چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

يادداشت سه شنبه اي

زمان ميگذشت ولي از همرهان سه شنبه هاي خاكستري خبري نبود ، دريغ حتي از يك يار سه شنبه اي ،حال غريبي داشتم ،سه شنبه خاكستري هم اون بالا بدجوري كز كرده و دلخور بود .غمگين منو نگاه ميكرد.با نگاهم بهش فهموندم كه چيه !! منم مثه تو نميدونم چرا اينجوري شد،خب حالا مگه چي شده ،نيامدند شايدم بيان شايدم…سه شنبه خاكستري نگاه تندي بهم انداخت ،گويا فهميده بود كه دارم دست به سرش ميكنم وخودم ام ميخوام يه جوري از دستش جيم بشم وبرگردم .براي اينكه غروب سه شنبه خاكستري رو آروم كنم وآب روآتيشش بريزم فورا گفتم اصلا تقصير روزهاي هفته اس كه تعطيلي شونو ميندازن پشت سر سه شنبه جون جون ما! سه شنبه خاكستري همينطور كه سعي ميكرد جلو خنده شو بگيره تا من پررو نشم،،فهميد كه ميخوام با اين توجيهات فلنگو ببندم وبرگردم ،چنان چپ نگاه شو بهم انداخت و وراندازم كرد كه نزديك بود قالب تهي كنم!! از ترس از ماشين پياده شدم وتنهايي كل راه رو گز كردم .! البته تنهايي كه چه عرض كنم جناب سه شنبه خاكستري اون بالا مثل مير غضب منو بپا بود تا يه وقت جيم نشم…….بله ياران سه شنبه اي ،غروب سه شنبه خاكستري اين هفته ما هم اينجوري گذشت،گرچه از شور حال هميشگي همرهان خبري نبود وغروب سوت وكوري داشتيم (كه هرگز ديگر چنين مباد) اما انصافا غروب سه شنبه خاكستري تا انتها هوا مو داشت وبه من انرژي ميداد.اميدوارم هميشه غروبهاي سه شنبه اي خاكستري پر رونقي داشته باشيم وبا غروب سه شنبه خاكستري همه روزهاي هفته ،ماه ،سال وسالها وسالها را به هم پيوند زنيم.آهاي! سه شنبه اي ها!سبز باشيد،خاكستري باشيد.آهاي!شنبه اي ها!يكشنبه اي ها!دوشنبه اي ها،آهاي!چهارشنبه اي ها!پنجشنبه اي ها!جمعه اي ها! سه شنبه اي با شيد،خاكستري باشيد،سبز باشيد.همه ي روزها مان سه شنبه اي باد.! دمتان گرم ، دلتان شاد ، لبتان خندان باد !
سه شنبه ساعت 23.50 هشتم مرداد1387

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

هشتمين سالگرد درگذشت احمد شاملو

نامت سپيده دمي ست
كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
متبرك باد نام تو!...
وما همچنان دوره مي كنيم
شب را وروز را،هنوز را...!
***
دوم امرداد 1387 هشتمين سلگرد در گذشت احمد شاملو،شاعر آزادي خواه ومردمي كشورمان مي باشد، گرچه كوردلان تنگ نظر وتاريك انديش از برگزاري مراسم سالگرداين شاعر بزرگ ممانعت به عمل آوردند ولي ياد شاملوهميشه در دل مردم زنده بوده واشعارش رازمزمه مي كنند.به همين مناسبت مصاحبه اي كه مسعود بهنود با احمد شاملو وآيدا در سال 1347انجام داده وهمچنين مصاحبه با احمد شاملو در باره سهراب سپهري وبه همراه شعرزيباي درآستانه را براي درج دروبلاگ انتخاب كرده ايم.
*****************
از من خواسته بودید که با آیدا صحبتی بکنم و او درباره ی شاملو حرف بزند. چرا که « آیدا » در ادبیات معاصر ما تنها زنی است که بر مسندی چنین تکیه زده است. اعتراف می کنم که نتوانستم. چون مثل هر بار دیگر صمیمیت این دو- آیدا و شاملو و شاید نزدیکی من به این دو از سوال کردن و جواب شنیدن بازم داشت. از طرفی آن چه که می خواستم گفتنی نبود. هر کس آن دو را یک آن با یکدیگر نگریسته باشد، خود این حقیقت را در می یابد. خانه شان تلفیق صمیمیت و صداقت است، خانه ای که هر گوشه اش اثری از انگشتان ظریف آیدا بر خود دارد. در این خانه، شاملو ابرمرد شعر ِ امروز با «آیدا» زنده گی می کند؛ هوای خانه ی کوچک شان را- نه بوی گل سرخی که در گلدان است- دوستی شان، محبت شان و پاکی شان عطرآگین می کند. بر دیوار اتاق تصویر بزرگی از احمد با چشمانی نافذ و رویی که از نشاط جوانی بی بهره نیست، به چشم می خورد و در زیر این تصویر مردی نشسته است با چهره ای شکسته و مایوس که از دستیابی اندوه، شیارهایی بر آن نقش بسته. مردی با موهای سپید، چشمانی نافذ، پیشانی بلند و در کنار او، آیدا بلند و کشیده و اثیری با موهای سیاه. اول بار همدیگر را چگونه دیدید و چطور محبتی این چنین در دل تان لانه کرد؟ نُخست دیرزمانی در او نگریستم چندان که، چون نظر از وی بازگرفتم در پیرامون من همه چیزی به هیات او درآمده بود و آیدا می گوید: همسایه بودیم، دیوار به دیوار. هر روز «احمد» را می دیدم و بیشتر از آن که چشمان با نفوذش قلبم را بلرزاند، از رفتارش چیزی درمی یافتم که نامی برایش نمی یافتم... بله، دیگر خلاصه عاشق هم شدیم... و می خندد و وقتی خنده صادقانه ای فضای اتاق را می پوشاند، احمد را می بینم که لبخند چاله های اندوه گونه اش را پوشانده. تازیانه محبت و اثرش بر چهره ی احمد. دیرگاهی است که می شناسم شان. به خوبی، شرح آن که چه بوده اند و چه هستند را بارها از زبان هر دو شنیده ام. آئیش! آئیش! احمد است که «آیدا» را می خواند. او همیشه این طور صدا می کند. «آئیش» یا «آئیشکا» بر صفحه ی اول «آیدا، درخت و خنجر و خاطره» دومین کتاب احمد که با نام «آیدا» شروع می شود، احمد نوشته است. بله، آئیشکا! پارسال «آیدا در آینه» و امسال «آیدا، درخت و خنجر و خاطره» . ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست! پیروزی عشق نصیب تو باد! و در صفحه ای از همین کتاب پاسخ من که پرسیده بودم: پس این طوری شد که همسایه گی ِ خانه به همسایه گی ِ دل کشید، بله؟ و قبل از این که آیدا بر حُجب اش پیروز آید و کلمه ای بگوید، شاملو اضافه می کند: و آئیش به خانه من آمد، یعنی به خانه ای که محبت اش برای من ساخت. سکوت مهربان اتاق را می شکنم و می گویم: چه وقت احساس کردید که باید با هم باشید و بی هم نمی توانید...؟ آیدا: من تصویری از محبت و عشق در ذهن نداشتم و نمی دانستم آن چه پیش آمده چیست، ولی همین قدر می دانستم وقتی در کنار او هستم، می توانم بیندیشم که چیزی به اسم «زیبایی» هم در دور و برمان وجود دارد. ما همه ی آن زیبایی ها را به خانه آوردیم و با هم قسمت کردیم و این درست زمانی بود که هر دو احتیاج به ارزشی داشتیم که به آن دست یافتیم و زبان حال من بود که احمد گفت: برویم ای یار، ای یگانه من! دست مرا بگیر! سخن من نه از درد ایشان بود خود از دردی بود که ایشانند. و «آیدا» ادامه می دهد که: در همین زمان بود که می رفتیم در گوشه ای می نشستیم و هیچ نمی گفتیم. ساعت ها بود که در ثانیه ای می گذشت؛ و سکوت مان را صدای احمد می شکست که شعری زمزمه می کرد و در شعر ِ احمد بود که احساس می کردم غیر از- من و او- زنده گی جریان دارد. در فاصله ای که پیش آمده است و هر سه در سکوت فرو رفته ایم به خاطره ای فکر می کنم: یک روز با شاملو به خانه شان رفتیم، آیدا در خانه نبود و این تنها باری بود که من شاملو را دستپاچه و هول زده دیدم. آئیش، آئیشکا! کلماتی که از دهان احمد بر می آمد به صلابت دیوار می خورد و برمی گشت. دلم را هم به اضطراب وا می داشت. یعنی آیدا کجاست، برویم... کجا؟ نمی دانم... وقتی آیدا آمد، با دست های پُر و کلید انداخت و در را باز کرد، من به احمد چشم دوختم، او روی صندلی نشسته بود و به پاشنه ی در خیره شده بود که پشت سر آیدا بسته می شد، و این تنها باری بود که من او را این قدر دست پاچه دیدم... صدای «آیدا» بند خاطره ام را از هم می گسلد که می گوید: چه می خورید؟ احمد زیر لب می گوید: آب! آب را که از دست آیدا گرفته است، چندان با ولع می نوشد که گویی نوشدارویی است. از «آیدا» می پرسم: وقتی احمد شعر می گوید چه وضعی پیدا می کنید، چه حالی دارید؟ جواب می دهد: احمد هر وقت که می خواهد شعری بگوید از دو سه روز پیش پیداست، خودت می دانی که آشفته می شود و مثل آدم تب دار کلافه است تا وقتی که شعرش را بنویسد. آن وقت است که بلند می شود و شعرش را برایم می خواند، این زمان از خوشبخت ترین لحظات زنده گی ماست، چون احمد راحت می شود. مثل آدمی که کار شاقی را تمام کرده باشد، دراز می کشد و گاهی هم بلند می شویم و می رویم گردش. و وقتی که شعر نمی گوید؟ شاملو که ساکت نشسته و به حرفهای ما گوش می دهد به میان حرف مان می پرد و می گوید: آن وقت عوض این که من ناراحت باشم، آیدا ناراحت است... و به عنوان مثال می خواند: چندان که بگویم «- امشب شعری خواهم نوشت» با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود چنان چون سنگی که به دریاچه ای و بودا که به نیروانا احمد کم کم خسته شده است از این که می بیند من به خانه شان آمده ام، منتها مسلح به کاغذ و قلم! ناراحت است! ناچار کاغذ و قلم را کنار می گذارم و می پرسم: حالا خارج از این حرف ها آیدا، احمد در زنده گی تو چه تاثیر مستقیمی دارد؟ آیدا سرش را پایین انداخته، دنبال کلمه می گردد. می دانستم که نمی تواند جواب این سوال را بدهد، وقتی حجم مفهوم از آن مقدار گذشت که در ظرفی نگنجد چه می توان گفت؟ احمد هم مثل این که تهییج شده است تا این جواب را بشنود به آیدا چشم دوخته است، ولی... خب، احمد جان تو بگو مثل آدم برق گرفته سر بلند می کند که: خواهش می کنم مرا توی تنگنا نگذار. من آن چه را که باید بگویم، اگر چه به مقیاس خیلی کوچکتر در شعرهایم گفته ام. پس بنویسم؟ احمد: بر چهره زنده گانی من که بر آن هوشیار از اندوهی جانکاه حکایت می کند آیدا لبخند آمرزشی است توی زنده گی تان چیزی هم کم دارید؟ آرزویی داری؟
آیدا با لبخندی به جوابم می آید که: کم، نه، توی خانه مان چیزی از محبت کم نداریم و همین کافی است. وقتی احمد توی خانه هست، همه چیز داریم. آرزو؟ آرزو هم، همین که کاش می شد، همیشه خانه باشد، حالا دیگر کار خیلی خسته اش می کند. آن هم کار سنگین مجله مریضش کرده است. می بینی که لاغر شده است. و وقتی این را می گوید، متوجه می شوم که آیدا هم مدتی است لاغر شده است و غیر از شیاری که « احمد» شیار غرورش می خواند، خطی هم از اندوه بر چهره اش پیداست. چرا؟ چرا؟ شاعری که شاعر زنده گی اش می نامیدیم و شعرش شعر زنده گی بود، می گوید: از فراسوی هفته ها به گوش آمد با برف کهنه که می رفت از مرگ من سخن گفتم و وقتی که می خواهم از آنها جدا شوم، آیدا می گوید: شب دیگر که می آیی،بامداد را هم بیاور. آخر من هم دختری دارم که «بامداد» است

««مصاحبه با احمد شاملو در مورد سهراب سپهري و اشعارش»»

سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او...آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست....سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.

- در باب سهراب سپهري نظرتان چيست ؟ - بايد فرصتي پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش را بخوانم ...... متاسفانه در حال حاضر تصوير گنگي از آن ها در ذهن دارم. ميدانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش به كلي مجاب بشوم و دستهاي بيگناهش را در عالم خيال و خاطره غرق در بوسه كنم . آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم. - آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟ - فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم . گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود. - ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند : گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد: " بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد. - از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند . شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست. قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد: - ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است. سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟ اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده : اين گل رنگ است شكفته تا جهان را بيارايد قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.

*

*

*

*

*

*

در آستانه

بايد استاد و فرود آمد برآستان ِ دری كه كوبه ندارد، چرا كه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و اگر بی گاه به دركوفتن ات پاسخی نمی آيد. كوتاه است در، پس آن به كه فروتن باشی. آئينه يي نيك پرداخته توانی بود آن جا تا آراستگی را پيش از درآمدن در خود نظری كني هرچند كه غلغله ي آن سوی در زاده ي توهم ِتوست نه انبوهی ِ مهمانان، كه آن جا تو را كسی به انتظار نيست. كه آن جا جنبش شايد، اما جُمَنده يی در كار نيست: نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف نه عفريتان ِ آتشين گاوسربه مشت نه شيطان ِ بُهتان خورده با كلاه بوقی ِ منگوله دارش نه ملغمه ي بی قانون ِ مطلق های مُتنافی. ـ تنها تو آن جا موجوديت ِ مطلقی، موجوديت محض، چرا كه در غياب ِ خود ادامه می يابی و غياب ات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است. گذارت ازآستانه ي ناگزير فروچكيدن قطره قطراني ست در نامتناهي ظلمات: «ـ دريغا اي كاش اي كاش قضاوتي قضاوتي قضاوتي دركار دركار دركار مي بود !» ـ شايد اگرت توان ِ شنفتن بود پژواك ِآواز ِ فروچكيدن ِخودرا درتالار ِخاموش ِكهكشان هاي ِ بي خورشيد ـ چون هُرَّس‍ت ِ آوار ِ دريغ مي شنيدي : «ـ كاش كي كاش كي داوري داوري داوري دركار دركار دركاردركار...» اما داوري آن سوي در نشسته است،بي رداي شوم ِ قاضيان. ذات اش درايت وانصاف هيأت اش زمان.ـ وخاطره ات تا جاودان ِ جاويدان درگذرگاه ِادوار داوري خواهد شد. * بدرود! بدرود!(چنين گويد بامداد ِشاعر:) رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار شادمانه وشاكر. ازبيرون به درون آمدم : از منظر به نظاره به ناظر. ـ نه به هيأت ِ«ما»زاده شدم به هيأت ي پرشكوه ِانسان تا در بهار ِگياه به تماشاي رنگين كمان ِپروانه بنشينم غرور ِكوه را در يابم وهيبت ِدريا را بشنوم تا شريطه ي خود را بشناسم وجهان را به قدر ِهمت وفرصت ِ خويش معنا دهم كه كارستاني از اين دست ازتوان ِدرخت وپرنده وصخره وآبشار بيرون است. انسان زاده شدن تجسّد وظيفه بود: توان دوست داشتن ودوست داشته شدن توان ِشنفتن توان ِديدن وگفتن توان ِاندُه گين وشادمان شدن توان ِخنديدن به وسعت ِدل،توان ِگريستن ازسُويداي جان توان ِگردن به غرور برافراشتن درارتفاع ِشكوه ناك ِفروتني توان ِجليل ِبه دوش بردن ِبار ِامانت وتوان ِغم ناك ِتحمل ِتنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان انسان دشواري وظيفه است. * دستان ِبسته ام آزاد نبود تا هرچشم اندازرا به جان دربركشم هرنغمه وهرچشمه وهرپرنده هربَدر ِكامل وهرپَگاه ِديگر هر قله وهردرخت وهرانسان ِديگررا. رخصت ِزيستن رادست بسته دهان بسته گذشتم دست ودهان بسته گذشتيم ومنظر ِجهان را تنها ازرخنه ي تنگ چشمي حصار ِشرارت ديديم و اكنون آنك دَر ِكوتاه ِبي كوبه دربرابرو آنك اشارت ِدربان ِمنتظر! ـ دالان ِتنگي راكه درنوشته ام به وداع فراپُشت مي نگرم : فرصت كوتاه بود وسفر جان كاه بود اما يگانه بود وهيچ كم نداشت. به جان منت پذيرم وحق گزارم! (چنين گفت بامداد ِخسته.)

29آبان1371

مطالب مرتبط:

سخنان شاملو خطاب به اهالی مطبوعات درنخستین ماههای انقلاب

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۷

صادق چوبک،به روایت مکتوبا تش

قدسی چوبک: "یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هر چه که قبلاً نوشته بود را سوزاند. من نمی توانستم مانع او شوم و جلو او را بگیرم. می گفت تمام شد هر چه بود تمام شد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم،... حس می کرد دیگر رفتنی است... می گفت سعی نکنید مرا با دوا درمان نگه دارید. باید بروم... به خواهرش می گفت بیا به دیدن ما، ما دیگر وقت نداریم همدیگر را ببینیم..."

چهارده تیرماه ۱۲۹۵(۵ جولای ۱۹۱۷). بوشهر - تولد: صادق چوبک. فرزند آقا اسماعیل (بازرگان) و رقیه سلطان کودکی من، جوانی من، و زندگی من، زیر بالشم با من خفته و هر گه که بخواهم نگین زهرآگین آن را برمی مکم (آه نسان) ۱۳۰۱/۱۳۰۳. تحصیل دوره ابتدایی تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (با مدیریت میرزا احمدخان دریابیگی) زندگی من گذشتهءمن بیمار و گندگرفته نخل های گر گرفته، ریشه به دریا دریده کوهی الف دو زیر "اٌن" و دو زیر "آٌن" و دو پیش "اٌن" (آه انسان) "شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده، شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می کردند... نگاه ها بی نور بود بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمیزاد..." (بعدازظهر آخر پاییز) ۱۳۰۲. زمستان - ابتلا به بیماری مالاریا و سفر به شیراز برای معالجه "نشسته بودیم سر سفره و ننم می خواس روزه ش رو واز کنه. یه زن عمو داشتم که اسمش رباب بود و خیلی با ننه م بد بود؛ برای این که او بچش نمی شد و ریختش مثه دیب منگلوسی بود. اومد تو ارسی ما وایساد کنار سفره؛ هنوز توپ افطار در نرفته بود. گفت:"باید بچه هات رو ورداری از این خونه بری. شوورت رفته شیراز زن گرفته و تو رو طلاق داده." ننم مثه این که برق گرفته باشدش، چشماش رو کاسه ی فرنی خشک شد. یه ساعت بعد عموم اومد تو اتاق ما. ننم سرش دستمال بسته بود و رو پلک چشم چپش یه تکه کاه با تف چسبونده بود برای این که پلک چشمش از زور گریه می پرید." (سنگ صبور. ص ۲۰۲) پدر که در کنار همسر دومش در شیراز زندگی می کند برای سرگرمی او میمونی به نام مخمل می خرد. پدر شب ها برایشان یکی بود یکی نبود جمالزاده و هزار و یک شب را می خواند و صادق چوبک در همان ایام بخش هایی از "سه مکتوب" میرزاآقاخان کرمانی را از زبان پدر می شنود. ۱۳۰۳. تابستان - نقل مکان به شیراز علاقه به عکاسی. مطالعه: دیوان سعدی و حافظ و شمس. قاآنی. منطق الطیر. فارس نامه ناصری. تاریخ سرجان ملکم خان (میرزا ملکم خان) و بخصوص: نقطه الکاف اثر میرزا جانی کاشی و بیست مقاله ی قزوینی و قصیده بلند امیر معزی "ای ساربان منزل مکن در دیار یار من". تحصیل در دبستان های: شفاعیه و باقریه و سلطانیه تا نیمه کلاس ششم. آموزش زبان انگلیسی در کلاس فاضل زاده بدیع و زبان عربی به کمک معلم سر خانه (ملا عباس) در منزل و مطالعه جامع المقدمات به عنوان کتاب درسی ۱۳۱۰. چاپ اولین نوشته های صادق چوبک در روزنامه محلی بیان حقیقت در این سالها چوبک جز چند مقاله برای این روزنامه هنوز داستان ننوشته است ۱۳۱۳/ ۱۳۱۲ - تحصیل در کالج آمریکایی در تهران و قبول شدن در کلاس هشتم کالج هم زمان با تحصیل در دبیرستان حیات در شیراز "سال ۱۳۱۳ من از مدرسه آمریکایی تهران به شیراز برگشتم که تصدیق سیکل اول را از یک مدرسه دولتی بگیرم. در این زمان که سخت مشتاق فلسفه و حکمت اسلامی بودم در مسجد نو شیراز نو در محضر محمد علی حکیم حاضر می شدم. این میرزا بعدها به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار و دانشگاه معقول و منقول از اجله ی مدرسین حکمت الهی شد. در محضر او بود که من با یک سید شیرازی الاصل هندی شده آشنا شدم. مردی بود با لباس سفید کتان پاکیزه که می گفت از هندوستان آمده و طالب کسب معنوی ست. چون انگلیسی او خیلی خوب بود با من شاگرد مدرسه آمریکایی بودم. خیلی زود اخت شد و ساعت ها با هم حرف می زدیم و وقت می گذراندیم. روزی که او را به جرم قتل گرفتند، برای من روز عجیبی بود. زیرا با محاسبه ی روزهایی که او مرتکب قتل زنان شده بود، می دیدیم که او یا این قتل ها را انجام می داده و به مدرسه می آمده و یا بلافاصله بعد از درس به سراغ قربانی خود رفته بوده است." "گفتم:"سید! اگه این جا از این حرفا بزنی چوب تو آستینت می کنن..." بعد فکر کردم نکنه خود یارو جاسوس نظمیه باشه. تو پشتم لرزید و از ترس گفتم:"میدونی سید چیه؟ این جا هندسون نیست، این جا ایرونه. خدا رو شکر که همه چی داریم. ما لازم نداریم که یه بوگندویی مثل تو از هندسون بیاد واسمون کمیته آدمکشی راه بنداره..." (سنگ صبور. ص ۴۷) نوشتن گزارشی درباره سیف القلم، جانی معروف و قاتل زنان روسپی شیراز و چاپ آن (به همراه مقدمه ای درباره توانایی های نویسندگی صادق چوبک جوان به کوشش حسین شجره سردبیر روزنامه (و هم چنین معلم چوبک در کالج آمریکایی) در چند شماره روزنامه ایران (صاحب امتیاز: زین العابدین رهنما) "تازه مگه میذارن؟ من باید از هفت بند دیو زشت بادیه نشین بگذرم و لگد مالش کنم. باید بادیه رو آتش بزنم و دمل های پر از چرک و خون و لونه های مار و عقرب رو از بین ببرم. باید بادیه رو با آتش پاک کنم و جاش گندم بکارم." (سنگ صبور، ۴۷) ۱۳۱۳ تحصیل در کلاس سوم دبیرستان حیات در شیراز "جنایت و مکافات مرا دیوانه کرد. دنیای جنایت و مکافات دنیای تازه ای بود که گاه آدم از به یاد آوردنش به خود می لرزید." در این دوران چوبک داستان های بسیاری از از نویسندگان غیر ایرانی می خواند: چخوف. موپاسان. اوهنری. مارک تواین. توماس مان... چوبک سلما لاگرلوف را دوست دارد و عاشق فالکنر است. :"نویسنده باید بخواند. زیاد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، به یاد آوردن و منظم ساختن آنها آماده کند." ۱۳۱۳ خرداد - گواهی دولتی سیکل اول متوسطه در شیراز ۱۳۱۴ - بازگشت به تهران و کالج آمریکایی ها آشنایی با قدسی خانم (که همزمان به کالج دخترانه آمریکایی ها می رفت) آشنایی با مسعود فرزاد. آشنایی با پرویز خانلری از طریق مسعود فرزاد ۱۳۱۵. زمستان - آشنایی با صادق هدایت (که تازه از سفر هندوستان برگشته) توسط مسعود فرزاد "هدایت به نظر من یک انسان کامل بود در همه چیز، در انسان دوستی، در جوانمردی، در وطن دوستی وبی طرفی، انسانی بی نظیر بود. اما... اگر منظورتان درباره ی آثار اوست باید اعتراف کنم که هدایت در نویسندگی بزرگ تر از آن است که بتوان آثار او را نقد کرد." ۱۳۱۶ خرداد - دریافت دیپلم دولتی در زشته ادبی همزمان با فارغ التحصیل شدن از کالج آمریکایی ها مرداد - ازدواج با قدسی خانم(متولد ۱۲۹۶) ۱۳۱۶ مهرماه - استخدام در وزارت فرهنگ و هنر و آغاز کار تدریس در دبیرستان شرافت خرمشهر ۱۳۱۷ نوروز - سفر پرویز ناتل خانلری در همراهی با علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ وقت به خوزستان و اقامت چند روزه خانلری در منزل جدید چوبک در خرمشهر در آغاز دوستی عمیقی بین آن دو ۱۳۱۷ خرداد - بازگشت به تهران ۱۳۱۷ - خدمت نظام در دانشکده افسری جوخه ها، دسته ها، گروه ها، گردان ها، هنگ ها، لشگرها، سپاه ها، در میان خاک و خل بی خانمان! و در هم جوشان (آه انسان) ۱۳۱۸/۱۳۱۹ - سال دوم سربازی در رکن سوم ستاد ارتش (به خاطر تسلط اش بر زبان انگلیسی به عنوان مترجم) همانان که در بنای اهرام باغ آویزان آپادانا و بنگلوهای آفریقایی نقش بر گرده می کشیدند اکنون دنبال پازوکاها و خمپاره اندارها و ۷۵ ها و ۱۰۵ ها عرق ریزان با چشمان خون چکان (آه انسان) ۱۳۱۹ پاییز - پایان دوره سربازی. استخدام قراردادی با سمت تحویل دار در اداره کل ساختمان وزارت مالیه (دارایی) ۱۳۲۰ فروردین - سفر چوبک و هدایت به مازندران (ساری و آمل) ۱۳۲۰ پاییز - انتقال به بخش زبان خارجی وزارتخانه و کار ترجمه به عنوان کارمند قراردادی ۱۳۲۴ - منتظر خدمت شدن با حفظ حقوق از وزارت مالیه. تنظیم و چاپ: خیمه شب بازی "بزرگ علوی پس از خواندن داستانهایم مرا تشویق به چاپ آنها کرد و گفت یا به ایرج اسکندری نشان بده و یا به خامه ای." چاپ اولین داستان چوبک "نفتی" در هفته نامه مردم برای روشنفکران (نشریه ی هنری که در کنار نشریات ارگان حزب توده انتشار می یافت و انورخامه ای و احسان طبری از اعضای اصلی هیئت تحریریه آن بودند.) منتظر خدمت شدن به او فرصتی می دهد تا یادداشت هایش را تنظیم کند و اولین مجموعه داستان خود را منتشر کند. شب ها ساعتها، با مدادهای تراشیده روی صفحه ای می نوشته و پاک می کرده و دوباره می نوشته تا صورت مطلوب خود را پیدا کند. "نویسنده مثل یک بنا باید به کمک مداد و تردیدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند. تا پی دیوار اثر کج گذاشته نشود و ناگریز دیوار تا ثریا کج نرود." در این دوران چوبک برای تأمین مخارج زندگی به تدریس زبان انگلیسی در اماکن مختلف می پردارد. تدریس زبان انگلیسی در کالج البرز و مدرسه دارالفنون. شبها) انجمن فرهنگی ایران و بریتانیا (دوره عالی) و باشگاه افسران برای (افسران ارشد) (۱۱-۱۲ شب). منشیگری موقت در تجارتخانه صادق ایپکچی در سه دالان ملک در بازار. چاپ یکی دو داستان دیگر در هفته نامه مردم برای روشنفکران. برای چاپ کتاب خیمه شب بازی، احمد مهران پسر حاج معتضدالدوله رفاهی مالک عمده ی کوچه های مهران و رفاهی در لاله زار، هزار تومان به چوبک قرض داد و قرار شد که این قرض را خرد حرد از او پس بگیرد. و به این طریق خیمه شب باری در هزار نسخه و با خرج هزار تومان چاپ شد. " و بعد سجده دوم می نشینند و تشهد می خوانند. تشهد این است که آدم ایمان و یگانگیشو بخدا و رسول خدا تجدید کنه. تشهد این است: اشهد ان لا الا الا الله وحده لا شریک له... بعدم اومدیم خونه رفتیم قلعه بگیری بازی کردیم… "... شب ماه بود... تابسون چه خوبه... گور پدر مدرسه هم کردن چقدر پای کوره ها لیس پس لیس بازی کردیم... قاب بازی کردیم "و اشهدان محمداً عبده و رسوله"... و اونروز چقدر علی یه چش سپلشک آورد. همش یه خر و دو پوک آورد. همش یه خر و دو جیک آورد. چقدر مش رسول سربه سرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم. "الهم صل علی محمد و آل محمد"... (بعدازظهر آخر پاییز) "کتاب در همان چاپخانه ای چاپ می شد که مجله صبا در آن به چاپ می رسید. روزهای سه شنبه، روز آخر صفحه بندی مجله بود و کارگرها باید مجله را می چیدند." "یک زن جوان خوش هیکل، شهوت انگیز و اشراف منش، از آنهایی که برای امثال مراد در تمام عمر ممکن نیست حتا در دکان لباس شویی به پارچه لباسش دست بزنید، تند از پهلویش رد شد و بوی عطر مرفینی ملایمی به دنبال خودش پخش کرد. آناً یکی از احتیاجات مراد، مثل برق اعصابش را تکان داد، و این بوی را، تا آنجا که ریه اش جا داشت بالا کشید." (گلهای گوشتی) چوبک تصادفاً هر سه شنبه تکه ای از کتاب را به چاپخانه می فرستاد. "... مرد گردن کلفت سبیل از بناگوش دررفته تا او را دیده بود، بی معطلی قرص و قایم گرفته بود تو بغلش و حاجیه خانم هم به زور قربان صدقه روبنده را از روی او برداشته بود. آنوقت بغلش خوابیده بود... و آنوقت که کارشان تمام شده بود، آن تاجر یک پنج هزاری زرد مظفرالدین شاهی گذاشته بود کف دستش و روانه اش کرده بود..." (پیراهن زرشکی) "کارگرها چیدن صبا را کنار می گذاشتند و قصه ها را که برایشان جالب بود دست می گرفتند. "... فرورفتگی های بدنش (بدن جسد بر روی سنگ مرده شورخانه) زیبا و پر کشش بود کپلش با حرکت زمخت کیسه زنده می شد... لبهایش پیش آمده و نیمه باز بودند... برهنگیش حالت زنی را داشت که پس از یک لذت جنسی در بعدازظهر تابستانی در مکانی امن و دور از نظر، به خواب شیرین پر فسونی فرو رفته باشد." (پیراهن زرشکی) بالاخره ابوالقاسم پاینده چوبک را راضی می کند که روز ارسال قصه هایش را به چاپخانه عوض کند. "همان کارگران چاپخانه اولین خوانندگان کتاب بودند... آنها چندین نسخه کتاب را مجانی بردند و خواندند و خوردند." "مراد در نشئه این افیون زبون کننده زندگی {عطر تن زن عابر} فرو رفت و از دسترسی به آن دلش مالش رفت. پیش خود فکر کرد"خوب تیکیه ها... اینا رو کیا میگان؟ من نمی دونم چیشون از ما بهتره. اگه اون خداییکه میگن این تقسیما رو اون کرده بدسم میافتاد می فهمیدم چکارش کنم. مثه اینکه ما اهل این دنیا نیسیم." (گلهای گوشتی) "حقیقتش را بخواهید کارگران ساده چاپخانه ی مهران بزرگترین مشوقان من در کار نویسندگی بودند." چاپ خیمه شب بازی (مجموعه یازده داستان: نفتی. گلهای گوشتی. عدل. زیر چراغ قرمز آخر شب. مردی در قفس. پیراهن زرشکی. مسیو الیاس. اسانه ادب {تقدیم شده به صادق هدایت}. بعدازظهر آخر پاییز {تقدیم شده به مسعود فرزاد}. یحیی) علیرغم محبوبیت بسیاری که این کتاب در مدت کوتاهی به خاطر داستان "اسانه ادب" این مجموعه تا ده سال بعد اجازه تجدید چاپ نداشت. نجف دریابندری: "من گمان می کنم نخستین بار صدای مردم چنان که هست در مجموعه ی داستان های کوتاه صادق چوبک به نام خیمه شب بازی به گوش رسید. در این داستان ها برای نخستین بار آدمهایی از قبیل نفت فروش و کلفت و مرده شور و لات آس و پاس و فاحشه و پسربچه ی شاگرد مدرسه و کارمند عالیه به زبان خودشان حرف می زنند و نویسنده با دقت و مهارت غریبی عین صدای آنها را ضبط می کند." رضا براهنی: "تخیل چوبک دوزخی است، به دلیل این که محیطی که او در آن زندگی می کند دوزخی است که آتش طمع و فقر و وخشت و گرسنگی و شهوت دمار از روزگار انسان در می آورد. دوزخ، زبانی می طلبد و امکان نداشت دوزخ با زبانی که معمول بهشت منزه طلبان حقیر است، نشان داده شود." محمدعلی سپانلو: "در خیمه شب بازی چوبک قوی ترین نقاشی ها را از دقایق و جزئیات موضوع عرضه کرده است. او واقعیت ها را، جدا از آرمانهای اصلاحی، زیر ذره بین حساس نهاد و ده ها مرتبه درشت تر نمود. پس اگر بپرسیم چرا محیط فساد و تعفن و پلشتی، حاکم بر این قصه هاست؟ جواب اینست" محیط اجتماعی اثر را بنگر. این اهتمام چوبک ساخت ویژه ای به کارهایش داد. ساختی عکاس وار، بیرحم، بی توضیح. شبکه ای خشن که در آن شئامت نهان از طریق بزرگ نمایی {آگراندیسمان} عیان صورت می بندد. " "مراد... زیر لب گفت: "مادرجنده! اگه مام تو این ملک شانس داشتیم که روزگارمون از این بهترا بودش" همان طور که رویش به طرف جوی آب بود و به جعبه سیگار شناور نگاه می کرد، سرش به تنه ی درخت چناری خورد. "خواهر تو گاییدم." (گلهای گوشتی) جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " این هم خود فکری است و شاید نکاتی در آن باشد که بر نکته سنجان پوشیده نخواهد بود و شاید واقعاً در میان مردم رود و در محیطی که به اسم عفت و عصمت یوغ ستمگری بر روح و عواطف دختران و پسران ما زده اند، بی اثر نماند. خدا می داند." دکتر پرویز ناتل خانلری: "در بعضی از داستان های این کتاب مانند (چراغ قرمز) و (گلهای گوشتی) و (پیراهن زرشکی) توجه دقیق به منظره خارجی و رفتار و حرکات اشخاص که نتیجه و نماینده حالت روحی خاص آنهاست، نویسنده و هنرمند را در کار خود استادی زبردست معرفی می کند. بعضی از قطعات این کتاب حاوی هیچ گونه حادثه یا داستان جالب و و غیرعادی نیست و بلکه فقط یک گوشه ای از زندگی طبقه و دسته ای را بی اظهارنظر و استتنتاج از آن نمایش می دهد. اما در همین قسمت ها زبردستی نویسنده آن منظره عادی و ساده را که در همه روز با نظایر آن روبرو می شوند چنان زنده و برجسته نشان می دهد که خواننده را مجذوب می سازد. نمونه قطعات: نفتی. عدل. آخر شب. یحیی. و بعدازظهر آخر پاییز است. شیده خاص و ابتکار نویسنده در آن قطعات ظاهر می شود." دکتر رضا براهنی: " با انعکاس یافتن زبان و زندگی مردم در قصه، مردم هر چه بیشتر به سوی قصه روی خواهند آورد. همانطوریکه در مورد سه نویسندهء برجستهء روزگار ما، هدایت و چوبک و آل احمد این کار را کرده اند." ۱۳۲۴ زمستان - چاپ داستان "فردا" از صادق هدایت در پیام نوین "هدایت در یک روز زمستانی ۱۳۲۴ در کافهء فردوسی به من گفت: "چوبک به جنگت رفته ام." نفهمیدم مقصودش چیست. شب که داشتیم می رفتیم کافهء ماسکوت عرق بخوریم، باز گفت: "پیام نوین را بگیر. ببین چطور به جنگ "بعدازظهر آخر پاییز" ت رفته ام. مجله را گرفتم، دیدم هدایت داستان "فردا" را بر اساس گرتهء تکنیکی "بعدازظهر آخز پاییز" نوشته است. داستان "بعدازظهر آخر پاییز" قدم اولی از نوع داستانهای واقعی بود که راوی از درون خود حکایات و حوادث بیرون میدید و نقل می کرد. هدایت در "فردا" کارگر چاپخانه را به همین صورت درآورده بود... داستان "فردا" داستان ضعیفی از هدایت است." ۱۳۲۶ - کار به عنوان مترجم در اداره روابط عمومی سفارت انگلیس به دعوت اٍلٍول ساتن (شرق شناس انگلیسی). نوشتن داستانهای کوتاه انورخامه ای: "سال ۱۳۲۷ با زنده یاد خلیل ملکی و انشعابیون دیگر، ماهنامهء اندیشهء نو را منتشر می کردیم که باز کار انتخاب و ویرایش مقالات آن بر عهدهء من بود. به چوبک مراجعه کردم و داستانی از او خواستم. داستان "قفس" را در دو صفخه ماشین کرده بود از کیفش درآورد و به من داد. اگر آن را خوانده باشید (در مجموعهء انتری که لوطیش مرده بود چاپ شده است) می دانید که گذشته از تصویرگری بسیار ماهرانه، دارای محتوای عمیق فلسفی است. ماجراهای هستی و نیستی انسان در میان است. منتهی در اینجا نیز واقع نگری چوبک، مانند بسیاری از داستانهای دیگرش، رنگ بدبینی دارد، رنگی که غیر از آن نمی توانست داشته باشد. از این دو هنگامی که آن را برای چاپ به هیئت تحریریه ماهنامه دادم، اکثریت آنها با انتشار آن مخالفت کردند. و دلیل دیگری جز این که بدبینانه است و ایدئولوژی سوسیالیسم با بدبینی سازگار نیست نداشتند! به هر حال چاپ نشد و نسخهء ماشین شده آن نیز در میان اوراق دیگر ماند و از میان رفت. "{مرغ ها} جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بابستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تک می زدند و کاکل هم را می کندند. جا نبود. همه تو سری می خوردند. جای همه شان تنگ بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم براه بودند. همه مانند هم بودند، و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود." (قفس) ۱۳۲۸ - چاپ انتری که لوطیش مرده بود ۰مجموعه سه داستان: "چرا دریا طوفانی شده بود". "قفس". "انتری که لوطیش مرده بود" و نمایشنامه "توپ لاستیکی") "باز هم از همان راهی که آمده بود، از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود، برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود، او را شناخته بود می کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمن خودش که هنوز پس از مرگ نیز زنجیر او را به سوی خود می کشید. زنجیرش را به دنبالش می کشانید و می رفت. ولی این زنجیر بود که او را می کشانید." (انتری که لوطیش مرده بود) ۱۳۲۸ - کار ترجمه در شرکت نفت ایران و انگلیس (که در دوره مصدق تبدیل به شرکت ملی نفت ایران شد)، زندگی در طبقه چهارم آپارتمانی مشرف به خانه دکتر مصدق، ترجمهء یکی از قصه هایش به انگلیسی "نه. هیچ چیز بدی نگفتم. همش از ترقیات روز افزون کشور گفتم. یعنی چیز بدی وجود نداره که ازش حرف بزنم. مثلاً تو خیال می کنی امروز روی تمام کره زمین بگردی مملکتی به خوبی و فراوانی نعمت و نظم و امنیت ایرون پیدا میشه؟ به کوری چشم دشمن همه آن ها را تحت سرپرستی قائد اعظم الاشأن داریم." (توپ لاستیکی) ۱۳۲۸/۱۳۲۹ نامهء تحسین آمیز بلندبلایی از دکتر خانلری برای چوبک دربارهء کتاب انتری که لوطیش مرده بود از پاریس به تهران "شتابزده پا شد فرار کند. خواست از مرده لوطیش فرار کند. اما کشش و سنگینی زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سر جایش میخکوب کرد. گویی میخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. (انتری که لوطیش مرده بود) ۱۳۲۹ همکاری با مجلات مختلف ادبی (به خصوص سخن دوره اول) محمود عنایت: "یک بار آل احمد کار عجیبی کرد. مقاله ای چاپ کرد که عنوانش را از چوبک وام گرفته بود: "انتری که لوطیش مرده بود" و این قصه را تطبیق داد با وضع انگلوفیل هایی که با رفتن انگلیسی ها یتیم شده اند در حالی که این شباهت فقط در ظاهر امر بود و قصه چوبک مفهوم عمیق تری از این حرف ها دارد. دوران خروش و خشم و هیاهو بود و کار چوبک بی آن که شاید خودش بخواهد وارد جار و جنجال سیاسی شد." "از جایش بلند شد و رفت پیش لوطیش و خیلی نزدیک باو نشست: صورت لوطیش باو هیچ نمیگفت برو. نمیگفت بنشین. نمیگفت چپق چاق کن. نمیگفت لنگ رو سرت بپیچ. نمیگفت شمع شو. نمیگفت جای دوست و دشمن کجاست. نمیگفت چشمهاتو ببند. نمیگفت "بارک الله شمشیری، درس بگیر شمشیری" نمیگفت. نمیگفت "سوار سوار اومده" نمیگفت "آی حلوا حلوا حلوا داغ و شیرینه حلوا"، به او هیچ نمیگفت. هر چه تو چهره او دقیق میشد چیزی ازش دستگیرش نمیشد..." (انتری که لوطیش مرده بود) رضا براهنی: "چوبک گفتار را به صورت گفتار و زمان وصل را به صورت کتابی می آورد و معلوم است که این نوع طرز بیان را در نتیجه تمرین و ممارست و دقت در صحبت مردمی که عامیانه حرف می زنند یاد گرفته است و میداند که مردم عادی در کجاها حروف ، صداها، کلمات را ادغام میکنند و در کجاها کش می دهند و در کجاها ضرب المثل ها را به کار می برند و کجاها نتیجه مطلوب می گیرند. چوبک نه فقط از طریق شخصیت هایی که خلق کرده خود را نویسندهء مردم بدبخت نشان میدهد، بلکه با تقلید از زبان مردم بر خلق هنرمندانه آن زبان در قصه ها و اندیشه متعلق به آن طبقه میماند." ۱۳۳۲ پاییز - نقل مکان به ساختمانی ناتمام از زمینهای وقفی حاجی مخبرالسلطنه هدایت در دروس بختکی که در این کابوس مرگبار بر ما افتاده سنگین است. متعفن و چرکین است. کشنده است باید کاری کرد کارستان (آه انسان) ۱۳۳۴ چاپ دوم خیمه شب بازی (با حذف داستان "اسائه ادب" و اضافه کردن داستان "آه انسان") و ترجمه پینوکیو به نام "آدمک چوبی" اثر کارلو کولودی "من فکر کرده ام بچه های این مملکت که آینده سازان ما هستند، فاقد کتاب خوب و آموزنده می باشند. در کشورهای دیگر بیشترین رقم را برای چاپ کتاب های کودکان در نظر می گیرند. متأسفانه در کشور ما کسی به فکر فرزندان ما و آینده آنها نیست. به همین خاطر با بررسی آثار بسیاری از نویسندگان خارجی، کار برجستهء "کارلو کولودی" را بیشتر پسندیده ام و آن را برای بچه های ایرانی ترجمه کرده ام." گریهء زیر دندان جویدهء شما را می شنوم چرا نمی گویم؟ چرا نمی نویسم؟ نمی توانم؟ هوشم، حواسم، روحم، مرده؟ نه! (آه انسان) ۱۳۳۴ تابستان - سفر چند ماهه ای به آمریکا برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد، سفر به بوستون و نیویورک و واشنگتن. پیشنهاد مدیریت بخش فارسی "صدای آمریکا" که نپذیرفت. سفر به مسکو و سمرقند و بخارا و تاجیکستان به دعوت کانون نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی ۱۳۳۶ ترجمه و چاپ انتری که لوطیش مرده بود توسط پیتر اوری در "دنیای جدید نویسندگی" ۱۳۳۸ ترجمه شعر "غراب" اثر ادگار آلن پو در: کاوش (مجله انتشارات شرکت نفت) ۱۳۴۱ اقدام به تهیه فیلم "دریا" بر مینای داستان (چرا دریا طوفانی شده بود) "نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترس نداره. همیشه دریا اینجوری نیس. گاهی وختی که قرآن یا بچیه حرومزده توش میندازن دیونه میشه." (چرا دریا طوفانی شده بود) "دریا" اولین فیلم بلند ابراهیم گلستان است که به تحقق نپیوست. بازیگران: فروغ فرخ زاد (نقش اول)، تاجی احمدی، پرویز بهرام، زکریا هاشمی، اکبر مشکین و رامین فرزاد (دو سکانس باقیمانده از این فیلم نشاندهنده این است که گویا تست های مقدماتی فیلم انجام شده ولی از اجرای طرح منصرف شده اند.) "موجهای سنگین قیرآلود به بدنهء ساحل میخورد و برمیگشت تو دریا و پف نم های آن توی ساحل می پاشید و صدای خراب شدن موج ها منگ کننده بود و آسمان و دریا مست کرده بودند و دل هوا بهم می خورد و دل دریا آشوب میکرد و آسمان داشت بالا می آورد و صدای رعد مثل چک تو گوش آدم میخورد و از چشم آدم ستاره می پرید و موجها رو سر هم هوار می شدند." (چرا دریا طوفانی شده بود) شیشهء فانوس خورشید زنگار گرفته روغن پیه سوز ماه ته کشیده خم نیلی آسمان چرک ناک شده اما این جاودانه نیست (آه انسان) ۱۳۴۲ مرداد - چاپ تنگسیر (این رمان به قدسی خانم تقدیم شده است) "هیچ چیز نیس که بقد شرف و حیثیت آدم برابر باشد... حتی زن و بچهء آدم، درسه که چشمشون به دس ماس و ما باید بفکرشون باشیم و زیر پر و بال خودمون بزرگشون کنیم. اما نه با پررویی. این خوبه که فردا که بچه هامون بزرگ شدن مردم بشون بگن،باباتون نامرد بود!" (تنگسیر، ۹۰/۹۱) رضا براهنی: "{چوبک برای غنای زبان خویش} بیشتر از تخیل خود و برای منابع بعد، از حافظهء کلامی خود استفاده میکند. کلمات احساساتی پوک و بی هدف را به کار نمی گیرد. کلمه مثل برچسبی است روی مفهوم و جهت و انرژی و تحرک آن را نشان میدهد." احسان طبری در نامه ای به فهیمه راستگار: "تنگسیر نخستین رمان ایرانی است که نه فقط فانتزی نویسندگی در آن، آن هم به حد جدی وجود دارد، بلکه دارای تکنیک صحیح و مدرن نویسندگی است. بر خلاف شوهر آهو خانم که باید اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم - و اثری است که مسلماً نویسندهء با استعدادی آن را نوشته تنگسیر به علت تکنیک و مبتکرانه بودن زبان، کنکریت بودن محاوره ها، احساس ها، و واکنشهای انسانی چهره ها و غیره برای من نیروی جاذبهء واقعی داشت. روشن است که چوبک نویسندهء پخته ایست و یکی از بهترین پروردگان مکتب هدایت (ولی بدون شک با مختصات و ویژگی های original خود.) تنگسیر در ادبیات معاصر ما منزلگاهی است (چند کلمه خوانده نمی شود) خود این رشد نویسندگی است. این یک موفقیت شایان آفرین نویسنده، و ارزش نسبی آن در ادبیات ایران (نه ارزش مطلق آن در ادبیات جهان) بالاست. روح اجتماعی تنگسیر: طغیان مرد غول پیکری مانند محمد بر ضد پلیدی، مثبت است. رمان درخور آن است که درباره اش یک اتود وسیع نوشته شود. جوهر رمان در زبان nuances و کنکرت آنست که شاید، گاه به سوی آنومالی می رود ولی خیلی بندرت ولی همیشه به حد شگرفی بلیغ، کوتاه، تصویرانگیز و کوبنده است و مانند مشتی ریگ خشک و براق، با جسمیت و حجم روشن و معین روی هم صدا میکند." "{محمد خطاب به گاوی که بر آن مهار میزند} اگر تو هم جای من بودی ناچار بودی همین کارو کنی. اگه ولت کرده بودم میترکیدی. اما بدیش اینه که تو نمی دونی آدمیزاد چقدر بدجنسه. اگه تو از آدمیزاد بدجنس تر بودی این تو بودی که می باس به دماغ آدمیزاد مهار بزنی." (تنگسیر) "برای این که تنگسیر را بهتر بفهمی باید بدانی آنچه در آنجا به عنوان داستان میخوانی واقعیت بیرحم و عریانی است که من خود شاهد آن بوده ام." "ما تنگسیرا مردم بدبختی هستیم." (تنگسیر: ۱۱۲) "برای درک این واقعیت باید به شن زارهای جنوب، به دریا، به مردمی که هسته خرما میخورند متعلق باشی." آمد از در خانهء ما گذشت و من نخستین بار برای زمان کوتاهی او را دیدم. آدم گنده ای بود با چهرهء تافته و چشمان خونبار. آرام و بی تشویش راه میرفت. من داشتم تو کوچه خودمان با چند بچهء دیگر "تنگسیه" بازی میکریم. تو سوک دیوار آب ریخته بودیم و گل سفتی درست کرده بودیم و در آن چوبهای کوتاهی که "تنگسیه" نام داشت فرو می کردیم. وقتی که محمد از پیش ما گذشت تنها بود و هیچکس پشت سرش نبود و من نمی دانم چطور شد که ناگهان چشمانم تو چشمان او افتاد. و من در آن دم نمی دانستم که کیست و چکار کرده. خیلی بچه بودم شاید شش سالم بود آنوقت ها تو بوشهر زیاد تنگسیر آمدورفت می کرد و ما آنها را از زلفان بلند و اندام یغور و کلاه نمدیشان میشناختیمشان و به آنها "صحرایی" می گفتیم و از فروشندگان دوره گرد آنها کنار و گز و منگک می خریدیم. مهربان و پر حوصله بودند. زمان کوتاهی در کوچهء ما بود و بعد رفت ته کوچه و آنجا ناپدید شد." (تنگسیر، ۱۴۸) رضا براهنی: "حسن بزرگ تنگسیر در این است که نثر از ابتدا تا پایان کاملاً یکدست است. زیباترین نمونهء نثر توصیفی چوبک را باید در تنگسیر جست. حتی نثر سنگ صبور، تا این حد یکدست و قرص و زیبا و درخشان نیست." ۱۳۴۲ مرداد - چاپ روز اول قبر (مجموعه ده داستان کوتاه: گورکن ها. چشم شیشه ای . دسته گل. یک چتر خاکستری. پاچه خیزک. روز اول قبر. همراه. عروسک فروشی. یک شب بیخوابی. همراه "شیوهءدیگر" و نمایشنامه هفت خط)، این کتاب به روزبه چوبک، پسرش تقدیم شده است. ۱۳۴۲ اسفند - چاپ چراغ آخر (مجموعه هشت داستان کوتاه: چراغ آخر. دزد قالپاق. کفترباز. عمرکشون. بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود. اسب چوبی. آتما، سگ من بود. ره آورد (شعر بی وزن). پریزاد. دوست) مسعود فرزاد در نامه ای خطاب به صادق چوبک: " "ره آورد" را خواندم. قطعه ای درخور ادگار آلن پو یافتمش." شیشهء فانوس خورشید صیقل گیرد روغن پیه سوز ماه افزون گردد و چرکی رخسارهء نیلی سپهر زدوده شود (آه انسان) ۱۳۴۵ چاپ سنگ صبور (این رمان به زادگاهش بوشهر تقدیم شده است.) "من حرفای که بتو می زنم به هیچکه نمی تونم بزنم. تو آخه... سنگ صبور منی، هر چی دارم به تو می گم. آخرش یا تو باید بترکی یا من. اما اگه گوهر پیداش بشه منو تو بغل بگیره. اونوخت دیگه باید تو بترکی. من گوهرو دوسش می دارم." (سنگ صبور: ۲۰۷-۲۰۸) رضا براهنی: "تکنیک تمام قصه های چوبک، به استثناء ("بعدازظهر آخر پاییز" پیش از رسیدن به سنگ صبور) قراردادی است... چوبک هرگز رئالیسم را کنار نمیگذارد، ولی در آن دو قصه میکوشد به واقعیت از یک زاویه دیگر بنگرد و شاید میکوشد به واقعیت یک بعد دیگر نیز بدهد و تجربه ها را طوری به روی یکدیگر سوار کند که هرمی از تجربه ها برای شخصیت ایجاد شود، و این تقریباً همان کاری است که پیش از چوبک (هنری جیمز) کرده است..." "سنگ صبور قرار بود داستان دوازدهم کتاب خیمه شب بازی باشد. طرح این داستان را من در سال ۱۳۲۰ ریختم. اول اسم آن را گذاشته بودم "لعان" یعنی فرزندی که پدر در حلال زادگی او شک می کنند و در حقیقت با نفی و انکار ابوت خود، فرزندی را که به او منسوب است طبق قوانین اسلامی از آن خود نمی داند. اصل داستان حکایت زنی ست که بر سر چهار زن دیگر وارد خانه ای می شود و مرد خانه که در حسرت فرزند میسوزد از او صاحب اولاد ذکوری میشود. اما یک اتفاق به همراه توطئه چهار هوو سبب میشود که این بچه "لعان" بشود. اتفاق همان است که در سنگ صبور آمده. یعنی بچه در شلوغی "حرم شاه چراغ" به علت خوردن آرنج زائری به دماغش خون دماغ میگردد و بر اساس یک خرافه که میگوید اگر حرامزاده ای وارد حرم شاه چراغ بشود، خون دماغ خواهد شد، انگ حرامزادگی بر پیشانی طفل میخورد. این داستان که قرار بود داستان دوازدهم خیمه شب بازی باشد، یازده بار نوشته شد، ماشین شد، آماده شد که به مطبعه برود، ولی چون راضی نبودم، دوباره از سر نوشتم و بالاخره صورت دوازدهم آن به چاپ رسید." انورخامه ای: "بحث دربارهء سنگ صبور نیاز به کتابی جداگانه دارد چون یک رمان به تمام معناست، آن هم رمانی عمیق و بسیار باارزش. تعدد تم ها و تعدد شخصیت ها و قهرمان ها، صحنه های بسیار حساس و تصویرگری ماهرانه چوبک از آن ها، و مهم تر از همه توصیف حالت روانی هر کدام و جنگ درونی با خویشتن خویش، این کتاب را یکی از بهترین رمان های زمان ما ساخته است. رمانی که با داستان های برجسته ترین نویسندگان جهان برابری میتواند کرد." "ننم رف رف تا تاریک شد. یه هو دیبو از پشت درختا در اومد و قاپش زد و بردش تو کته زغالی. ننم دیگه نمیادش. در اتاق ننم بسه. ننم با دیبو رف تو اطاق خودمان. بعد آقا دیبو تنوره کشید رف هوا. ننم رف تو کته ی زغالی سر دیبو بجوره؛ رشک و شپشاش بگیره. دیبو افتاد رو ننم. اووخ ننم دردش اومد گفت:"آخ مردم." کچل اومدتش ببره، مرده شور مکش و ببره. یک، دو، سه، چهار. چقده ماهی تو حوض هس. مثه النگوای دس ننم تو آفتاب برق میزنن. مثه خون سر مرغ. همیه این ماهیا مال خودمه. احمد آقا گفت" "همش مال خودت باشه." میگیرم میبرم شب تو بغل خودم میخوابونمشون. حالا که ننم نیس. تو بغل ماهیا میخوابم." (سنگ صبور، "کاکل زری"، ۳۶) جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " سنگ صبور داستان چند تن مرد و زن و کودک بینوای خودمانی است که مظهر جماعت کثیری و بلکه اکثریت هموطنان ما هستند. در جهل و بی خبری و خرافات و گرسنگی و کثافت و دروغ و فریب غوطه ورند و معهذا چندان گله و شکوه ای از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و تریاق توکل و رضا دل خود خوش میدارند. بی نهایت استادانه از عهدهء کار برآمده اید و همچنان که گویا سابقاً معروض داشته ام آنچه را گوش می شنود و آنچه را به چشم می بیند - (و گاهی آنچه را خاطر احساس میکند) همه را مانند دستگاه عکاسی و جعبهء صوت صدا با قدرت و بصیرت کامل منعکس ساخته اید... املاء عوامانه علت دیگری هم ممکن است داشته باشد که هموطنان ما را از باسواد شدن و با فارسی صحیح و فصیح و درست آشنا شدن تا اندازه ای باز بدارد. ولی این ها را شاید بتوان امر ذوقی دانست و شاید مباحثه در آن زیاد مفید واقع نگردد و موضوعی نداشته باشد. لکم دینکم ولی دینی. ساختمان کتاب هم که فرانسوی ها آن را structure میخوانند تازگی دارد و میتوان احتمال داد که از سبک و شیوهء رمان نویسی جدید الهام گرفته باشید... چرا نباید زود معلوم شود که متکلم کیست. چرا خط گاهی درشت تر و گاهی بلافاصله ریزتر میشود. چرا دیروز و امروز و فردا درهم آمیخته است. البته به این سئوال ها و ایرادها میتوان بسیار جواب داد و لابد خودتان بهتر از هر کسی میتوانید جواب بدهید. آن چه مربوط به شخص من است ... با اینکه میدانم و اعتقاد دارم که دنیا باید به جلو برود و ترقی کند... فن رمان نویسی تازه در مملکت ما رواجی گرفته است و شاید در تمام این نیم قرن اخیر بیشتر از ۵۰ (پنجاه) الی صد رمان نوشته نشده باشد. در این صورت باید قدری حوصله به خرج داد و سنگ صبور را در بغل گذاشت تا مردم خواننده قدری با طرز معمولی رمان آشنا بشوند آن وقت باز یک قدم تازه برداشت. در هر صورت چوبک عزیز ما سالک راه دیگری است و وجودش دستخوش جوش و خروش های دیگری است و این حرف ها برای او معنی ندارد و ما هم با نهایت خلوص و حسن نیت و صفا می گوییم "خدا به او قوت بدهد"" محمود عنایت: "تا وقتی سنگ صبور را نخوانده بودم نمی دانستم فقر هم می تواند مثل ثروت، شکوه و جلال داشته باشد. این اثر به سنفونی غریبی می ماند که از تک صداهای رنج آلود و دردآلود بوجود آمده و در گرماگرم همهمه و طنطنه ای که سطور خاموش کتاب از آمیزه استیصال و درماندگی مشتی انسان در گوش تو ایجاد میکند ناگهان متوجه می شوی که شوکت فقر کم از کوکبهء ثروت نیست." جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: "چوبک از پیش کسوتان ما در میدان ادب و داستان سرایی است و خودش رتبهء استادی یافته است و اگر چون من آدم عقب مانده ای بخواهم او را راهنمایی کنم مضحک خواهد بود. ممنونم که مرا فراموش نفرموده اید و جسارت ورزیده میگویم در چاپ دوم سنگ صبور داستانهای "انوشیروان و بوذرجمهر" و "یعقوب لیث و ازهرخر" و "زروان و اهریمن" را از داستان جهان سلطان و کاکل زری و شیخ محمد و احمدآقا و بلقیس و گوهر که بدون مبالغه بسیار عالی و ممتاز است جدا بکنید. زیاد با هم جور نمی آیند. میدانم که تازگی دارد ولی زیاد در پی تازگی هم نباشید. مراعات حال و ذوق خواننده را بکنید. ما برای مردم چیز می نویسیم نه برای خودمان. آن هایی که خیلی بزرگ بودند و واقعاً بزرگ بودند مثل بودا و سقراط و عیسی چیزی ننوشتند." "سنگ صبور بر خلاف نوشته های دیگر چون شعر دارای کلید مفتاح است. باید سمبل ها را شناخت. باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا همه چیز را در نظر گرفت.در هر خط صفحهء آن گرهی خفته است. کلید مفتاح در خم این سمبل ها، این گره هاست. پس از این چنین شناختی آنوقت رمز ناآشنای آن، آشنا خواهد شد. تازه آنوقت است که خواهی فهمید سنگ صبور یعنی چه... اگر من به کتابی ببالم به سنگ صبور است." انورخامه ای: "با این همه به نظر من سنگ صبور به صورتی که منتشر شده یک نقص عمده دارد که از ارزش بزرگ آن میکاهد و این بی تناسبی نمایشنامه آخر کتاب با تمام شدن داستان است. این نمایشنامه هم از حیث شکل و هم از جهت محتوی با اصل داستان تفاوت فاحش دارد. مثل اینکه آن را با یک سنجاق، آن هم سنجاق قفلی به بقیه داستان وصل کرده باشند..." "این ایرادها را کسانی میگیرند که روح سنگ صبور را نشناخته اند، مخصوصاً نمایشنامهء آخر کتاب، حکایت درخت دانش است که در باغ سنگ صبور روییده..." ۱۳۴۶ چاپ مصاحبه ای از صدرالدین الهی با دکتر پرویز خانلری (درباره چوبک) ۱۳۴۸ چاپ درازنای شب پرگو از نصرت رحمانی (درباره چوبک) در روزنامه آیندگان نصرت رحمانی: "خانه چوبک یکپارچه از چوب ساخته شده است. همه چیز شکلی روستایی دارد، و بس زیباست، مخصوصاً کتایخانه اش، حسن قائمیان نویسنده و دوست قدیمی هدایت و چوبک برایم گفته بود که چوبک این خانه را سالها پیش در جوانی خودش طرح ریزی کرد و همه چیز آن را به سلیقه خود ساخته و پرداخته است.... از میان خیابان کوتاهی که در دو طرفش دو سرو یله داده بود... از کنار سروها... گذشتم و وارد ساختمان شدم. صادق را در کتابخانه اش یافتم. کتابخانه صادق تنها پناهگاهی ست که صادق را هنگامی که به کلی از یافتنش مأیوس شدی در آنجا پیدا خواهی کرد {سالن پذیرایی} جالب توجه بود. اجاقی چون آتشگاه در کنار آن شعله سر می کشید. وجود خانم آرامش و صمیمیتی به محیط داده بود. اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد عکس جالبی از صادق هدایت بود که سالها پیش با پسر کوچک چوبک گرفته بود. کتابخانه بسیار مرتب، تابلوهای جالب، اما سخت خودمانی، دل پسند..." "ازش {از صراحت رحمانی} خوشم آمد که نشستم حرف هایم را با وی در میان نهادم. اما قرار نبود اینها چاپ شود. من اهل مصاحبه نیستم... شعرهای رحمانی را خوانده بودم. پسندبده بودم. به این جهت به خلوت خود راهش دادم ولی چرا این کار را کرد؟ چرا؟" ۱۳۴۹ تدریس در دانشگاه یوتا به عنوان استاد مهمان (سال تحصیلی ۱۹۷۱/۱۹۷۰) ۱۳۵۱ شرکت در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در آلماآتا در قزاقستان شوروی. چاپ برگزیده آثار چوبک به زبان روسی توسط خانم زویا عثمانووا و آقای جهانگیر دری زیر نظر پروفسور کمیساروف. چاپ ویژه صادق چوبک در روزنامه اطلاعات ۱۳۵۳ نمایش عمومی فیلم تنگسیر (بر اساس رمان چوبک) به کارگردانی امیر نادری در سینماها. ترجمه انگلیسی داستان "مسیو الیاس" توسط پروفسور ویلیام هانوی (استاد زبان فارسی دانشگاه پنسیلوانیا) ۱۳۵۳ بازنشستگی چوبک و سفر او به انگلستان و آمریکا. فوت پدرش در سن هفتاد و نه سالگی در لندن ۱۳۵۵ ترجمه انگلیسی داستانهای "نفتی" و "آه انسان" در مجله ادبیات شرق و غرب ۱۳۵۸ ترجمه انگلسی سنگ صبور توسط محمدرضا قانون پرور (چاپ ۱۹۸۹، انتشارات مزدا، کالیفرنیا) ۱۳۵۹ ترجمه انگلیسی روز اول قبر توسط مینو ساوت گیت ۱۳۶۱ ترجمه انگلیسی برگزیده ای از آثار چوبک با مقدمه ای از باگلی "نه من هنوز باور نمی کنم که نمی بینم. هر روز صبح که از خواب بلند می شوم، فکر می کنم که بیناییم را بازیافته ام." ۱۳۶۹، ۱۹ فروردین (۸ آوریل) - بزرگداشت چوبک توسط بنیاد و مرکز مطالعاتی دانشگاه برکلی، کالیفرنیا در این دوران چون فقط یک هشتم نیروی بینایی برایش باقی مانده است دیگر نمی بیند. پس دیگر نمی تواند بخواند. از این رو همسرش به جای او می خواند و می نویسد و گاهی هم چوبک از کتابخانه کنگره نوارهای ویژه نابینایان را برای شنیدن به امانت میگیرد و گوش میدهد. "اگر در کتابخانه نوار ترجمهء انگلیسی Antimémoires یا La Condition Humaine مالرو را داشته باشند خوبست." محمود عنایت" "اکنون وقتی کتاب های چوبک را ورق می زنی می بینی جای نوشته های چوبک طنینی از ... فریادهاست و او از گواهان عادلی است که بر معرکه زمان خود شهادتنامه نوشته اند." ۱۳۷۰ چاپ ترجمه مهپاره (ترجمه از سانسکریت به انگلیسی توسط "ف. و. بین" و از انگلیسی به فارسی توسط صادق چوبک)، انتشارات نیلوفر، تهران. مهپاره شانزدهمین بخش از نسخهء کهن متن مفصل سانسکریتی است که به نام "جوهر اقیانوس زمان" معروف است. مهپاره با اینکه حکایت عشق است ولی لبریز از اندرزهای والای انسانی و حکمت و فلسفه است. کاوه گوهرین: "متن {مهپاره} را زنده یاد استاد مسعود فرزاد در اواخر پاییز ۱۳۲۵ میخواند و آن را به زیبایی غزلی از حافظ می یابد و چون برای ترجمه آن فراغتی پیدا نمی کند، آن را جهت ترجمه به صادق چوبک می دهد. دریغا که روزگار کج مدار چنان بازی می کند که قصه نویس ایران فراغتی نمی یابد که ترجمهء کامل این اثر سترگ را در همان زمان به انجام رساند." ۱۳۷۱ جلسه ای درباره داستان نویسی چوبک در کنفرانس مطالعات خاورمیانه در شهر پورتلند "به ظاهرکارهای من نگاه نکنید. این کارها را باید با حوصله و با توجه به زمانی که نوشته شده خواند." صدرالدین الهی: "گاه ساعتها با دفترهای جالبی که از روزگار گذشته دارد خلوت می کند. گاه تکه ای از آن را برای محرمی فرو می خواند. چوبک شاید اولین و تنها نویسندهء ایرانی ست که روزنامهء خاطرات نوشته به طریق دقیق روزانه. تنی چند از ما این دفترها را دیده ایم. وقتی اوقاتش تلخ است می گوید" :می خواهم آتششان بزنم" وقتی ملامتش می کنی، می گوید: "برای کی چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار تهران می نوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقی برایم درست كردند توی حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه شب از ترس این که اگر بیایند و اینها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند خوابم نمی برد. به هزار حقه آنها را آورده ایم این جا و حالا وقتی به آنها برمی گردم، به ایران برمی گردم، دلم تنگ می شود و حالم بد." پیرمرد دلش برای خانه، دروس، حیاط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعت های سختی را در خیال خانه می گذراند. چونان همهء ما." "... این همه دفتر و کاغذ سفید، حالم را بد می کند. از این که نمی توانم سیاهشان کنم. فکرها و قصه هایی در سرم میجوشد، خیلی قشنگ و وقتی نمی توانم بنویسم، از این ناتوانی عصبانی می شوم..." ۱۳۷۲ انتشار مجله ایرانشناسی (بنیاد کیان) شماره ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی صدرالدین الهی: "{چوبک} از چند حکایت که در ذهنش جولان دارد حرف میزند و این با تقریر، کار تحریر را نمی توان انجام داد. در فکر است که دربارهء دامهایی که در زندگی پیش پای او گسترده شده چیزی بگوید. بر سبیل خاطره میگوید: "میخواهم اسم این کار را بگذارم "دام ها و دانه ها". این کار را شاید بشود روی نوار گفت و بعد پیاده کرد."" ۱۳۷۴ چاپ دفتر هنر ویژه صادق چوبک (نیوجرسی) چاپ شش صفحه از دفتر خاطرات صادق چوبک با عنوان "دیروز" در همین دفتر و قطعه شعر داستان گونه "مبادا" در همین دفتر ۱۳۷۵ مهرماه چاپ هشت صفحه از دفتر خاطرات چوبک با عنوان "سفر مازندران و چند یاد دیگر" در دفتر هنر ویژه صادق هدایت، نیوجرسی، سال سوم، شماره ۶ قدسی چوبک: "یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هر چه که قبلاً نوشته بود را سوزاند. من نمی توانستم مانع او شوم و جلو او را بگیرم. می گفت تمام شد هر چه بود تمام شد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم،... حس می کرد دیگر رفتنی است... می گفت سعی نکنید مرا با دوا درمان نگه دارید. باید بروم... به خواهرش می گفت بیا به دیدن ما، ما دیگر وقت نداریم همدیگر را ببینیم..." قدسی چوبک در گفتگو با مرتضي میرآفتابی، مجله سیمرغ، ۷۳ و گردون در تبعید، کلن، ۵۹، ۷، ۱۹۹۹/۱۳۷۶ قدسی چوبک: "... حالش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشید که از شما پرستاری کنند. صادق از خانه سالمندان بدش می آمد. این اواخر وضع بدی داشتیم... در بیمارستان نه حرفی می زد و نه چیزی می گفت. گوشش هم دیگر نمی شنید. بیماری، فشار خون، قند، کلیه اش هم ضعیف بود. ریه های صادق... سه چهار ماه بود حس کرده بود. گاه چرت می زد. وقتی شب ها بسیار دیروقت، ساعت یازده دوازده می خوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند می شد و دیگر نمی توانست بخوابد خیلی کم حرف شده بود. فقط نگاه می کرد." قدسی چوبک در گفتگو با مرتضي میرآفتابی، مجله سیمرغ، ۷۳ و گردون در تبعید، کلن، ۵۹، ۷، ۱۹۹۹/۱۳۷۶ جمعه سوم ژوییه ۱۹۹۸/ ۱۳ تیرماه ۱۳۷۷، ساعت پنج و پنج دقیقه فوت صادق چوبک نه، نه من نمرده ام و هیچکس نمرده آدمی مرگ را کشته جسد صادق چوبک به درخواست خودش سوزانده شد

مهستی شاهرخی
_________________________
منابع: الف: آثار صادق چوبک و گفتگوهای او با دیگران ب: نقل قولهایی از دیگران راجع به صادق چوبک در" ۱/ براهنی، رضا، قصه نویسی، چاپ سوم، تهران: نشر و، ۱۳۶۲ ۲/ ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی در مجله ایرانشناسی، شماره ۲، آمریکا: مریلند (بنیاد کیان)، ۱۳۷۲ ۳/ ویژه صادق چوبک، دفتر هنر، سال دوم، شماره ۳، آمریکا: نیوجرسی، ۱۳۷۴ - قدسي چوبک در گفتگو با مرتضا ميرآفتابي، مجله سيمرغ، 73 و گردون در تبعيد، کلن، 59، 7، 1999/1376

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۸۷

سخنراني بهرام بيضائی در ده شب شعرانستيتوگوته (1356)

درطول سالها، گفته شده كه ما تاريخ درخشان داشتيم، ما ملت غيوربوديم، گفته شده كه ماباهم برادر بوديم، و خيلی چيزهای ديگر. اما تاريخ متاسفانه اصلا اين را نشان نمي دهد،تاريخ نشان نمي دهد كه ما اين همه ملت غيوربوديم، تاريخ يك كمی به عكس اين را نشان ميدهد، تاريخ نشان ميدهد كه ما دربرابر همه حمله ها كم و بيش همديگررا تنها رها كرده ايم. تاريخ درتمام طول نوشته ها و اسناد مختلفش بما نشان ميدهد كه ما در تمام قرون ماليات داديم و درتمام قرون كاركرديم و يك بيت المال بوجود آمد كه درست موقعی كه بما حمله شد اولين پادشاه، يا اولين امير، آنرا برداشت و دررفت و ما را دربرابر مهاجم تنها گذاشت ( كف زدن حضار).
من را معرفی كردند بعنوان سازنده دوتا فيلم و احتمالا نويسنده يا كارگردان چند تا نمايشنامه. احتمالا بايد اين را توضيح داد كه تمام كسانيكه معرفی ميشوند كارهای نكرده شان بيشتر ازكارهای كرده شان است. يك زمانی ما قراربود كه متخصص دركارسينما بشيم يا دركارتئاتر. درحال حاضر فكر می‌كنم كه متخصص در كارهای ديگری هستم... كارسينما و تئاتر كاريست كه با يك گروه اجرا سروكاردارد. احتمالا كار نوشته، كه يك زمانی خود من كارنوشته ای مي كردم، با يكی سروكاردارد و يك گروهی كه مي خوانند، تصميم مي گيرند، توصيه ميكنند، مي خواهند و غيره. كارسينما يك كمی بيشتر ازاينها و كارتئاتر همچنين يك كمی بيشتر ازآنها. دركارتئاتر عده زيادی، گروههای مختلفی هستند كه كار را می‌بينند و گروههای مختلفی هستند كه يا بطور مستقيم يا بطورغيرمستقيم روی كارشروع مي كنند به ظاهرشدن. آخر سراين سئوال پيش ميآيد برای كسی كه كاررا شروع كرده بود: چقدركاری كه داره اجرا ميشه، همانيست كه من ميخواستم بكنم؟ خوب، جواب اين سئوال يك مقداری بستگی داره بخود اشخاص، يك مقداری بستگی داره به اين كه چگونه تحمل كرده، يا چگونه يك مسير پيدا كرده، يا چگونه دست آخرمنصرف شده و رفته منزل نشسته. شما يك زمانی صحبت ميكنيد، فقط راجع بيك دستگاه نظارت، من اصلا راجع بآن نمي خواهم صحبت كنم. من راجع به گروههای نظارت نامرعی ميخواهم صحبت كنم كه حتی يك كمی خطرناكترند، بدليل اينكه چهره مشخص ندارند، درمورد دستگاه نظارت مي دانيد با چه كسی و با کی طرفيد، درمورد اين گروهها نمي دانيد با كی و با چی طرفيد. شما مي دانيد وقتی كه يك تئاتر سرانجام تصويب شد،- سرانجام به تمرين درآمد داستانی است جدا، كه راجع بهش صحبت خواهم كرد-، سرانجام موقعی كه قابل ديدن شد، يك عده ای می‌بينندش، آن عده احتمالا و بالاخره بعد ازمقداری درگيری به شما اجازه مي دهند كه اجراش كنيد، اما همين اجرا هم در ساير نقاط مملكت قطعيت و اعتبارندارد. بمحض اينكه نمايشنامه از خوزه قضائی تهران خارج می شود، شما با آدمهای محلی با نفوذ و مغزهای محلی سرو كار داريد. من يادم است چند سال پيش برای کار تئاتری رفته بودم سنندج. يادم است آنجا دو گروه تئاتری بود كه هردو منحل شده بودند. پرسيدم چرا؟ گفته شد كه داشتند نمايشنامه " بام ها و زيربام ها" را كارمی كردند، سرانجام رئيس فرهنگ و هنر محل نمايشنامه را توقيف كرده بود. گروه بكلی ازهم پاشيده بود، برای اينكه سخت است كه در سنندج يك گروه درحدود 15 نفردورهم جمع بشوند، باتوجه باينكه حقوق نمی‌ گيرند، با توجه باينكه فقط شوق و شعفی است و غيره، نمايشنامه ای را كه فكر مي كنند درتهران اجرا شده و لابد مجازاست، در محل كارمي كنند. بعد ازسه ماه، چهارماه كه درگيری های خانوادگی وغيره هم چاشنی آنست، سرانجام يك كسی مي آيد و آنرا ممنوع مي كند. من رئيس فرهنگ و هنررا ديدم، ازش پرسيدم چرا؟ برای اينكه نمايشنامه در تهران اجرا شده و اجازه گرفته، گفت: اما اینجا من فكر ميكنم نبايد اجرا بشود. دليل خواستم. گفت كه من اينجوری فكرميكنم. تدريجا مجبورشدم يك بحث ابلهانه ای را بكنم. برایش توضيح دادم: بر خلاف آنچه شما فكر مي كنيد، درحال خدمت نيستيد. فكر مي كرد چون با همسايه شمالی دوست شده ايم، ديگر نمايشنامه " بام ها و زيربام ها" نبايد اجرا شود. خيلی عجيب بود. چون تا چند وقت پيش از آن " بام ها و زيربام ها" به اين دليل توقيف شده بود كه ما با همسايه شمالی دشمن بوديم، حالا درست واروی همان دليل را مي آورد. خلاصه نتوانستيم همديگر را قانع كنيم. او بزودی بنظرم وكيل شد( خنده حضار) و آن گروه تئاتر هم ازهم پاشيد. گروههای ديگری را هم ديدم كه ازهم پاشيده بودند. گروه براساس يك جور تشنگی بوجود مي آيد، عده ای كه احتمالا توی شهرستانها ازحوالی بعد ازظهر وغروب يك چيزی شروع مي كند آنها را بخورد چون كاری نميشود كرد، چون درانجا احتمالا غيرازيك كتابخانه محدود، هيچی توی اين شهرستان نيست، چه كاری ميشود كرد غيرازاينكه آدم كه درتمام روز كتاب خونده بالاخره بياد بيرون و با يك جمعی درهم بياميزد. يك كاری را كه يك كاردسته جمعی است انجام بدهد.خوب قاچاقچی كه نمي شود شد، يا درست نيست يا احتمالا بعضی فكر نمي كنند كه حتما بايد قاچاقچی شد. سرانجام يك دستگاهی درتهران تصميم گرفت كه گروههائی را در شهرستانها بوجود آورند كه تحت نظارت آن كاركنند، كم و بيش گروههائی كه حالا درشهرستان هستند گروههای تحت نظارتند، خوب اين اتفاق عينا الان درتهران هم هست، شما درتهران هم نميتوانيد الان کار تئاتری كنيد و به يك جا وابسته نباشيد. الان بعنوان آخرین تجربه، چهار پنج ماهه كه دارم روی یک تئاتری كار مي كنم، ازآغاز نوروز تا الان. خيلی جديد است. پنج ماه تمام كوشيدم يك تئاتر را اجرا كنم، اما تئاتر مستقل غيرممكن است. نكته همین است. اينست كه با واقعيت معاصر تطبيق کنیم. واقعيت هم مثل سكه ایست كه هرلحظه بخواهند خرجش می کنند. يكی ازمثال های عمده تاريخ ايران است. شما كم و بيش نميتوانيد يك كاری، تئاتری يا فيلمی، چيزی درباره تاريخ ايران بنويسيد كه واقعيت را بگويد. درطول سالها، گفته شده كه ما تاريخ درخشان داشتيم، ما ملت غيوربوديم، گفته شده كه ما با هم برادر بوديم، و خيلی چيزهای ديگر. اما تاريخ متاسفانه اصلا اين را نشان نمي دهد، تاريخ نشان نمي دهد كه ما اين همه ملت غيوربوديم، تاريخ يك كمی به عكس اين را نشان ميدهد، تاريخ نشان ميدهد كه ما دربرابر همه حمله ها كم و بيش همديگررا تنها رها كرده ايم. تاريخ درتمام طول نوشته ها و اسناد مختلفش بما نشان ميدهد كه ما در تمام قرون ماليات داديم و درتمام قرون كاركرديم و يك بيت المال بوجود آمد كه درست موقعی كه بما حمله شد اولين پادشاه، يا اولين امير، آنرا برداشت و دررفت و ما را دربرابر مهاجم تنها گذاشت ( كف زدن حضار). تاريخ درموقع حمله مغول اين را نشان داد، تاريخ درموقع حمله غوريان، درمورد حمله تيمور، درمورد حتی افغانها كه ملت كوچكی بودند، جزئی ازايران بودند و درمورد اعراب اين را نشان داد كه ما چگونه دسته دسته همديگر را دربرابر هم تنها گذاشتيم. خوب احتمالا اين يك واقعيت است كه شما نبايد بگوئيد، حتی وقتی داريد درمورد زمان معاصرصحبت می‌كنيد. چه کسی سرانجام برای ما توضيح ميدهد اين تاريخ را؟ مسئوليت این نيست كه هروقت صرفه کرد آن را بكار ببريم. موقعی كه من به يك تاريخی تكيه دارم كه فقط با واسطه ازآن اطلاع دارم، احتمالا خودم را ممكنه يك آدم ديگری بشناسم. جزيك باردیگر و ازنو اين تاريخ را خواندن هيچ سلاحی بكارمن نخواهد آمد. برای نوشتن، برای گفتن شعر ... گفته شده كه تاريخ ما درخشان است، متاسفانه دعای كورش يا داريوش ... كه يك زمانی كردند اتفاق نيافتاد. یعنی اينكه خداوند سرزمين ما را از خشكسالی و دروغ حفظ نکرد.ما دچار خشكسالی هستيم و دچاردروغ. اگر گفته شود كه تئاتر كارنكن، ازيك طريق ديگری من باقی خواهم ماند. اگرگفته شود كه سينما كارنكن، ازيك طريق ديگری من دوباره زنده خواهم شد. اگر تاريخ دوباره مطالعه مي شد، لااقل اين تجربه برای زمان حاضر دراختیار ما بود.( كف زدن حضار) . خوب، چيزی كه من راجع به واقعيت داشتم مي گفتم، درباره نظارت پنهانی داشتم ميگفتم، داستانی است يك كمی ادامه دار. داستان اينست كه به هر حال، سرانجام وقتی تئاتر می‌آيد روی صحنه، درهمان لحظه حتی مي شود ورش داشت، درهمان لحظه با وجود اينكه شما اجازه دردست داريد، هنوز تامين نداريد، درهمان لحظه مي تواند يك وكيل مجلس، يا يك سرهنگ شهربانی بهش بر بخورد، درهمان لحظه مي تواند به كانون پزشكان بربخورد، درهمان لحظه مي تواند بهر كسی كه تو خيابان رد ميشود بربخورد، هركس درهرلحظه مي تواند آنرا تغيير دهد. بنابر اين تمام اجازه هائی كه وجود دارد، تمام آنچه كه روی كاغذ است، چيزهای قطعی و نهائی نيستند. عينا این اتفاق درمورد سينما هم هست. سينما هم، درواقع نمي شود كاركرد، مگر درزير يكی ازبيرق ها، -احتمالا شما فقط درتلويزيون- می توانید كار كنيد. يا در فرهنگ و هنر. آن چيزی كه اين وسط به اسم سينمای خصوصی وجود داشت و باعث شد درجوارش يك سينمای نسبتا بهتر بوجود بيايد، بكلی ازميان برداشته شد. برايتان ياد آوری می‌كنم كه ما هرگز تجربه هيچ تئاتری را درزمان خودش بدست نياورديم. تئاتر هائی كه ما نوشتيم هرگز یا اكثرا به صحنه نيامد يا چندين سال ديرتر در يك شرايط دشوارتر بروی صحنه آمد. تئاتر من وقتی آمد كه من ديگر به تجربه اش ديگر احتياج نداشتم، تئاتر خيلی ازآدمها اينطور شد. فيلم من هم همينطوری، من الان آخرين فيلمی كه ساخته ام چيزی است كه مي خواستم ده سال پيش بسازم. مهم اينست كه درزمان اتفاقات چقدر عكس العمل دیدید و سعی كرديد آن چيزی را كه خودتان ميخواستيد باشيد. درواقع نتيجه دراين لحظه عبارت ازاين است كه خيلی ازآدمها درحال كاركردن تئاتر نيستند، درحال كاركردن سينما نيستند، نوشته ای را مي شود درمنزل نوشت، ميشه چند سالی نگه داشت، ميشه دستی دركرد، ميشه خيلی ازكارهای ديگر باهاش كرد و بالاخره همین چيزهائی می شود كه جلويش گرفته نشده. تئاتر و سينما را میتوانند ازطريق نظارت، ازطريق سرمايه جلويش را گرفت. كاری كه اتفاق افتاده. شما برای فيلم و تئاترتهيه كننده مي خواهيد. برای فيلم وتئاتری مبلغی لازم است، خرجی لازم است، شما مجبوريد نكاتيو را بخريد، مجبوريد كه لابراتوار برويد، مجبوريد دوربين داشته باشيد، قلم نیست که درجيب من باشد. سرمايه قرارداده مي شود برای اينكه فستيوال ها بوجود بيآيند. برای اينكه جشنواره ها بوجود بيايند، برای اينكه ازطريق آنها گفته بشود كه تئاتر و فيلم داره درايران حمايت مي شود! بسياری ازشما احتمالا دراين لحظه سئوال مي كنيد، که خب! فيلم تو هم در يك فستيوال بوده و احتمالا فيلم بعدی تو هم در فستیوال خواهد بود. بله. چه بخواهم و چه نخواهم قضيه دراين است كه دراين لحظه هيچ شانسی برای كار كردن جز ازطريق شركت در يك چنين جاهائی باقی نمانده است. شما روزی كه بنطرتان ميآيد فیلمی بسازيد، همان روز درذهنتان امضاء هم كرده ايد که باید در يك فستيوالی راه پیدا کنید. دراين لحظه يكی ازاين دو راه را داريد: يا فكرنكنيد يا اينكه در آن لحظه، همانجا به امضاء شرکت دريك فستيوال فکر کنید. خب! این وضع خوشايند نيست.من ازسال پنجاه تا الان 3 تافيلم ساختم، در سال 50 يكی، درسال 53 يكی والان درسال 56 هستيم يكی. فيلمهائی كه وقتی شروع شدند پيش ازپنج شش ماه كارنداشتند. شما دوسال و نيم مي دويد تا يك سرمايه ای را جمع كنيد، ازيك دستگاه هائی رد شويد. سرانجام كار بوجود می آوريد، اما وفتی، سرانجام مي رويد پشت دوربين بيشتر ازيك توده زباله نيستيد، يك چيز بكلی خرد شده، مچاله شده، ازميان رفته. چيزی که دو سال پيش فکر كرده بوديد، حالا ديگر بنظرتان جذاب نیست. درآن لحظه شما فكرمي كنيد اصلا چرا بايد كار كرد؟ تازه درآن لحظه شما هنوز نمي دانيد اين فيلم خواهد آمد يا نه. هر جلسه كاربنظر ميآيد كه آخرين جلسه است، هرفيلم بنظر ميآيد كه آخرين فيلم است. بهمين دليل است كه درهنر معاصر تئاتر و سينما يك جريانی بوجود آمده كه تئاترها و فيلم ها را تا حدودی مسخ مي كند و آن عبارت از اينست كه شما هرچی داريد درتئاترتان ميگوئيد و هر چی داريد درآخرين فيلمتان ميريزيد، چون اميد نداريد يك فيلم بعدی، يا يك تئاتر بعدی خواهيد داشت. بهمين دليل است كه تئاتر ها ممكن است ازساختمان خودشان خارج شوند، فيلم ها تاحدودی ازساختمان خودشان خارج شوند. درنتیجه شما صاحب يك هنر كمپلكسه هستيد، صاحب يك هنر گره دار هستید. هيچوقت نميتوانيم بدونيم دريك شرايط ديگه چه ميكردم يا آدمهای ديگه چه ميكردند، نكته مهم اينه كه بنظر ميآيد برای يك تئاتر بهتر، تماشاچی بهتر لازم است. عده ای كه شما اينجا هستيد كافی نيست. احتمالا يك جمعيت وسيع تر لازمه، برای يك سينما بهتر تماشاچی بهتر و بيشتر لازمه. تماشاچی بهترو بيشتر درواقع الان درپای تلويزيون هاست. تماشاچی بهتر و بيشترداره فيلم فارسی را كه اين همه مسخره ميشه ميبينه، ازطريق تلويزيونها. جريان فرهنگی كه موفق شد همه اين نسل را بصورت واسطه، بصورت دلال زمين، دلال پيكان، بسازو بفروش و غيره و غيره دربياره ميتونست يك گروه يا يك قشريا يك نسل فرهنگی خوب بوجود بياره، ميتونست فضائی بوجود بياره كه توش تحقيق بدون ترس انجام بشه، كه در آنصورت شما يك نسخه درست تاريخ لااقل دراين زمان ميداشتيد، كه شما ميتوانستيد يكبار بيك تاريخ اعتماد كنید، بهش رجعت كنيد، و بدونيد كجا ايستاده ايد. ميتونستيد شما يك تحليل درست ازعرفان داشته باشيد، ازنقاشی داشته باشيد و ازهر جريان فرهنگی و هنری قبلی. متاسفانه ما بدون پشتوانه اين چيزها، درحاليكه بنظر مياد بكلی با گذشته قطع ارتباط كرده ايم، به غلط و بنا درست، نه ازطريق درك شخصی و رد كردن آن، بلكه ازطريق اينكه مطلقا چيز قابل اعتماد در دسترسمان نيست پیش می رویم. نكته مهم اينه كه دركنارهرجهادی يك جهاد فرهنگی و فكری هم لازمه و احتمالا اگر واقعيت درجائی به دروغ گفته ميشه، ما واقعيت را بدروغ بيان نكنيم، چيزی كه متاسفانه اتفاق ميافته. درمطبوعات، دررسانه های گروهی. ما هم ازنويسنده نمي خواهيم واقعيت را بگه، ما هم علاقمنديم كه نويسنده، آنچه را كه مصلحته بگه، منتها مصلحت ما فرق ميكنه، اما ما هم به يك ترتيب مرز برای نويسنده تعيين مي كنيم. اين هر دو نادرست است، آنچه كه دستگاه و دولت و دستگاه نظارت تعيين ميكنه و آنچه كه ما بعنوان عكس العمل تعيين ميكنيم هر دو غلط است. درست اين نيست كه ما بخواهيم كه نويسنده آنچه را كه ما ميخواهيم بگه، درست اينه كه بگذاريم نويسنده آنچه را كه فكر ميكند بگه و ما هم خودمون شخصا فضائی بوجود بياوريم كه توش بتوانيم آنچه را كه فكر ميكنيم بگيم. نخواهيد كه يك هنرمند درپشت سرگروه و قافله بياد، اون احتمالا قراره كه جلو بره، اون احتمالا قراره نيازهائی را بگه كه آنموقع ميدونه. من فكر ميكنم كه باين نوع طرز فكر متعلقم. اين احساس را بكنيم كه كلمات، معيارها، اصطلاحهائی كه بكار ميبريم كمی فرسوده شده اند. اگر قرار است كه دستگاه دولتی هم از مسئوليت بگه وما هم احساس مسئولیت بكنيم، من يك كمی بآن مسئوليت مشكوكم. اگر قراره كه اونهم به آزادی صحبت بكنه و ما هم، من يك كمی راجع باين آزادی مشكوكم. متشكرم كف زدن ممتد حضار

مطالب مرتبط:

سيمين دانشور"با نوي رمان ايران"