ديدار و گفتگو با سيمين دانشور
نيلوفرنياورانی- لادن نيکنام

*چرا و چگونه ارتباط بين نويسنده و روشنفکر با مردم در دهه چهل موفق بود؟
- من سووشون را در سال 48 نوشتم. برای اينکه روشنفکرها فيس و افاده نمی کردند، با مردم می جوشيدند .
*يعنی روشنفکرها الان فيس و افاده دارند يا اينکه مساله چيز ديگری است؟
- نه، روشنفکرها اصلاً از صحنه خارج اند.
*چرا از صحنه خارج اند؟
- خب حکومت قبولشان ندارد. اين است که ديگر از همه بريده اند. ديگر بيشترشان مهاجرت کرده اند. آنهايی هم که اينجا هستند چون حکومت قبول شان ندارد منزوی شده اند.
* زمان شاه هم حکومت نويسنده ها را قبول نداشت.
- زمان شاه حکومت نويسنده ها را قبول داشت. چرا نداشت؟ در کتاب پاسخ به تاريخ نوشته شده که در زمان من نويسنده های بزرگی به وجود آمدند، به خصوص از زن ها، سيمين دانشور. اما حالا عده يی که مهاجرت نکرده اند در زمان حاضر برکنارند. يعنی حکومت ازشان حمايت نمی کند. برای همين بيشتر مهاجرت کرده اند. الان بيشتر نويسنده های خوب ما آلمان و امريکا هستند. دولت تقويت نمی کند.
ما الان اينجا سهيلا بسکی، ناهيد کبيری و زويا پيرزاد را داريم که خوب می نويسند. ولی از همه بهتر همان زويا پيرزاد است با کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» و يا از همه بهتر منيرو روانی پور است. فوق العاده است. سه قصه اول کتاب کنيزو شاهکار است. «اهل غرق»اش هم خوب است. ولی يک خرده تحت تاثير من نوشته.
*خانم دانشور فکر نمی کنيد که در زمان گذشته زبانی که نويسنده ها در شعرها و داستان ها و مقاله ها به کار می بردند، به زبان مردم يک جورهايی نزديک تر بود؟
- چرا. ببين الان شاعرها همه از روی دست هم شعر می نويسند. يک شاعر برجسته نداريم، همه همان قديمی ها هستند. اوجی الان شاعر برجسته يی است. واقعاً برجسته است. برای همين من برای کتاب اش مقدمه نوشتم؛ مرگ آگاهی و گذر زمان. قديمی ها هنوز بهترند. شاعری مثل شفيعی کدکنی خيلی شاعر خوبی است . شاعران جديد همه شان از روی دست هم می نويسند. من مجله ها را مرتب می خوانم، همه حرف ها مثل هم است. شبيه هم است، چيز مهمی نيست، حرفی برای گفتن ندارند. آدمی که شاعر است يا نويسنده استعداد که به جای خود، موهبت اش را بايد داشته باشد ،علاوه بر استعداد بايد تلاش و پشتکار داشته باشد. الان شاعر خوبی بين اين جوان ها پيدا نشده است. علت اش می تواند مهاجرت هم باشد. شب شعر هم گاهی دارند. بعضی وقت ها به شب شعرشان رفته ام. ولی چيز خاصی ندارند.
* چرا فضای انديشه اين شکلی شده؟
- چون حرفی برای گفتن ندارند. آدم هم بايد تلاش کند هم حرفی برای گفتن داشته باشد. من نمی دانم کجا نوشتم «خدا کلمه را رايگان به ما نداد» کلمه را به ما داده که با آن حرف حق بزنيم. نمی شود الان حرف حق زد.
* يعنی شما ريشه را در شرايط اجتماعی می دانيد؟
- بله.
*فکر می کنيد شاعران و نويسندگانی که مهاجرت کرده اند در آن طرف موفق ترند؟ مثلاً عباس معروفی بهتر از «سمفونی مردگان» می تواند بنويسد؟
- عباس معروفی الان دارد يک رمان می نويسد. بله. می تواند بهترش را هم بنويسد. ولی بهترين کارش سمفونی مردگان و پيکر فرهاد است. پيکر فرهاد تکه هايی دارد که آدم اشک به چشم هايش می نشيند. آنجا که آن زن دارد می رود و می خواند «امشب صدای تيشه از بيستون نيامد، شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد» خيلی قشنگ است. حالا هم دارد می نويسد.
* يعنی شما می گوييد شانس برای نويسنده های ما در آن طرف بيشتر است؟
- عباس معروفی که اين طرف چاپ می کند. آنها می توانند آن طرف بنويسند و اينجا چاپ کنند. ما با هم نامه نگاری می کنيم. من برای سمفونی مردگان قلم و خودنويس جلال را به او اهدا کردم. معروفی می خواست بيايد ايران. گفت از فرودگاه مستقيم می آيم خانه تو. گفتم بيخود چنين کاری نکن. معروفی برای همين هم ديگر نيامد.
* ولی داستان ها و شعرهای آن طرف هم فضای مهاجرت دارند. ديگر اين طرفی نيستند. چيزی از فضای ايران در آن داستان ها احساس نمی شود.
- الان بهترين کسی که در زن ها می نويسد، منيرو است. در نويسنده های آن سوی آب هم نويسنده موفق داريم. مهم راه رفتن است. رسيدن مهم نيست. خيلی ها الان در راه هستند.
● به نظر شما يکی از بلاهايی که به جان جامعه ادبی ما افتاده اين نيست که خودشان هم با هم اتفاق نظر ندارند؟
- نه. تازگی ها اين طور شده است. به خاطر جو است، جو غم انگيزی است. همه نااميدند. به خاطر اين با هم نمی جوشند که يک عده که رفته اند بقيه هم کنار گذاشته شده اند. آنهايی که مانده اند عددی نيستند مثلاً مندلی پور هم نويسنده خوبی است. داستان "بشکن دندان سنگی را" داستان خوبی است. يا "هشتمين روز زمين" هم داستان خوبی است. از امريکا به من زنگ زد. خيلی غربت زده شده. گفت يک دقيقه هم نمی مانم. برمی گردم. گفتم کلاس هايت را برو. خود امريکا را ببين. داستان هايت را ترجمه کن.
*سانسور چه اثری بر ادبيات ما گذاشته است؟
- سانسور فضا را غم انگيزتر می کند. به چه اميدی يک جوان بنويسد؟ وقتی کارش مثله می شود، خب ترجيح می دهد که اصلاً کار چاپ نکند. قديم وقتی نسل شما داستان می نوشتند موقع خلق به عناصر اضافه فکر نمی کردند. ذهن را آزاد می گذاشتند تا هر طور که خواست عمل کند. الان نويسنده ها از قبل از نوشتن به يک سری چيزها دائم فکر می کنند. خودشان به خودشان بعضی چيزها را ديکته می کنند. نسل شما آزادانه تر می نوشتند. نظرتان در اين باره چيست؟ من هم سوالی در همين ارتباط دارم. خود سانسوری از سر اجبار است. وقتی آثار آدم مثله می شود، ناچار خودش خودش را سانسور می کند. الان کلی کتاب در وزارت ارشاد مانده که مجوز نداده اند.
* از نسل شما هم کسی خودسانسوری می کرد؟
- من سال 48 سووشون را نوشتم. قبلاً "شهری چون بهشت" را نوشته بودم. اما نه، از نسل من کسی خودسانسوری نمی کرد.
* نويسنده های نسل شما شجاعانه تر می نوشتند.
- خيلی... خيلی شجاعانه می نوشتند.
* الان انگار که ديگر چنين روحيه يی وجود ندارد.
- من که گفتم؛ بيشترشان رفتند. الان نويسنده ها دلزده اند.
* راه خلاصی را در چه می دانيد؟
- نويسنده ها نبايد اسير مردم شوند. مردم بايد اسير نويسنده شوند.
* چطور مردم اسير نويسنده می شوند؟
- وقتی نويسنده حرف حق بزند، مردم اسيرش می شوند. خدا واژه ها را به ما داده تا حرف حق بزنيم. الان بيشتر مردم ترجمه داستان می خوانند. طرفدارانش بيشتر شده است. آثار خود نويسنده های ايرانی را خواننده ها دوست ندارند بخوانند.
* شما زمانی رئيس کانون نويسندگان بوديد. نقش کانون را خودتان می دانيد.
- می دانيد من چرا رئيس کانون شدم؟ برای اينکه دو تا بودند که ضد هم بودند. يکی به آذين که کمونيست بود يکی جلال که مذهبی شده بود. خب... وقتی رای گيری شد من بردم، برای اينکه من بی طرف بودم. پيش امام (ره)هم که رفتيم من رئيس کانون نويسندگان بودم.
* کانون و محافل روشنفکری از نويسنده ها حمايت می کردند. عملاً الان برای کانون چه اتفاقی افتاده؟
- اصلاً حالا نداريم. الان کلی کتاب منتظر مجوز نشر هستند. الان بيشتر نويسنده ها دلمرده اند. ترجيح می دهند کارهايشان چاپ نشود. به منيرو می گويم چرا نمی نويسی؟ عاشق غلامرضا هستی، باش ولی بنويس. ولی او زياد نمی نويسد. اخيراً قصه يی نوشته بود در مجله يی خواندم که خوب هم بود.
*جوان ها کم می خوانند.
- جوان ها اقبال نمی کنند، چون هيچ کدام نمی خواهند حرف خودشان را داشته باشند.
* از قديمی ها هيچ کس تحت تاثير ديگری شعر نمی گفت؟
- نه، اصلاً. مثلاً اوجی را نگاه کن. اولاً سبک دارد، شاعران فعلی سبک ندارند. دوماً حرفی برای گفتن دارد. يا احمدرضا احمدی. او نيمای کوير است، نوستالژی باران دارد. اين نوستالژی باران در کارهايش شنيده می شود.
داستان نويس ها يا شاعران ما الان به آنچه در جامعه اتفاق می افتد به نوعی بی توجه اند. من چند بار بايد جواب بدهم وقتی آثار تو مثله می شود، چگونه می توانی به جامعه توجه کنی.
* مگر زمان شما هم همين مشکلات به شکل ديگری وجود نداشت؟
- نه، سووشون 17 بار چاپ شد، خب اين يعنی خيلی خواننده داشته.
* چه کار تازه در دست داريد؟
- لو نمی دهم.
* تازه ترين کتابی که خوانده ايد چيست؟
- چند وقت پيش يکی از دوستان زنگ زد و گفت قرار است جايزه نوبل را به شما بدهند.
بعد که نمايشنامه های هارولد پينتر را خواندم که جايزه نوبل را گرفت ديدم انصافاً از کارهای من بهتر بوده است. حق اش بود. من در قياس با خيلی از نويسنده هايی که جايزه نوبل را گرفتند ضعيف تر می نويسم. تعارف که نداريم. اما کارهای اغلب نويسنده هايی که کتاب هايشان را می فرستند می خوانم. هنوز کارهای روانی پور، مندنی پور را می خوانم. خب آنها شاگردهای گلشيری بودند. گلشيری و کلاس های نويسندگی اش خيلی تاثير داشت. تنها اشکال گلشيری ابهام آن است. کار وقتی خيلی ابهام داشته باشد سترون کننده است. کار نبايد سخت فهميده شود بايد طوری باشد که همه آن را بفهمند. البته مندنی پور هم ابهام دارد بايد صاف و صريح و راحت حرف زد. حرف حق.
سخنرانی سيمين دانشور
در ده شب شعرانستيتوگوته (1356)
هنر
بدون آزادی
می ميرد!
بااين كلمه متين آغازميكنم كه " اسرح لی صدری ويسر لی امری و حل عقده من لسان ليفقهوا قولی " و دعايم برای همه شما اينست كه سينه هايتان گشاده باد و گفته هايتان حجت . قصد دارم مسائل هنر معاصر را درجهان و در كشورهای جهان سوم و ازآن جمله در كشورخودمان به اختصار بررسی كنم .
در "اوپانيشادها " تدوين شده درهزاره اول پيش ازميلاد مسيح، درهند به اين پرسش ازل وابد برمی خوريم: عالم ازچه بوجود ميآيد و به چه منتهی میشود و اين پاسخ ازل وابد را هم میخوانيم كه عالم ازآزادی بوجود میآيد، درآزادی میآسايد و درآزادی منحل میگردد.(كف زدنهای حضار)
دفاع ازآزادی، اين سر وجود، مهمترين مسئله ايست كه در هنر معاصر مطرح میشود. هرهنرمندی، درهرزمانی و بيش ازهرزمانی دردوران ما چشم به آزادی داشته است، كوشيده است ازآن دفاع كند و بآن برسد و هنرمند راستين امروز رسالت دارد كه برای احقاق اين حق بزرگ نژاد شريف انسانی تا پای جان بكوشد.
دربسياری ازكشورها و همچنين دركشور خودمان ديده ايم كه هنرمندان واقعی با وجود عوامل بازدارنده، اين رسالت مهم را ازياد نبرده اند و درحد توان خود كوشيده اند تاسنگی ازديواره بلند باروها را بكنند و به آب روان دامنه قلعه بيافكنند، باين اميد كه صدای آب يعنی آزادی را بشنوند.
سخنم را باستايش آزادی، فتح باب میكنم، به اين اميد كه اين حق برای هنرمندان و همگان همواره بازشناخته شود. نگاهی مياندازم به جريانهای هنری معاصر كه ريشه در غرب دارد و بعلت غرب زدگی درشرق هم شاخه و برگ كرده است. ممكن است تعداد زيادی ازشما آنچه میگويم را بدانيد. دراين صورت باهم مسائل را مرور كرده ايم . ضمنا دراين گفتار، ازبرداشتهای هنری لوكاچ سود فراوان برده ام . ممكن است آثار لوكاچ راهم خوانده باشيد، يك بارديگر به رئوس مطالب نظر مياندازيم .
اولين پرسشی كه مطرح ميشود اينست: آيا هنر معاصر هنر زشتی است؟ چرا هنرمندان معاصر كاوش درباره زيبائی را رها كرده اند و ازنماياندن زيبائی، كه تاكنون آفرينش آن ماموريت هنر بوده است امتناع ورزيده است؟ آيا جواب اين پرسش چنين نيست كه زمانه ما، زمانه زشتی است و خشونت و ترس و سلب آزادی و تنهائی و گمگشتگی واز خود بيگانگی بشری و پناه بردن به جنسيت و الزام مبارزه دائمی و استعمار برآن حكمرواست؟ هنر بطور كلی يك نوع بلاغت، يعنی بيان برمبنای دريافت هنرمند ازجهان و زندگی است. آنچه در هنرمند حالت و احساس ميانگيزد به بيان میانجامد، و بيان هنرمند معاصر ناگزير پراز تلخی است. اگر بعلل بازدارنده هزار گونه سخن برزبان و لب خاموش نداشته باشد.
سه جريان مهم هنری درجهان امروز وجود دارد كه درخور مطالعه است. شك نيست كه ممكن است شيوههای گذشته و حتی طرز تفكر و جهان بينیهای ديرينه ميان بسياری ازهنرمندان وجود داشته باشد. دركشور خود ما هنوز تعدادی از هنرمندان رمانتيك و خيال پردازند. سبك نئوكلاسيك، يعنی توجه به ايده آلهای متعالی، درهمين زمان ما، بسی هنرمندان شايسته به جهان عرضه داشته است، مثل اليوت. امپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم و سمبوليسم و كوبيسم و سورئاليسم هنوز كهنه نشده. دركشور خود ما خيلیها را تويست داغ میكند. مذهب هنوز ملهم بخش عظيمی از آفرينشهای هنری در سرتا سر جهان است. مسيحيت، بويژه كاتوليسم، اسلام، بودائی گری، مذهب يهود و جهان نگریهای ابتدائی هنوز بسياری آثار هنری عرضه ميدارند.
من دراين گفتار به سه جريان هنری معاصر اشاره میكنم كه حاكم بر هنرزمانه، خاصه ادبيات اند. رئاليسم يا واقع گرائی انتقادی ، رئاليسم سوسياليسم، هنرمدرن .
هنر مدرن ضد رئاليسم و نوگراست. هنر بورژوازی معاصر در ادبيات واقع گرا و در آخرين حد تكامل خود واقع گرای انتقاديست. رئاليسم روانی متاثر ازمكتب روانشناسی فرويد و پيروان او نيز باين جريان هنری وابسته است. اما واقع گرائی سوسياليسم تحقق يافتن و گسترش سوسياليسم را مد نظر دارد.
در هرجريان هنری، بهرجهت، انسان هسته مركزی محتوای آثار هنری است. ارسطو گفته است انسان حيوانی است اجتماعی. راست است. هستی فی النفسه انسان را ازمحيط اجتماعی و تاريخی او نمی توان متمايز شمرد. اين را هگل گفته است. انسانی كه درهنر مدرن مطرح میشود، ذاتا ناتوان و غير اجتماعی و تنهاست. در واقع گرائی انتقادی انسان درگير كشمكشهای فردی در برابر تضادهای اجتماعی است. درواقع گرائی سوسياليستی انسان جستجوگر، اميدوار و آينده نگر است. درهنر مدرن كافكا پيش كسوت است و رئاليسم انتقادی درادبيات، غولاهائی همچون تولستوی و بالزاك و تا حدی ديكنز پرورانيده است. اما واقع گرائی سوسياليستی هنوز در آغاز راه است. در واقع گرائی، بطور كلی هم برون گرائی و هم درون گرائی میتواند وجود داشته باشد. واقع گرايان برون گرا فرد و كشمكشهای شخصی او را بطور عينی نشان ميدهند. اما درون گرائی به درون فرد و دهنيات او در برابر خصلتهای اجتماعی توجه ميكند. رئاليستهای انتقادی بهر دو شيوه نظر دارند و جالب اينست كه طبقهای را كه خود ازآن برخاسته است ازدرون طبقات ديگر و ازبرون مينگرد. مثلا تولستوی هر چند كوشش دارد به درون دهقانان استثمارشده راه بيابد، بازآنها را از بيرون نشان ميدهد. اما به طبقه اشراف كه خودش جزو آنهاست ازدرون مینگرد. واضح است كه ساختمان اجتماعی پديده ايست پويا. چرا كه گذشته از حال و آينده درس ميگيرد. جالب اينست كه غالب هنرمندان تجارب زمان حال را ازدرون توصيف میكنند و گذشته و آينده را ازبيرون بيان مینمايند. زمان حال كليد درك گذشته است، اما كليد پيش بينی آينده الزاما نيست. در واقع گرائی انتقادی دورنمای آينده را بسختی میتوان مجسم ساخت . اما درواقع گرائی سوسياليستی امكان اين دور نما هست. چرا كه موازين اين طرزفكر عملی است و اساسا مبنای اين طرز تفكر درك آينده است. آرزوی هر هنرمند واقع گرا توصيف تماميت يك جامعه و عوامل تعيين كننده آن جامعه است. اينگونه ادراك وقتی صورت میگيرد كه تمام جنبه ها، تمام الزامات و تمام عوامل تعيين كننده يك جامعه مورد بررسی قرار گيرد. اين ادراك هم عمقی است و هم سطحی، هم به حقيقت مربوط است هم به واقعيت. اما چنين ادراكی آسان نيست . تنها بالزاك موفق شد با كل آثارش جامعه فرانسوی زمان خود را تا حد زيادی توصيف نمايد. هنرمند بهرجهت يك نگرش فلسفی دارد. درزمان ما غيرازجهان بينی فلسفی ماركسيسم و سوسياليسم ، به نگرش فلسفی اگزيستانسياليسم نيز بايد اشاره كرد. هنرمند گرايش فلسفی خود را در واقعيت بيكرانی منعكس میكند و احتمالا به كشف تازهای دست میيابد و اين كشف را بيان ميدارد. در اين بيان عوامل زير موثر است :
جامعهای كه هنرمند درآن باليده، سنتهای آن جامعه، آثارهنری گذشته و ميراثهای فرهنگی آن جامعه كه فضای فكری و روحی هنرمند را سيراب كرد، اينك هدف هنرمند مطرح میشود. هنرمند راستين آزاديخواه است و عليه نابسامانیهای جامعه خود مبارزه میكند و وقتی باعوامل بازدارنده مواجه ميشود، محكوم به خاموشی میشود و بهرجهت ديگر نميتواند واقع گرا باشد. هنرمند اينك به ابهام و سمبل پناه ميبرد و اقليتی میشود كه اكثريت حرفش را نمی فهمد، و هر وقت ميان اقليت و اكثريت فاصله افتاد درخت هنر میپژمرد. حكومتها هرقدر هم حسن نيت داشته باشند، نميتوانند برای هنرمند تصميم بگيرند و الگو و دستور العمل تعيين كنند. متاسفانه و حتی در كشورهای سوسياليستی اجازه انتقاد به هنرمندان نميدهند.
اما واقعيت درهنر مدرن چگونه است؟ واقعيتی است دقيق، شبه آسا، تحريف شده، تغيير شكل يافته. هنرمند مدرن ممكن است جزئيات واقعی رابرگزيند اما درذهن خود ازاين جزئيات يك دنيا كابوس زده و پرازدلهره میسازد. من بدلايل خاصی چون هنرمدرن الان در كشور ما خيلی تائيد ميشود ازطرف مقامات، خيلی راجع به هنرمدرن صحبت میكنم و محكوم میكنم؛ برای اينكه اين هنری كه لانه ميشود فعلا دركشورما. درهنرمدرن تكيه برتنهائی انسان است. تنهائی میتواند موضوع هنرهای واقع گرا هم باشد. دراين جهانی كه ازهم گسيخته، يك شكل و ماشينی شده و ضمنا نمای انهدام بشريت با جنگ هستهای دربرابر چشم ماست، تنهائی يك پديده ناگزير هستی همه ماست؛ اما تنهائی كه درهنر نو مطرح میشود يك سرنوشت بیچون و چرای بشری شده است. تيدگر گفته است " بشربه هستی پرتاب شده است" انسانی كه درهنر مدرن مطرح میشود واقعا به هستی پرتاب شده است و تنهائی يك واقعيت گريز ناپذير هستی اوست. نمی تواند با ديگران و اشياء خارج ارتباط برقرار نمايد و اگر با ديگران تماس میيابد به شيوهای سطحی است و در عين اين تماس ازافكار درونی خود منفك نيست. ضمنا يقين و اصل وجودی انسان تنها و ناتوانی كه درهنرمدرن مطرح ميشود غيرممكن است . اينگونه انسان تاريخ ندارد، زندگی اش محدود به حدود تجربيات حسی خودش است. در تماس با جهان تكامل نمی يابد، به جهان شكل نمی دهد و خودش هم شكل نمی گيرد و اينجاست كه هنر تجريدی و انتزاعی میشود. اينجاست كه نيست انگاری يعنی نيهيليسم مطرح میگردد. اينجاست كه هيچ گرايان و نيست انگاران میگويند كه ما محكوم درهيچی ابدی هستيم و چيزی بيش از حبابهای صابون نيستيم كه بر سطح يك حوض گل آلود ميتركد و صدای خفيفی ايجاد میكند كه ما آنرا هستی مینماميم.
محتوای ديگر هنر مدرن دلهره است. تجربه سرمايه داری برای هنرمندان مدرن احساس دلهره، بيزاری، انزوا، ناميدی و انحراف ببارآورده است. اما آيا بايد دلهره را بعنوان يك مشخصه اصيل انسان امروزی بپذيريم؟ يا بقول " بودا" رستگاری را آزادی ازاضطراب بدانيم؟
شك نيست كه قبول دلهره بعنوان يك اصل حاكم برزندگی، خود به بينوائی و حقارت و تحريف تصوير بشری میانجامد و فرد برای آزادی ازاضطراب يا ازبين بردن آن به خوارشمردن كار مقدرات و مقدرات يعنی جنسيت بعنوان علت وجودی هستی پناه میبرد و اثرهنری حاصل از چنين راه حل هائی بقول " لوكاچ" جهان و هستی را يك فيلم هزل آميز نشان میدهد، كه غالبا ناتوانی يا انحراف جنسی درون ما به غم انگيز آن است. متاسفانه در كشورهای جهان سوم و همچنين دركشور ما غالبا اين گونه هنرو اينگونه راه حلها تلويحا و گاه رسما تائيد میشود. رجوع بفرمائيد به جشنهای هنری كه در كشور ما برپا ميشود. ( خسته نشده باشيد ، خود من خسته شدم!)
( خنده و همهمه حضار و جواب : نه )
محتوای ديگر هنر مدرن دردشناسی و بيمارگونگی است؛ و اين امر بعلت كيفيت ملال آور زندگی درنظام سرمايه داری است. نگاهی به تاريخ هنر نشان میدهد كه هنرغالبا ازدرد و رنج سرچشمه گرفته است."بودا" گفته است اگر رنج را درقرون متمادی مورد توجه قرار دهيد خواهيد ديد كه اشكهای مردم برای عدم رضايت هايشان و نا كامی هايشان برابر با آبهای چهار اقيانوس است. اما همين بودا گفته است " كه حتی خدايان نمی توانند مردی را كه برخود تسلط يافته است شكست بدهند " دو باره اين را ميخوانم، حتی خدايان نمی توانند مردی را كه برخود تسلط يافته است شكست بدهند.
(كف زدن و همهمه حضار)
(- راستش منتظر همين دست زدنها بودم كه يك خورده آب بخورم)
خوب ، اما درد شناسی هنرمدرن نوع ديگری است و تسلطی بردرد هم وجود ندارد. دردشناسی هنرمدرن ريشه روانی دارد و سرنخ اين رشته درازبه فرويد ميرسد. نا بهنجاریهای شخصيت ، دلهره، انحراف جنسی، حالات روحی هنرمندان مدرن است و اعتراض به مفاسد جامعه ميان هنرمندان مدرن بصورت گريز به بيماری روانی مطرح میشود كه خود انحراف ديگری است. كافكا شايد كاملترين هنرمند مدرن باشد، اما انسانی كه او بما معرفی میكند، مگسی است كه بدام افتاده است. اينكه از بد حادثه به نوميدی پناه ببريم، هراس تازهای را آزموده ايم. انسانی كه اميد را ازدست میدهد و هدفی در زندگی ندارد و از واقعيت روی بر میگرداند و به دنيای ذهنيت انباشته از تنهائی و دلهره و هيچ انگاری پناه میبرد و زندگيش دركسالت مطلق ميگذرد؛ يا به يك حيوان درنده تبديل میشود، يا به يك موجود پوچ بیحاصل. بازاشاره ميدهم به يك جشن هنری كه يك آقای هنرمندی، هنرمند مدرنی اون اسكاندال با روزنامه نگاران را راه انداخت. ببخشيد اسكاندال ميگويم، آن افتضاح را راه انداخت. هنر چنين آدمی ازپرسيكتيو محروم است. معذرت میخواهم لغت فرنگی بكاربردم، يعنی علم دوری و نزديكی. ولی پرسيكتيو يك خورده بزرگتر ازاين است. درحالی كه ميدانيم كه كليد بهم پيوستگی اثر هنری پرسيكتيو است. پرسيكتيو جهت و محتوای هنری را روشن میكند و رشته روايات با جزئيات را بهم میپيوندد و جهت رشد و تكامل شخصيتهای روايت را تعيين میكند. اما هنرمند مدرن با ناديده گرفتن پرسيكتيو به اجتماع پشت پا میزند و از چاه به چاله میافتد و در آخرش دست و پائی كه میزند به تمثيل تن میدهد. تمثيل او توصيف حد كمال بيگانگی او ازواقعيت عينی است. نفی هرگونه معنای ذاتی جهان و انسان است؛ و اينجاست كه پوچی مطرح ميشود. مسئله ديگری كه باين پوچی دامن میزند، مسئله مواجهه بشر با جنگهای هستهای است كه يك تقدير تاريخی انسان دوران ماست. اما آيا زندگی انسان درواقع هيچ و پوچ است؟ زندگی كه درآن وقوف و آگاهی و دربافت هنرمندانه واقعيت حتی نسبت به جنگهای اتمی موجود است، نمی تواند پوچ باشد. زندگی كه در آن اميد و دوستی و عشق و گل و شعر و موسيقی هست نمی تواند پوچ باشد . زندگی كه در آن مبارزه هست، بشرطی كه راه آن مبارزه با حق و حقيقت سنگ فرش شده باشد نمی تواند پوچ باشد.
(كف زدنهای ممتد حضار)
(روم زياد ميشهها ، شما اينقدر دست میزنيد)
بشرهمواره درآرزوی يك جامعه ايده آل بوده است. همواره درباره وضع موجود شك كرده است. همواره خواسته است تعالی بيابد كه ارزشهای آينده را كشف بكند و اگر هنرمندان وضع موجود را صادقانه يا به انتقاد منعكس كرده اند، خواسته اند مصابه هائی بسازند برای عروج به پلكانی بالا تر و والاتر .
" نردبان آسمان است اين كلام - هركه ازآن بگذرد آيد به بام "
مدت هاست كه طغيان انسان دوستانه برعليه سرمايه داری مطرح است. مدتهاست بشر چشم به سوسياليسم دارد، مدتهاست كه مردم گرائی هنرمندان را بخود جلب كرده است. جذابيت مردم گرائی در هنر بعلت تاكيدی است كه اين جهت فكری بر حق و عدالت و منطق همدردی و ديگر يابی میكند.
اما مسئله دوران. ديگر طرح تضاد ميان سوسياليسم و سرمايه داری نيست. تضاد عمده فعلی تضاد ميان جنگ و صلح است. نخستين وظيفه هنرمند امروزی طرد دلهره و گشودن راه نجاتی برای بشريت است. راه نجات بشريت الزاما گرويدن به "ايسم "های غربی نيست. راه نجات دربررسی همه جانبه كليه نهادهای اجتماعی و راه و رسم زندگی بشر فعلی و شك در باره هر روشی است كه آزادی نژاد شريف انسانی را سلب ميكند. ( كف زدن حضار)
اما كشورهای جهان سوم كه بعلت استعمار، نزديكی راهها، نفوذ وسايل ارتباط جمعی و ترجمهها غرب زده شده است و هنرهای سنتی و بومی خود را بدست فراموشی سپرده اند بايد بياد بيآورند كه راه هنر شامل گذشته و حال و آينده میشود. اشكالی نمی بينم كه از ديگران بياموزيم، اما گذشته خود را انكار نكنيم و نسبت بآن بيگانه نباشيم و دورنمای آينده را نه با فريفتگی نسبت به غرب و ازخود بيگانگی، بلكه با آزادی و اعتقاد به شرافت و حيثيت انسانی طرح ريزی كنيم.
( كف زدن حضار)
( خيلی ممنون)
مطالب مرتبط: