جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

" بمب اتم " محمد علي افراشته

چيست اين مسئله بمب اتم لاكردار؟
هيچ شاعر طنزپرداز و مطرحی در ايران نيست كه از محمد علی افراشته نيآموخته باشد. البته به اين شرط كه بخواهد طنزش ماندگار باشد و بقول خود افراشته " مردم آن را مثل نقل و نبات" ببرند. شعر بمب اتم او مربوط به سالهائی است كه جهان در وحشت دست يافتن آلمان هيتلری به بمب اتم بسر می برد. با يك حادثه و يا يك كار جاسوسی بزرگ و يا از بيم فاجعه ای جهانی بمب اتم بجای آنكه بدست هيتلر ساخته شود بدست امريكا ساخته شد. آلمان بدون استفاده از بمب اتم شكست خورد و رژيم هيتلر سقوط كرد، اما امريكا سلاح مرگباری را كه به چنگ آورده بود برای زهرچشم گرفتن از جهانيان و نشان دادن برتری خود، آن را در ژاپن در آستانه تسليم بكار برد و فاجعه هيروشيما و ناكازاكی را ساخت. بخشی از اين شعر كه به مردم گرسنه و خرافات زده باز ميگردد، وصف حالی از امروز ايران اتمی نيز هست. بخوانيد:

جيز جيز، پف پف، كيپ است عجب اين وافور
چشمم از حدقه در آمد، زده ام از بس زور
***
ميرزا محمود، تو از ما همه فهميده تري
روی فهم است كه دلال قماش و شكري
تاجرانی كه وكيل اند تو با اغلبشان
همنشين، هم سرپا، همره و هم سروسري
چيست اين مسئله بمب اتم لاكردار؟
كه شده ورد زبان همگی در بازار
**
- بله، از بمب اتم با خبرستم اما
درز بايست كه پيدا نكند مطلب ما
من به اندازه آن مخترعش مطلعم
می دهم شرح ولی بنده بدانم و شما
به سر حقه قسم، ديده نديده باشيد
بالاغيرت كه اصولا نشنيده باشيد
...
تك خشخاش از اينها كه بيفتد به زمين
می پراند همه را صد كيلومتر و صد و بيست
عجبا! جلی وصلی كه از اين بمب اتم
هی هی از شاخ اتم، دم اتم، سم اتم
نزده دست به اين حربه اگر هيتلرخان
به خيالت كه قپی آمده؟ نچ، نچ قربان
روز تسليم بلاشرط كه شد، در آن شب
ول كند هيتلر از اين بمب، وليكن زعقب
***
شيره ای! بمب اتم را چه كنی خانه خراب؟
راست می گوئی و مردی، تو خودت را درياب
خانمان سوزتر از بمب، همين وافور است
انفجاريست دراين حقه كه نايد به حساب
بشكن اين معدن بدبختی و بيچاره گري
چشم واكن كه جهان راست مبارك خبري

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

"برادران اميدوار" اولين جهانگردان ايراني

سخنی چند در خصوص جهانگردان ایرانی درسال 1333 هجری شمسی دو ایرانی به نامهای عیسی و عبدالله امیدوار با شور و عشق فراوان به جهت دیدن نادیده های این کره خاکی سوار بر موتور سیکلتهای خود پا برون از زادگاه خود تهران گذاشتند و سفری را آ غاز نمودند که لحظه به لحظه آن برای این دو برادر سرشار از حادثه و اتفاق بود و وقایع تلخ و شیرینی که در آن سالها در بزرگترین و معتبرترین نشریات جهان چاپ می گردید و شگفتی و تعجب و تحسین خوانندگان را برمی انگیخت . جنگلهای مخوف و وحشتناک آمازون و آفریقا، صحرای گرم و سوزان ربع الخالی عربستان، سرزمینهای ناشناخته آمریکا ، استرالیا ، قطب شمال و جنوب یخ زده و منجمد... را این دو برادر جهانگرد که روزگاری کوهنورد و صخره نورد بودند با عزمی راسخ و نگاهی به افقهای دور... درنوردیده اند که هفت سال اول سفر با موتورسیکلت و سه سال آخر نیز با استفاده از اتومبیلی که شرکت سیتروئن به آنها اهداء کرده بود پیمودند . هزاران عکس ، تصویر، فیلم، صنایع دستی کشورهای مختلف و بسیاری از تحقیقات و خاطرات و آثاردیگر ماحصل سفر این دو برادر است.

برادران کوهنورد موسی برادر بزرگتر عیسی در مدرسه صنعتی آلمانی ها ( مهندسی راه آهن) تحصیل کرده بود و با کمک وی عیسی در سنین نوجوانی برای یکسال کارمند دفتر جریمه راه آهن ( تعمیرات) گردید .در آن جا با جوانی که قهرمان بوکس بود آشنا شد و به پیشنهاد وی به عضویت باشگاه نیرو راستی ( دماوند فعلی ) در آمد . در این باشگاه رشته های مختلف ( بدنسازی، کشتی، بوکس و...) وجود داشت که عیسی باعشق و علاقه زیاد کوهنوردی را انتخاب نمود. عبدالله نیز مانند برادرش چندی بعد عضو هیئت کوهنوردی گردید و قله ها و کوهه ای بسیاری را با هم فتح نمودند. صعود به قله های سهند و سبلان، دماوند از جبهه شمالی( دره یخ آر، تخت سلیمان، علم کوه از جبهه شمالی و جنوبی)غار ظالمگاه طالقان، زایل در ابهر- از جاهایی بود که آن زمان این دو برادر به همراه دیگر اعضاء باشگاه انجام دادند و چنین سفرهایی انگیزه ومقدمات سفرهای جهانی برادران امیدوار را فراهم نمود .

انگیزه سفر با دوچرخه درزمانی که عیسی عضو تشکیلات کوهنوردی باشگاه نیرو راستی بود با دو نفر از دوستانش تصمیم گرفتند که از تهران تا اهواز را با دوچرخه رکاب بزنند و چنین هم شد اما در حین سفر زمانی که به اراک رسیدند بین دو دوست آقای امیدوار اختلاف و ناراحتی پیش آمد . در نتیجه آقای امیدوار از ادامه راه منصرف شدند و به تهران برگشتند ، که این بازگشت خود مقدمه ای جهت سفرهای بعدی گردید... عیسی در همان سال در یک مسابقه سرعت و استقامت که مسیر آن از کرج تا تهران بود شرکت کرد و مقام دوم را بدست آورد . مدتی بعد نیز یک مسابقه دوچرخه سواری، سرعت برگزار شد که در بین کلیه شرکت کنندگان نفر چهارم گردید . از دیگر عواملی که باعث ایجاد انگیزه بیشتر برای سفر با دوچرخه گردید دوچرخه سوار فرانسوی " لیونل برانس " بود که قصد داشت با دوچرخه از پاریس به " سایگون " پایتخت ویتنام جنوبی برود و در مسیر راه از تهران گذشت و مورد استقبال بچه های کوهنورد باشگاه قرار گرفت .این دیدار و آشنایی باعث شد عزم عیسی جهت سفر با دوچرخه بیشتر گردد.

سفر عیسی و عبدالله امیدوار با دوچرخه در سال 1330 ه . ش عیسی امیدوار پا در رکاب با دوچرخه کورسی (26 Pejout ) که آن را خریداری و به جهت سهولت در سفر و راحتی حرکت، دنده دار نمود به سوی کشورهایی چون ترکیه ، سوریه ،عراق حرکت نمود . عیسی سفر خودرا به سمت غرب و شمال غرب ایران شروع و پس از پشت سر گذاشتن شهرهائی چون میانه ، تبریز، خوی ، مرند به مرز بازرگان رفت. مرز بازرگان در آن زمان بسیار کم تردد بود و برای کارکنان گمرک ایران دیدن یک نوجوان تنها و دوچرخه سوار بسیار جالب و باور نکرنی و غیر منتظره بود ( که بخواهد چنین مسافتهایی را با دوچرخه سیر کند). عیسی پس از خداحافظی و تشکر از ماموران گمرک ایران وارد شهر " ارزه الروم " در ترکیه گردید.... در اواخر شهریور ماه در حالیکه بارش برف و باران بسیار زیاد و هوا سرد بود گردنه معروف " سیواس" را تا آنکارا طی کرد. در آن زمان کلیه راههای ترکیه شوسه بود به جز راه باریک و آسفالت که آنکارا را به استانبول متصل می نمود. پس از 20 روز سیر و سیاحت در شهر استامبول به سمت جنوب ترکیه سفرش را ادامه داد تا به کشور سوریه رسید . اولین شهری که در سوریه دیدن نمود حلب بود و پس از آن به دمشق رفت .در آنجا با یک تاجر ایرانی آشنا شد و حدود یک هفته مهمان او بود... پس از پشت سر گذاشتن چند شهر سوریه به عراق و شهر بغداد رسید . در بغداد مهمان مدرسه ایرانیان مقیم بغداد گشت پس از زیارت و بازدید از شهرهائی چون کربلا، سامراء ، و نجف و... از طریق مرز خسروی وارد ایران گردید و پس ار طی نمودن مسیر کرمانشاه ، همدان ، قزوین به تهران رسید و مورد استقبال مردم قرار گرفت و سفر 4 ماهه با دوچرخه به پایان رسید . عبدلله نیز در سال 1331 ه . ش پس از گذشت 6 ماه از سفر عیسی به همراه دوستش با دوچرخه از تهران به سمت شمال و خراسان حرکت نمودند و با عبور از حاشیه کنار کویر لوت ، بیرجند ، قائن ، زاهدان به بندرعباس رفتند و سپس به سمت غرب ایران ، همدان ، اراک و.... در نهایت به تهران رسیدند .

سفر ده ساله از زبان برادران سال 1333، سال آغاز سفر پرخطر ما دو برادر بود، و اين سفر که ده سال به درازا کشيد در زمانی انجام شد که امکانات سفر، قابل مقايسه، با جهان امروز نبود بيشترين دوران سفرهای ما در شگفت انگيزترين مناطق پنج قاره جهان و در سخت ترين شرايط انجام گرفت ما از مدار قطبی شمال آمريکا و کانادا تا سرزمين آتش که در جنوبی ترين بخش قاره آمريکا قرار دارد را در گذر نه سال زير پا گذاشتيم و در اين مدت، لحظه لحظه های زندگيمان را به ديدن، انديشيدن، و تجربه اندوزی گذرانديم و بيشتر از همه درباره ی نخستين بوميانی که در گذشته دور به آمريکا آمده و در آنجا ماندگار شده بودند به پژوهش پرداختيم از شهرهای کوچک و بزرگ کشورهای دنيا که گذشتيم، در بسياری از کالج ها و دانشکده های مهم، درباره آنچه که در جاجای جهان ديده بوديم، سخنرانی کرديم و فيلمهايی را که با سخت جانی بسيار تهيه کرده بوديم برای آنان به نمايش گذاشتيم و اين چنين بود که صدها مقاله مصور که چکيده ی تحقيقات ما بود در بزرگترين مجلات و روزنامه های کشورهای دنيا به چاپ رسيد و نام ما به عنوان دو جهانگرد ايرانی بر سر زبانها افتاد ما با بيشتر رؤسای جمهور، نخست وزيران، پادشاهان و شخصيت های فرهنگی کشورهای جهان ديدار و با آنان به صحبت نشستيم در پايان اين سفر درازمدت، برادرم عبدالله در کشور شيلی اقامت گزيد و هم اکنون نه تنها سردبيری دو مجله سينمائی و سياحتی را در شهر سانتياگو بر عهده دارد، بلکه او با پايه گذاری يکی از بزرگترين مراکز سينمائی، نام ايران را در آن ديار نيز پرآوازه ساخته است اما من "عيسی" پس از بازگشت در ميهنم ايران عزيز رخت اقامت افکنده و برای هميشه در اينجا خواهم ماند اگرچه انديشه هايم همواره در افق های دوردست و در سرزمين هايی در چرخش است که با نمادهای سحرآسای خود هر لحظه به اميدواران اميدهای تازه ای می بخشند.

مصاحبه ها شبکه خبری BBC طی محاسبه هائی چند مطالبی در خصوص سفرهای پرماجرای برادران امیدوار منتشر نموده به مضامین زیر: **اولين جهانگردان ايرانی عبدالله وعيسی اميدوار اولين جهانگردان ايرانی که با موتور دور جهان رو در طی ۱۰ سال دور زدند... **دندان بودا و جای پای آدم هفته گذشته در اولين قسمت سفر دور دنيا برادران اميدوار که اولين جهانگردان ايرانی اين قرن می باشند، از هدف و انگيزه سفر آنها شنيديم و خونديم. اما بعد از شنيدن صحبتهای عبدالله از شيلی، فربد سروندی با عيسی برادر بزرگتر که در ايران هست و موزه برادران اميدوار درتهران رو راه اندازی کرده، از ماجراهای جالب سفرشون در ابتدای برنامه در قاره آسيا سوال کرد. ... **حمله سرخپوستها و شاهزاده تايلندی - دور جهان با موتور سيکلت عیسی: ما قصد داشتیم که هر چه زودتر خودمون رو به کشور هند برسونیم. سرزمینی که پر از افسانه هاست! سرزمین عجایب. به هر حال یک روز به حرکت در اومدیم. اتفاقاً اون روز هوا بارونی بود و خیلی سخت بارون می اومد. توی پیچ و خم جاده ها، روی یک پل خیلی بزرگ چوبی من زمین خوردم و نزدیک بود به داخل رودخانه پرتاب بشم!... **مورچه های گزنده و سرهای کوچک شده گشت و گذار برادران اميدوار در آمريکای جنوبی ۳ سال طول کشيد. در اين سفر نزديک بود که به دست بوميان مست کشته بشن و سرهاشون رو به روش مخصوصی کوچک کنن و به عنوان يادگاری در قبيله شون نگه دارن!... **زهر مار و لونه آدم ! سفرهای پر ماجرای برادران اميدوار به آفريقا بعد از مراسم حج در مکه و مدينه، عازم آفريقا شديم. ما از طرف جده خودمون رو با "بلم" که کشتی خيلی کوچکی هست به شرق آفريقا، کشور سودان رسونديم. در اون زمان وقتی به اين کشور وارد شديم، مردم در حال شورش برای آزادی بودن و هر نقطه ای که می رفتيم سر و صدا بود. اما کار ما برای سياست نبود بلکه برای تحقيق بود. کار دشوار و خطرناکی رو در آفريقا داشتيم. ... **سفر زمان و مکان اینبار با ماشین ژیان ما وارد اروپا و سپس انگستان شديم. اتفاقاً من در انگلستان حدود ۱۶ برنامه راديويی در بی بی سی اجرا کردم. ... **برادران اميدوار در قطب و زندگی اسکيموها و پخت و پز ايرانی عبداله اميدوار از شيلی : ما از شمال ژاپن به وسيله يه قايق ماهيگيری با سختی زياد وارد قطب شمال شديم. شما می دونيد که آمريکای شمالی خاکش تا مدار هفتادو سه درجه می رسه و اسم شمالی ترين نقطه آنجا هم "نومو کاتسيو" است.... **برادران اميدوار ، آخرين سفر " استراليا برادران اميدوار در اين آخرين قسمت از خاطره سفرهای دور دنياشون، ما رو به استراليای ۵۰ سال پيش می برن قاره ای در اقيانوس آرام. قاره ای که چند صد سال پيش بدست بريتانيائی ها کشف شد. در اين سفر اميدوارها با بوميان استراليا زندگی می کنند. بوميانی که شبيه به انسانهای عصر حجر زندگی می کردند...

دیدگاه ها ي برادران اميدوار: يك جا ماندن بي تابم مي‌كند. در شهر ماندن، دور از آغوش خطر زندگي كردن بيمارم مي‌كند. شهر زنداني دود آلود است. من مهابت اسرار آميز جنگل را دوست دارم. در خانه ماندن، در بستربي غمي‌ها مردن است. من اين لحظه را مثل لحظه پيش نمي‌خواهم. نگاهم را مي‌دوزم به آنچه كه اينجا نيست. به راههاي نرفته، به سرزمينهاي ناشناخته، به آنچه هست و اينجا نيست، به آنچه نيست و من گمان مي‌‌كنم هست. با تمام پيش انديشيها خطر را خريدارم. ريسك كردن ريشه‌هاي پايداري حيات انسان را تقويت مي‌كند وهسته همه ارزشهاي زندگي است. با خطر زندگي كردن انسان تعالي مي‌‌بايد و از حادثه تغذيه مي‌كند. نگاهم دوخته به سرزمينهاي دور و ناشناخته. پيمودن در جنگل، گم شدن در مه را ، در طوفان و بوران و برف ، بجلو كوبيدن‌ها را. دوري راهها، رفتن و رفتن را در دل كوير و صحرا و به هيج حا نرسيدن‌ها. فردا و فرداها را كه نويد مي‌دهد تا رفتن‌ها را به پايان نرسانم. دنيا خانه من و خانواده‌ام مردم زمين. تبارم از سرزمين پارسيان. زادگاهم خانه گلي بازارچه سيد ابراهيم، كوچه‌هاي باريك و خاكي محله كه دربهاي جهان پهناور را بر من گشور. سن خودم را هرگز روز شمار نكرده و گذشت زمان را محاسبه نمي‌كنم. جشن تولد يادآور گذشت زمان و به پايانه انديشيدن است. به پايانه راهها نمي‌انديشم و پايانه‌ها را براي شروعي ديگر در سر دارم. زيبایی فضا را در آن ميدانم كه بي پايان است. شرم آورترين كلام را دروغ و عقب مانده‌ترين فرد از كاروان فرهنگ و ادب جامعه انساني دروغگو. نفرت‌انگيزترين دفاع , جنگ و كوته بينانه‌ترين كسان تعيين كنندگان حدود و مرزهاي جغرافيائي انسان خانه بر سر خود ويران نمي‌كند. مردم جهان اعضاي يك خانواده و دنياي ما متعلق به همين خانواده ( همه متفاوت – همه خويشاوند ) زيباترين رفتار بشر احترام گزاردن به عقايد مذهبي تمام مردم جهان و زشت ‌ترين حركت ستير و مقابله با آن. به دور از ادب آنكه اعتقاد يا مذهب فرد يا افرادي پرسش شود. خداوند اين پرسش را هرگز از بندگانش نداشته. امواج خروشان و كوبنده اقيانوس در درون خود بساحلش نرسانده پيام. خودخواه ترين كسان، ويران گران سنت و فرهنگ اقوام و قبايل سرزمينها. انسان بدون هويت قومي و فرهنگي تهي و بي رنگ و روح خواهد شد. پاس بداريم، زنده و شادابي تمامي منابع طبيعي زمين را كه بما جان آفريد. خطرناكترين فاجعه زمين انفجار جمعيت جهان رشد بي رويه جمعيت جهان را دريابيم تا انسانها به رشد سالمتر روحي ، جسمي و معنوي برسند. زندگي خلاصه شده ايست از پندارهاي پنهان در درون. **مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد ساختماني را بنام موزه برادران امیدوار جهت معرفي اين سفر طولاني وپرماجرا براي مشاهده عموم اختصاص داده است .

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۷

دو سروده از منصور اسا لو

اشعار "تافردا" و"اتوبوس من" از : منصور اسا لو
رئیس هیئت مدیره سندیکای کارگران
شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه



«تا فردا»

شادی مثل پرچم های گل
عشق شبیه دانه های گیاه
مهر مثل ابر آبستن باران
و دوستی
مثل دریای خاطرات ما
از لبه ساحل شنی
که موج بر سینه ساحل بوسه می زند .
این دوستی را
در برابر آئینه هایمان
تا بی نهایت ادامه می دهیم
قطره های مهرت مثل پژواک بوسه ها
از سر شاخه های لبخند و تبسم
سر ریز می کند .
به پرتگاه بازگشتی نیست
چشم ها به دور دست
به فردا
به نور و خورشید
و قلبها گره خورده در هم

تا فردا !



«اتوبوس من»

تو و دانش و عشق در کنارم هستید
در جهل می سپردم راه
تو و بوسه و مهر در خاطرم هستید
گل و غنچه وگلوله در خاطرم بود
عشق هایم در هم تنیده اند
عشق به تو ،
عشق به مردم ،
عشق به خدا ،
عشق به عشق ،
عشق من به سندیکا ،
با عشق تو به من
چه جرمی مرتکب شدیم
وقتی که گفتیم و نوشتیم
دوست داریم
چه تلخ و چه شیرین بود
امروز هم محاکمه شدیم
به جرم سندیکا
لحظه لحظه رؤیاهایم خاکستری و گاه سرخ
و پیراهنم زرد و نارنجی است
حال که با مردمم هستم
پیراهنم آبی است
به رنگ پیراهن کارگران شرکت واحد
وکت و شلوار سورمه ای
به رنگ لباس رانندگان واحد
وچه با شکوه است
لحظه ای که سرود تولد سر دهند
کارگران پیروز شرکت واحد



جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

كرم هاي ضد آفتاب دركوهنوردي

كرم هاي ضد آفتاب در پيشگيري از آفتاب سوختگي
در كوهنوردي و ورزشهاي طبيعت گردآوری: دكتر چراغ زاده گرچه نور خورشید در حالت طبیعی اثرات مفیدی برای فرد دارد از جمله آرامش و کاهش اظطراب - ساختن ویتامین D - محافظت از سرما و ...اما اشعه ماوراء بنفش خورشید اثرات ثابت شده ای بر روی افزایش انواعی از سرطانهای پوست، تسریع و تشدید پیری پوست و بد تر شدن برخی از بیماری های پوستی دارد. به موادی که بتوانند از نفوذ UV ( اشعه ماوراء بنفش) به قسمتهای عمقی پوست ( اپیدرم و درم) جلوگیری کنند محافظ یا ضد آفتاب می گویند. مکانیسم اثر این مواد جذب و یا انعکاس اشعه UV می باشد. موادی که باعث انعکاس اشعه UV می شوند موسوم به ضد آفتاب های فیزیکی مثل زینک اکسید بوده و موثرترین ضد آفتابهاست. اما به دلیل خاصیت چرب کنندگی ، بو و جذب کردن گردوغبار کمتر مورد استعمال قرارمی گیرد .به گروه دوم ضد آفتابهای شیمیایی گویند. که سه نمونه معروف آنها ترکیبات Benzophenone وPABA و cinnamate است . ضد آفتابها دو نوع هستند: ۱- ضد آفتابهای فیزیکی ۲ - ضد آفتابهای شیمیایی ترکیبات ضد آفتاب بر اساس قدرت محافظتی شان درجه بندی می شوند و برای این منظور واحدی بنام SPF (Sun Protection Factor) دارند. طول مدت اثر یک ضد آفتاب بستگی به قدرت آن (SPF) و نوع پوست شخص مصرف کننده دارد و از حاصل ضرب مقدار SPF ضد آفتاب مصرفی در طول مدت لازم برای ایجاد آفتاب سوختگی در شخص بدست می آید. برای مثال در فردی که در حالت عادی پس از 10 دقیقه تابش نور خورشید ، آفتاب سوختگی بروز می کند طول مدت اثر یک ضدآفتاب با قدرت SPF برابر 10 ، حدود 100 دقیقه خواهد بود. اما قویترین ضد آفتابها هم باید پس از حداکثر 2 ساعت تجدید شوند. پس باید از ضد آفتابهایی استفاده کنیم که حداقل SPF آنها 15 باشد. ** در شرایط زیر میزان تابش اشعه به پوست بیشتر است ( پس استفاده از ضد آفتاب ضروریست ): ۱- زمانی که مدت تابش خورشید به پوست، در ساعات بین 9 صبح تا 3 بعد ازظهر ، بیش از 20 تا 30 دقیقه باشد. ۲ - زندگی در مناطق آفتابی و مرتفع ( افزایش ۳۰۰ متر ارتفاع ۴٪ شدت اشعه خورشید را افزایش میدهد) ۳ - در زمان فعالیتهای ورزشی در ارتفاع یا در مجاورت آب یا برف مثل کوهنوردی ، اسکی ، شنا و ...( مناطق شنی برفی یا کنار دریا ۸۰٪ اشعه خورشید را باز تابش میکنند). ۴ - هرچه پوست سفید تر است. ۵ - پوشیدن لباسهای شل - نایلونی و خیس. ۶ - برخورد مستقیم اشعه خورشید با پوست به علت عدم محافظت مناطق باز از نور خورشید.(پس ضد آفتاب فقط مخصوص صورت نیست). **در زمان استفاده از ضد آفتابها به این نکات دقت کنید: 1- در مواردی که طول مدت تابش زیاد می باشد بهتر است هر دو ساعت یکبار ضد آفتاب تجدید شود. 2- اکثر ضد آفتابها محلول در آب بوده و با شستشو و تعریق پاک می شوند. 3- برای افزایش اثر ضد آفتاب بهتر است نیم ساعت قبل از قرارگرفتن در معرض نور خورشید استفاده شود. 4- مصرف ضد آفتاب در سنین کمتر از 6 ماه ممنوع بوده و در زنان باردار نیز بهتر است از مصرف آن خودداری گردد.ترکیبات ضد آفتاب حاوی الکل ، در اطفال کمتر از 12 سال ممنوع می باشد چون ممکن است موجب تحریک پوست شود. دو نکته: اول : تابش نور خورشید به مدت 15 دقیقه در روز به دستها و صورت یا بدن ، برای تولید مقادیر کافی vit Dفعال ، کافی است. دوم : استفاده از ضد آفتاب به معنی ایمنی 100% در مقابل اشعه ماوراء بنفش نبوده و حتماً می بایست با استفاده از پوششهایی مثل کلاه و سایه بان و یا چتر از پوست محافظت بیشتری کرد.
Refrance Habif : clinical Dermatology Kenneth : ledo : Photodermatosis
مطالب مرتبط:

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۷

سيمين دانشور"با نوي رمان ايران"

ديدار و گفتگو با سيمين دانشور نيلوفرنياورانی- لادن نيکنام

*چرا و چگونه ارتباط بين نويسنده و روشنفکر با مردم در دهه چهل موفق بود؟
- من سووشون را در سال 48 نوشتم. برای اينکه روشنفکرها فيس و افاده نمی کردند، با مردم می جوشيدند .
*يعنی روشنفکرها الان فيس و افاده دارند يا اينکه مساله چيز ديگری است؟
- نه، روشنفکرها اصلاً از صحنه خارج اند.
*چرا از صحنه خارج اند؟
- خب حکومت قبولشان ندارد. اين است که ديگر از همه بريده اند. ديگر بيشترشان مهاجرت کرده اند. آنهايی هم که اينجا هستند چون حکومت قبول شان ندارد منزوی شده اند.
* زمان شاه هم حکومت نويسنده ها را قبول نداشت.
- زمان شاه حکومت نويسنده ها را قبول داشت. چرا نداشت؟ در کتاب پاسخ به تاريخ نوشته شده که در زمان من نويسنده های بزرگی به وجود آمدند، به خصوص از زن ها، سيمين دانشور. اما حالا عده يی که مهاجرت نکرده اند در زمان حاضر برکنارند. يعنی حکومت ازشان حمايت نمی کند. برای همين بيشتر مهاجرت کرده اند. الان بيشتر نويسنده های خوب ما آلمان و امريکا هستند. دولت تقويت نمی کند. ما الان اينجا سهيلا بسکی، ناهيد کبيری و زويا پيرزاد را داريم که خوب می نويسند. ولی از همه بهتر همان زويا پيرزاد است با کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» و يا از همه بهتر منيرو روانی پور است. فوق العاده است. سه قصه اول کتاب کنيزو شاهکار است. «اهل غرق»اش هم خوب است. ولی يک خرده تحت تاثير من نوشته.
*خانم دانشور فکر نمی کنيد که در زمان گذشته زبانی که نويسنده ها در شعرها و داستان ها و مقاله ها به کار می بردند، به زبان مردم يک جورهايی نزديک تر بود؟
- چرا. ببين الان شاعرها همه از روی دست هم شعر می نويسند. يک شاعر برجسته نداريم، همه همان قديمی ها هستند. اوجی الان شاعر برجسته يی است. واقعاً برجسته است. برای همين من برای کتاب اش مقدمه نوشتم؛ مرگ آگاهی و گذر زمان. قديمی ها هنوز بهترند. شاعری مثل شفيعی کدکنی خيلی شاعر خوبی است . شاعران جديد همه شان از روی دست هم می نويسند. من مجله ها را مرتب می خوانم، همه حرف ها مثل هم است. شبيه هم است، چيز مهمی نيست، حرفی برای گفتن ندارند. آدمی که شاعر است يا نويسنده استعداد که به جای خود، موهبت اش را بايد داشته باشد ،علاوه بر استعداد بايد تلاش و پشتکار داشته باشد. الان شاعر خوبی بين اين جوان ها پيدا نشده است. علت اش می تواند مهاجرت هم باشد. شب شعر هم گاهی دارند. بعضی وقت ها به شب شعرشان رفته ام. ولی چيز خاصی ندارند.
* چرا فضای انديشه اين شکلی شده؟
- چون حرفی برای گفتن ندارند. آدم هم بايد تلاش کند هم حرفی برای گفتن داشته باشد. من نمی دانم کجا نوشتم «خدا کلمه را رايگان به ما نداد» کلمه را به ما داده که با آن حرف حق بزنيم. نمی شود الان حرف حق زد.
* يعنی شما ريشه را در شرايط اجتماعی می دانيد؟
- بله.
*فکر می کنيد شاعران و نويسندگانی که مهاجرت کرده اند در آن طرف موفق ترند؟ مثلاً عباس معروفی بهتر از «سمفونی مردگان» می تواند بنويسد؟
- عباس معروفی الان دارد يک رمان می نويسد. بله. می تواند بهترش را هم بنويسد. ولی بهترين کارش سمفونی مردگان و پيکر فرهاد است. پيکر فرهاد تکه هايی دارد که آدم اشک به چشم هايش می نشيند. آنجا که آن زن دارد می رود و می خواند «امشب صدای تيشه از بيستون نيامد، شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد» خيلی قشنگ است. حالا هم دارد می نويسد.
* يعنی شما می گوييد شانس برای نويسنده های ما در آن طرف بيشتر است؟
- عباس معروفی که اين طرف چاپ می کند. آنها می توانند آن طرف بنويسند و اينجا چاپ کنند. ما با هم نامه نگاری می کنيم. من برای سمفونی مردگان قلم و خودنويس جلال را به او اهدا کردم. معروفی می خواست بيايد ايران. گفت از فرودگاه مستقيم می آيم خانه تو. گفتم بيخود چنين کاری نکن. معروفی برای همين هم ديگر نيامد.
* ولی داستان ها و شعرهای آن طرف هم فضای مهاجرت دارند. ديگر اين طرفی نيستند. چيزی از فضای ايران در آن داستان ها احساس نمی شود.
- الان بهترين کسی که در زن ها می نويسد، منيرو است. در نويسنده های آن سوی آب هم نويسنده موفق داريم. مهم راه رفتن است. رسيدن مهم نيست. خيلی ها الان در راه هستند.
● به نظر شما يکی از بلاهايی که به جان جامعه ادبی ما افتاده اين نيست که خودشان هم با هم اتفاق نظر ندارند؟ - نه. تازگی ها اين طور شده است. به خاطر جو است، جو غم انگيزی است. همه نااميدند. به خاطر اين با هم نمی جوشند که يک عده که رفته اند بقيه هم کنار گذاشته شده اند. آنهايی که مانده اند عددی نيستند مثلاً مندلی پور هم نويسنده خوبی است. داستان "بشکن دندان سنگی را" داستان خوبی است. يا "هشتمين روز زمين" هم داستان خوبی است. از امريکا به من زنگ زد. خيلی غربت زده شده. گفت يک دقيقه هم نمی مانم. برمی گردم. گفتم کلاس هايت را برو. خود امريکا را ببين. داستان هايت را ترجمه کن.
*سانسور چه اثری بر ادبيات ما گذاشته است؟
- سانسور فضا را غم انگيزتر می کند. به چه اميدی يک جوان بنويسد؟ وقتی کارش مثله می شود، خب ترجيح می دهد که اصلاً کار چاپ نکند. قديم وقتی نسل شما داستان می نوشتند موقع خلق به عناصر اضافه فکر نمی کردند. ذهن را آزاد می گذاشتند تا هر طور که خواست عمل کند. الان نويسنده ها از قبل از نوشتن به يک سری چيزها دائم فکر می کنند. خودشان به خودشان بعضی چيزها را ديکته می کنند. نسل شما آزادانه تر می نوشتند. نظرتان در اين باره چيست؟ من هم سوالی در همين ارتباط دارم. خود سانسوری از سر اجبار است. وقتی آثار آدم مثله می شود، ناچار خودش خودش را سانسور می کند. الان کلی کتاب در وزارت ارشاد مانده که مجوز نداده اند.
* از نسل شما هم کسی خودسانسوری می کرد؟
- من سال 48 سووشون را نوشتم. قبلاً "شهری چون بهشت" را نوشته بودم. اما نه، از نسل من کسی خودسانسوری نمی کرد.
* نويسنده های نسل شما شجاعانه تر می نوشتند.
- خيلی... خيلی شجاعانه می نوشتند.
* الان انگار که ديگر چنين روحيه يی وجود ندارد.
- من که گفتم؛ بيشترشان رفتند. الان نويسنده ها دلزده اند.
* راه خلاصی را در چه می دانيد؟
- نويسنده ها نبايد اسير مردم شوند. مردم بايد اسير نويسنده شوند.
* چطور مردم اسير نويسنده می شوند؟
- وقتی نويسنده حرف حق بزند، مردم اسيرش می شوند. خدا واژه ها را به ما داده تا حرف حق بزنيم. الان بيشتر مردم ترجمه داستان می خوانند. طرفدارانش بيشتر شده است. آثار خود نويسنده های ايرانی را خواننده ها دوست ندارند بخوانند.
* شما زمانی رئيس کانون نويسندگان بوديد. نقش کانون را خودتان می دانيد.
- می دانيد من چرا رئيس کانون شدم؟ برای اينکه دو تا بودند که ضد هم بودند. يکی به آذين که کمونيست بود يکی جلال که مذهبی شده بود. خب... وقتی رای گيری شد من بردم، برای اينکه من بی طرف بودم. پيش امام (ره)هم که رفتيم من رئيس کانون نويسندگان بودم.
* کانون و محافل روشنفکری از نويسنده ها حمايت می کردند. عملاً الان برای کانون چه اتفاقی افتاده؟
- اصلاً حالا نداريم. الان کلی کتاب منتظر مجوز نشر هستند. الان بيشتر نويسنده ها دلمرده اند. ترجيح می دهند کارهايشان چاپ نشود. به منيرو می گويم چرا نمی نويسی؟ عاشق غلامرضا هستی، باش ولی بنويس. ولی او زياد نمی نويسد. اخيراً قصه يی نوشته بود در مجله يی خواندم که خوب هم بود.
*جوان ها کم می خوانند.
- جوان ها اقبال نمی کنند، چون هيچ کدام نمی خواهند حرف خودشان را داشته باشند.
* از قديمی ها هيچ کس تحت تاثير ديگری شعر نمی گفت؟
- نه، اصلاً. مثلاً اوجی را نگاه کن. اولاً سبک دارد، شاعران فعلی سبک ندارند. دوماً حرفی برای گفتن دارد. يا احمدرضا احمدی. او نيمای کوير است، نوستالژی باران دارد. اين نوستالژی باران در کارهايش شنيده می شود. داستان نويس ها يا شاعران ما الان به آنچه در جامعه اتفاق می افتد به نوعی بی توجه اند. من چند بار بايد جواب بدهم وقتی آثار تو مثله می شود، چگونه می توانی به جامعه توجه کنی.
* مگر زمان شما هم همين مشکلات به شکل ديگری وجود نداشت؟
- نه، سووشون 17 بار چاپ شد، خب اين يعنی خيلی خواننده داشته.
* چه کار تازه در دست داريد؟
- لو نمی دهم.
* تازه ترين کتابی که خوانده ايد چيست؟
- چند وقت پيش يکی از دوستان زنگ زد و گفت قرار است جايزه نوبل را به شما بدهند. بعد که نمايشنامه های هارولد پينتر را خواندم که جايزه نوبل را گرفت ديدم انصافاً از کارهای من بهتر بوده است. حق اش بود. من در قياس با خيلی از نويسنده هايی که جايزه نوبل را گرفتند ضعيف تر می نويسم. تعارف که نداريم. اما کارهای اغلب نويسنده هايی که کتاب هايشان را می فرستند می خوانم. هنوز کارهای روانی پور، مندنی پور را می خوانم. خب آنها شاگردهای گلشيری بودند. گلشيری و کلاس های نويسندگی اش خيلی تاثير داشت. تنها اشکال گلشيری ابهام آن است. کار وقتی خيلی ابهام داشته باشد سترون کننده است. کار نبايد سخت فهميده شود بايد طوری باشد که همه آن را بفهمند. البته مندنی پور هم ابهام دارد بايد صاف و صريح و راحت حرف زد. حرف حق.
سخنرانی سيمين دانشور در ده شب شعرانستيتوگوته (1356) هنر بدون آزادی می ميرد!
بااين كلمه متين آغازميكنم كه " اسرح لی صدری ويسر لی امری و حل عقده من لسان ليفقهوا قولی " و دعايم برای همه شما اينست كه سينه هايتان گشاده باد و گفته هايتان حجت . قصد دارم مسائل هنر معاصر را درجهان و در كشورهای جهان سوم و ازآن جمله در كشورخودمان به اختصار بررسی كنم .
در "اوپانيشادها " تدوين شده درهزاره اول پيش ازميلاد مسيح، درهند به اين پرسش ازل وابد برمی خوريم: عالم ازچه بوجود ميآيد و به چه منتهی می‌شود و اين پاسخ ازل وابد را هم می‌خوانيم كه عالم ازآزادی بوجود می‌آيد، درآزادی می‌آسايد و درآزادی منحل می‌گردد.(كف زدنهای حضار)
دفاع ازآزادی، اين سر وجود، مهمترين مسئله ايست كه در هنر معاصر مطرح می‌شود. هرهنرمندی، درهرزمانی و بيش ازهرزمانی دردوران ما چشم به آزادی داشته است، كوشيده است ازآن دفاع كند و بآن برسد و هنرمند راستين امروز رسالت دارد كه برای احقاق اين حق بزرگ نژاد شريف انسانی تا پای جان بكوشد.
دربسياری ازكشورها و همچنين دركشور خودمان ديده ايم كه هنرمندان واقعی با وجود عوامل بازدارنده، اين رسالت مهم را ازياد نبرده اند و درحد توان خود كوشيده اند تاسنگی ازديواره بلند باروها را بكنند و به آب روان دامنه قلعه بيافكنند، باين اميد كه صدای آب يعنی آزادی را بشنوند.
سخنم را باستايش آزادی، فتح باب می‌كنم، به اين اميد كه اين حق برای هنرمندان و همگان همواره بازشناخته شود. نگاهی مياندازم به جريان‌های هنری معاصر كه ريشه در غرب دارد و بعلت غرب زدگی درشرق هم شاخه و برگ كرده است. ممكن است تعداد زيادی ازشما آنچه می‌گويم را بدانيد. دراين صورت باهم مسائل را مرور كرده ايم . ضمنا دراين گفتار، ازبرداشت‌های هنری لوكاچ سود فراوان برده ام . ممكن است آثار لوكاچ راهم خوانده باشيد، يك بارديگر به رئوس مطالب نظر مياندازيم .
اولين پرسشی كه مطرح ميشود اينست: آيا هنر معاصر هنر زشتی است؟ چرا هنرمندان معاصر كاوش درباره زيبائی را رها كرده اند و ازنماياندن زيبائی، كه تاكنون آفرينش آن ماموريت هنر بوده است امتناع ورزيده است؟ آيا جواب اين پرسش چنين نيست كه زمانه ما، زمانه زشتی است و خشونت و ترس و سلب آزادی و تنهائی و گمگشتگی واز خود بيگانگی بشری و پناه بردن به جنسيت و الزام مبارزه دائمی و استعمار برآن حكمرواست؟ هنر بطور كلی يك نوع بلاغت، يعنی بيان برمبنای دريافت هنرمند ازجهان و زندگی است. آنچه در هنرمند حالت و احساس ميانگيزد به بيان می‌انجامد، و بيان هنرمند معاصر ناگزير پراز تلخی است. اگر بعلل بازدارنده هزار گونه سخن برزبان و لب خاموش نداشته باشد.
سه جريان مهم هنری درجهان امروز وجود دارد كه درخور مطالعه است. شك نيست كه ممكن است شيوه‌های گذشته و حتی طرز تفكر و جهان بينی‌های ديرينه ميان بسياری ازهنرمندان وجود داشته باشد. دركشور خود ما هنوز تعدادی از هنرمندان رمانتيك و خيال پردازند. سبك نئوكلاسيك، يعنی توجه به ايده آل‌های متعالی، درهمين زمان ما، بسی هنرمندان شايسته به جهان عرضه داشته است، مثل اليوت. امپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم و سمبوليسم و كوبيسم و سورئاليسم هنوز كهنه نشده. دركشور خود ما خيلی‌ها را تويست داغ می‌كند. مذهب هنوز ملهم بخش عظيمی از آفرينش‌های هنری در سرتا سر جهان است. مسيحيت، بويژه كاتوليسم، اسلام، بودائی گری، مذهب يهود و جهان نگری‌های ابتدائی هنوز بسياری آثار هنری عرضه ميدارند.
من دراين گفتار به سه جريان هنری معاصر اشاره می‌كنم كه حاكم بر هنرزمانه، خاصه ادبيات اند. رئاليسم يا واقع گرائی انتقادی ، رئاليسم سوسياليسم، هنرمدرن .
هنر مدرن ضد رئاليسم و نوگراست. هنر بورژوازی معاصر در ادبيات واقع گرا و در آخرين حد تكامل خود واقع گرای انتقاديست. رئاليسم روانی متاثر ازمكتب روانشناسی فرويد و پيروان او نيز باين جريان هنری وابسته است. اما واقع گرائی سوسياليسم تحقق يافتن و گسترش سوسياليسم را مد نظر دارد.
در هرجريان هنری، بهرجهت، انسان هسته مركزی محتوای آثار هنری است. ارسطو گفته است انسان حيوانی است اجتماعی. راست است. هستی فی النفسه انسان را ازمحيط اجتماعی و تاريخی او نمی توان متمايز شمرد. اين را هگل گفته است. انسانی كه درهنر مدرن مطرح می‌شود، ذاتا ناتوان و غير اجتماعی و تنهاست. در واقع گرائی انتقادی انسان درگير كشمكشهای فردی در برابر تضادهای اجتماعی است. درواقع گرائی سوسياليستی انسان جستجوگر، اميدوار و آينده نگر است. درهنر مدرن كافكا پيش كسوت است و رئاليسم انتقادی درادبيات، غولاهائی همچون تولستوی و بالزاك و تا حدی ديكنز پرورانيده است. اما واقع گرائی سوسياليستی هنوز در آغاز راه است. در واقع گرائی، بطور كلی هم برون گرائی و هم درون گرائی می‌تواند وجود داشته باشد. واقع گرايان برون گرا فرد و كشمكش‌های شخصی او را بطور عينی نشان ميدهند. اما درون گرائی به درون فرد و دهنيات او در برابر خصلت‌های اجتماعی توجه ميكند. رئاليست‌های انتقادی بهر دو شيوه نظر دارند و جالب اينست كه طبقه‌ای را كه خود ازآن برخاسته است ازدرون طبقات ديگر و ازبرون مينگرد. مثلا تولستوی هر چند كوشش دارد به درون دهقانان استثمارشده راه بيابد، بازآنها را از بيرون نشان ميدهد. اما به طبقه اشراف كه خودش جزو آنهاست ازدرون می‌نگرد. واضح است كه ساختمان اجتماعی پديده ايست پويا. چرا كه گذشته از حال و آينده درس ميگيرد. جالب اينست كه غالب هنرمندان تجارب زمان حال را ازدرون توصيف می‌كنند و گذشته و آينده را ازبيرون بيان می‌نمايند. زمان حال كليد درك گذشته است، اما كليد پيش بينی آينده الزاما نيست. در واقع گرائی انتقادی دورنمای آينده را بسختی می‌توان مجسم ساخت . اما درواقع گرائی سوسياليستی امكان اين دور نما هست. چرا كه موازين اين طرزفكر عملی است و اساسا مبنای اين طرز تفكر درك آينده است. آرزوی هر هنرمند واقع گرا توصيف تماميت يك جامعه و عوامل تعيين كننده آن جامعه است. اينگونه ادراك وقتی صورت می‌گيرد كه تمام جنبه ها، تمام الزامات و تمام عوامل تعيين كننده يك جامعه مورد بررسی قرار گيرد. اين ادراك هم عمقی است و هم سطحی، هم به حقيقت مربوط است هم به واقعيت. اما چنين ادراكی آسان نيست . تنها بالزاك موفق شد با كل آثارش جامعه فرانسوی زمان خود را تا حد زيادی توصيف نمايد. هنرمند بهرجهت يك نگرش فلسفی دارد. درزمان ما غيرازجهان بينی فلسفی ماركسيسم و سوسياليسم ، به نگرش فلسفی اگزيستانسياليسم نيز بايد اشاره كرد. هنرمند گرايش فلسفی خود را در واقعيت بيكرانی منعكس می‌كند و احتمالا به كشف تازه‌ای دست می‌يابد و اين كشف را بيان ميدارد. در اين بيان عوامل زير موثر است :
جامعه‌ای كه هنرمند درآن باليده، سنتهای آن جامعه، آثارهنری گذشته و ميراث‌های فرهنگی آن جامعه كه فضای فكری و روحی هنرمند را سيراب كرد، اينك هدف هنرمند مطرح می‌شود. هنرمند راستين آزاديخواه است و عليه نابسامانی‌های جامعه خود مبارزه می‌كند و وقتی باعوامل بازدارنده مواجه ميشود، محكوم به خاموشی می‌شود و بهرجهت ديگر نميتواند واقع گرا باشد. هنرمند اينك به ابهام و سمبل پناه ميبرد و اقليتی می‌شود كه اكثريت حرفش را نمی فهمد، و هر وقت ميان اقليت و اكثريت فاصله افتاد درخت هنر می‌پژمرد. حكومت‌ها هرقدر هم حسن نيت داشته باشند، نميتوانند برای هنرمند تصميم بگيرند و الگو و دستور العمل تعيين كنند. متاسفانه و حتی در كشورهای سوسياليستی اجازه انتقاد به هنرمندان نميدهند.
اما واقعيت درهنر مدرن چگونه است؟ واقعيتی است دقيق، شبه آسا، تحريف شده، تغيير شكل يافته. هنرمند مدرن ممكن است جزئيات واقعی رابرگزيند اما درذهن خود ازاين جزئيات يك دنيا كابوس زده و پرازدلهره می‌سازد. من بدلايل خاصی چون هنرمدرن الان در كشور ما خيلی تائيد ميشود ازطرف مقامات، خيلی راجع به هنرمدرن صحبت می‌كنم و محكوم می‌كنم؛ برای اينكه اين هنری كه لانه ميشود فعلا دركشورما. درهنرمدرن تكيه برتنهائی انسان است. تنهائی می‌تواند موضوع هنرهای واقع گرا هم باشد. دراين جهانی كه ازهم گسيخته، يك شكل و ماشينی شده و ضمنا نمای انهدام بشريت با جنگ هسته‌ای دربرابر چشم ماست، تنهائی يك پديده ناگزير هستی همه ماست؛ اما تنهائی كه درهنر نو مطرح می‌شود يك سرنوشت بی‌چون و چرای بشری شده است. تيدگر گفته است " بشربه هستی پرتاب شده است" انسانی كه درهنر مدرن مطرح می‌شود واقعا به هستی پرتاب شده است و تنهائی يك واقعيت گريز ناپذير هستی اوست. نمی تواند با ديگران و اشياء خارج ارتباط برقرار نمايد و اگر با ديگران تماس می‌يابد به شيوه‌ای سطحی است و در عين اين تماس ازافكار درونی خود منفك نيست. ضمنا يقين و اصل وجودی انسان تنها و ناتوانی كه درهنرمدرن مطرح ميشود غيرممكن است . اينگونه انسان تاريخ ندارد، زندگی اش محدود به حدود تجربيات حسی خودش است. در تماس با جهان تكامل نمی يابد، به جهان شكل نمی دهد و خودش هم شكل نمی گيرد و اينجاست كه هنر تجريدی و انتزاعی می‌شود. اينجاست كه نيست انگاری يعنی نيهيليسم مطرح می‌گردد. اينجاست كه هيچ گرايان و نيست انگاران می‌گويند كه ما محكوم درهيچی ابدی هستيم و چيزی بيش از حباب‌های صابون نيستيم كه بر سطح يك حوض گل آلود ميتركد و صدای خفيفی ايجاد می‌كند كه ما آنرا هستی می‌نماميم.
محتوای ديگر هنر مدرن دلهره است. تجربه سرمايه داری برای هنرمندان مدرن احساس دلهره، بيزاری، انزوا، ناميدی و انحراف ببارآورده است. اما آيا بايد دلهره را بعنوان يك مشخصه اصيل انسان امروزی بپذيريم؟ يا بقول " بودا" رستگاری را آزادی ازاضطراب بدانيم؟
شك نيست كه قبول دلهره بعنوان يك اصل حاكم برزندگی، خود به بينوائی و حقارت و تحريف تصوير بشری می‌انجامد و فرد برای آزادی ازاضطراب يا ازبين بردن آن به خوارشمردن كار مقدرات و مقدرات يعنی جنسيت بعنوان علت وجودی هستی پناه می‌برد و اثرهنری حاصل از چنين راه حل هائی بقول " لوكاچ" جهان و هستی را يك فيلم هزل آميز نشان می‌دهد، كه غالبا ناتوانی يا انحراف جنسی درون ما به غم انگيز آن است. متاسفانه در كشورهای جهان سوم و همچنين دركشور ما غالبا اين گونه هنرو اينگونه راه حل‌ها تلويحا و گاه رسما تائيد می‌شود. رجوع بفرمائيد به جشنهای هنری كه در كشور ما برپا ميشود. ( خسته نشده باشيد ، خود من خسته شدم!)
( خنده و همهمه حضار و جواب : نه )
محتوای ديگر هنر مدرن دردشناسی و بيمارگونگی است؛ و اين امر بعلت كيفيت ملال آور زندگی درنظام سرمايه داری است. نگاهی به تاريخ هنر نشان می‌دهد كه هنرغالبا ازدرد و رنج سرچشمه گرفته است."بودا" گفته است اگر رنج را درقرون متمادی مورد توجه قرار دهيد خواهيد ديد كه اشكهای مردم برای عدم رضايت هايشان و نا كامی هايشان برابر با آبهای چهار اقيانوس است. اما همين بودا گفته است " كه حتی خدايان نمی توانند مردی را كه برخود تسلط يافته است شكست بدهند " دو باره اين را ميخوانم، حتی خدايان نمی توانند مردی را كه برخود تسلط يافته است شكست بدهند.
(كف زدن و همهمه حضار)
(- راستش منتظر همين دست زدنها بودم كه يك خورده آب بخورم)
خوب ، اما درد شناسی هنرمدرن نوع ديگری است و تسلطی بردرد هم وجود ندارد. دردشناسی هنرمدرن ريشه روانی دارد و سرنخ اين رشته درازبه فرويد ميرسد. نا بهنجاری‌های شخصيت ، دلهره، انحراف جنسی، حالات روحی هنرمندان مدرن است و اعتراض به مفاسد جامعه ميان هنرمندان مدرن بصورت گريز به بيماری روانی مطرح می‌شود كه خود انحراف ديگری است. كافكا شايد كاملترين هنرمند مدرن باشد، اما انسانی كه او بما معرفی می‌كند، مگسی است كه بدام افتاده است. اينكه از بد حادثه به نوميدی پناه ببريم، هراس تازه‌ای را آزموده ايم. انسانی كه اميد را ازدست می‌دهد و هدفی در زندگی ندارد و از واقعيت روی بر می‌گرداند و به دنيای ذهنيت انباشته از تنهائی و دلهره و هيچ انگاری پناه می‌برد و زندگيش دركسالت مطلق ميگذرد؛ يا به يك حيوان درنده تبديل می‌شود، يا به يك موجود پوچ بی‌حاصل. بازاشاره ميدهم به يك جشن هنری كه يك آقای هنرمندی، هنرمند مدرنی اون اسكاندال با روزنامه نگاران را راه انداخت. ببخشيد اسكاندال ميگويم، آن افتضاح را راه انداخت. هنر چنين آدمی ازپرسيكتيو محروم است. معذرت می‌خواهم لغت فرنگی بكاربردم، يعنی علم دوری و نزديكی. ولی پرسيكتيو يك خورده بزرگتر ازاين است. درحالی كه ميدانيم كه كليد بهم پيوستگی اثر هنری پرسيكتيو است. پرسيكتيو جهت و محتوای هنری را روشن می‌كند و رشته روايات با جزئيات را بهم می‌پيوندد و جهت رشد و تكامل شخصيت‌های روايت را تعيين می‌كند. اما هنرمند مدرن با ناديده گرفتن پرسيكتيو به اجتماع پشت پا می‌زند و از چاه به چاله می‌افتد و در آخرش دست و پائی كه می‌زند به تمثيل تن می‌دهد. تمثيل او توصيف حد كمال بيگانگی او ازواقعيت عينی است. نفی هرگونه معنای ذاتی جهان و انسان است؛ و اينجاست كه پوچی مطرح ميشود. مسئله ديگری كه باين پوچی دامن می‌زند، مسئله مواجهه بشر با جنگ‌های هسته‌ای است كه يك تقدير تاريخی انسان دوران ماست. اما آيا زندگی انسان درواقع هيچ و پوچ است؟ زندگی كه درآن وقوف و آگاهی و دربافت هنرمندانه واقعيت حتی نسبت به جنگ‌های اتمی موجود است، نمی تواند پوچ باشد. زندگی كه در آن اميد و دوستی و عشق و گل و شعر و موسيقی هست نمی تواند پوچ باشد . زندگی كه در آن مبارزه هست، بشرطی كه راه آن مبارزه با حق و حقيقت سنگ فرش شده باشد نمی تواند پوچ باشد.
(كف زدنهای ممتد حضار)
(روم زياد ميشه‌ها ، شما اينقدر دست می‌زنيد)
بشرهمواره درآرزوی يك جامعه ايده آل بوده است. همواره درباره وضع موجود شك كرده است. همواره خواسته است تعالی بيابد كه ارزشهای آينده را كشف بكند و اگر هنرمندان وضع موجود را صادقانه يا به انتقاد منعكس كرده اند، خواسته اند مصابه هائی بسازند برای عروج به پلكانی بالا تر و والاتر .
" نردبان آسمان است اين كلام - هركه ازآن بگذرد آيد به بام "
مدت هاست كه طغيان انسان دوستانه برعليه سرمايه داری مطرح است. مدتهاست بشر چشم به سوسياليسم دارد، مدتهاست كه مردم گرائی هنرمندان را بخود جلب كرده است. جذابيت مردم گرائی در هنر بعلت تاكيدی است كه اين جهت فكری بر حق و عدالت و منطق همدردی و ديگر يابی می‌كند.
اما مسئله دوران. ديگر طرح تضاد ميان سوسياليسم و سرمايه داری نيست. تضاد عمده فعلی تضاد ميان جنگ و صلح است. نخستين وظيفه هنرمند امروزی طرد دلهره و گشودن راه نجاتی برای بشريت است. راه نجات بشريت الزاما گرويدن به "ايسم "‌های غربی نيست. راه نجات دربررسی همه جانبه كليه نهادهای اجتماعی و راه و رسم زندگی بشر فعلی و شك در باره هر روشی است كه آزادی نژاد شريف انسانی را سلب ميكند. ( كف زدن حضار)
اما كشورهای جهان سوم كه بعلت استعمار، نزديكی راهها، نفوذ وسايل ارتباط جمعی و ترجمه‌ها غرب زده شده است و هنرهای سنتی و بومی خود را بدست فراموشی سپرده اند بايد بياد بيآورند كه راه هنر شامل گذشته و حال و آينده می‌شود. اشكالی نمی بينم كه از ديگران بياموزيم، اما گذشته خود را انكار نكنيم و نسبت بآن بيگانه نباشيم و دورنمای آينده را نه با فريفتگی نسبت به غرب و ازخود بيگانگی، بلكه با آزادی و اعتقاد به شرافت و حيثيت انسانی طرح ريزی كنيم.
( كف زدن حضار) ( خيلی ممنون)
مطالب مرتبط: