جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

‍‍پرويز فني زاده" گوهر" تئاتر وسينماي ايران

‌او استثناء بود، جرقه اي بود براي تمامي ادوار هنري ما . . . كه خيلي زود خاكستر فرهنگي، غلط خاموشش كرد. باور من اين است كه "پرويز" قرباني سيستم غلط فرهنگي شد . . . كزاز نبود كه او را از ما گرفت. اين سيستمهاي كثيف هستند كه مايه مرگ چون اويی ميشوند . . . پرويز نيازي به تعريف ندارد. احتياجي ندارد كه بگوييم چنين و چنان بود او فقط انسان بود . . . و هنرمند انسان.
پرویز فنی زاده نمرد، پر کشید! داغ خودش را به دل سینمای ایران گذاشت. با بهروزوثوقی در اوج شکوفائی اش، شانه به شانه شده بود و انتظامی آینده ایران بود. هیچکس در سینمای ایران نخواهد توانست "مش قاسم" یا "ملیجک" شود. هر بار که آسمان هق هق می‌کند "رگبار" ی به خاطر می‌آید که او در آن بازی کرد. چه کسی می‌توانست زیر جلد "بوف کور" هدایت برود، جز او؟ پرويز فني زاده در سال 1316 متولد شد. پيش از آن كه فعاليت هنري را آغاز كند حروف چين و مصحح روزنامه اطلاعات بود. . وقتی ابوالحسن صبا چشم برجهان بست و به یاد او یک برنامه گلها تدارک دیدند فنی زاده در آن گروه "نی" می‌زد!( کتاب "قصه شمع" نواب صفا) در سال 1337 به كلاس هاي هنرهاي دراماتيك رفت و با گروهي از دوستانش گروه « تئاتر گل سرخ » را تشكيل داد، و در سال1340 به عضويت گروه « گروه تئاتر پازارگاد » درآمد. از اين پس در مقام بازيگر حرفه اي تئاتر به فعاليت هايش ادامه داد، و كار در روزنامه اطلاعات را رها كرد و به اجراي نقش هايي در صحنه و تلويزيون پرداخت. فني زاده در سال 1345 به استخدام اداره هنرهاي دراماتيك (اداره برنامه هاي تئاتر) درآمد و استعداد خود را در ايفاي نقش هاي طنزآميز نشان داد.

استعداد و انعطاف فنی زاده در بازیگری پای او را به سینما باز کرد. ایفای نقش یک روشن فکر پرحرف و مخالف خوان در خشت و آینه (1344) ساختة ابراهیم گلستان نخستین حضور فنی زاده در مقابل دوربین فیلمبرداری است. فنی زاده پس از بازی کوتاه دیگری در فیلم گاو (داریوش مهرجویی، 1348) که نتوانست استعداد او را عیان سازد، در فیلم رگبار (بهرام بیضائی، 1350) و سپس تنگسیر (امیر نادری، 1352) نقش بازی کرد. بازی فنی زاده به نقش آقای حکمتی (رگبار) و اسماعیل (تنگسیر) یکی از ویژگی‌های بارز او را نشان داد: نگاه نافذ. بسیاری او را با همین نگاه نافذ ستودند و فنی زاده با همین نگاه نافذ به ایفای نقش‌های مؤثری در فیلم‌های گوزن‌ها ( مسعود کیمیایی1354) و بوف کور (کیومرث درم بخش، 1354) پرداخت. فنی زاده در پنجمین دورة جشنوارة سپاس ( 1352) با بازی در فیلم رگبار جایزة بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کرد. فنی زاده هم چنین در دو مجموعة تلویزیونی دایی جان ناپلئون (ناصر تقوایی، 1354) در نقش « مش قاسم » و سلطان صاحبقران (علی حاتمی، 1355) در نقش « ملیجک » استعداد خارق العاده ای از خود نشان داد. فنی زاده 42 سال عمر کرد. پناه به هروئین او را ویران کرد. آخرین نفس‌هایش را در فیلم اعدامی کشید، که تا پایان هم نکشید! نقش او را در بقیه اعدام به رضا کرم رضایی دادند که شباهتی به فنی زاده نداشت و نتوانست.

ياران تئاتري ازپرويز فني زاده ميگويند : جعفروالي :
فني زاده، هنرمند مردمي بود. هنرمندي كه تا عمق جامعه رسوخ كرده بود. وقتي ميگوييم "هنرمند مردمي" شايد در اذهان مفهومي مجرد باشد اما رسيدن به اين مرحله لازمه اش اين است كه از تنگناها، كوره هاي آزمايش و خيلي از "درد"ها و مسايل مردم عبور كرده باشي و اين سعادتي است كه نصيب هر هنرمندي نميشود. پرويز اين سعادت را پيدا كرده بود.به گمان من شاهكارهاي "فني زاده" روي صحنه بود، چرا كه هر شب شكفته گي تازه اي از او ميديديم. روي صحنه چنان تر و تازه بود كه بازيگران مقابلش را وادار ميساخت تا هر شب هوشيارانه نقش شان را ايفا كنند زيرا نميتوانستند بديهه سازي هاي "پرويز" را پيش بيني كنند. در اين ميان آنچه اهميت دارد‌ اين است كه كشف ابعاد جديد شخصيت هايي كه توسط پرويز، به طور مداوم انجام ميپذيرفت، هيچگاه از دايره آن كاراكتر دور نبود. به نظر من بررسي بازيگري فني زاده به عنوان تكنيك بازيگري براي خيلي از جوانان دست اندركار تئاتر ميتواند آموزنده باشد. صداي فني زاده صدايي در برهوت بود و اگر تنها يك نفر، فقط يك نفر فريادش را ميشنيد و به علت اين فرياد پي ميبرد، ميتوانست پاداشي براي آورنده آن فرياد باشد. خوشحالم كه فرياد او آنقدر رسا بود كه به گوش خيلي ها رسيد. ارزشي كه جامعه "هنر فهم" ايران براي "پرويز فني زاده" قائل شد، ميتواند براي تمامي آدمهايي كه دارند راهش را ادامه ميدهند، مايه اميدواري باشد.فاجعه "پرويز" يك فاجعه شخصي نيست، يك تراژدي عمومي است.
فرزانه تائيدي:
نزديك به شانزده سال بود كه پرويز فني زاده را ميشناختم و در رابطه با كارمان در مجموع ميتوانم بگويم نزديك به 20 نمايشنامه ي صحنه اي و تلويزيوني با او كار كردم كه اكثر نمايشنامه هاي تلويزيوني مربوط به زماني ميشود كه نمايشنامه ها به طور زنده از تلويزيون پخش ميشد. در نتيجه تنها يادگاري كه از اين همكاريها دارم مقداري عكس است و دنيايی خاطره. تمام لحظات همكاري ما پر از خاطره است. بخصوص پشت صحنه تئاتر كه هر بازيگر تئاتري ميداند كه پشت صحنه دنيايي است پر از صداقت و صميمت و هيجان ــ به هر حال براي آنكه سخن را كوتاه كرده باشم فقط به خاطره اي اشاره ميكنم كه بازگوكننده روحيه شاد و در عين حال هوشمند "فني زاده" و بي اعتنا بودن او به مسائل مادي و هر آنچه كه به طريقي به عوامفريبي و ظاهربيني مربوط ميشود، بود. روزي به دليل كاري من و "پرويز" به استوديوي ميثاقيه مراجعه كرده بوديم، در بازگشت از استوديو سر چهارراه قوام السلطنه روبروي سينماي ايفل در انتظار تاكسي ايستاديم. اين انتظار ما كم كم طولاني شد و طبيعتا توجه مردم به من و "فني زاده" كه به هر حال چهره هاي شناخته شده بوديم جلب شد. از طرفي انتظار ما طولاني شد و باز هم از تاكسي خبري نشد. در همين حال "فني زاده" با حالتي بسيار شاد و بشاش، بدون آنكه در آن نشانه اعتراض باشد با طنزي بسيار گزنده و زيبا و با صداي تقريبا بلند گفت: اي آقايون رانندگان تاكسي آهاي آقايون ماشين دارها . . . من و خانم تاييدي دو تا دست طلايي داريم كه داره دست ميزنه و اسمش هم جايزه سپاسه . . . حاضريم آنها را تقديم حضورتان كنيم . . . لطفا ما را به مقصدمان برسانيم. فكر ميكنم با گفتن اين جمله خيلي از دردهاي جماعت هنرمند متعهد را بيان كرد.

بهروز به نژاد: ‌مهم اين است كه انسان به هنگام زنده بودن مورد بحث باشد، افسوس كه پس از مرگ همه دور هم جمع ميشوند و شخص از دست رفته را مركز بحث و خاطره قرار ميدهند و به هر حال تعريف و تمجيد هم از دهان آدمها بيرون ميريزد.انساني چون "پرويز فني زاده" (صفت انسان را به تمام معني درباره اش اطلاق ميكنم) در زندگيش كه ميتوان گفت هنرش و محيط هنريش بود به عقيده من هميشه رنج‌ ميبرد. در محيطي كه آدمها سايه همديگر را با تير ميزنند، واي به حال انساني كه با صداقت و سخاوت هنريش پا به ميدان گذارد، جز رنج و خود خوري و گوشه گيري نتيجه اي حاصلش نميشود.حرفهايي در اين زمينه كه فني زاده هنرمند‌ است ولي حيف كه كار كردن با او مشكل است و اينكه بدقول است و فلان و بهمان است، تماما از دهان هم حرفه اي هايش درميآيد. به اين اميد كه شايد‌ به اين وسيله او را از ميدان به در كنند، بزرگان سينما و تئاتر ما هيچگاه نميخواستند قبول كنند كه پرويز "بزرگ مرد كوچك" محيط هنري ماست. من معتقدم با او كار كردن نه تنها مشكل نبود، بلكه بسيار دلچسب و خوشايند بود، چون اشكال از ديگران بود كه او را و احساس ظريف و چون بلور شكننده اش را درك نميكردند و باعث ميشدند كه هميشه پرويز در لاك خودش فرو برود و اوقاتش را دور از جنجالها و مسائل متداول جامعه هنري ما، سر كند. جامعه هنري ما هنوز كه هنوز است واقعيت از دست دادن "فني" را حس نكرده است. انساني را از دست داديم كه نه تنها نمونه اش را نداشتيم، بلكه به اين زوديها و شايد هيچوقت چون او را بين خود نخواهيم ديد.محيط هنري ما به دليل متداول بودن صفات و رفتار كليشه ای در آن، يک هنرمند با صفات انساني و احساسي لطيف را مشكل درون خود ميپذيرد. مگر آنكه چون "پرويز" باشی با قدرتي باور نكردني در "خلق كاراكترهاي مختلف."در تنهايي مردن و يا‌ در دنيايي وراي دنياي معمولي ديگران زندگي شبه مرگ داشتن اين سرنوشت محتوم بسياري از ماست. فكر كن در جايي زندگي كني كه دقيقا صفات انساني تاثير معكوس دارد و تنهايي آخرين پاداش توست.
ايرن: گفتن درباره ي خصوصيات "فني زاده" حرف بيهوده ای است، همه اين شناخت را از او دارند. مسئله مهم اين است كه نبايستي ميگذاشتيم اين "گوهر" از بين برود . . . بايستي مانع از رخداد فاجعه "پرويز" ميشديم . . . اگر قبول داشتيم "فني زاده"، "بي همتا" و "يگانه‌" است، چرا نكوشيديم تا از رفتنی چنين ناباورانه و "زودرس" جلوگيري كنيم.مهم اين است نبايست ميگذاشتيم او از دستمان برود . . . و دريغا كه خيلي راحت باعث رفتنش شديم. من معتقدم به جاي آنكه در رثاي كسي به "چكنم . . . چكنم" بنشينيم، در زمان حياتش وي را دريابيم . . . بكوشيم تا محبت ها و يگانگي ها را جايگزين عداوت ها، حب و بغض ها و كارشكني ها عليه يكديگر بسازيم زيرا به گمان من در جامعه هنري ای كه كسي به فكر هنرمندانش نيست، تنها اعضاي خود اين خانواده هستند كه ميتوانند مددكار و حامي و پشتيبان هم باشند و با پرداختن به مسائل خويش، مانع از تراژدي غم انگيز "پرويز" شوند. رضا كرم رضايي:
در ميان عشق پرويز به تئاتر همين كافي است كه بگوييم، زماني كه در روزنامه اطلاعات كارگر حروف چين بود، براي پرداختن به تئاتر از محيط كارش فرار ميكرد . . . بدون آنكه مسائل مادي زندگي اش را در نظر بگيرد و چنين شد كه از روزنامه بيرونش كردند.به نظر من "فني زاده" در هر جامعه اي رشد پيدا ميكرد، يكي از نوابغ دنياي هنر ميشد. لاكن جامعه و مسئولان فرهنگي و هنري اين مملكت هرگز ارجمندي هنر او و والايي انسان بودنش را درك نكردند.او به دليل صداقت و سلامت نفسي كه در شخصيت اش متبلور بود، مثل همه ي آدمهاي صادق و صالح كه در جامعه آسيب زننده زندگي ميكنند، آسيب پذير بود.
محمدعلي كشاورز: اولين باري كه با "پرويز" برخورد كردم، در زنگ تفريح كلاس حميد سمندريان بود. "حميد" هميشه از استعداد او صحبت ميكرد و وقتي براي اولين بار با اجراي نقش "فيگوران" در "پيس پولوفت، شبح كوچك" بر روي صحنه رفت، با همان نقش كوچك، جوهر هنري خود را بروز داد. نخستين نقش بلندي كه روي صحنه بازي كرد، در پيش "غروب روزهاي خطرناك پاييز" بود كه نقش مقابل او را من داشتم . . با وجود آنكه جوان بود و كم تجربه، ولي نقش خودش را چنان بازي كرد و چنان تمامي ابعاد مختلف پرسوناژ را تجسم بخشيد كه واقعا فوق العاده بود، همبازي بودن با او باعث خوشحالي من بود. بسيار متاسفم كه بعضي در لباس دوستي هاي ظاهري چنين استعدادهايي را از بين ميبرند.
عزت الله انتظامي: حيف شد ــ ‌او استثنا بود ــ جرقه اي بود براي تمامي ادوار هنري ما . . . كه خيلي زود خاكستر فرهنگي، غلط خاموشش كرد. باور من اين است كه "پرويز" قرباني سيستم غلط فرهنگي شد . . . كزاز نبود كه او را از ما گرفت. اين سيستمهاي كثيف هستند كه مايه مرگ چون اويی ميشوند . . . پرويز نيازي به تعريف ندارد. احتياجي ندارد كه بگوييم چنين و چنان بود او فقط انسان بود . . . و هنرمند انسان. حيف كه به بيراهه كشاندنش ــ و او فقط به خاطر صداقتي كه داشت، صداقت در كار و صادق بودن در دوستي، فريب هر كس و ناكسي را ميخورد . . .

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

سخنرانی نيما درنخستين كنگره نويسندگان ايران

مايه اصلی اشعارمن رنج من
است. به عقيده من ،گوينده
واقعی بايد آن مايه ر ا داشته
باشد. من برای رنج خود و
ديگران شعر می گويم.
كلمات و وزن و قافيه درهمه
وقت برای من ابزا رهائی
بوده اند كه مجبور به عوض
كردن آنها بوده ام، تا با رنج من و ديگران بهترسازگار باشد.
درزندگی من، از جنس رنج های
ديگران هم سهم هائی هست ؛
بانوی خانه و بچه دار وايلخی بان و چوپان نا قابل نيستند. دراشعارآزاد من وزن و قافيه به حساب ديگرگرفته می شوند. كوتاه وبلند شدن مصرع ها درآنها، بنا بر هوس و فانتزی نيست. من برای بی نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هركلمه من ازروی قاعده دقيق به كلمه ديگر می چسبد.شعرآزاد سرودن برای من دشوارتر از غير آن است.
«درسال 1315 هجری، ابراهيم نوری، مرد شجاع وعصبانی، ازافراد يكی از دودمان های قديمی شمال ايران محسوب می شد. من پسربزرگ اوهستم. پدرم دراين ناحيه به زندگانی كشاورزی وگله داری مشغول بود. در پائيزهمين سال، زمانی كه او در مسقط الراس ييلاقی خود "يوش" منزل داشت، من بدنيا آمدم. پيوستگی من از طرف جده، به گرجی های متواری، از دير زمانی در اين سرزمين، می رسد. زندگی بدوی من در بين شبانان و ايلخی بانان گذشت، كه به هوای چراگاه به نقاط دور ييلاق و قشلاق می كنند و شب بالای كوهها ساعات طولانی باهم بدورآتش جمع می شوند. ازتمام دوره بچگی خودم جز زد و خوردهای وحشيانه و چيزهای مربوط به زندگی كوچ نشينی و تفريحات ساده آنها، در آرامش يكنواخت و كور و بی خبر از همه جا، چيزی ندارم. درهمان دهكده كه متولد شدم خواندن ونوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم. او مرا در كوچه باغ ها دنبال می كرد و بباد شكنجه می گرفت. پاهای نازك مرا به درخت های گزنه دار می بست، با تركه های بلند می زد و مرا مجبور می كرد به از بر كردن نامه هائی كه معمولا اهل خانواده دهاتی بهم می نويسند. خودش آنها را بهم چسبانيده و برای من طومار درسی درست كرده بود. يكسال كه به شهرآمده بودم، اقوام نزديك من، مرا به همياری برادر از خود كوچكترم "لادبن" به يك مدرسه كاتوليك وا داشتند. آنوقت اين مدرسه در تهران به مدرسه عالی سن لوئی شهرت داشت. دوره تخصص من از اينجا شروع می شود. سالهای اول زندگی مدرسه من به زد و خورد با بچه ها گذشت. وضع رفتار و سكنات من، كنارگيری و حجبی كه مخصوص بچه های تربيت شده در بيرون شهراست؛ موضوعی بود كه در مدرسه مسخره برمی داشت. هنر من خوب پريدن و با رفيقم حسين پژمان فرار از مدرسه بود. من در مدرسه خوب كار نمی كردم، فقط نمرات نقاشی به داد من می رسيد. اما بعدها، درهمان مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار، كه نظام وفا شاعر بنام امروز باشد مرا به خط شعر گفتن انداخت. اين تاريخ مقارن بود با سال هائی كه جنگ بين المللی ادامه داشت. من در آنوقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه می توانستم بخوانم. شعرهای من در آنوقت به سبك خراسانی بود، كه همه چيز در آن يك جور و بطور كلی دورازطبيعت واقع و كمترمربوط به خصايص زندگی شخص گوينده وصف می شود. آشنائی با زبان خارجی راه تازه را در پيش چشم من گذاشت. ثمره كاوش من دراين راه، بعد ازجدائی ازمدرسه و گذرانيدن دوران دلدادگی بدانجام، ممكن است درمنظومه «افسانه» من ديده شود. قسمتی ازاين منظومه درروزنامه دوست شهيد من ميرزاده عشقی چاپ شد. ولی قبلا درسال 1300 منظومه ای بنام « قصه رنگ پريده» را انتشارداده بودم. من پيش ازآن شعری دردست ندارم. درپائيزسال 1301 نمونه ديگر از شيوه كارخود«ای شب» را، كه پيش از اين تاريخ سروده بودم و دست بدست خوانده ورانده شده بود، درروزنامه هفتگی « نوبهار» ديدم. شيوه كاردرهركدام ازاين قطعات تيرزهرآگينی، مخصوصا درآنزمان بطرف طرفداران سبك قديم بود. طرفداران سبك قديم آنها را قابل درج و انتشار نمی دانستند. با وجود آن، سال 1342 هجری بود كه اشعارمن صفحات زياد منتخبات آثار شعرای معاصررا پركرد. عجب آنكه نخستين منظومه من «قصه رنگ پريده» هم كه از آثار بچگی بشمارمی آيد در جزو مندرجات اين كتاب و در بين نام آن همه ادبای ريش و سبيل دارخوانده می شد و بطوری قرارگرفته بود كه شعرا و ادبا را نسبت به من و مولف دانشمند كتاب)هشترودی زاده( خشمناك می ساخت، مثل اينكه طبيعت آزاد پرورش يافته من درهر دوره از زندگی من بايد با زد و خورد باشد. انقلابات، حوالی سال های 99 - 300 درحدود شمال ايران، مرا ازهنر خود پيش از انتشار اين كتاب دوركرده بود. من دوباره بطرف هنر خود می آمدم. اين تاريخ مقارن بود با آغاز دوره سختی و فشار برای كشورمن. ثمره ای كه اين مدت برای من داشت اين بود كه من روش كار خود را منظم تر پيدا كنم: روشی كه در ادبيات زبان كشورمن نبود و من به زحمت عمری در زير بار خودم و كلمات و شيوه كار كلاسيك راه را صاف و آماده كرده و اكنون درپيش پای نسل تازه نفس می اندازم. دراشعارآزاد من وزن و قافيه به حساب ديگر گرفته می شوند. كوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها، بنا برهوس و فانتزی نيست. من برای بی نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هركلمه من ازروی قاعده دقيق به كلمه ديگر می چسبد. شعرآزاد سرودن برای من دشوارتر از غير آن است. مايه اصلی اشعارمن رنج من است. به عقيده من، گوينده واقعی بايد آن مايه را داشته باشد. من برای رنج خود و ديگران شعرمی گويم. كلمات و وزن و قافيه درهمه وقت برای من ابزارهائی بوده اند كه مجبور به عوض كردن آنها بوده ام، تا با رنج من و ديگران بهترسازگار باشد. در زندگی من، از جنس رنج های ديگران هم سهم هائی هست؛ بانوی خانه و بچه دار و ايلخی بان و چوپان نا قابل نيستند. وقت پاكنويس برای من كم است. اشعارمن متفرق بدست مردم افتاده، يا در خارج كشور توسط زبان شناس ها خوانده می شود. ازسال 1317 به بعد در جزو هيئت تحريريه «مجله موسيقي» بوده ام و به حمايت دوستان خود در اين مجله اشعار خود را مرتبا انتشارداده ام. من مخالف بسياردارم- می دانم، چون خودم بطور روزمره دريافته ام، مردم هم بايد روزمره دريابند. اين كيفيت تدريجی و نتيجه كاراست. مخصوصا بعضی از اشعارمخصوص تر بخود من، برای كسانی كه حواس جمع درعالم شاعری ندارند مبهم است. اما انواع شعرهای من زيادند، چنان كه ديوانی به زبان مادری خود، به اسم «روجا» دارم. می توانم بگويم من به رودخانه شبيه هستم، كه ازهر كجای آن لازم باشد بدون سروصدا می توان آب برداشت. خوش آيند نيست اسم بردن ازداستانهای منظوم خود به سبك های مختلف، كه هنوز بدست مردم نيامده است. باقی شرح حال من همين می شود: درتهران می گذرانم. زياد می نويسم، كم انتشارمی دهم واين وضع مرا از دورتنبل جلوه می دهد. خرداد ماه 1325- نيما يوشيج- كنگره نويسندگان ايران
مطالب مرتبط:

نیما یوشیج - اثر : هانیبال الخاص

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

گابريل گارسيا ماركز

نامه منصوب به گابريل گارسيا ماركز كه گويا بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی ، این متن را به عنوان وداع به دوستانش نوشته است،را يكي از دوستان سه شنبه اي براي درج دروبلاگ انتخاب وارسال نموده كه در پي مي آيد ،همچنين در ادامه شرح مختصري ازبيوگرافي وفرازي از انديشه وديدگاه هاي ماركز رابراي هرچه كاملترشدن اين قسمت مي آوريم.

*- اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
*- خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
*- روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .
*- با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
*- خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود، بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
*- اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم، به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
*- آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
*- به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
*- به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
*- آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
*- من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
*- چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
*- خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.
*- اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست .
*- می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ، شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی .
*- هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
*- هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
*- دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
*- من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود. ___________ _________ _________ ____
*- شاعر معاصر اروگوئه ای
**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا

بيوگرافي ماركز
گابریل جوسی گارسیا مارکز در 6 مارس 1928 در ((آراکاتا کا)) کلمبیا متولد شد. والدین او بی بضاعت و در پی تامین معاش بودند. در سال1940 گابریل باهوش یعنی زمانی که 12 سال بیشتر نداشت موفق شد بورس تحصیلی بگیرد.در سال 1946نویسنده ی 18 ساله آرزوی والدینش را برآورده کردودر بوگوتادر مدرسه ی ((یونیور سادناسیونال)) نام نویسی کردو بعدها در رشته ی روزنامه نگاری تحصیلات خود را آغاز کرد... وی در همان سال در روزنامه ی میانه رو بوگوتا آغاز به فعالیت کرد... در همان دوران او به همسر آینده خود برخوردکرد و پیش از آنگه دانشگاه را ترک کند دختر 13ساله ای را دید ویک دل نه صد دل عاشق اوشد. گابریل مانند خیلی از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کرده اند و آنرا کوچک می شمادند متوجه شد که علا قه ای به مطالعه در رشته ی دانشگاهی نداردو تبدیل به فردی شده که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام میدهد.پس کلاسهایش را نادیده گرفت و پس از مدتی دانشگاه را رها کرد وی در کمال شگفتی در همان سال نخستین داستانش به نام (( سومین استعفا)) را نوشت و از همان جا علاقه به نوشتن به صورت حرفه ای در او پدیدار شد... . او در آنزمان انسان متمولی نبود اما انواع و اقسام بدهی ها را مقابل خود می دید. وی می گوید(( همه چیز را از فقر آغاز کردم اما امید داشتم، امید به فردایی بهتر)) سرانجام در 1950 تلاش هايش براي ادامه تحصيل در رشته حقوق پايان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن كرد ،به «باراناكوليا» رفت . در 1953 او به ناگاه به تشويش و بيقرار ي ناگهاني دچار شد . وسايلش را جمع كرد ، كارش را رها كرد و حتي دايره المعارفش را هم به دوستي فروخت . مدت كوتاهي سفر كرد ، بر روي پاره اي از طرح هاي داستانش مشغول شد و سرانجام به طور رسمي با مرسدس اعلام نامزدي كرد . در 1954 به بوگوتا بازگشت و مسئوليت نوشتن داستان و مقالات نقد فيلم را در «ال اسپاكتادور» را پذيرفت. در آنجا او به استقبال سوسياليسم رفت و از از توجه به صداي جاري ديكتاتور گوستاو روجاس پينيليا اجتناب كرد ، به وظيفه اش به عنوان نويسنده اي در زمان لاويولنسيا la violencia تعمق كرد. گارسيا ماركز در 1958 مخاطره اي كرد و به كلمبيا بازگشت . در فضايي كم سر وصدا به كشورش خزيد و با مرسدس باچا ازدواج كرد ، كسي كه اين چهارده سال را در بارانكويلا در انتظارش نشسته بود. او و تازه عروسش در خفا و خاموشي به كاراكاس بازگشتند كه در آنجا مشكلات را با هم تقسيم كنند . پس از چاپ نمايشنامه هايي در روزنامه «مومنتو» توسط گارسيا ماركز كه خيانت و پيمان شكني آمريكا و ستم پيشگي هايش عليه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سياسي قرار داد. روزنامه سرانجام تسليم فشارهاي سياسي شد و در جريان سفر نيكسون در ماه مي عذرخواهي اي را از دولت آمريكا به چاپ رساند . گارسيا ماركزاز نامه سفارشي كاپيتولاسيوني دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا داد . چيزي نگذشت كه گارسيا ماركز پس از رها كردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمايت انقلاب كاسترو قرار گرفت . او متاثر از انقلاب با تصدي شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاريي كاسترو «پرنسا لاتين» به انقلاب كمك كرد و بدين شكل بود كه رفاقتش با كاسترو كه تا به امروز برقرار است، آغاز شد . در 1959 نخستين پسرش رودريگو به دنيا آمد و اين خانواده به شهر نيوريوك مسافرت كرد و در آنجا ناظر شاخه آمريكاي لاتين خبرگزاريپرنس لاتين شد ، اما چيزي نگذشت كه به خاطر تهديدات آمريكايي ها به قتل او ، گارسيا ماركز از اين شغلش هم استعفا داد . بعد از يكسال پس از شكاف ايدئولوژيكي كه در حزب كمونيستي كوبا روي داد، جدايي اش از آن حزب آغاز شد. در ژانويه 1865 او و خانواده اش براي گذران تعطيلات به آكاپولكو مسافرت كردند . ماركز لحن و صدايش را باز يافت. براي نخستين بار در بيست سال اخير، آذرخشي به طور واضح حجم و آواي «ماكوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او ماشين را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت . وقتي رسيدند ، مسئوليت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چيز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد و نوشت آنچه را كه انجام داده بود و ديده بود و انديشيده بود . براي مدت هيجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاكت سيگار داشت از پا در مي آمد . براي تامين خانواده ماشين فروخته شد، تقريبا همه اسباب خانه را به گرو گذاشته بود چاره اي نبود، تنها به اين شكل مرسدس مي توانست خانواده را خوراكي دهد و رول كاغذ و سيگار ماركز را تامين كند . دوستانش ديگر اتاق دود گرفته اش را «غار مافيا» مي ناميدند. پس از مدتي ، كمك هاي جامعه به ياري اش شتافت ، چرا كه با خبر شده بودند كه چه چيزهاي چشمگير و قابل توجهي در حال خلق شدن است. نسيه ها تمديد و قرض ها بخشيده شد . پس از يكسال كار ، گارسيا ماركز نخستين سه فصل را براي كارلوس فوئنتس فرستاد ، كسي كه آشكارا اعلام كرد : «من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادي را در آن يافتم» رمان به پايانش نزديك بود، هنوز اسمي نداشت، موفقيتش قابل پيش بيني بود و زمزمه موفقيت در هوا دوران داشت و مي چرخيد . هنگامي كه كار به سرانجام رسيد ، خودش ، همسرش، و دوستانش را در رمان جاي داد و سپس نامي در صفحه آخر نمايان شد : «صد سال تنهايي» . سرانجام از غار پا به بيرون گذاشت ، هزار و سيصد صفحه را در دستانش محكم گرفته بود ، تحليل رفته و تقريبا مسموم از نيكوتين ، با بيش از ده هزار دلار بدهي ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بيشتري از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را براي ناشري در بوينوس آيرس بفرستد. «صد سال تنهايي» در ژوئن 1967 منتشر شد و در عرض يك هفته همه 8000 نسخه اش به فروش رسيد . از آن نقطه بود كه موفقيت هاي او بيمه و تضمين شد . رمان هر هفته زير يك چاپ جديد مي رفت و در عرض سه سال، نيم ميليون نسخه از كتاب به فروش رسيد و به بيست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جايزه بين المللي را نصيب خود كرد . موفقيت ها سرانجام سر و كله شان پيدا مي شد. وقتي كه جهان نامش را مي شنيد و مي شناخت گابريل گارسيا ماركز 39 ساله بود. به ناگاه شهرت احاطه اش كرد . نامه هاي طرفداران ،جايزه ها ، مصاحبه ها، برنامه هايي با حضور او _ پيدا بود كه زندگي اش در حال دگرگون شدن است. در 1969 رمان، جايزه «چياچيانو» در ايتاليا را برد و همان سال به عنوان بهترين رمان خارجي در فرانسه شناخته شد . و در 1970 در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در آمريكا شد . دو سال گذشت. جوايز «روميلو گالئگوس» و «نيوتادت» را هم برده بود و در 1971 هم نويسنده پروئي ، ماريو بارگوس يوسا در باره زندگي و آثارش كتابي را منتشر ساخته بود . در برابر همه اين هياهوها ، گارسيا ماركز به سادگي به نوشتن بازگشت . در بازگشت به «مكزيكو سيتي» ، خانه جديدي خريد تا از آنجا مبازه شخص اش را براي تاثير بر جهان پيرامونش ساماندهي كند. در پايان اندك سالي ، فعاليت هايش را پايه گذاري كرد و پيوسته مقداري از پولش را در جنبش ها و فعاليت هاي سياسي و اجتماعي صرف مي كرد. از طريق نوشته ها و بخشش هايش ، گروه هاي چپ در «كلمبيا» ، «ونزوئلا» ، «نيكاراگوئه» ، «آرژانتين» و «انگولا» را حمايت و پشتيباني مي كرد . او از HABEAS حمايت و پشتيباني كرد ، سازماني كه تمام فعاليت هايش را براي اصلاح سواستفاده قدرت در آمريكا ي لاتين و آزادي زندانيان سياسي وقف كرده بود . او روابط دوستانه اش را با بعضي رهبران همانند عمر توريجوس در پاناما قطع كرد، مناسبات و روابطش را با فيدل كاسترو رهبر كوبا ادامه داد . نيازي به گفتن نيست كه ، اين فعاليت ها او را نزد سياستمداران آمريكا يا كلمبيا عزيز و تكريم نكرد ، همه ديدارهايش از آمريكا با ويزاهاي كوتاه بود كه توسط وزارت امور خارجه آمريكا تاييد شده بود . ( اين سفرها سرانجام توسط بيل كلينتون رفع محدوديت شد ) در 1977 او Operacin Carlota و همچنين مجموعه اي از مقالاتي از نقش كوبا در آفريقا را منتشر ساخت. به طعنه ، اگر چه ادعا مي كند كه با كاسترو دوستان بسيار خوبي هستند _ كاسترو حتا به ويراستاري كردن كتاب «وقايع مرگ يك پيشگوي ماركز» كمك كرد _ او هفتاد نوشته را در كتابي «بسيار رك ، بسيار ناملايم» درباره قصور انقلاب كوبا و زندگي تحت رژيم فيدل كاسترو نوشته است . اين كتاب هنوز منتشر نشده است ، گارسيا ماركز مدعي است كه تا وقتي كه روابط بين آمريكا و كوبا به هنجار و عادي نشده آن را منتشر نخواهد ساخت. در 1981 كه مدال ويژه لژيون فرانسه را به دست آورد، براي اينكه كاسترو را در سختي ديده بود به ديدارش شتافت. در سال1982 او جايزه نوبل ادبيات را برنده شد .... در داستان بعدي كه منتشر كرد ديگر سياست از انديشه اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رماني عشقي تغيير مسير داد و به گذشته غني از شهود و مصالح اساسي داستان هايش بازگشت .

"ماركزبه اتفاق فيدل كاسترو"
ماركز وموسيقي
گابريل گارسيا مارکز نويسنده نامدار کلمبيايي از نويسندگان عاشق موسيقي است او شيفته همه نوع موسيقي است.او مي گويد:وقتي پاي هر نوع موسيقي در ميان باشد، قلم از نوشتن باز مي ماند مارکز خود را در زمينه موسيقي صاحبنظر مي داند و عقيده داردشاعران و نويسندگاني که فاقد دانش موسيقي هستند يا دست کم به موسيقي عشق نمي ورزند، نمي توانند از چشمه زلال هنر سيراب شوند.دانش موسيقايي مارکز محدود به موسيقي آمريکاي لاتين يا جهان غرب نيست.او در اين زمينه مطالعه کرده و دانش اندوخته است ، به طوري که مي داند “موسيقي شرق - بويژه موسيقي ايران -600 سال از موسيقي اروپا و جهان غرب جلوتر است يا اينکه نخستين مدرسه موسيقي جهان را يک موسيقيدان ايراني در کوردواي اسپانيا ساخته است مارکز در مصاحبه با خبرنگاران و نيز ديدارهايي که هنرمندان کلمبيا، کوبا و حتي برزيل با وي داشته اند، بارها گفته است : قاطعانه مي گويم که موسيقي فولکلور يا اصيل در همه کشورهاي جهان ، هميشه يک گام جلوتر از ساير انواع موسيقي است نامهرباني هاي آناني را که به بهانه تجددطلبي و ابداع در موسيقي ، تيشه بر ريشه اصالت ها مي زنند، نبايد ناديده گرفت البته نمي توان با تجددطلبي مخالفت کرد؛چراکه ابداع و نوآوري ، آدميان را در رسيدن به کمال مطلوب ياري مي کند اما اين که عده اي بويژه جوانترها، بخواهند با ناديده گرفتن اصالت ها، آن هم اصالتهايي که داراي رسالت اند، ميراث گذشتگان را نفي کنند، طبيعي است که شاهراه کمال با موانعي جدي مسدود مي شود.مارکز به اپرا مي پردازد و درباره آن با صراحت لهجه مي گويد:امروز اگر به اپرا در همه جاي دنيا نگاه کنيد، درمي يابيد که اين هنر در روزگار ما، سير قهقرايي داشته است اپرا ديگر نه داراي تماشاچي است و نه آهنگسازان در مسير آن کار مي کنند شکست اپرا درزمانه ما از آن روست که وقتي به روي صحنه مي رود، حرف و پيامي تاثيرگذار براي مردم و نسل جوان ندارد اين هنر در روزگار ما نه جهت دارد و نه خاصيت. وقتي که موسيقي سنتي ، پويايي نداشته باشد، متحول نشود و همراه با زمان به جلو گام برندارد، محکوم به شکست است ما براي اصالت و رسالت موسيقي گذشتگان ، ارزش مي گذاريم ، آن هم به اين شرط که به مانداب تبديل نشود، تحرک و پويايي داشته باشد و فرد را با شرايط زمانه وفق دهد.همه موسيقيدانان ، آهنگسازان و حتي نوازندگان دست سوم دنيا، نان ميراث گذشتگان خود را مي خورند و آبرو از آنان دارند. مثلا در دنياي غرب به موزارت نگاه کنيد که مثل “باخ ” در دوره باروک ، سبک موسيقي رايج را گرفت و به آن ويژگي بخشيد. موزارت مگر چيزي را ابداع کرد؟ او آنچه را که وجود داشت ، به اوج رساند. او هر قالبي راکه مي يافت از سونات گرفته تا سمفوني و اپرا دستمايه قرار مي داد و به آن روح تازه مي دميد. به همين دليل است که موسيقي او از اعماق روح و جان آدمي سخن مي گويد و بسيار بي آلايش و ساده است. مارکز در زمينه هنر، بويژه هنر موسيقي خود را يک سنت گرا مي داند، سنت گرايي که با تجددطلبي و ابداع و نوآوري مخالف نيست ، البته به اين شرط که اصالت ها مخدوش نشود. او مي گويد: ما نوعي موسيقي سنتي داريم که آن را امروز و فرداها به همين نام مي خوانيم و خواهيم خواند. از ديدگاه من موسيقي رمانتيک و باروک هم ، اصيل و سنتي هستند در يک کلام مي خواهم بگويم که موسيقي فرهنگي ، در همه جاي دنيا از موسيقي عاميانه و مردمي نشات گرفته است.“بلابارتوک ” آهنگساز و موسيقيدان مجاري را مثال مي زنم.او هنگامي که جواني 20 يا25 ساله بود، در کوهستان هاي کشورش با يک ضبط صوت کهنه قديمي حضور پيدا مي کرد، آوازهاي بومي و مردمي زادگاهش مجارستان را ضبط مي کرد تا هنرمندانه ترين آثار موسيقي را که تاکنون پديد آمده است ، تهيه کند. به عقيده من اگر “بلابارتوک ” و زحمات او نمي بود، “شوئنبرگ ” و “استراوينسکي ” موسيقي را از بين برده بودند! نمي خواهم بگويم که اين دو چهره بارز، موسيقيدانان بدي بودند، نه ، بلکه به خود اجازه مي دادند که دانش فني ، آنها را به جايي برساند تا هرکاري را به گونه اي عاري از الهام و محتوا انجام دهند.”مارکز مي گويد: “هنگامي که “پاييز پدرسالار” را مي نوشتم ، فقط و فقط به موسيقي “بارتوک ” گوش مي دادم. از همه اين مسائل به يک نتيجه کلي مي رسيم و آن ، اين است که موسيقي امروز جهان ، تنها يک صنعت نيست ؛ بلکه هم زبان واحد بين المللي است و هم هنر و علم. شما اگر با آثار ارسطو آشنايي داشته باشيد، درمي يابيد در فلسفه نظري اين حکيم و فيلسوف بزرگ ، موسيقي يکي از شعب رياضي است ، حتي فلاسفه مسلمان هم که تقسيم بندي ارسطو را در کتابهاي فلسفي خود ذکر کرده اند، موسيقي را جزو رياضي دانسته اند. اين نکته بسيار دقيق و حساب شده اي است ، چراکه عنصر اصلي موسيقي که چيزي جز صوت و زيروبم اصوات نيست ، بر اثر نسبتهاي رياضي پيدا مي شود. از سوي ديگر چون تمام قواعد موسيقي به اندازه رياضي بدون تغيير نيست، يعني ذوق و قريحه آهنگساز در آن دخيل است، ميتوان آن را هنر ناميد.من بزرگترين بيان موسيقايي نسل خودم را آثار “پرس پرادو” مي دانم. هرگز نمي توانم تصور کنم ، فردي با فرهنگ باشد، اما از موسيقي به عنوان يکي از عناصر مهم فرهنگي بهره نبرد مارکز تا آنجا دلبسته و شيفته موسيقي است که خود نيز در سالياني نه چندان دور به خوانندگي روي آورده است او خود مي گويد: سالها پيش که در پاريس به سر مي بردم ، در يک گروه شبانه آوازخوان حرفه اي محسوب مي شدم در آن گروه تبعيدي هاي امريکاي لاتين جمع مي شدند. شغل من در آن ايام ، روزنامه نگاري بود و وضعيت مالي مطلوبي نداشتم و براي گذران زندگي مجبور بودم خوانندگي کنم.البته هدفم از روي آوردن به اين هنر، فقط بهره مادي نبود، بلکه عشق به موسيقي چنان در وجودم لانه کرده بود که به وصف درنمي آمد آن عشق هنوز هم با من هست...

ماركز وانديشه هايش
*- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم .
*- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.
*- اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
*- دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
*- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن ا ست که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
*- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی، چون امکان دارد هر کسی عاشق لبخند تو شود.
*- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی اما ممکن است برای کسی تمام دنیا باشی.
*- خود را تحت فشار مگذار از بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
*- به چیزی که گذشت غم مخور، به ان چه بعد از آن آمد لبخند بزن.
*- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال به دیگران اعتماد کن اما مواظب باش به کسی که تو را آزرده دیگر اعتماد نکنی.
*- شايدخدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را.
*- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست لحظه ای از وقتش را با تو بگذراند نگذران.
*- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
*- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.ُ
*- ما مردان, برده‌های بدبخت پیش‌داوری‌ها هستیم در صورتی که وقتی زنی تصمیم می‌گیرد با مردی هم‌بستر بشود , هیچ دیواری وجود ندارد که او از آن بالا نرود , هیچ برج و بارویی وجود ندارد که او آن‌را با خاک یک‌سان نکند, هیچ جنبه‌های اخلاقی وجود ندارد که او آن‌را از بیخ و بن ندیده بگیرد یعنی حتا خدا را نیز فراموش می‌کند و از خشم او نمی‌هراسد.
*-­ این زندگی است که حد و حدودی ندارد, نه مرگ.
*- انسان‌ها یک‌بار, آن هم در روزی که مادران‌شان آن‌ها را به‌دنیا می‌آورند,زاده نمی‌شوند؛ بلکه زندگی مجبورشان می‌کند تا بارها و بارها خودشان را از نو بزایند.
*- سختی زندگی کردن در جامعه , چیره شدن بر دلهره‌هاست و سختی زندگی زناشویی, پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.
*- بهتر است این‌را بدانی که گربه‌ها هیچ کسی را به‌یاد نمی‌سپارند.
*- همیشه به یاد داشته باش که مهم‌ترین چیز در زندگی, شاد بودن نیست, بلکه دوام زندگی مشترک است.

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

لنگستون هیوز شاعر سیاهپوست آمریکایی

لنگستون هیوز نامی ترین شاعر سیاهپوست آمریکایی ست با اعتباری جهانی. به سال ۱۹۰۲ در چاپلین (ایالت میسوری) به دنیا آمد و به سال ۱۹۶۷ در هارلم (محله ی سیاهپوستان نیویورک) به خاطره پیوست. در شرح حال خود نوشته است: « تا دوازده ساله گی نزد مادربزرگم بودم زیرا مادر و پدرم یکدیگر را ترک گفته بودند. پس از مرگ مادربزرگ با مادرم به ایلی نویز رفتم و در دبیرستانی به تحصیل پرداختم. در ۱۹۲۱ یک سالی به دانشگاه کلمبیا رفتم و از آن پس در نیویورک و حوالی آن برای گذران زنده گی به کارهای مختلف پرداختم و سرانجام در سفرهای دراز خود از اقیانوس اطلس به آفریقا و هلند جاشوی کشتی ها شدم. چندی در یکی از باشگاه های شبانه ی پاریس آشپزی کردم و پس از بازگشت به آمریکا در واردمن پارک هتل پیشخدمت شدم. در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ آمریکایی، با خواندن سه شعر من ــ که کنار بشقاب غذایش گذاشته بودم ــ چنان به هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد». یکی از مهم ترین شگردهای شعری هیوز به کار گرفتن وزن و آهنگ موسیقی «آمریکایی ــ آفریقایی» است. در بسیاری از اشعارش آهنگ جاز ملایم، جاز تند، جاز ناب و بوگی ووگی احساس می شود.لنگستن هیوز سراسر زنده گی پربارش را وقف خدمت به سیاهان و بیان زیر و بم زنده گی آنان کرد، پیوسته به تربیت و شناساندن شاعران و نویسنده گان جامعه ی سیاهپوستان کوشید، از برجسته ترین و صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در آمریکا به شمار آمد، در رنسانس هارلم نقش اساسی را ایفا کرد و به حق ملک الشعرای هارلم خوانده شد هرچند بسیارند کسانی که او را ملک الشعرای سیاهان می شناسند.

وبلاگ سه شنبه خاكستري منتخبي از اشعار اين شاعرمردمي را باترجمه زيبا ودلنشين احمد شاملو انتخاب نموده كه تقديم دوستداران مي نمايد.

دمکراسی

با ترس یا با ریش گرو گذاشتن دموکراسی دس نمیاد نه امروز نه امسال نه هیچ وخت ِ خدا. منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم رو دوتّا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم. دیگه ذله شده‌م از شنیدن این حرف که: «ــ هر چیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس!» من نمی‌دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره، من نمی‌تونم شیکم ِ امروزَمو با نون ِ فردا پُر کنم. آزادی بذر پُر برکتیه که احتیاج کاشته‌تش. خب منم این جا زنده‌گی می‌کنم نه منم محتاج آزادیم عینهو مث شما. رویاها

رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاها بمیرن زنده‌گی عین مرغ شکسته بالی میشه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه. رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاهات از دس برن زنده‌گی عین بیابون ِ برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن. مردم من

شب زیباست چهره‌های مردم من نیز ستاره‌ها زیباست چشم‌های مردم من نیز خورشید هم زیباست روح و جان مردم من نیز.

بارون باهار

بذار بارون ماچت کنه بذار بارون مث آبچک ِ نقره رو سرت چیکه کنه. بذار بارون واسه‌ت لالایی بگه. □ بارون، کنار کوره راها آبگیرای راکد دُرُس می‌کنه تو نودونا آبگیرای روون را میندازه، شب که میشه، رو پشت بونامون لالایی‌های بُریده بُریده میگه. □ عاشق بارونم من. طلوع آفتاب در «آلاباما»

وقتی آهنگساز شدم واسه خودم یه آهنگ می‌سازم در باب طلوع آفتاب تو آلاباما و خوشگل‌ترین مقامارو اون تو جا میدم: اونایی رو که عین مه باتلاق‌ها از زمین میرن بالا و اونایی‌رو که عین شبنم از آسمون میان پایین. درختای بلند ِ بلندم اون تو جا میدم با عطر سوزنکای کاج و با بوی خاک رُس قرمز، بعد از اومدن بارون و با سینه سرخای دُم دراز و با صورتای شقایق رنگ و با بازوهای قوی ِ قهوه‌یی و با چشمای مینایی و با سیاها و سفیدا، سیاها، سفیدا و سیاها. دستای سفیدم اون تو جا میدم با دستای سیا و دستای قهوه‌یی و دستای زرد با دستای خاک رُسی که تموم اهل عالمو با انگشتای دوستی‌شون ناز می‌کنن و همدیگه رم ناز می‌کنن، درست مث شبنم‌ها تو این سفیده‌ی موزون سحر ــ وقتی آهنگساز شدم و طلوع آفتابو تو آلاباما به صورت یه آهنگ درآوردم. غیر قابل چاپ

راسی راسی مکافاتیه اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشه‌ها! خدا می‌دونه تو ایالات متحد آمریکا چن تا کلیسا هس که اون نتونه توشون نماز بخونه، چون سیاها هرچی هم که مقدس باشن ورودشون به اون کلیساها قدغنه; چون تو اون کلیساها عوض مذهب نژادو به حساب میارن. حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری، هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن عین خود عیسای مسیح! آوازهای غمناک

پل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. پل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. هر وخ یه قطار از روش رد میشه دلم میگه سر بذارم به یه جایی. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. دُمبال یه واگن باری می‌گشتم که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب. آی خدا جونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! واسه نریختن اشکامه که این جور نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم. گرگ و میش

تو گرگ و میش اگه پرسه بزنی گاهی راتو گم می‌کنی گاهی هم نه. اگه به دیفار مشت بکوبی گاهی انگشتتو میشکونی گاهی هم نه. همه می‌دونن گاهی پیش اومده که دیوار برُمبه گرگ و میش صبح سفید بشه و زنجیرا از دسّا و پاها بریزه. بزرگ‌تر که شدم...

خیلی وخ پیش از اینا بود. من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته اما اون وقتا رویام درست اونجا بود و جلو روم مث پنجه‌ی آفتاب برق می‌زد. بعد، اون دیفاره رفت بالا. خورده خورده رفت بالا میون من و رویاهام. رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری! خورده خورده آسّه آسّه رفت بالا و روشنی ِ خوابمو تاریک کرد و رویامو ازم پنهون کرد. بالا رفت تا رسید به آسمون، آخ! امان ازین دیفار! همه جا سایه‌س و خودمم که سیاه! تو سایه لمیده‌م پیش روم، بالا سرم، دیگه روشنی ِ رویام نیس، جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس، جز سایه هیچی نیس. دسّای من دسّای سیای من! (اونا از تو دیفار رد میشن اونا رویای منو پیدا می‌کنن) کومکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم این شبو بتارونم این سایه رو درب و داغون کنم تا ازش هزارون پره‌ی آفتاب درآرم: هزار گردباد از خورشید و رویا! من هم...

منم سرود آمریکا رو می‌خونم. من «داداش تاریکه»م. مهمون که میاد می‌فرستَنَم تو آشپزخونه چیز بخورم، اما من می‌خندم و حسابی می‌لمبونم و هیکلو می‌سازم. فردا مهمون که بیاد من همون جور سر میز می‌مونم و اون وخ دیگه دَیّاری جیگرشو نداره که بم بگه «برو تو آشپزخونه غذاتو بخور.» یکی از اونا: حالی شون میشه که من چه قدر خوشگلم و از خجالت خیس آب و عرق میشن. خب منم آمریکا‌ام! ولگردها

ما، خیل ِ ناامیداییم خیل ِ بی‌فکر و غصه‌ها خیل ِ گشنه‌ها که هیچی نداریم وصله‌ی شیکم‌مون کنیم جایی نداریم کَپَه‌مونو بذاریم. ما جماعت ِ بی‌اشکاییم که گریه کردنم ازمون نمیاد! دنیای رویای من

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند حسد جان را نمی‌گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن سیاه یا سفید ــ از هر نژادی که هستی ــ از نعمت‌های گستره‌ی زمین سهم می‌برد. هر انسانی آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر می‌افکند و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌آورد. چنین است دنیای رویای من! طبل

یادت نره مرگ طبلیه که یه بند صداش بلنده تا اون کرم آخریه بیاد و به صداش لبیک بگه، تا اون ستاره آخریه خاموش شه تا اون ذره آخریه دیگه ذره نباشه تا دیگه زمونی تو کار نباشه تا دیگه نه هوایی باقی بمونه نه فضایی، تا دیگه هیچی هیچ جا نباشه. مرگ یه طبله فقط یه طبل که زنده‌هارو صدا می‌زنه: بیاین! بیاین! بیاین! هیچ تفاوتی نمی‌کند

هر کجا که باشد برای من یکسان است: در اسکله‌های سی‌یرالئون در پنبه‌زارهای آلاباما در معادن الماس کیمبرلی در تپه‌های قهوه‌زار هائیتی در موزستان‌های برکلی در خیابان‌های هارلم در شهرهای مراکش و طرابلس سیاه استثمار شده و کتک خورده و غارت شده گلوله خورده به قتل رسیده است خون جاری شده تا به صورت دلار پوند فرانک پزتا لیر درآید و بهره‌کشان را بهره‌ورتر کند: خونی که دیگر به رگ‌های من بازنمی‌گردد. پس آن بهتر که ِ خون من در جوی‌های عمیق انقلاب جریان یابد و حرص و آزی را که پروایی ندارد، از سی‌یرالئون کیمبرلی آلاباما هائینی آمریکای مرکزی هارلم مراکش طرابلس، و از سراسر زمین‌های سیاهان در همه جا، بیرون براند. پس آن بهتر که خون من با خون تمامی ِ کارگران مبارز دنیا یکی شود تا هر سرزمینی از چنگال ِ غارتگران دلار غارتگران پوند غارتگران فرانک غارتگران پزتا غارتگران لیر غارتگران زنده‌گی آزاد شود، تا زحمتکشان جهان با رخساره‌های سیاه، سفید، زیتونی و زرد و قهوه‌یی یگانه شوند و پرچم خون را که هرگز به زیر نخواهد آمد برافرازند!

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

چند عكس ديدني

هنر باغباني در عصر كامپيوتر مرد سالاري !ببخشيد خروس سالاري !

دانشگاه تهران قبل از انقلاب 1357
فلك در مكتب خانه

درآرامگاه !!

قدم نورسيده !

دوماهي

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

آسيبهای شايع پا در کوهنوردی

ضربه ديدگي ناخن و بستر ناخن : گاهي خصوصاً زماني كه سايز كفش به درستي انتخاب نشده باشد ، فشارهاي وارده به انگشتان و ناخنها به حدي است كه منجر به بروز خون مردگي در زير ناخنها و دردهاي شديد موضعي مي گردد . در چنين شرايطي گهگاه ، خونريزيهاي كوچك زير ناخن ، به كبود و سياه شدن زير ناخن مي انجامد . در بعضي افراد تغيير شكل و اندازه ي كف پا در حين ايستادن و فعاليت ، بسيار زياد و بعضاً بالغ بر دو سايز مي باشد كه قطعاً اين افراد به شدت مستعد آسيب انگشتها و ناخنها هستند . خونريزي و تجمع آن در زير ناخن ، هر چند اندك ، با جدا كردن ناخن از بستر آن ، به درد شديدي مي انجامد كه گاهي راه رفتن را دشوار مي سازد و نياز به اقدامات درماني خاص را طلب مي كند .مهمترين اصل در پيشگيري از بروز اين عارضه ، انتخاب كفش و سايز مناسب مي باشد در شرايط حاد و چنانچه درد ناشي از افزايش فشار در زير ناخن بسيار زياد باشد ، مي توان با ايجاد يك سوراخ كوچك در سطح ناخن ، امكان تخليه خون و كاهش فشار و درد را فراهم نمود . براي اين منظور مي توان با حرارت دادن يك سر يك گيره كاغذ يا سوزن و قرار دادن آن بر روي ناخن به سادگي و بدون درد ، سوراخ لازم را در سطح ناخن ايجاد نمود .استفاده از داروهاي مسكن مانند استامينو فن به همراه كاستن از ميزان فعاليت و استفاده از كفش راحتي و يا دمپايي به درمان سريعتر مشكل كمك مي كند . عفونت گوشه ي ناخن ( Ingrowing toe nail ) : اعمال فشار بيش از حد به انگشتان پا ، چنانچه در مورد قبل ياد شد ، مي توان باعث فرو رفتن قسمتهاي كناري ناخن انگشت شصت پا در نسوج نرم كنار آن گردد . در اين شرايط و با اضافه شدن آلودگي ميكروبي ، زمينه بروز عفونت با درد شديد و ناتواني در راه رفتن همراه مي شود . عدم درمان مناسب اين عارضه به مــــزمن شـــدن و تكرار متناوب آن مي انجامد . حفظ بهداشت پا و نحوه ي درست كوتاه نمودن ناخن ( در عين كوتاه بودن نبايد از ته و بصورت زاويه دار گرفت ) در كنار استفاده از كفش مناسب ، از بروز اين عارضه پيشگيري مي نمايد .در صورت بروز ،‌ انگشتان مبتلا را روزانه چندين نوبت با الكل شستشو داده و در محلول آب و نمك گرم قرار دهيد . مراجعه به پزشك به جهت تجويز آنتي بيوتيك مناسب الزامي است و در صورت تكرار و مزمن شدن عارضه ، گاهي برداشتن قسمتي يا تمامي ناخن به طريق جراحي قطعي ترين روش درمان است . عفونت قارچي انگشتان : فضاي بين انگشتان پا كه غالباً مرطوب از تعرق و مدتها در جوراب و كفش و به دوراز هواي آزاد و نور خورشيد مي باشد ، محل بسيار مناسب و شايع براي رشد و تكثير عفونتهاي قارچي مي باشد . اين وضعيت خصوصاً در كوهنوردان كه ساعات متمادي پا در كفش به فعاليت مشغول هستند متحمل تر مي باشد . به دنبال استقرار و آلودگي قارچي ، علائم بصورت احساس سوزش و بعضاً درد در بين انگشتان ، خصوصاً بين انگشتان چهارم و پنجم بروز مي كند . در چنين شرايطي با نگاه مستقيم متوجه ترشحات بد بو و ظهور سفيدك در سطح پوست ناحيه مي شويم . اكثر مبتلايان به جهت خفيف بودن علائم معمولا‌ً توجه كافي به اين عارضه نمي كنند و هرچه بسا ماهها دچار آلودگي باقي مي مانند . مزمن شدن اين آلودگي مي تواند باعث استقرار عفونت در بقيه نواحي بين انگشتان و نيز درگير نمودن و دچار بد شكلي و از بين رفتن تقارن مي گردد ، گاهي پوسته پوسته شده و از بستر ناخن جدا مي گردد .رعايت بهداشت فردي ، شستشوي متناوب پا با آب صابون و استفاده از جورابهاي نخي و پنبه أي به جاي استفاده از جورابهايي از جنس مواد مصنوعي ، اصول پيشگيري از اين عارضه است . به جهت تجويز داروي ضد قارچ به پزشك مراجعه نماييد . لازم به ذكر است كه درمان عفونتها ي قارچي ناخنها معمولاً طولاني و نيازمند مصرف داروهاي تخصصي خوراكي و موضعي است . ميخچه انگشتان (Corn ): وارد شدن فشار زياد بر پوست قسمتي از انگشت به مرور زمان سبب كلفت شدن ( هيپوترفي ) پوست در محل فشار مي گردد . اين عارضه پوستي كه ميخچه ناميده مي شود به تدريج حساس و دردناك مي شود و گاهي شدت درد مانع انجام حركات روزانه و فعاليتهاي ورزشي مي شود . انتخاب كفش مناسب كوه چه از نظر فرم و چه از نظر سايز اهميت فراوان دارد . درمان ميخچه معمولاً ، برداشتن آن بوسيله ي استفاده از داروهاي موضعي و يا در موارد شديد به طريق جراحي است كه در هر صورت نياز است تا به يك پزشك متخصص مراجعه شود . شكستگي انگشتان پا ( Toe fracture ): اگر چه بروز شكستگي انگشتان پا آسيب شايعي نيست ليكن در كوهنوردي ، به دنبال سقوط سنگ بر روي پنجه پا و يا بد قرار گرفتن نوك كفش در بين سنگها امكان بروز آن وجود دارد . معمولاً در شرايط مناسب درمان اين شكستگي ها به راحتي با فيكس نمودن انگشت آسيب ديده به انگشت بزرگتر مجاور خود به وسيله چسب زخم بندي امكان پذير است و البته به دنبال آن براي حداقل يك هفته مي بايست از پوشيدن كفش خودداري و از دمپايي استفاده شود . سندرم مورتون ( Morton s syndrome ): حركات زياد و مكرر استخوانهاي « متاتارس » خصوصآً‌ در حين راهپيمايي در سطح ناهموار كوهستاني ، باعث گير افتادن و فشرده شدن اعصاب بين آنها مي شود كه بتدريج به التهاب موضعي شاخه هاي عصبي در محل فشار و در ادامه به ايجاد يك توده ي عصبي كوچك ( به اندازه يك عدس )‌در محل فشردگي منجر مي گردد . چنين توده أي كه نورماي مورتون ناميده مي شود ، در برابر فشردگي بسيار حساس و دردناك است و تحريك آن باعث ايجاد درد، احساس برق گرفتگي در انگشتان و گاهي اختلال حسي به شكل كاهش حس و احساس گزگز در بغل و نوك انگشتان مجاور مي گردد . به راحتي قابل درك است كه پوشيدن كفشهاي نامناسب خصوصاً تنگ بر ايجاد و پيشرفت اين ضايعه تاثير زيادي دارد . پيشگيري از بروز اين ضايعه ي دردناك و مزاحم در گرو استفاده از كفش مناسب با كفي مستحكم و متناسب با اندازه ي پا و نيز انجام تمرينات كششي و قدرت پنجه و كف پا است . نكته مهم اين است كه درمان اين عارضه در مراحل اوليه راحت تر است ليكن چنانچه به آن توجه نشود و بتدريج بر قطر توده عصبي افزوده گردد ، درمان قطعي صرفاً‌برداشتن آن به طريق جراحي است . استخوانهاي متاتارس دردناك ( Metatarsalgia ): ضعيف بودن عضلات كف پا و وارد شدن فشار زياد به استخوانهاي متاتارس در پنجه و كف پا ، اجازه ي حركات بيش از حد و خارج شدن از محل اين استخوانها را ميسر مي سازد . اين حركات باعث فشرده شدن و سايش بين استخوانهاي متاتارس مي شوند كه منجر به بروز درد در ناحيه كف و يا روي پا مي گردند. اين عارضه را كه در واقع التهاب اين استخوانها است متاتارسالژيا مي نامند . در صورت نياز بكارگيري كفي هاي طبي ويژه در كاهش درد موثر مي باشد . دردهاي قوس كف پا : مجموعه اي از عضلات ليگامانها ، تاندون عضلات ، استخوانها و مفاصل كوچك در ناحيه كف پا ، قوسهاي طولي داخلي و خارجي كف پا را تشكيل مي دهند .اين دو قوس در كف پا مانند ضربه گير عمل مي كنند و وجود آنها امكان انعطاف و تحمل وزن بيشتري را به پا در حين ايستادن و راه رفتن مي دهد .چنانچه يكي از عناصر اين قوسها ، ضعيف شده يا آسيب ببيند ، استخوانهاي قوس پا از امتداد خود خارج مي شوند و قوس به هم مي ريزد . اين اختلال باعث مي شود تا فشار و كشش زيادي به نسوج نرم كف پا وارد شود و نيز مفاصل استخوانهاي بين كف پا به هم فشرده شوند .مجموعه اين تغييرات به احساس درد در ناحيه قوس كف پا خصوصاً در حين راه رفتن و دويدن و خستگي زود رس پا مي انجامد .در اين بين افرادي كه بطور مادر زادي داراي قوس كف پاي كمتر از حد ( كف پاي صاف ) يا بيش از حد هستند ، نسبت به بروز اين عارضه حساس ترند و به جهت پيشگيري مي بايست با نظر پزشك متخصص از كفـهاي طبي خاصي استفاده نمايند .استفاده از كفشهاي نا مناسب كوهنوردي كه كف داخلي مناسبي ندارند و يا كف نرم و قابل انعطافي دارند مزيد به علت و عامل بروز تشديد اين عارضه هستند به خاطر داشته باشيد كه چنانچه كفش خود را بين دو دست خود قرار دهيد و با اعمال فشار سعي در خم نمودن تخت آن نماييد ،چنانچه از ناحيه ي وسط تخت خم گردد مناسب و استاندارد نيست . در يك كفش خوب با اعمال چنين فشاري ، تخت كفش از ناحيه جـــــلو تر ( حدود قرار گيري محل پنجه پا ) خم مـي شود نه از وسط. روشهاي پيشگيري از اين عارضه عبارتند از : 1- كنترل و جلو گيري از افزايش وزن بدن 2 - انجام تمرينات كششي عضلات پشت ساق پا 3- انجام تمرينات كششي و افزايش طول فاشياي كف پا 4- استفاده از كفشهاي استاندارد با كفي و تخت مناسب 5-مراجعه زود هنگام به پزشك متخصص ( در صورت بروز عارضه ) به جهت درمان سريع و مناسب و جلو گيري از مزمن شدن عارضه كه غالبآً مستلزم درمانهاي طولاني و دشوار است. دردهاي پاشنه پا: يك باند نسبتآً ضخيم و مستحكم از جنس نسج و عضلات بنام فاشيا در كف پا از حدود انگشتان پا شروع شده و به پاشنه پا متصل مي شود كوتاه بودن اين فاشيا ، فشار و كشش زيادي را به محل چسبندگي خود در زير استخوان پا وارد مي سازد . تكرار اين فشار و كشش ها سبب بروز التهاب در محل چسبندگي و پيدايش درد پاشنه پا مي شود . اين درد با راه رفتن و دويدن تدريجاً افزايش مي يابد و معمولاً صبح هنگام قبل از آغاز فعاليتهاي روزانه در بيشترين حد خود است . تكرار زياد اين مكانيسم و اعمال فشار بر اين محل چسبندگي فاشيا و استخوان باعث تشكيل زايده ي استخواني كوچك و خارمانندي مي شود كه به اصطلاح خار پاشنه ناميده شده است و معمولاً‌در كليشه هاي راديو گرافي به وضوح ديده مي شود . از علل ديگر دردهاي پاشنه پا ، تحت فشار قرار گرفتن شاخه هاي كوچك و حساس عصب كف پايي در زير و سطح داخلي پاشنه پا بهمراه علائمي چون بي حسي و سوزن سوزن شدن نواحي مجاور مي باشد . استفاده از كفشهايي كه فضاي كافي و مناسبي براي پاشنه پا ندارند از عوامل بروز اين اختلال محسوب مي شوند . انجام تمرينات كششي عضلات پشت ساق پا و فاشياي كف پا به همراه قرار دادن مكرر كيسه هاي حاوي يخ خرد شده در محل دردناك پاشنه پا ، چند نوبت در روز و استفاده از داروهاي ضد درد ساده اي چون آسپرين در كاهش درد و بهبود شرايط بسيار موثرند .
مطالب مرتبط:

آنچه يك طبيعت گرد بايد بداند

كرم هاي ضد آفتاب دركوهنوردي

كوه گرفتگي ياارتفاع زدگي

کوههای ایران

طبيعت گردي ونقاط ديدني

لوازم کمکهای اولیه درکوه

تاریخچه کوه نوردی زنان در ایران