شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

شعري از پا بلو نرودا

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفرنكني،

اگر چيزي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر ازخودت قدرداني نكني،

به آرامي آغاز به مردن مي كني

زمانيكه خود باوري رادرخودت بكشي،

وقتي كه نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي.....

اگر روز مرگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر از شور وحرارت،

از احساسات سركش،

واز چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند

وضربان قلبت را تند تر مي كنند،

دوري كني....

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر هنگاميكه با شغلت،ياعشقت شاد نيستي،آنرا عوض نكني

اگر براي مطمئن درنامطمئن خطر نكني

اگر وراي رويا ها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يكبار درتمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي.....

امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاري بكن!

نگذار كه به آرامي بميري....

شادي را فراموش نكن!

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

بيژن جزني1354-1316


رقص گيسو «دلکش»، آشفته‌حالي «بيژن جزني»!
دسته‌اي از ترانه‌ها وجود دارند که يا در مقطعي خاص از حيات سياسي ـ اجتماعي جامعه مورد استفاده قرار گرفته، و يا فردي خاص و شناخته شده، به آن ترانه تعلق خاطري داشته يا دارد. نمونۀ آن‌،حکايت دلدادگي و پيوند عاطفي «بيژن جزني» با همسرش است که با ترانه‌اي از خوانده‌هاي «دلکش» خوانندۀ معروف آن روزها عجين شده و گره خورده بود و ماجراي آن، در کتاب يادماني که براي «بيژن جزني» به‌چاپ رسيده، منتشر شده است.
در بهار سال 1378، به‌کوشش کانون گردآوري و نشر آثار بيژن جزني، و همچنين توسط انتشارات خاوران در فرانسه، مجموعۀ مقالاتي در بارۀ زندگي و آثار بيژن جزني در 442 صفحه به‌چاپ رسيد. در بخش نخست کتاب، و در فصل زندگي‌نامۀ بيژن جزني، در مطلبي با عنوان: «بيژن، معشوق، رفيق و همسر» به‌قلم «ميهن قريشي» يار و همراه هميشۀ زندگي او، و در شرح چگونگي آشنايي آن دو مي‌خوانيم که: در سال‌هاي 1330، در دورۀ نخست‌وزيري دکتر محمد مصدق، مجتمعي مرکب از چهارصد خانۀ مسکوني، در محلي پايين‌تر از ميدان ژالۀ امروز، ساخته مي‌شود که به چهارصد دستگاه معروف بود. از خانه‌ها، از طرف دولت به کارمندان پر اولاد و کم درآمد داده مي‌شد. در اين تقسيم و واگذاري، خانه‌هاي دو خانوادۀ «قريشي» و «جزني»، روبروي هم واقع مي‌شود.
«ميهن قريشي»، در بخشي از خاطرات نوجواني و همسايه بودن‌شان با هم مي‌نويسد:
«. . . تازه تصديق ششم ابتدايي‌ام را گرفته بودم. الفباي انگليسي مي‌خواندم و خودم را براي سال اول دبيرستان آماده مي‌کردم. [بيژن] مي‌آمد و کمي بازي مي‌کرديم و بعد مي‌گفت: بخوان! مي‌گفتم: چه بخوانم؟ مي‌گفت: معلوم است ديگر، از دلکش بخوان. و من مي‌خواندم و گاهي که حوصلۀ خواندن نداشتم و جواب منفي مي‌دادم، مي‌گفت: خوب، پس من برمي‌گردم خانه. و آن‌وقت من مي‌گفتم: نه، نرو. مي‌خوانم. و او مي‌ماند و من برايش مي‌خواندم. [. . .] وقتي از من مي‌خواست شعري از دلکش بخوانم، مکنونات قلبم را از طريق ترانه‌اي ابراز مي‌کردم. بعضي وقت‌ها هم او مداد و کاغذي برمي‌داشت و تصويرهايي به‌سبک نقاشي‌هاي باباطاهر مي‌کشيد و نيم‌مصرع از يک بيت را زيرش مي‌نوشت و چند تا نقطه مي‌گذاشت: هر آن دلبر که چشم مست داره. . .»
در آن دوران، دلکش و مرضيه دو خوانندۀ محبوب مردم بودند و بيژن علاقۀ خاصي به صداي دلکش داشت و اغلب از من مي‌خواست ترانه‌هاي او را بخوانم. در اين زمينه خاطره زيبايي از او دارم: هر وقت قرار بود برايش بخوانم. مي‌گفتم: مي‌خوانم به شرط آن‌که نگاهم نکني. و او قول مي‌داد. اما به قولش عمل نمي‌کرد. تا اين‌که يک‌روز همين‌که شرط خودم را بازگفتم، او گفت: اصلا براي محکم‌کاري، تو پشت سر من بنشين و بخوان. منهم قبول کردم و او روي يک صندلي جلوي من قرار گرفت و من پشت سرش نشستم و شروع به خواندن کردم. او ترانه‌هاي «آشفته‌حالي» و «رقص گيسو» را بيش از بقيه دوست داشت. و منهم همان‌ها را خواندم. وقتي خواندن را به‌پايان رساندم و به‌جلو خم شدم، ديدم که او آينه‌اي در دست دارد و در تمام مدت از توي آينه مرا نگاه کرده است. . . [صفحۀ 25 و 26].
و البته يادمان باشد که زمان اين خاطره، سال 1330 است و بيژن جزني در اين سال نوجواني 14 – 13 ساله است. در ادامۀ خاطرات ميهن قريشي مي‌خوانيم که چطور پس از طي اين دورۀ همسايه بودن و آشنايي، با بيژن جزني، با هم ازدواج مي‌کنند و در کنار زندگي مشترکي که دارند، به فعاليت‌هاي سياسي هم مي‌پردازند. او در پانويس يادنامه‌اي که نوشته، يک‌بار ديگر اين خاطره را به‌ياد مي‌آورد:
«. . . در سال 1347 که بيژن در زندان قصر بود، يک‌روز هنگام ملاقات به‌من گفت که: روز قبل، ترانۀ رقص گيسو دلکش را از راديوي زندان شنيده. و باز چندي بعد، در ملاقاتش با من، با خوشحالي خبر شنيدن «آشفته‌حالي» دلکش را داد. وقتي اين خبرها را به‌من مي‌داد، هيجان يادآوري خاطرات گذشته را در چهره‌اش مي‌ديدم. . .» [صفحۀ 82].
ترانه آشفته حالي - شعر از معيني كرمانشاهي - آهنگ از علي تجويدي- خواننده دلكش
اين همه آشفته حالي ~ اين همه نازک خيالي
اي به دوش افکنده گيسو ~ از تو دارم، از تو دارم
اين غرور عشق و مستي ~ خنده بر غوغاي هستي
اي سيه چشمِ سيه مو ~ از تو دارم، از تو دارم
اين تو بودي ~ کز ازل خواندي به من
~ درس وفا رااين تو بودي ~ کاشنا کردي به عشق
~ اين مبتلا رامن که اين حاشا نکردم ~ از غمت پروا نکردم
دين من دنياي من ~ از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من، سوداي من ~ از نور بي پايان تو رونق گرفته
من خود آتشي که مرا
~ داده رنگ فنا مي شناسم
من خود شيوه نگه ~ چشم مست تو را مي شناسم
ديگر اي برگشته مژگان ~ از نگاهم رو مگردان
اين همه آشفته حالي ~ اين همه نازک خيالي
اي به دوش افکنده گيسو ~ از تو دارم، از تو دارم
اين غرور عشق و مستي ~ خنده بر غوغاي هستي
اي سيه چشمِ سيه مو ~ از تو دارم، از تو دارم

روزنامه هاى عصر تهران در روز ٣٠ فروردين سال ١٣۵۴ خبرى را با اين تيتر منتشر کردند:
"۹ نفر از زندانيانى که قصد فرار داشتند، کشته شدند". ۷ تن از ۹ زندانى اعضاى گروه بيژن جزنى ـ ضياء ظريفى بودند (بيژن جزنى، حسن ضياء ظريفى، محمد چوپان زاده، احمد جليل افشار، عزيز سرمدى، عباس سوركى، مشعوف كلانترى) و دو تن از آنها اعضاى سازمان مجاهدين خلق( كاظم ذوالانوار، مصطفى جوان خوشدل).
در متن خبر روزنامه ها آمده بود: " امروز مقامات انتظامى اعلام كردند، ۹ نفر از زندانيانى كه قصد فرار داشتند كشته شدند. طبق اطلاعات مقامات مزبور، تعدادى از زندانيان ماجراجو در داخل زندان مبادرت به تحريك ساير زندانيان مى كردند. مقامات زندان تصميم گرفتند آنها را به زندان ديگرى منتقل نمايند. هنگامى كه اتوبوس حامل زندانيان مورد بحث جهت انتقال آنان به زندان ديگر در حركت بوده، زندانيان ضمن حمله به مامورين مستقر در اتوبوس زندانى بر و مجروح كردن دو نفر از آنها موفق مى شوند از اتوبوس خارج شوند و مبادرت به فرار نمايند. در اين موقع مامورين مستقر در دو خودرو متعاقب اتوبوس كه ماموريت مراقبت و محافظت از اتوبوس را به عهده داشتند، اقدام به تيراندازى به طرف زندانيان فرارى كردند و در نتيجه ۹ نفر از زندانيان كشته شدند و هيچ يك موفق به فرار نگرديدند".
اعترافات تهرانى سربازجووشكنجه گرساواك در مصاحبه تلويزيونى:
تنها بعد از چهار سال حقايق روشن شد و آنهم از زبان بهمن نادرى معروف به تهرانى شكنجه گر ساواك و سربازجوى آن. او در يك مصاحبه تلويزيونى در شب اول خرداد ۵۸ به اين جنايت اعتراف کرد و گفت: "به وسيله محمد حسن ناصرى معروف به عضدى از طرح آقاى ثابتى خبردار شده و روز ۲۹ فروردين به دستور "رضا عطارپور" كاظم ذوالانوار را به اوين منتقل كردم. ساعت دو و نيم بعدازظهر ناهار را در رستوران هتل آمريكا به اتفاق رضا عطارپور و... (عده اى ديگر از اعضاى ساواک) مى خورديم كه عطارپور طرح عملياتى را كه مورد تصويب آقاى ثابتى و سرهنگ وزيرى (رئيس زندان اوين) قرار گرفته بود برايمان شرح داد. بدين ترتيب دو تن از افراد ساواك (محمدعلى شعبانى معروف به حسينى و ناصر نوذرى معروف به رسولى كه در ناهار حاضر بودند) زندانيان را از اوين تحويل گرفتند و ما هم با سرهنگ وزيرى به محل رفتيم. با راهنمايى وزيرى و به دنبال مينى بوس حامل زندانيان به بالاى ارتفاعات بازداشتگاه اوين رفتيم و سرهنگ وزيرى با بى سيم گفت هيچ كس حق ندارد بالا بيايد و سربازى را كه آ نجا پاس مى داد مرخص كرد. زندانيان را پياده كرده و به رديف روى زمين نشاند، در حالى كه چشم ها و دستانشان بسته بود و عطارپور فاتحانه قصد خود را به زندانيان اعلام كرد. جزنى و چند نفر ديگر به اين عمل به شدت اعتراض كردند. اولين كسى كه رگبار مسلسل يوزى را به سوى آنها بست "سرهنگ وزيرى“ بود و از آنجا كه گفتند همه بايد شليك كنند، من هم به عنوان نفر چهارم يا پنجم شليك كردم." تهرانى در اين مصاحبه گفت: "دست ها و چشم هايشان بسته شده بود و روى زمين نشسته بودند و اگر شما به ما فرصت مى دهيد آنها هيچ فرصتى به آنها ندادند و همين طور رگبار بستند و بعد "سعدى جليل اصفهانى“ بالاى سر همه رفت و تير خلاص را شليك كرد. من و رسولى چشم بندها را سوزانديم و اجساد را داخل مينى بوس گذاشتيم و حسينى و رسولى جنازه آنها را به بيمارستان ۵۰۱ ارتش بردند و پزشكى قانونى از آنها بازديد كرد و اجازه دفن صادر شد."
بيژن جزني در اسناد ساواك:
نام:بيژن
شهرت :جزني
سن :حدود 35 سال
نوع حادثه :درگيري با مامورين در موقع فرار از زندان
اعلام كننده: دادستاني ارتش و كميته مبارزه با خرابكاري
وي در زندان محرك و اخلالگر و ماجراجو بوده و همواره در جهت خلاف مقررات عمل مي كرده .همسر وي نيز در هنگام ملاقات با شوهرش در زندان موجب مزاحمت و ناراحتي مامورين مي شده است.
مدارك بدست آمده از بازرسي منزل وي:
1-كتاب جهاني ميان ترس و اميد
2-ميهن من كنگو(پاتريس لومومبا)
3-دنيايي ممكن
4-دوران كودكي
5-بيگانه
6-كتاب سياه گرسنگي
7-كوبا
8-ژان كريستف
9-خرده بورژواها
10-چمران
11-دفترچه خطي يك جلد 80 برگي
12-سه برگ اوراق (كنفرانس دكتر صديق اعلم)
13-يك قطعه عكس از يوري گاگارين
14-آخرين نفس
15-سي و چهار برگ كنفرانس مشروط مربوط به درس آقاي دكتر صديق (نويسنده بيژن جزني)
16-يك برگ اعلاميه باشگاه مهرگان در سال 1340 خورشيدي
17-سه برگ ملازمه علم و دموكراسي (نويسنده :خانم ميرزايي)

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷

بيژن مفيد خالق«شهرقصه»

«بيژن مفيد» در نهم خرداد ماه سال 1314 خورشيدي در تهران به‌دنيا آمد. پدرش «غلامحسين خان» نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را به‌پايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگلیسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دوره‌هاي آموزش تاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره مي‌کرد.«بيژن مفید» از همان سال‌هاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي 1344 و 1345 گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را «آتليه تئاتر» گذاشت.در سال 1348 با تلاش «آربي آوانسيان» و همکاري و همت «ايرج انور»، «شهرو خردمند»، «عباس نعلبنديان» و «بيژن صفاري»، «کارگاه نمايش» در تهران بنيان گذاشته شد.از بازيگران توانايي که در بازي‌ آثاري که بر صحنه «کارگاه نمايش» به اجرا درآمد نقش‌آفرين بودند مي‌توان از «لرتا» [هاپرايتيان ـ نوشين]، «فردوس کاوياني»، «فهيمه راستکار»، «سوسن تسليمي»، «شکوه نجم آبادي» «صدرالدين زاهد»، و «رضا ژيان» نام برد.«بيژن مفيد» نيز همراه با «داوود رشيدي»، «مريم خلوتي»، «آشور باني‌بال بابلا» و «اسماعيل خلج» از جمله کارگردان‌هاي ثابت نمايش‌هايي بودند که در اين کارگاه به اجرا در مي‌آمد. اولين اثري که در «کارگاه نمايش» به اجرا در آمد، نمايشنامۀ «شهر قصه» بود که به مدت نود و يک روز در تهران و ديگر شهرهاي مختلف ايران از جمله آبادان و مسجدسليمان به روي صحنه رفت.اين نمايشنامه با عنوان نمايش برگزيده «تلويزيون ملي ايران» در دو پرده و چهار صحنه، نخستين بار 21 شهريور ماه سال 1347 در «جشن هنر شيراز» در تالار دانشگاه پهلوي به روي صحنه رفت، و در همان سال دو بار ديگر در تالار «بيست و پنج شهريور» تهران و بعد در شبکه سراسري تلويزيون ملي ايران اجرا و به نمايش در آمد.ولي آنچه که اين نمايش را توانست در گسترۀ وسيع‌تري از مخاطب و مردم مطرح کند و در دسترس همگان قرار دهد شايد رواج دستگاه‌ پخش صوت و نوار کاست و عموميت يافتن استفاده از اين وسيله بود که «شهر قصه» را به مردم کوچه و بازار بشناساند و نزديک کند. زباني که در گفت و گوهاي «شهر قصه» به کار گرفته شده بود، برگرفته از فرهنگ گفتاري همان مردم بود. و شايد به نوعي حديث نفس و شرح حال و روزگارشان نيز.
«جميله ندايي» همسر «بيژن مفيد» که در آن زمان نيز نقش داستان‌سراي «شهر قصه» را اجرا مي‌کرد در مصاحبه‌اي با بخش فارسي راديو بي‌بي‌سي مي‌گويد:
«آن روزها بيژن در محله مردمي در تهران زندگي مي‌کرد که جاي شلوغي بود. قهوه‌خانه‌ها هم جايي بود که مي‌شد رفت و نشيت و با مردم بود. بيژن توي اين محلات يکي از دروس تئاتر که مشاهده و مطالعه است را آموخته بود. بيژن در نوشتن «شهر قصه» تمام اين تجربيات را استفاده کرد.»
«بيژن مفيد» نويسنده و کارگردان اين نمايشنامه خود اجراي نقش شخصيت‌هاي روباهِ ملا و شتر نقال، و «بهمن مفيد» برادر او در نقش خرس رمال و بز بزار، و بالاخره کوچک‌ترين برادرش «هومن مفيد» نقش موش عاشق را به عهده داشتند. نقش داستان‌گوي «شهر قصه» نيز همانطور که گفته شد «جميله ندايي» به عهده داشت که در آن زمان همسر «بيژن مفيد» بود. اجراي نقش «خر» را «محمود استادمحمد»به عهده داشت كه خود يکي از کارگردان‌ها و تئاتر نويس‌هاي خوب ايران بود که شايد بعضي از ما هنوز اجراي نمايشنامۀ معروف «آسيد کاظم» را به بازي و کارگرداني او در تلويزيون ملي ايران آن زمان به ياد داشته باشيم.از ديگر بازيگران اين نمايشنامه مي‌توان «تهمينه مدني» را در نقش کوتاه خاله سوسکه، «عباس جاويدان» را در نقش گربه، «فرهاد صوفي» را در نقش سگ و «آرش» را در نقش ميمون نام برد. اصلي‌ترين شخصيت در «شهر قصه» اما فيل بود که ايفاي نقش آن را در همۀ اجراها «حسين والامنش» به عهده داشت.
نمايشنامۀ «شهر قصه» در بخش‌هاي چهارگانۀ خود، به نوعي روايت‌گر مسخ شدن و بي‌هويتي آدمي‌ست در غربت که در اين حکايت «فيل» نماد آن است.ترانۀ بسيار مشهور و قديمي «مادرم زينب خاتون، گيس داره قدِ کمون، به کس کسونم نميده، به همه کسونم نميده» راكه دراين نمايش مي‌شنويم سالها پيش در اولين کوشش جدي و پيگيري که در جهت جمع‌آوري ترانه‌ها و متل‌های رايج در فرهنگ فولکور مردم ايران توسط «صادق هدايت» و با انتشار مجموعۀ «اوسانه» انجام شد، مکتوب شده و به چاپ رسيده است. در نمونه‌اي که «بيژن مفيد» از اين ترانه قديمي در نمايشنامۀ «شهر قصه» خود ارائه مي‌دهد اما، از «مستشار فرنگ» و «فشنگ‌هاي دويست مليون مگاتوني عمو سام براي پاپتي‌هاي ويتنام» هم گفته مي‌شود و سخن مي‌رود.
دنياي «شهر قصه» دنياي پاک و معصوم افسانه‌هاي قديمي نيست. بلکه برعکس، بازتاب ملموس همين دنياي شلوغ و گيج و شتابزدۀ امرزو ماست. دنياي ارزش‌هاي مادي و روزگار روز‌مره‌گي‌ها و بازتاب عصر ماشين‌زده و همه چيز صنعتي و پلاستيکي شدۀ زمانۀ ما است. آنچه که در «شهر قصه» اتفاق مي‌افتد، يادآور استحاله و تب و تاب پوست انداختن‌هاي فرهنگي ايامي‌ست که مدرک‌گرايي، اصل و اساس به‌ کارگيري و به کار بستن‌ها بود.در بخش سوم از اين نمايشنامه، بعد از تغيير شکل فيل، شاهد شستشوي مغزي و تهي شدن او از ارزش‌ها و باورمندي‌ها و اعتقاداتش، و در نهايت بيشتر فرو رفتن او در مرداب بي‌هويتي و از خود بيگانگي هستيم.
«برتولت برشت» شاعر و نمايشنامه نويس معروف آلماني در يکي از اشعار خود مي‌گويد: «وقتي که اسمت روي کاغذهاي تشخيص هويت نباشد، تو وجود نداري!»
در آخرين پرده از نمايشنامۀ «شهر قصه»، ضمن اشاره‌اي که «بيژن مفيد» به روند بورکراسي و کاغذ بازي حاکم بر دنياي ما، و عارضۀ رشوه‌دهي و رشوه‌خواري در جامعه دارد، در ادامۀ روايت از «نيستان جدا افتادن» و غربت و غريبي فيل که روزگاري نه از پي حشمت و جاه، که از اتفاق روزگار گذرش به «شهر قصه» افتاد و از بدِ حادثه دندانش شکست، بعد از اضمحلال شخصيت و باروها و اعتقادات او، ما را به مهماني شوم مرگ هويت و از دست‌رفتگي فيل دعوت مي‌کند. «فيل» حالا نه تنها «يک چيز هشهلفت» شده است، بلکه حتي ديگر نامش هم «فيل» نيست. «منوچهر» است!
نمايشنامه‌هاي « بيژن مفيد» هم از نظر تجربي و هم بخاطر محتواي مردمي و عامه‌پسند و نيز غناي شاعرانه فلسفي در ميان آثار نمايشنامه نويسان ايراني کم‌نظير است. بعد از «شهر قصه» نمايشنامۀ «ماه و پلنگ» از جمله معروف‌ترين آثار «بيژن مفيد» محسوب مي‌شود. «ماه و پلنگ» که «بيژ« مفيد» آن را بر اساس يک روايت قديمي نگاشته، يکي از آثار شاعرانه او با مضموني اجتماعي است که در ايران و آمريکا به روي صحنه آمده است.
اين نمايش اولين بار در سال 1347 به شکل سانسور شده‌اش در «جشن هنر شيراز» به اجرا در آمد. بعد از مهارجرت «بيژن مفيد» به آمريکا در سال 1361 و بازنويسي دوبارۀ نمايشنامۀ «ماه و پلنگ»، اين نمايش در سال 1362 در شهرهاي لوس‌ آنجلس، سانفرانسيسکو و نيويورک در آمريکا به روي صحنه رفت.
«زهرا هوشمند» نويسنده و بازيگر تئاتر مقيم آمريکا در نوشتاري در مورد اين نمايشنامه مي‌نويسد: «در نمايش موزيکال «ماه و پلنگ» حيوانات کوه‌نشين در وقايعي شرکت مي‌کنند که يادآور حوادثي است که به سقوط دولت دکتر «محمد مصدق» انجاميد. . .»
«بيژن مفيد» از سال 1350 به دليل تعلق خاطري كه به تئاتر كودكان داشت، در مقام نمايشنامه‌نويس، كار خود را با «كانون پرورش فكري کودکان و نوجوانان» شروع كرد. نخستين كارهاي او در حوزۀ تئاتر کودکان، نمايشنامه‌هاي «كوتي وموتي» و «ترب» بود. «بزک نمير بهار مياد» نيز نمايشنامۀ ديگر «مفيد» براي كودکان و نوجوانان بود، و همچنين نمايشنامۀ «شاپرک‌خانم»، که در سال 1352 براي كانون پرورش فكري نوشت. اين نمايش همان سال توسط «دان لافون» به روي صحنه رفت.
«بيژن مفيد» علاوه بر فعاليت در عرصه ادبيات نمايشي و تئاتر، در حوزه‌هاي موسيقي و نقاشي هم دستي داشت. در سابقۀ فعاليت‌هاي نمايشي ـ تئاتري او به جز بازيگري چند نقش از شخصيت‌هايي که خود در نمايشنامه‌هايش آفريده بود، يکي هم بازي نقش اول در نمايش «ناگهان» نوشتۀ «عباس نعلبنديان» به کارگرداني «آربي آوانسيان» است که اول بار در سال 1351 در ششمين «جشن هنر شيراز» و بعد در «کارگاه نمايش» و آخرين بار در سال 1361 در «فستيوال بين‌المللي نانسي» به اجرا در آمد.
« بیژن مفید » در سال 1361 به دلیل مشکلات سیاسی از ایران خارج شد و دو سال بعد ، در 21 آبان 1363 در لوس آنجلس درگذشت. با مرگ او ايران يکي از بهترين هنرمندان دوران اخير را از دست داد. او نيز چون آن ديگر تئاتر نويس نامي و معتبر ما، «غلامحسين ساعدي» دانا و آگاه به آنچه که مي‌کرد، وسائل ترک دنيا را براي خود فراهم آورده و خود خواسته و مصمم راهي را برگزيده بود که هر چه زودتر به پايان قصه‌اش رهنمون باشد.
ياس و نوميدي او از آنچه که مي‌خواست و نمي‌ديد، و انزوا و دلزدگي‌اش را از آنچه که مي‌ديد و نمي‌خواست در يادداشتي به قلم «اردوان مفيد» برادر و ميزبان او در ايامي که در آمريکا سکونت داشت مي‌خوانيم:
« . . . بعد از يک ماه انتظار و نگراني به فرودگاه لوس آنجلس رفتم که محموله [در تهران که به من تلفن مي‌شد از او به‌عنوان «محموله» ياد مي‌شد] را بگيرم. آنقدر رنجور و شکسته بود که باورم نمي‌شد . . . از هفته دوم ورودش که همه باخبر شدند، خانۀ کوچک ما پايگاه چهره‌هاي آشنا و قديمي شد که همه پروانه‌وار دورش مي‌چرخيدند . . .
ساعت حدود سه صبح است، همه رفته‌اند و او تنها نشسته است. گويي چون هميشه با خواب قهر است. سيگار، اين آشناي ديرين در لابلاي انگشتان استخواني‌ش جابجا مي‌شود. عينکي بدقوراه به چشم دارد. به‌طوري که نيم‌رخش را رنجورتر نشان مي‌دهد. ولي هنوز استوار و محکم مي‌نمايد. تلويزيون مثل هميشه روشن است. وقتي وارد اطاق مي‌شوم مرا نمي‌بيند. حرف‌هاي روز را مرور مي‌کند. تشويق دوستان به نوشتن و کار کردن و اينکه مردم تشنۀ آثارش هستند. کنارش مي‌نشينم. مي‌پرسم: چرا نمي‌خوابي؟ مي‌گويد: نه، تو برو بخواب. فردا کارگري. . . قبل از آنکه با اصرار او به خواب بروم، صداي نوشيدن جرعه‌اي مشروب و بوي سيگاري تازه در اطاق مي‌پيچد. . .
ساعت شش صبح بيدار مي‌شوم و او هم‌چنان به سيگارش پک مي‌زند و بطري مشروب را خالي مي‌کند. دو سال پس از ورودش به لس‌آنجلس، در شلوغ‌ترين لحظات شهر، چشمان درياگونۀ خود را بست و از دور بازي از رياي شهر [لوس‌انجلس] خارج شد . . .»

همانطور که قبلا هم اشاره شد «بيژن مفيد» ترجمه و کارگرداني بيش از صد و پنجاه نمايشنامۀ راديويي و تلويزيوني را در کارنامۀ فعاليت‌هاي هنري خود دارد. نمايشنامه‌هاي که خود او نوشته و در زمان حياتش روي صحنه رفته و يا در اجرايي راديويي به شکل نوار کاست منتشر شده اما عبارتند از: شهر قصه (1346)، ماه و پلنگ (1347)، بزک نمير بهار مياد (1351)، تربچه (1351)، شاپرک‌خانم (1353)، جان‌نثار (1354)، سهراب و اسب و سنجاقک (1354)، کوتي و موتي (1355)، روباه و عقاب (1356).
«بيژن مفيد» در کنار نوشتن نمايشنامه و کارگرداني تئاتر و نمايش‌هاي راديويي، دستي در ترجمه نيز داشت. چند ترجمه که بيشتر شامل کتاب‌هاي اطلاعات عمومي براي جوانان مي‌شود از آن جمله است. او در ضمن شعر هم مي‌سرود و از سروده‌هاي او غزلياتي وجود دارد که هنوز به‌طور رسمي انتشار نيافته است.
«بيژن مفيد» صداي خوشي هم داشت. ترانه‌هايي که در نمايشنامه «شهر قصه» خوانده مي‌شود، به جز آخرين ترانه [حمومي که باصداي بهمن مفيد است] از سروده‌ها و با صداي خود اوست. از آن جمله مي‌شود به ترانه‌هاي «نه ديگه اين واسه ما دل نميشه»، «کجا ميري فلوني» و «گندم گل گندم» که بر مبناي ترانه‌اي قديمي تنظيم و اجرا شده، اشاره کرد. همچنين ترانه‌اي در بزرگداشت «ستارخان سردار ملي» که با تلفيق ابياتي از يکي از سروده‌هاي «نيمايوشيج» آن را با صداي خود خوانده است.
صداي گرم و گيراي «بيژن مفيد» در دکلمه‌اي از بيست رباعي از سروده‌هاي «ابوسعيد ابوالخير» به همراه موسيقي «کامبيز روشن‌روان» يکي ديگر از يادگارهايي است که از اين هنرمند معاصر براي ما به‌جا مانده. اين صدا و دکلمۀ آن رباعيات در سال 1354 و از سوي «کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان» انتشار يافته است. تنها صداست که مي‌ماند. ياد و يادگارهاي «بيژن مفيد» ماندگار باد!

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

یک عکس یک نگاه

شرح چندانی نداریم جز آنکه بگوییم این عکس توسط شهاب گلچین عکاس جوان اهل تالش گرفته شده است وبرنده جایزه ویژه مسابقه عکس یونسکو که درژاپن برگزار شد گردید.موضوع عکس"عشق"است.

لوازم کمکهای اولیه درکوه

گردآوری:دکترحمیدمساعدیان
دبیرکمیته پزشکی فدراسیون کوه نوردی
عضوکمیسیون پزشکی اتحادیه جهانی کوه نوردی
لوازم كمكهاي اوليه: 1- چسب زخم بندي 5عدد 2- چسب رولي كوچك پارچه اي 1عدد 3- باند كشي 5 سانت 1عدد 4- گاز استريل 4 عدد 5- پماد سوحتگي 1 عدد 6- پماد بتادين يا تترا سيكلين 1عدد 7- آ بسلانگ 2عدد 8- پنس 1عدد 9- قيچي 1عدد 10- پد الكله آنتي سپتيك 1بسته 11- قرص استا مينا فون ساده 6عدد 12- قرص متو كلو پراميد 6عدد 13- قرص رانيتد ين 6عدد 14- پرل نيترو گليسيرين 6عدد 15- باند ساده 10سانت 1عدد 16- قرص انتي اسيد 6عدد 17- قرص استا زو لاميد 6عدد 18- قرص ديفنو كسيلات 6عدد 19- مشمع ضد درد 1عدد 20- پودر او آر اس 2عدد لوازم بقا : 1-سوت 1عدد 2-چراق قوه+باتري كوچك 1عدد+4عدد 3-كبريت 1 بسته 4-دستمال كاغذي 1بسته 5-پلاستيك ضد آب بزرگ 2عدد 6-نخ وسوزن 1عدد 7-دستكش معاينه لاتكس يكبار مصرف 1 جفت 8-قرص كلر 4عدد 9-فندك 1عدد 10-سنجاق قفلي 3عدد 11-ني 2عدد 12-پد ضد سرما زدگي انگشتان 1بسته 13-كيسه خواب اورژانس 1عدد 14-قطب نما 1عدد 15-چاقوي چند منظوره 1عدد 16-مداد و يادداشت 1عدد 17- قرص الكل جامد 4عدد 18- مواد غذايي فشرده شده 4عدد راهنماي مصرف كمك هاي اوليه: 1- با استفاده از دو دستكش معاينه شرايط تميز بودن محيط زخم بندي را رعايت فرماييد. 2-از چسب رولي پارچه اي در موارد زخم بندي هاآتل بندي ها و هم چنين در ترميم چادر و كيسه خواب وغيره مي توا نيد استفاده نمایید. 3-پس از مصرف پمادها درب انها را محكم ببنديد تا از شستشو الوده كردن ساير لوازم پيشگيري شود. 4-از آبسلانگ جهت اتل بندي انگشتان صدمه ديده مي توان استفاده كرد. راهنماي مصرف داروها: موارد مصرف قرصها به شرح زير است: 1-قرص استامینیفون (هر 6 ساعت)مواردمصرف= سر درد- التهاب- سرما خوردگي - كوفتگي 2 -قرص متو كلو پراميد(هر6 ساعت)موردمصرف=سر گيجه- تهوع-استفراغ 3 -قرص رانيتيدين(قبل از غذا)موردمصرف= سوزش سر دل-تهوع-درد سر دل-زخم معده 4 -قرص آنتي اسيد(بعد ازغذا1تا 2 عدد)موردمصرف= ترش كردن- سوزش سر دل 5 -قرص ديفنو كسيلات (هر 6 ساعت) موردمصرف= دل درد- اسهال- دل پيچه 6 -قرص استا زو لاميد (هر6 ساعت) موردمصرف=ارتفاع زدگي- بي خوابي در ارتقاع - سردرد در ارتفاع 7 -پرل TNG (هر5 دقيقه زيرزباني حد اكثر تا 3 عدد)موردمصرف=درد سينه يا سا بقه مشكل قلبي-درد قفسه سينه با حالت تهوع و تنگي نفس و عرق سرد تذكرات: 1- با توجه به تاریخ انقضای داروها، باید هر 6 ماه با کنترل داروها، داروهای تاریخ کذشته از دور مصرف خارج و داروهایی با تاریخ اعتبار جدید جایگزین شوند. 2- بهتر است کیف امداد در دمایی بین 2 تا 30 ئرجه سانتی گراد نگهداری شود. 3- هنگامی که چراغ قوه را استفاده نمی کنید، بهتر است باطری های آن را خارج کرده و پیش از هر برنامه باطری نو در آن جایگزین کنید. 4- در صورت مصرف هر کدام از لوازم کیف امداد و نجات، باید در نزدیک ترین زمان و پیش از شروع برنامه ی بعدی آن وسیله را جایگزین کرد. 5- پیش از شروع هر برنامه همه ی لوازم کیف امداد و نجات را با فهرستی که از پیش تهیه کرده اید، کنترل کنید تا موردی جا نماند. 6- داشتن نقشه در جهت یابی و پیدا کردن مسیر صحیح در برنامه های کوه نوردی در درجه نخست قراردارد.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

مريم فيروز 1386-1292

مريم فيروز، ازنگاه بخش فارسي راديو آلمان،بي بي سي،زمانه ودانشنامه آزاد، ويكي پديا:
زندگی و مرگ مریم فیروز-راديوآلمان دویچه وله -25 اسفند 1386
مریم فیروز، نخستین زنی که عضو هیئت سیاسی یک حزب در ایران شد، عصر چهارشنبه ۲۲ اسفند در تهران درگذشت. او رفتاری سنت‌شکنانه داشت، با بسیاری از اهل فرهنگ در معاشرت بود و ۷ سال را در زندان گذراند.
مریم فیروز، مسئول تشکیلات دمکراتیک زنان و نخستین زنی که عضوهیئت سیاسی یک حزب در ایران شد، عصر چهارشنبه ۲۲ اسفند در تهران درگذشت. پیشینه اشرافی، رفتار سنت‌شکنانه ، دوستی با بسیاری نخبگان فرهنگی و ادبی وقت، زندگی مشترک با نورالدین کیانوری، ۲۲ سال تبعید در شوروی و آلمان دمکراتیک سابق، ۷ سال زندان در جمهوری اسلامی و ۱۷ سال حبس خانگی، چهره‌ای متفاوت از سایر مبارزان اجتماعی و سیاسی به او می‌‌‌داد.
مریم فیروز متولد سال ۱۲۹۳ در تهران و فرزند عبدالحسین میرزا فرمانفرما از شاهزادگان قاجار بود. در سال ۲۲ شمسی عضو حزب توده شد و بیشترین فعالیت خود را در شاخه زنان این حزب متمرکز کرد. مریم فیروز درپی کودتای ۲۸ مرداد، پس از سه سال زندگی مخفی، در سال ۳۵ ایران را ترک کرد. او در آن سالها به طور غیابی به اعدام محکوم شده بود. مریم فیروز با همسر دکتر مصدق، نسبت فامیلی داشت و به شهادت خودش، در روزهای بحرانی ۲۵ و ۲۸ مرداد سال ۳۲، رابط اندرونی دکتر مصدق با رهبری حزب توده بوده است.
محمدعلی عمویی، زندانی سیاسی دو نظام پهلوی و جمهوری اسلامی، در باره مریم فیروز می‌گوید: " واقعا حیرت‌آور است که خانم فیروز چقدر راحت به نسب قاجاری و اشرافی خود دست رد زد. پشت کرد به تمام مزایای طبقاتی که داشت و زندگی خود را وقف آشنا کردن زنان به حقوق‌شان کرد. جمعیت دمکراتیک زنان زمانی تاسیس شد که اساسا حقوق زن مطرح نبود. در این جمعیت، مسائلی چون حق مردان برای طلاق اختیاری یا تبعیض‌های وحشتناک قانونی یا تربیتی بین دختر و پسر بررسی می‌شد."
بازگشت از تبعید
مریم فیروز، پس از انقلاب، همراه با بسیاری از فعالان سیاسی و اعضای حزب توده، از تبعید ۲۲ ساله به ایران بازگشت. او از سال ۵۸ تا زمان دستگیری در سال ۶۱، مسئول تشکیلات دمکراتیک زنان ایران و سردبیر مجله "زنان" بود. این تشکیلات و این مجله، از سیاست ضد آمریکایی جمهوری اسلامی و از "خط امام" دفاع می کردند.
بازداشت در هفتاد سالگی
مریم فیروز به همراه همسرش نورالدین کیانوری در بهمن سال ۶۱ دستگیر شد. آن دو نخست به کمیته مشترک ۳۰۰۰ و سپس به زندان اولین برده شدند.
محمدعلی عمویی در باره دوران حبس مریم فیروز می‌گوید: " خانم فیروز مانند سایر زندانیان سیاسی در معرض شکنجه و فشار بود. شرح این فشارها و خشونت‌ها در خاطرات زندانیان سیاسی آمده است. زمانی که مراحل بازجویی شان تمام شد، آقای کیانوری درخواست کرد که او و همسرش با یکدیگر در یک سلول باشند که موافقت نشد. من شاهد علاقه این دو به هم بودم که هرگاه ملاقات داشتیم، کیانوری پرپر می‌زد و مانند یک جوان عاشق به ملاقات می‌رفت".
نورالدین کیانوری، در نامه‌ای که به تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۶۸ به آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی نوشته بخشی از شکنجه‌ها و فشارهایی را که در زندان بر سر او و مریم فیروز آمده، شرح داده است.
حبس خانگی
مریم فیروز و کیانوری هرگز به طور رسمی از زندان آزاد نشدند. آندو از سال ۶۹ شمسی در خانه‌ای تحت مراقبت وزارت اطلاعات و در حبس خانگی زندگی می‌کردند. محمدعلی عمویی از جمله کسانی است که تا دم مرگ مریم فیروز، به دیدار او در همین خانه می‌رفت. آیا مریم فیروز از مسائل جنبش زنان ایران و فعالیت‌های کنونی آنها خبر داشت؟
محمدعلی عمویی: "مریم خانم تقریبا همه روزنامه‌ها را مطالعه می‌کرد هرچند روزنامه‌های ما چیز زیادی در باره زنان و جنبش زنان نمی‌نویسند. آنچه را شفاها به ایشان منتقل می‌شد، با اشتیاق دنبال می‌کرد. خانم فیروز به دلیل منع وزارت اطلاعات، اجازه دیدار با هرکسی را نداشت و چهره‌های شاخص هم این را می‌دانستند."
نوشته‌ها
مریم فیروز افزون بر چند ترجمه و مقاله، کتابی به نام چهره‌های درخشان نوشته که شرحی است از فداکاری‌ها و حمایت‌ مردم عادی از افراد سیاسی تحت تعقیب حکومت کودتا. او در این کتاب، از این چهره‌های گمنام و درخشان قدردانی می‌کند. کتاب دیگری اما به نام "خاطرات" مریم فیروز در اواخر دهه ۷۰منتشر شد که به نظر می‌رسد سفارش وزارت اطلاعات باشد.
محمدعلی عمویی: "خود ایشان این را قبول نداشت. یکبار که من به صراحت انتقادهایم را به این کتاب مطرح کردم، به من گفت، عموجان مگر اینها نوشته‌های من هستند که انتقاد می‌کنی؟ این نوشته دیگران است به نام من..."
به نقل از محمدعلی عمویی، جسد مریم فیروز، روز پنجشنبه ۲۳ اسفند ماه، توسط ماموران وزارت اطلاعات با عجله، در بهشت زهرا و در گور دوطبقه‌ای که نورالدین کیانوری نیز در آن مدفون است، به خاک سپرده شده است.
مهیندخت مصباح

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
مریم فیروز دختر عبدالحسین فیروز (فرمانفرما) از فعالان سیاسی و ادبی ایران در دوره پهلوی و از مخالفان رژیم سلطنتی بود। وی موسس سازمان زنان ایران و از مدافعان حقوق زنان بود। او دومین دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما ( حاکم ، وزیر و رئیس الوزرای معروف دوره قاجار و از متمولین طراز اول ایران) از بطن بتول خانم کرمانشاهی بود। وی در سال ۱۲۹۲ ه।ش در تهران به دنیا آمد و در مدرسه ژاندارک و دارالمعلمات تحصیل نمود و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت । در همین سال به عقد سرهنگ عباسقلی اسفندیاری ( تحصیل کرده مدرسه نظامی سن سیر فرانسه) فرزند حاج محتشم السلطنه اسفندیاری درآمد و خیلی زود صاحب دو فرزند به نام های افسانه و افسر شد । ولی در سال ۱۳۱۸ اندکی بعد از مرگ پدرش فرمانفرما از همسرش جدا شد و به خانه پدری بازگشت. از این تاریخ منزل او محفل شاعران، ادیبان و نویسندگان و مرکزی برای توسعه افکار سوسیالیستی شد.او علی رغم زندگی در یک خانواده اشرافی دوره قاجار ،از طریق خانواده ایرج اسکندری در جلسات حزب توده ایران شرکت می نمود و سپس به عضویت آن درآمد. وی در سال ۱۳۲۳ با نورالدین کیانوری ازدواج کرد و یک عمر پرهیاهو و پرکشمکش را سپری نمود. او و همسرش کیانوری پس از کودتای ۲۸ مرداد در سال ۱۳۳۶ مجبور به ترک ایران شدند و به شوروی سفر کردند و دو سال بعد به آلمان شرقی رفتند و به فعالیت سیاسی خود ادامه دادند. تا اینکه پس از انقلاب ایران (۱۳۵۷) و سقوط رژیم سلطنتی ، پس از ۲۶ سال در اردیبهشت ۱۳۵۸ به ایران بازگشتند و از آن تاریخ در ایران ساکن شدند و مدتی هم در زندان بسر بردند. نام مریم فیروز بیش از نیم قرن به عنوان زنی بی پروا و سنت ستیز بر سر زبانها بود. مریم فیروز در بیست و دوم اسفند هشتاد و شش در تهران درگذشت.او در هنگام مرگ ۹۵ سال داشت.
راديو زمانه
مریم فیروز درگذشت
شب گذشته، مریم فیروز از اولین بنیان‌گذاران جنبش زنان در ایران، در سن ۹۵سالگی در تهران درگذشت.او مؤسس سازمان زنان ایران و همسر نورالدین کیانوری دبیرکل سابق حزب توده ایران بود و سال‌هایی را نیز صرف مبارزه سیاسی کرد. مریم فیروز پس از وقایع مربوط به کودتای ۲۸ مرداد، سال‌های طولانی را در مهاجرت به سر برد و پس از انقلاب به ایران بازگشت. پیکر مریم فیروز امروز صبح در گورستان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
یکی از نزدیکان خانم فیروز به زمانه گفت خاکسپاری ایشان با دخالت ماموران وزارت اطلاعات در اولین ساعات بامداد پنج‌شنبه صورت گرفته است.مراسم تشییع فیروز در سکوت کامل خبری برگزار و پیکر وی در نزدیکی قبر همسرش، نورالدین کیانوری دفن شده است.منابع‌ آگاه و نزدیک به فیروز در ایران هنوز به‌طور رسمی مرگ وی را تائید نکرده‌اند.
براساس اطلاعیه‌ای که در تارنمای «اخبار روز» منتشر شده، علت اصلی این سکوت خبری ممانعت از آثار احتمالی این خبر بر انتخابات روز جمعه ایران اعلام شده است. ادعایی که هنوز تائید نشده است.
یادداشت مسعود بهنود، نویسنده کتاب «این سه زن» در این‌باره:
مریم فیروز (متولد ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران) دختر عبدالحسین فیروز (فرمانفرما) از فعالان سیاسی و ادبی ایران در دوره پهلوی و از مخالفان رژیم سلطنتی بود.پدر او فرمانفرما، حاکم ، وزیر و رئیس‌الوزرای معروف دوره قاجار و از متمولین تراز اول ایران بود. پس از مرگ پدر و جدایی از شوهر اول، منزل مریم فیروز محفل شعرا و ادبا و نویسندگان و مرکزی برای توسعه افکار سوسیالیستی شد.فیروز بعداً به عضویت حزب توده در آمد در سال ۱۳۲۳ با نورالدین کیانوری ازدواج کرد. پس از مهاجرت به شوروی و آلمان شرقی این زوج در زمان انقلاب ۵۷ به ایران بازگشتند. مریم فیروز مدتی را نیز در زندان به سر برد.
مرگ مریم فیروز، ’شاهزاده سرخ ایران’
بی بی سی -23اسفند
مريم فیروز یکی از زنانی بود که پس از سقوط حکومت رضا شاه پهلوی و گشایش فصل تازه ‌ای در تاریخ ایران، به مبارزه سیاسی روی آورد.در سالهایی که فضای سیاسی جامعه، پویایی بی‌ سابقه‌ ای پیدا کرده بود، او به حزب توده ایران پیوست، آنچه مریم فیروز را از صدها و هزاران زنی که به جنبش انقلابی پیوسته بودند جدا می‌ کرد، پیشینه اشرافی خانواده او بود.
او دختر کوچک و "سوگلی" عبدالحسین میرزا فرمانفرما، یکی از شاهزادگان بانفوذ آخر دوره قاجار بود که در اوائل دوران پهلوی نیز نفوذ و اعتبار خود را تا حد زیادی حفظ کرد، هرچند سرانجام به غضب رضاشاه گرفتار شد.
نسبت اشرافی مریم فیروز و اقدام جسورانه او در پیوستن به "جنبش توده ‌ای" با جنجال و سروصدای زیادی همراه شد، تا جایی که نشریات خارجی از او به عنوان "شاهزاده سرخ" نام می‌ بردند.
زنی سنت ‌شکن
مریم فیروز به سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد، در مدرسه ژاندارک و سپس دارالمعلمات تحصیل کرد و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت، تنها شانزده سال داشت که بنا به تصمیم پدرش با سرهنگ عباسقلی اسفندیاری، تحصیلکرده مدرسه نظامی سن سیر در فرانسه و فرزند حاج محتشم ‌السلطنه اسفندیاری، رئیس مجلس شورای ملی ازدواج کرد، بزودی دو دختر به نامهای افسانه و افسر به دنیا آورد.
در سال ۱۳۱۸ اندکی پس از مرگ پدرش فرمانفرما، از همسر جدا شد و به خانه پدری برگشت، این اقدام شخصی را می ‌توان نخستین تجلی طبع سرکش و سنت ‌شکن او دانست.
پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم که فضایی نسبتاً آزاد برای فعالیتهای سیاسی باز شد، در مهرماه ۱۳۲۰ حزب توده ایران تأسیس شد و در اندک زمانی بیشتر جوانان روشنفکر و تحصیلکرده را به خود جلب کرد.
مریم فیروز در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده در آمد و سال بعد (۱۳۲۳) همسر نورالدین کیانوری شد که آن زمان عضو هیئت اجرائیه حزب بود.
خانم فیروز در بخش "سازمان زنان" حزب فعال شد، او در عین حال با بیشتر روشنفکران و نویسندگان سرشناس معاشرت دوستانه داشت و در خانه اعیانی خود محافل و مجالس ادبی برگزار می ‌کرد.
مریم فیروز با بسیاری از روشنفکران و نویسندگان نامی دوران مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، فریدون توللی، رهی معیری و هوشنگ ابتهاج روابط نزدیک دوستانه داشت و گوشه‌ هایی از این روابط را در کتاب خاطرات خود به نام "چهره‌های درخشان" نقل کرده است، گفته‌ اند که فریدون توللی شعر معروف و زیبای "مریم" را در ستایش او سروده است.
مریم فیروز دختردایی دکتر محمد مصدق بود، گفته شده است که در پاره ‌ای موارد، از جمله در جریان کودتاهای ۲۵ مرداد و ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، خانم فیروز میان رهبری حزب توده و "اندرونی" دکتر مصدق نقش "رابط" را ایفا کرده است.
مریم فیروز با خسرو روزبه، از پایه ‌گذاران و سران "سازمان افسران حزب توده ایران" نیز رابطه‌ ای صمیمانه داشت و از طریق او با بسیاری از افسران معروف توده ‌ای مانند سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشری و سرگرد وکیلی دوست بود.
پس از کودتای ۲۸ مرداد، بازگشت دیکتاتوری به ایران و اعلام انحلال حزب توده، مریم فیروز یکی از آخرین افراد از کادر رهبری حزب توده بود که میهن خود را (حوالی سال ۱۳۳۵) ترک کرد.
گفته می ‌شود که مریم فیروز پس از فرار از ایران به طور غیابی به اعدام محکوم شد، او در سال‌های مهاجرت، به همراه همسرش نور‌الدین کیانوری دوره‌ ای طولانی در اتحاد شوروی و آلمان شرقی زندگی کرد.
پس از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ و برپایی جمهوری اسلامی، مریم فیروز در کنار بسیاری از رهبران حزب توده در اوایل سال ۱۳۵۸ به ایران برگشت.
در دوران فعالیت مجاز و علنی حزب در ایران، مریم فیروز به عنوان رئیس "تشکیلات دموکراتیک زنان ایران" و سردبیر مجله "جهان زنان" فعالیت می ‌کرد که به پیروی از سیاست رسمی حزب توده، از "خط امام" حمایت می ‌کرد.
به دنبال انتقاد نسبتاً تند حزب توده از سیاست جمهوری اسلامی در ادامه جنگ با عراق، این حزب در آخر سال ۱۳۶۱ زیر سرکوب شدید قرار گرفت، بیشتر سران آن به زندان افتادند و بسیاری از آنها در سالهای بعد اعدام شدند.
..........................................................کیانوری و همسرش مریم فیروز هرگز با حکم رسمی و به طور کامل آزاد نشدند، بلکه از حوالی سال ۱۳۶۹ به خانه‌ ای در تهران منتقل شدند و زیر نظر قرار گرفتند.
مریم فیروز بویژه پس از مرگ شوهرش نورالدین کیانوری، با بیماری و ناتوانی شدید روبرو بود، او در سالهای اخیر حافظه خود را از دست داده بود.
از مریم فیروز غیر از کتاب "چهره‌های درخشان" و کتاب خاطراتش، مقالات فراوان ترجمه و تألیف باقی مانده که تقریباً تمام آنها به شرایط "ناگوار" زنان در ایران و بویژه مبارزات زنان زحمتکش ایرانی اختصاص دارد.