نامه منصوب به گابريل گارسيا ماركز كه گويا بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی ، این متن را به عنوان وداع به دوستانش نوشته است،را يكي از دوستان سه شنبه اي براي درج دروبلاگ انتخاب وارسال نموده كه در پي مي آيد ،همچنين در ادامه شرح مختصري ازبيوگرافي وفرازي از انديشه وديدگاه هاي ماركز رابراي هرچه كاملترشدن اين قسمت مي آوريم.

*- اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
*- خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
*- روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم .
*- با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند.
*- خدواوندا ٬اگر تکهای زندگی میداشتم ٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود، بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
*- اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایهسار عشق میآرمیدم، به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
*- آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
*- به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
*- به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
*- آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
*- من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
*- چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
*- خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
*- اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست .
*- میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم ، شصت ثانیه نور را از کف میدهیم. شصت ثانیه روشنایی .
*- هنگامی که دیگران میایستند ٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم.
*- هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
*- دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
*- من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود. ___________ _________ _________ ____
*- شاعر معاصر اروگوئه ای
**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا

بيوگرافي ماركز
گابریل جوسی گارسیا مارکز در 6 مارس 1928 در ((آراکاتا کا)) کلمبیا متولد شد. والدین او بی بضاعت و در پی تامین معاش بودند. در سال1940 گابریل باهوش یعنی زمانی که 12 سال بیشتر نداشت موفق شد بورس تحصیلی بگیرد.در سال 1946نویسنده ی 18 ساله آرزوی والدینش را برآورده کردودر بوگوتادر مدرسه ی ((یونیور سادناسیونال)) نام نویسی کردو بعدها در رشته ی روزنامه نگاری تحصیلات خود را آغاز کرد... وی در همان سال در روزنامه ی میانه رو بوگوتا آغاز به فعالیت کرد... در همان دوران او به همسر آینده خود برخوردکرد و پیش از آنگه دانشگاه را ترک کند دختر 13ساله ای را دید ویک دل نه صد دل عاشق اوشد. گابریل مانند خیلی از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کرده اند و آنرا کوچک می شمادند متوجه شد که علا قه ای به مطالعه در رشته ی دانشگاهی نداردو تبدیل به فردی شده که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام میدهد.پس کلاسهایش را نادیده گرفت و پس از مدتی دانشگاه را رها کرد وی در کمال شگفتی در همان سال نخستین داستانش به نام (( سومین استعفا)) را نوشت و از همان جا علاقه به نوشتن به صورت حرفه ای در او پدیدار شد... . او در آنزمان انسان متمولی نبود اما انواع و اقسام بدهی ها را مقابل خود می دید. وی می گوید(( همه چیز را از فقر آغاز کردم اما امید داشتم، امید به فردایی بهتر)) سرانجام در 1950 تلاش هايش براي ادامه تحصيل در رشته حقوق پايان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن كرد ،به «باراناكوليا» رفت . در 1953 او به ناگاه به تشويش و بيقرار ي ناگهاني دچار شد . وسايلش را جمع كرد ، كارش را رها كرد و حتي دايره المعارفش را هم به دوستي فروخت . مدت كوتاهي سفر كرد ، بر روي پاره اي از طرح هاي داستانش مشغول شد و سرانجام به طور رسمي با مرسدس اعلام نامزدي كرد . در 1954 به بوگوتا بازگشت و مسئوليت نوشتن داستان و مقالات نقد فيلم را در «ال اسپاكتادور» را پذيرفت. در آنجا او به استقبال سوسياليسم رفت و از از توجه به صداي جاري ديكتاتور گوستاو روجاس پينيليا اجتناب كرد ، به وظيفه اش به عنوان نويسنده اي در زمان لاويولنسيا la violencia تعمق كرد. گارسيا ماركز در 1958 مخاطره اي كرد و به كلمبيا بازگشت . در فضايي كم سر وصدا به كشورش خزيد و با مرسدس باچا ازدواج كرد ، كسي كه اين چهارده سال را در بارانكويلا در انتظارش نشسته بود. او و تازه عروسش در خفا و خاموشي به كاراكاس بازگشتند كه در آنجا مشكلات را با هم تقسيم كنند . پس از چاپ نمايشنامه هايي در روزنامه «مومنتو» توسط گارسيا ماركز كه خيانت و پيمان شكني آمريكا و ستم پيشگي هايش عليه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سياسي قرار داد. روزنامه سرانجام تسليم فشارهاي سياسي شد و در جريان سفر نيكسون در ماه مي عذرخواهي اي را از دولت آمريكا به چاپ رساند . گارسيا ماركزاز نامه سفارشي كاپيتولاسيوني دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا داد . چيزي نگذشت كه گارسيا ماركز پس از رها كردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمايت انقلاب كاسترو قرار گرفت . او متاثر از انقلاب با تصدي شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاريي كاسترو «پرنسا لاتين» به انقلاب كمك كرد و بدين شكل بود كه رفاقتش با كاسترو كه تا به امروز برقرار است، آغاز شد . در 1959 نخستين پسرش رودريگو به دنيا آمد و اين خانواده به شهر نيوريوك مسافرت كرد و در آنجا ناظر شاخه آمريكاي لاتين خبرگزاريپرنس لاتين شد ، اما چيزي نگذشت كه به خاطر تهديدات آمريكايي ها به قتل او ، گارسيا ماركز از اين شغلش هم استعفا داد . بعد از يكسال پس از شكاف ايدئولوژيكي كه در حزب كمونيستي كوبا روي داد، جدايي اش از آن حزب آغاز شد. در ژانويه 1865 او و خانواده اش براي گذران تعطيلات به آكاپولكو مسافرت كردند . ماركز لحن و صدايش را باز يافت. براي نخستين بار در بيست سال اخير، آذرخشي به طور واضح حجم و آواي «ماكوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او ماشين را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت . وقتي رسيدند ، مسئوليت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چيز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد و نوشت آنچه را كه انجام داده بود و ديده بود و انديشيده بود . براي مدت هيجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاكت سيگار داشت از پا در مي آمد . براي تامين خانواده ماشين فروخته شد، تقريبا همه اسباب خانه را به گرو گذاشته بود چاره اي نبود، تنها به اين شكل مرسدس مي توانست خانواده را خوراكي دهد و رول كاغذ و سيگار ماركز را تامين كند . دوستانش ديگر اتاق دود گرفته اش را «غار مافيا» مي ناميدند. پس از مدتي ، كمك هاي جامعه به ياري اش شتافت ، چرا كه با خبر شده بودند كه چه چيزهاي چشمگير و قابل توجهي در حال خلق شدن است. نسيه ها تمديد و قرض ها بخشيده شد . پس از يكسال كار ، گارسيا ماركز نخستين سه فصل را براي كارلوس فوئنتس فرستاد ، كسي كه آشكارا اعلام كرد : «من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادي را در آن يافتم» رمان به پايانش نزديك بود، هنوز اسمي نداشت، موفقيتش قابل پيش بيني بود و زمزمه موفقيت در هوا دوران داشت و مي چرخيد . هنگامي كه كار به سرانجام رسيد ، خودش ، همسرش، و دوستانش را در رمان جاي داد و سپس نامي در صفحه آخر نمايان شد : «صد سال تنهايي» . سرانجام از غار پا به بيرون گذاشت ، هزار و سيصد صفحه را در دستانش محكم گرفته بود ، تحليل رفته و تقريبا مسموم از نيكوتين ، با بيش از ده هزار دلار بدهي ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بيشتري از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را براي ناشري در بوينوس آيرس بفرستد. «صد سال تنهايي» در ژوئن 1967 منتشر شد و در عرض يك هفته همه 8000 نسخه اش به فروش رسيد . از آن نقطه بود كه موفقيت هاي او بيمه و تضمين شد . رمان هر هفته زير يك چاپ جديد مي رفت و در عرض سه سال، نيم ميليون نسخه از كتاب به فروش رسيد و به بيست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جايزه بين المللي را نصيب خود كرد . موفقيت ها سرانجام سر و كله شان پيدا مي شد. وقتي كه جهان نامش را مي شنيد و مي شناخت گابريل گارسيا ماركز 39 ساله بود. به ناگاه شهرت احاطه اش كرد . نامه هاي طرفداران ،جايزه ها ، مصاحبه ها، برنامه هايي با حضور او _ پيدا بود كه زندگي اش در حال دگرگون شدن است. در 1969 رمان، جايزه «چياچيانو» در ايتاليا را برد و همان سال به عنوان بهترين رمان خارجي در فرانسه شناخته شد . و در 1970 در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در آمريكا شد . دو سال گذشت. جوايز «روميلو گالئگوس» و «نيوتادت» را هم برده بود و در 1971 هم نويسنده پروئي ، ماريو بارگوس يوسا در باره زندگي و آثارش كتابي را منتشر ساخته بود . در برابر همه اين هياهوها ، گارسيا ماركز به سادگي به نوشتن بازگشت . در بازگشت به «مكزيكو سيتي» ، خانه جديدي خريد تا از آنجا مبازه شخص اش را براي تاثير بر جهان پيرامونش ساماندهي كند. در پايان اندك سالي ، فعاليت هايش را پايه گذاري كرد و پيوسته مقداري از پولش را در جنبش ها و فعاليت هاي سياسي و اجتماعي صرف مي كرد. از طريق نوشته ها و بخشش هايش ، گروه هاي چپ در «كلمبيا» ، «ونزوئلا» ، «نيكاراگوئه» ، «آرژانتين» و «انگولا» را حمايت و پشتيباني مي كرد . او از HABEAS حمايت و پشتيباني كرد ، سازماني كه تمام فعاليت هايش را براي اصلاح سواستفاده قدرت در آمريكا ي لاتين و آزادي زندانيان سياسي وقف كرده بود . او روابط دوستانه اش را با بعضي رهبران همانند عمر توريجوس در پاناما قطع كرد، مناسبات و روابطش را با فيدل كاسترو رهبر كوبا ادامه داد . نيازي به گفتن نيست كه ، اين فعاليت ها او را نزد سياستمداران آمريكا يا كلمبيا عزيز و تكريم نكرد ، همه ديدارهايش از آمريكا با ويزاهاي كوتاه بود كه توسط وزارت امور خارجه آمريكا تاييد شده بود . ( اين سفرها سرانجام توسط بيل كلينتون رفع محدوديت شد ) در 1977 او Operacin Carlota و همچنين مجموعه اي از مقالاتي از نقش كوبا در آفريقا را منتشر ساخت. به طعنه ، اگر چه ادعا مي كند كه با كاسترو دوستان بسيار خوبي هستند _ كاسترو حتا به ويراستاري كردن كتاب «وقايع مرگ يك پيشگوي ماركز» كمك كرد _ او هفتاد نوشته را در كتابي «بسيار رك ، بسيار ناملايم» درباره قصور انقلاب كوبا و زندگي تحت رژيم فيدل كاسترو نوشته است . اين كتاب هنوز منتشر نشده است ، گارسيا ماركز مدعي است كه تا وقتي كه روابط بين آمريكا و كوبا به هنجار و عادي نشده آن را منتشر نخواهد ساخت. در 1981 كه مدال ويژه لژيون فرانسه را به دست آورد، براي اينكه كاسترو را در سختي ديده بود به ديدارش شتافت. در سال1982 او جايزه نوبل ادبيات را برنده شد .... در داستان بعدي كه منتشر كرد ديگر سياست از انديشه اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رماني عشقي تغيير مسير داد و به گذشته غني از شهود و مصالح اساسي داستان هايش بازگشت .

"ماركزبه اتفاق فيدل كاسترو"
ماركز وموسيقي
گابريل گارسيا مارکز نويسنده نامدار کلمبيايي از نويسندگان عاشق موسيقي است او شيفته همه نوع موسيقي است.او مي گويد:وقتي پاي هر نوع موسيقي در ميان باشد، قلم از نوشتن باز مي ماند مارکز خود را در زمينه موسيقي صاحبنظر مي داند و عقيده داردشاعران و نويسندگاني که فاقد دانش موسيقي هستند يا دست کم به موسيقي عشق نمي ورزند، نمي توانند از چشمه زلال هنر سيراب شوند.دانش موسيقايي مارکز محدود به موسيقي آمريکاي لاتين يا جهان غرب نيست.او در اين زمينه مطالعه کرده و دانش اندوخته است ، به طوري که مي داند “موسيقي شرق - بويژه موسيقي ايران -600 سال از موسيقي اروپا و جهان غرب جلوتر است يا اينکه نخستين مدرسه موسيقي جهان را يک موسيقيدان ايراني در کوردواي اسپانيا ساخته است مارکز در مصاحبه با خبرنگاران و نيز ديدارهايي که هنرمندان کلمبيا، کوبا و حتي برزيل با وي داشته اند، بارها گفته است : قاطعانه مي گويم که موسيقي فولکلور يا اصيل در همه کشورهاي جهان ، هميشه يک گام جلوتر از ساير انواع موسيقي است نامهرباني هاي آناني را که به بهانه تجددطلبي و ابداع در موسيقي ، تيشه بر ريشه اصالت ها مي زنند، نبايد ناديده گرفت البته نمي توان با تجددطلبي مخالفت کرد؛چراکه ابداع و نوآوري ، آدميان را در رسيدن به کمال مطلوب ياري مي کند اما اين که عده اي بويژه جوانترها، بخواهند با ناديده گرفتن اصالت ها، آن هم اصالتهايي که داراي رسالت اند، ميراث گذشتگان را نفي کنند، طبيعي است که شاهراه کمال با موانعي جدي مسدود مي شود.مارکز به اپرا مي پردازد و درباره آن با صراحت لهجه مي گويد:امروز اگر به اپرا در همه جاي دنيا نگاه کنيد، درمي يابيد که اين هنر در روزگار ما، سير قهقرايي داشته است اپرا ديگر نه داراي تماشاچي است و نه آهنگسازان در مسير آن کار مي کنند شکست اپرا درزمانه ما از آن روست که وقتي به روي صحنه مي رود، حرف و پيامي تاثيرگذار براي مردم و نسل جوان ندارد اين هنر در روزگار ما نه جهت دارد و نه خاصيت. وقتي که موسيقي سنتي ، پويايي نداشته باشد، متحول نشود و همراه با زمان به جلو گام برندارد، محکوم به شکست است ما براي اصالت و رسالت موسيقي گذشتگان ، ارزش مي گذاريم ، آن هم به اين شرط که به مانداب تبديل نشود، تحرک و پويايي داشته باشد و فرد را با شرايط زمانه وفق دهد.همه موسيقيدانان ، آهنگسازان و حتي نوازندگان دست سوم دنيا، نان ميراث گذشتگان خود را مي خورند و آبرو از آنان دارند. مثلا در دنياي غرب به موزارت نگاه کنيد که مثل “باخ ” در دوره باروک ، سبک موسيقي رايج را گرفت و به آن ويژگي بخشيد. موزارت مگر چيزي را ابداع کرد؟ او آنچه را که وجود داشت ، به اوج رساند. او هر قالبي راکه مي يافت از سونات گرفته تا سمفوني و اپرا دستمايه قرار مي داد و به آن روح تازه مي دميد. به همين دليل است که موسيقي او از اعماق روح و جان آدمي سخن مي گويد و بسيار بي آلايش و ساده است. مارکز در زمينه هنر، بويژه هنر موسيقي خود را يک سنت گرا مي داند، سنت گرايي که با تجددطلبي و ابداع و نوآوري مخالف نيست ، البته به اين شرط که اصالت ها مخدوش نشود. او مي گويد: ما نوعي موسيقي سنتي داريم که آن را امروز و فرداها به همين نام مي خوانيم و خواهيم خواند. از ديدگاه من موسيقي رمانتيک و باروک هم ، اصيل و سنتي هستند در يک کلام مي خواهم بگويم که موسيقي فرهنگي ، در همه جاي دنيا از موسيقي عاميانه و مردمي نشات گرفته است.“بلابارتوک ” آهنگساز و موسيقيدان مجاري را مثال مي زنم.او هنگامي که جواني 20 يا25 ساله بود، در کوهستان هاي کشورش با يک ضبط صوت کهنه قديمي حضور پيدا مي کرد، آوازهاي بومي و مردمي زادگاهش مجارستان را ضبط مي کرد تا هنرمندانه ترين آثار موسيقي را که تاکنون پديد آمده است ، تهيه کند. به عقيده من اگر “بلابارتوک ” و زحمات او نمي بود، “شوئنبرگ ” و “استراوينسکي ” موسيقي را از بين برده بودند! نمي خواهم بگويم که اين دو چهره بارز، موسيقيدانان بدي بودند، نه ، بلکه به خود اجازه مي دادند که دانش فني ، آنها را به جايي برساند تا هرکاري را به گونه اي عاري از الهام و محتوا انجام دهند.”مارکز مي گويد: “هنگامي که “پاييز پدرسالار” را مي نوشتم ، فقط و فقط به موسيقي “بارتوک ” گوش مي دادم. از همه اين مسائل به يک نتيجه کلي مي رسيم و آن ، اين است که موسيقي امروز جهان ، تنها يک صنعت نيست ؛ بلکه هم زبان واحد بين المللي است و هم هنر و علم. شما اگر با آثار ارسطو آشنايي داشته باشيد، درمي يابيد در فلسفه نظري اين حکيم و فيلسوف بزرگ ، موسيقي يکي از شعب رياضي است ، حتي فلاسفه مسلمان هم که تقسيم بندي ارسطو را در کتابهاي فلسفي خود ذکر کرده اند، موسيقي را جزو رياضي دانسته اند. اين نکته بسيار دقيق و حساب شده اي است ، چراکه عنصر اصلي موسيقي که چيزي جز صوت و زيروبم اصوات نيست ، بر اثر نسبتهاي رياضي پيدا مي شود. از سوي ديگر چون تمام قواعد موسيقي به اندازه رياضي بدون تغيير نيست، يعني ذوق و قريحه آهنگساز در آن دخيل است، ميتوان آن را هنر ناميد.من بزرگترين بيان موسيقايي نسل خودم را آثار “پرس پرادو” مي دانم. هرگز نمي توانم تصور کنم ، فردي با فرهنگ باشد، اما از موسيقي به عنوان يکي از عناصر مهم فرهنگي بهره نبرد مارکز تا آنجا دلبسته و شيفته موسيقي است که خود نيز در سالياني نه چندان دور به خوانندگي روي آورده است او خود مي گويد: سالها پيش که در پاريس به سر مي بردم ، در يک گروه شبانه آوازخوان حرفه اي محسوب مي شدم در آن گروه تبعيدي هاي امريکاي لاتين جمع مي شدند. شغل من در آن ايام ، روزنامه نگاري بود و وضعيت مالي مطلوبي نداشتم و براي گذران زندگي مجبور بودم خوانندگي کنم.البته هدفم از روي آوردن به اين هنر، فقط بهره مادي نبود، بلکه عشق به موسيقي چنان در وجودم لانه کرده بود که به وصف درنمي آمد آن عشق هنوز هم با من هست...

ماركز وانديشه هايش
*- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم .
*- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.
*- اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
*- دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
*- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن ا ست که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
*- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی، چون امکان دارد هر کسی عاشق لبخند تو شود.
*- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی اما ممکن است برای کسی تمام دنیا باشی.
*- خود را تحت فشار مگذار از بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
*- به چیزی که گذشت غم مخور، به ان چه بعد از آن آمد لبخند بزن.
*- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال به دیگران اعتماد کن اما مواظب باش به کسی که تو را آزرده دیگر اعتماد نکنی.
*- شايدخدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را.
*- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست لحظه ای از وقتش را با تو بگذراند نگذران.
*- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
*- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.ُ
*- ما مردان, بردههای بدبخت پیشداوریها هستیم در صورتی که وقتی زنی تصمیم میگیرد با مردی همبستر بشود , هیچ دیواری وجود ندارد که او از آن بالا نرود , هیچ برج و بارویی وجود ندارد که او آنرا با خاک یکسان نکند, هیچ جنبههای اخلاقی وجود ندارد که او آنرا از بیخ و بن ندیده بگیرد یعنی حتا خدا را نیز فراموش میکند و از خشم او نمیهراسد.
*- این زندگی است که حد و حدودی ندارد, نه مرگ.
*- انسانها یکبار, آن هم در روزی که مادرانشان آنها را بهدنیا میآورند,زاده نمیشوند؛ بلکه زندگی مجبورشان میکند تا بارها و بارها خودشان را از نو بزایند.
*- سختی زندگی کردن در جامعه , چیره شدن بر دلهرههاست و سختی زندگی زناشویی, پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.
*- بهتر است اینرا بدانی که گربهها هیچ کسی را بهیاد نمیسپارند.
*- همیشه به یاد داشته باش که مهمترین چیز در زندگی, شاد بودن نیست, بلکه دوام زندگی مشترک است.