 
«مويه کن بحر خزر 
گريه کن دشت کوير 
پيرهن چاک بده جنگل سرخ گيلان 
قلب خود را بدراي قله سرسخت البرز 
پانزده مرد دلير 
پانزده جان بکف دست درآوردگه رزم عظيم خونشان رنگ خروش 
خونشان جلوه دل‌هاي اميد ريخت از خنجر ضحاک زمان بر سر خاک 
بنگر خلق ستمديده‌ايران به بند 
که چسان بيشرفان، قاتل‌ها، مي‌ربايند ز آغوش تو فرزند تر را‌» روسپیان وقیح خود فروشان سیه کار پلید پای تا سر شکمان جمله در خدمت ضحاک زمان! وهمه ضحاکان گوش دارند به فرمان جنایت گر غرب! قرن ما قرن رهائی بشر موج از ساحل اکتبر به چین پرش از چین به کره جنبش اش از کره به جنگل کنگو و ویتنام وعدن! جنبش خلق فلسطین ویمن! پانزده مظهر والای شرف پانزده حیدر رزمنده پاک،پانزده روزبه گرد دلیر پانزده نور در خشنده دراین تاریکی،پرتو افکنده به خورشید ودرخشید به کوه لرزه آورد پدید! آه ای باد صبا،بوی خون شهدا را برسان تا به شمال بکشان تابه جنوب بشکفد برلب دهقان بلوچ به طپش وادارد قلب آزاده کرد مرحبا خیزاند از دل مرد عرب قدم اول هر راه سترگ با شکست هم نفس است درس گیریم از این جان بازی واژگون سازیم قصر فرعونی ضحاک زمان پانزده نور درخشنده دراین تاریکی پانزده نور امید خنده زن بحر خزر خنده زن دشت کویر خلق برمی خیزد خلق بر می خیزد!» این شعر خود یک مانیفست سیاسی ومبارزاتی است که تقریباً در بر گیرنده محتوا،روش ها،احساسات،مواضع وامید های جنبش چریکی است.این شعر مکمل ونتیجه عملی کتاب ماهی سیاه کوجولوی صمد بهرنگی است........

نمايي از روستاي سياهكل

بازداشت ما توسط ساواک روز چهارم اسفند از محل اداره دارائي بهشهر براي ديدار با خواهرم به گرگان رفتم شب ساعت حدود نه مأموران ساواک مرا دستگير و به ساري بردند. همان شب با يک ماشين لندرور که معمولاً ساواکي‌ها از آن استفاده مي‌کردند، من و رحيم را جداگانه به تهران بردند. در نيمه‌هاي شب به زندان قزل قلعه رسيديم. ....مرا در حال ساختمان نگه داشتند....تعدادي دراين اتاق در كنار و وسط با پتوهاي سربازي خوابيده بودند.باسروصداي آمدن ما انها نيز بيدار شده بودند وبا هر غلت در اتاق نيمه تاريك،نگاه تيزي به حال مي انداختند.اين ها درواقع تعدادي از چريك هاي سياهكل بودند.از برخي شان هراز گاهي ناله اي ويا صدائي بر مي خاست....اما بي گمان احمد فرهودي درميان آنان بود.به هر حال بعد از مدت كمي مرا به يكي از سلول هاي انفرادي قزل قلعه بردند...چند روز بعد مرا به بازجوئي بردند.برگ كاغذ خالي بدون هيچ گونه سوالي در اختيارم گذاشتند كه در بالاي آن نوشته بود:"هويت شما محرز است لطفاً تمامي فعاليت هاي خودتان را بنويسيد!"......مرا حدود دوماه در سلول انفرادي نگه داشتند. كاظم سلاحي رفت وآمد در راهروهاي زندان زياد وزيادتر مي شد.برخي اوقات تهراني ومصطفوي(دومي بازجوي من بود)به بند سر مي زدند تا شكار خود را براي شكنجه وبازجوئي ببرند....... از همان اوائل با چهره آشنائي روبرو شدم. اين چهره آشنا رفيق کاظم سلاحي بود. من و رحيم يک شب درپائيز سال ۴۶ در اتاق تکي عباس او را ديده بوديم. همان شبي که در زير راه پله آپارتمانش عباس موضوع عضويت ما به گروه را با ما در ميان گذاشته بود. کاظم کمي چاق شده بود يا بهتر است بگويم کمی باد کرده بود. يک روز ديدم که او در وضعيت ناراحت کننده‌اي چندين بار به دست شوئي رفت و به شکل محسوسي مي‌خواست با من تماس بگيرد. گويا موردي در پرونده‌اش به اصطلاح «رو» شده بود. در يک فرصت مناسب به من گفت که دوست شما (منظورش احمد بود) دستگير شده و از آن طريق او را مجدداً به بازجوئي کشاندند. تا آن زمان من از دستگيري احمد خبر نداشتم. اما آن چه که کاظم را نگران کرده بود، ابعاد گسترده يورش ساواک به گروه بود. دستگيري احمد که از او به طور ويژه مراقبت کرده بودند، حاوي اخبار بسيار بدي در مورد دامنه ضربات بر گروه بود.......بعد از دستگيري احمد در کوهستان‌هاي سياهکل، ماجراي بانک ونک اين بارتوسط ساواک دنبال شد. احمد در باره من ورحيم گفت که‌اين‌ها کاره‌اي نبودند و به اصطلاح «زِه» زدند و يا «بريدند». بدين ترتيب ما را از زير ضرب بيرون کشيد. با این حال ساواک بد گمان شده بود و علت دستگيري ما نيز اين بود. البته ساواک ما را تحت هيچ‌گونه فشاري قرار نداد. احتمالاً با مطالعه پرونده بانک در شهرباني و گفته احمد حساسيت چنداني عليه ما ايجاد نشد........

كاظم سلاحي

اوين در اواخر فروردين سال ۵۰ جمعي از زندانيان انفرادي قزل قلعه را به زندان پادگان جمشيد آباد بردند. ... مأموران در سکوت کامل مرا با چشم‌هاي بسته به اتاق بزرگي بردند که چند نفرگويا از قبل در آن بودند. مهدي سامع، ابراهيم نوشيروان پور، وجيه الله قاسمي و يکي دو تن ديگر بودند. ... من حدود يک ماه در اين اتاق گذراندم و از همان‌جا نيز آزاد شدم. در اتاق گاهي بحث و گفتگوي سياسي البته به طور محتاطانه صورت مي‌گرفت. نوشيروان پور مدام در باره پسر يازده ماهه‌ خود حرف مي‌زد. او با تحقير خاصي، ياران ديروزي‌اش را که اغلب اعدام شده بودند بباد انتقاد و تمسخرمي‌گرفت. مواضع سياسي او، جانب‌داري از رژيم و تمجيد از مزاياي يک زندگي شخصي خوب و مرفه و غيره شده بود. قاسمي‌که شغلش کتاب فروشي بود، آدمي مقاوم و متکي به خود به نظر مي‌رسيد. او با يک دنده‌گي و سر سختي خاصش با نوشيروان پور درگیری پيدا مي‌کرد. هيچ کس از پرونده ديگري چيز زيادي نمي‌دانست. اما معلوم بود که قاسمي تحمل حرف‌هاي نوشيروان پور را ندارد. در آن فضاي رعب و ترس حاکم بر اوين، يک روز، کار اين دو به مجادله و زدو خورد کشيد......شايعه بود که نوشيروان پور بعد از آزادي به همکاري با ساواک ادامه داد. برخي از رفقاي زندان دلائل مشخصي از همکاري او با شکنجه‌گران در دست داشتند. در هر صورت نوشيروان پور در اواخر سال ۵۳ به اتهام خيانت و همکاري با ساواک توسط سازمان چريک‌هاي فدائي خلق ترور شد. آزادي از زندان، تماس با عباس روز ۲۵ ارديبهشت من و رحيم به طور جداگاه از زندان آزاد شديم. ساواک نيز از ما مدرکي به دست نياورده بود. من با دادن تعهد عدم فعاليت و گزارش به موارد مشکوک و غيره که مي‌گفتند روال کارساواک است، مجدداً به کار خود بازگشتم. طي سه ماه گذشته ماجراهاي زيادي اتفاق افتاده بود. ۱۳ تن از گروه جنگل (تنها احمد از گروه ما بود) اعدام شده بودند. درششم فروردين ماه سال۵۰ يک تيم عملياتي به مسئوليت مسعود احمد زاده به کلانتري قلهک حمله مي‌‌کنند و پس از کشتن نگهبان مسلسل يوزي او را ضبط مي‌‌کنند. در همين روزها شاخه تبريز گروه با تشکيل يک تيم چريکي به کلانتري۵ تبريز حمله کرده و در جريان آن يک پاسبان نيز کشته مي‌شود. چند روز بعد در ۱۶ فروردين، باقي‌مانده گروه اول حميد اشرف و اسکندر صادقي نژاد، سرلشگر فرسيو دادستان ارتش را در جلوي منزلش ترور مي‌‌کنند که به درجه سپهبدي ارتقا مي‌يابد. از حمله به پاسگاه سياهکل تا ترور سرلشگر فرسيو، رژيم مجبور مي‌شود عجز خود را در جلوگيري از موج چنين عملياتي نشان دهد. مقامات امنيتي طي اعلاميه‌هاي متعدد، عکس‌هاي بزرگ شده ۹ تن ازانقلابيون را در سرتاسر کشور منتشر و براي هر يک صد هزار تومان (اين مبلغ در آن زمان معادل دوازده هزار دلار بود) جايزه تعيين مي‌نمايند.

جوادسلاحي

آن چه که چريک‌ها در قدم اول در پي‌اش بودند يعني شکستن ديوارهاي سکوت و خفقانِ استبداد، طي همين مدت کوتاه البته با تلفات و ضايعات انساني به دست آوردند. بخش وسیعی از مردم ايران از اين ماجرا و استمرار آن واقف شدند. شعر مشهور «پانزده مرد دلير» دست به دست مي‌گردد. موجي که از جانب چريک‌ها به راه افتاد، باز هم شتاب مي‌گيرد. در ۲۴ فروردين ماه درتهران در يک جنگ و گريز خياباني هنگام پخش اعلاميه چريک‌ها، رفيق جواد سلاحي (برادر برزگتر کاظم) با اسلحه‌اش خود کشي مي‌کند. جواد اولين رفيق فدائي است که در جريان درگيري‌هاي مسلحانه خود کشي کرد. به همراه او عليرضا نابدل زخمي و دستگير و زير شکنجه‌هاي شديد قرار مي‌گيرد. در چهارم (يا پنجم) ارديبهشت ماه، اولين تيم مشترک چريکي دو گروه به فرماندهي نظامي اسکندر صادقي نژاد و مسئوليت سياسي امير پرويز پويان به بانک ملي شعبه آيزنهاور حمله کرده و موجودي آن را تصاحب مي‌‌کنند. در جريان عمليات پويان براي مشتريان و کارکنان بانک در باره اهداف و مقاصد سياسي چريک‌ها و افشاي رژيم سخنراني مي‌کند. چندي بعد در ۲۷ ارديبهشت ماه طي يک درگيري مسلحانه پرانعکاس درکوي نيروي هوائي تهران، امير پرويز پويان و رحمت پيرو نظيري کشته مي‌شوند. در همين روز اسکندر صادقي نژاد حين اسباب کشي محاصره و کشته مي‌شود. قبل از اين حادثه بهروز دهقاني دستگير مي‌شود. او را آن قدر شکنجه مي‌دهند تا بالاخره جان مي‌سپارد. بدون اين که چيزي گفته باشد.

بهروز دهقاني

در يکي از روزهاي تير ماه چنگيز قبادي، مهرنوش ابراهيمي (همسر چنگيز)، بهرام قبادي و محمد علي پرتوي درجريان شناسائي از بيراهه‌هاي ورودي به جنگل‌هاي نزديک نوشهر مورد سوء ظن قرار گرفته و به عنوان مشکوک بازداشت و با ماشين خودشان به ساري منتقل مي‌شوند. بعد از تماس با تهران قرار مي‌شود آن‌ها را براي تحقيقات بيشتر به تهران بفرستند. به جز چنگيز که رانندگي ماشين را بر عهده داشت به بقيه دست بند زده و با دو مأمور مسلح ساواک به سوي تهران روانه مي‌کنند. هنوز چند کيلومتر از ساري دور نشده بودند که چنگيز بر سرعت ماشين مي‌افزايد و ضمن تهديد مأموران بدون معطلي ماشين را چپ مي‌کند. ماشين با چند غلط به مزرعه مجاور جاده مي‌افتد. در جريان اين حادثه چنگيز و مهرنوش از تاريکي شب استفاده کرده موفق به فرار مي‌شوند. اما بهرام قبادی و محمدعلی پرتوي که مورد اصابت گلوله قرار گرفته و زخمي‌شده بودند نتوانستند فرار کنند.

مهرنوش ابراهيمي وچنگيزقبادي

رحيم و من به سرکارمان مي‌رفتيم. من هرروزه از ساري به اداره دارائي بهشهر رفت و آمد مي‌کردم. رحيم نيز به اداره دارائي آمل منتقل شده بود......ارتباط ما با عباس توسط رحيم واز طريق برادرزاده عباس برقرار مي شد....چندي بعد (درست به خاطر ندارم شايد در اواسط مرداد ماه بود) از طريق ارتباط رحيم، قرار ملاقاتي از عباس به ما ‌رسيد. ماشين برادرم را قرض کرده به اتفاق رحيم به محل قرار در بابل رفتيم. تمام ردهاي احتمالي را پشت سر خود کنترل کرديم. در يکي از خيابان‌هاي فرعي و در يک کوچه دو طرفه از روبرو شخصی با موی بور که تنها از طرز راه رفتنش پي برديم که عباس است به‌سمت ما مي‌آمد. در آن هواي گرم و مرطوب به خاطر حمل اسلحه، کت بر تن داشت وعينک شيشه‌اي بر چشم. با گريمي ‌که کرده بود به کلي عوض شده بود. او البته با محافظي که ما متوجه نبوديم همراهي مي‌شد و قبلاً محل قرار را چک کرده بودند. به طرف ماشين رفتيم. عباس روي صندلي عقب نشست و رحيم در جلو. تمام صحبت ما در ماشين صورت گرفت. به بابلسر رفتيم بدون ايستادن برگشتيم و از طريق بابل به آمل و محمود آباد رفته و برگشتيم.....عباس ار تلفات سنگين سخن گفت.مي گفت حوادث به سرعت مي گذرند ودر اين فاصله از نتايجي كه تا كنون براي برهم زدن جو جامعه وامنيت محمد رضاساهي به دست آمده بود ابراز رضايت مي كرد.اما از اينكه هنوز استقبال چشم گيري توسط گروه هاي مبارز صورت نگرفته بود چندان خشنود نبود.

نسبت به تلفات سنگيني که تا آن موقع وارد آمده بود ابراز ناراحتي مي‌کرد. از کشته شدن پويان و اين که او کي بود و چه شخصيتي داشت صحبت کرد و در پايان تأکيد کردکه من و رحيم بايد منتظر دستور گروه براي مخفي شدن باشيم. او از جايگزين شدن کادرهاي از دست رفته حرف زد و قرار ذخيره‌اي با ما گذاشت که مي‌‌بايست به صورت پيام رمزي در صفحه آگهي تسليت در روزنامه کيهان يا اطلاعات درج مي‌شد (من چندان از محتواي صحبت‌هاي عباس بيشتر از آن چه که نوشتم به ياد نمي‌آورم!). اين ملاقات در شرايطي صورت گرفت که عباس پس از انتشار عکس‌هاي صد هزار توماني، در تهران بود و تنها براي ديدن ما به بابل و در واقع براي آخرين بار به سرزمين زيباي مازندران آمده بود.

قول و قرارها گذاشته شد. من تمامي مدارک و عکس‌ها و هر رد ديگري که در منزل داشتم از بين بردم. خودم را کاملاً آماده کردم. وقت سفر با بال‌هاي ایمان وآرزو براي ما نيز فرا رسيده بود. ما در حالت انتظار همچنان علني زندگي مي‌کرديم.دراين فاصله رحيم يك سري اقداماتي در ارتباط بارابط انجام داد.ازجمله بمب گذاري زير مجسمه شاه درميدان بانك ملي ساري ،درست دربيست متري درب پادگان قديمي شهر وساختمان شهرداري!اين بمب در صبح دم روز 28 مرداد سالگرد كودتاي آمريكائي-انگليسي دربار پهلوي منفجر شد..بعد از اين ماجرا به رحيم پیام رسيد كه بايد به ملاقات رفيقي درنقطه اي در شهر بابل برود...بعد از مدتي برگشت وگفت كسي نيامد.بعداز مدتي به او گفتم براي اطمينان بهتر است دوباره به محل قرار برود.رفت وباز هم دست خالي برگشت...به ساري برگشتيم...احساس كرديم مشكلات سختي براي گروه بوجود آمده باشد كه سر قرار نيامدند. حدس ما درست بود. عباس دستگير شده بود و اسدالله برادر عباس به سر قرار آمده بود اما معلوم نيست كه چه اشتباهي رخ داده كه قرار وصل نشد.عباس در سلول اوين مي گفت چي شده بود كه شما سر قرار نيامديد؟ ماجرا را برايش توضيح دادم.به احتمال قريب به يقين در تعيين محل ياساعت قرار اشتباهي رخ داده بود.به هر حال روزهائي چند گذشت.رحيم از غيبت رابط خبر داد.چند روز بعد گفت رابط پيدايش شده اما يه زودي رحيم پي برد كه تحت تعقيب است واحتمالاً از تعقيب رابط به او سرايت كرده است.اين مسئله مارا كاملاً بلاتكليف كرد.

وحدت دو گروه- تأسيس (سازمان) چريک‌هاي فدائي خلق

مطالب زير به نقل از عباس در سلول اوين است: بعد از حمله به پاسگاه سياهکل و دستگيري و متلاشي شدن گروه جنگل و دستگيري‌هاي بخش شهري، به طورکلي تشکيلات گروه اول، به شدت ضربه خورد. در واقع از کل گروه بيش از يک يا دو تيم عملياتي شامل حميد اشرف، اسکندر صادقي نژاد، محمد صفاري آشتياني، رحمت پيرو نظيري و منوچهر بهائي پور وچند تن دیگر، باقي نمانده بودند. در مقابل تشکيلات گروه ما (گروه دوم) به جز دستگيري و اعدام احمد فرهودي و دست‌‌گيري کاظم سلاحي و چند رفيق سياسي (غير مسلح) از جمله رحيم و من، با سازمان يافتگي گسترده، تقريباً دست نخورده باقي‌مانده بود. در چنين شرايطي موضوع وحدت دو گروه به حالت تعليق در آمد. اعضای گروه اول به فکر ترک کشور افتادند. اما بعد از تماس ميان دو گروه، آن‌ها متوجه مي‌شوند که عمليات حمله به کلانتري قلهک و کلانتري تبريز کار یاران گروه دوم است. آن‌ها ضمن خوشحالي زياد، تغيير عقيده دادند و بلادرنگ طرح از پيش آماده ‌ترور سرلشگر فرسيو را به اجرا مي‌گذارند. بعد از اين عمل دو گروه در هم ادغام مي‌شوند. از آن پس يعني در اواخر فروردين ماه سال ۵۰ دو گروه با يک مرکزيت جديد، به احتمال زياد شامل احمدزاده، پويان، عباس، حميداشرف و اسکندر صادقي نژاد تحت نام «چريک‌هاي فدائي خلق» اعلام موجوديت مي‌‌کنند.

محمد صفاري آشتياني

درمورد نام چريك هاي فدائي خلق،عباس گفت وقتي عمليات شروع شد،درفكر اين بوديم كه نامي مناسب انتخاب كنيم كه هم محتواي نبردمان را توضيح دهد وهم در ميان كارگران وزحمتكشان وبه طور كلي در ميان مردم،از زمينه هاي ذهني مثبتي برخوردار باشد.كلمه چريك وفدائي كلماتي نا آشنا در جامعه نبودند.عمليات فدائي گري در دوره انقلاب مشروطيت نيز وجود داشته است.....

... قصد آنان اين نبود که در شروع، تنها يک «سازمان» يا «گروه» انقلابي به اين شکل از مبازره دست بزند تا ديگران به آنها بپيوندند. بلکه نشان دادن اين نوع مبارزه به محافل و گروه‌هاي مشابه و افراد مبارز بود که خود با هر امکاني که دارند اين شکل از مبارزه را شروع و ادامه دهند (در انتهاي کتاب مبارزه مسلحانه هم استراتژي و هم تاکتيک مسعود احمد زاده‌اين توصيه آمده بود). به هرحال در سال اول مباره چريک شهري از نام گروه يا سازمان استفاده نشد.
ادامه دارد...