
چنگيز قبادي
اولين دستگيريهاي گروه حمله به بانك ملي شعبه ونك براي رژيم حساسيت زيادي برانگيخت....پليس به ماشين ميرسد...پليس متوجه مي شود كه اين ماشين به احتمال زياد مورد استفاده سارقين بانك ونك قرارگرفته است.آنها بلا فاصله دست بكار مي شوند.بنگاه معاملاتي را پيدا ميكنند.حاجي صاحب بنگاه،مرد باستاني كاربي خبر از همه جا را تحت فشار قرار مي دهند...كارشناسان پليس متوجه اداره ثبت احوال ساري مي شوند.بعد از تحقيقات وپي گيري هاي بيشتر به پدر احمد ميرسند.حاجي باديدن پدر احمد مي گويد كه آن مرد خيلي شبيه اواست.از پدر مي پرسندكه چندتا فرزند داري؟اوهم مي گويد كه يك فرزند من از يك ماه پيش شهر را ترك كرده وبه اصفهان رفته است.عكس اورا مي خواهند.حاجي به محض ديدن عكس مي گويد خودش است!......از پدر احمد آدرس مارا مي خواهند.اونداشت.يكي دوهفته قبل ازاين ماجرا،درسفري به ساري بنا به درخواست اوبه ديدارش رفتيم.رحيم ومن براساس يك سناريوي حساب شده فقط گفتيم كه احمد راجز يكبار اصلاًنديديم.اوالبته باور نمي كرد به ما نيز باصراحت ولي باپوزش گفت به حرف هاي ما باور ندارد!...او به همين خاطر آدرس منزل مارا خواست به بهانه اين كه تهران را نمي شناسيم ازدادن آدرس پرهيز كرديم ولي تلفن صاحب خانه را به اوداده وفقط گفتيم كه در نزديكي مخبرالدوله زندگي مي كنيم.پدر احمد كه بشدت تحت فشارروحي واخلاقي قرار گرفته بود همان مخبرالدوله را مي گويد.پليس اورا با خود به تهران مي آورد.......صبح زود هنوز از خواب برنخواسته بوديم كه صاحب خانه گفت كه ما را پشت تلفن مي خواهند.رحيم رفت.برگشت گفت پدر احمد است به نظر من خطري در جريان است من ميروم اورا به منزل بياورم توبرواحمد راخبر كن!......خانه را به قصد ديدار احمد ترك كردم.احمد هنوز خوابيده بود.من ماجرا را برايش تعريف كردم......اومي خواست پدرش را ببيند.به پير مرد خيلي دلبسته بود.اين دو بيشتر با هم رفيق بودند تا پدر وپسر!به هر حال من واوصبحانه را با هم خورديم.سپس با هم خدا حافظي كرديم.اين آخرين ديدار ما بود وجدائي هميشگي كه خيلي ساده گذشت! به وزارت دارائي محل كلاس رفتم. در راهروئي كه به زير ساختمان ميرفت كسي مرا از پشت سر صدا كرد. برگشتم پدر احمد بود و مردي ناشناس؟... مرا سوار ماشين كرده به شهرباني كل كشور بردند. وارد اتاق سالن مانندي شديم كه عده زيادي از افسران به انتظار ايستاده بودند... در يك آن ديدم رحيم نيز آنجاست و كنار ميز بيضي شكل بزرگي توسط دو سرهنگ شهرباني تحت بازجوئي است.مرابلافاصله ازاتاق خارج كردند......بعد ازبازجويي مرا به راهرو بردند درآنجا پدر احمد را ديدم دو برادر احمد نيز در آنجا بودند....... بعد از چند دقيقه رحيم را كشان كشان آوردند. او را به شدت شكنجه كرده بودند. ما را به هم دست بند زده و در اتاقي نيمه تاريك كه بيشتر حالت انباري داشت تنها گذاشتند....رحيم براي فهماندن من يكباره زد زير گريه وباشدت وصداي بلند گريست ودر همان حال بانگاهش به من فهماند كه چيزي نگفته است.....بعد از نيم ساعت ما را به يك اتاق نسبتاًبزرگي بردند.اكبر،حسن وسعيد فرهودي(برادران احمد)در گوشه اي به صف ايستاده بودند.من ورحيم را هم كنار برادران احمد به صف كردند.كارمند بانك يك به يك همه مان را از نزديك برانداز كرد....آن كارمند حسن را نشان دادوگفت كه يكي از دزدان خيلي به او شبيه است....سپس همه مارا در اتاق با يك سرگرد تنها گذاشتند....حسن كنار من روي صندلي نشسته بود دريك فرصت مناسب به آهستگي گفت:«احمد در رفت»...درآنموقع معناي واقعي راحت نفس كشيدن را حس كردم.مثل پرنده اي كه از قفس آزاد شده باشد سبك شدم..... گويا آنها نتوانستند هيچ مدركي براي متهم كردن ما به دست آورند و در نتيجه دليلي براي صدور حكم جلب ما نداشتند. از اين رو از در دوستي و همكاري وارد شدند.....من كه خيالم از احمد راحت شده بود ومي دانستم كه گروه اورا حتماًدر جاي امني مخفي كرده...جلو افتاده گفتم كه مااز اول نيز همكاري مي كرديم.بفرماييد هركمكي كه از دستمان برآيد مضايقه نمي كنيم! شبي در تهران برادران احمد را ازاد كردند.من ورحيم را به اتفاق دوافسر كارآگاه سوار يك ماشين جيپ روسي كردند....آن دو افسر عکس احمد را با خود داشتند.هنگامی که از شهربانی بیرون می آمدیم عکس احمد دردست دیگر ماموران هم بود.آنها به سرعت عکس احمد را تکثیر کرده بودند....افسران خیلی با من دوست شده بودند.مرتب به من می گفتند"حمیدیان جون!حمیدیان جون"!من فهمیدم که خوب دارم آنها را هدایت می کنم!باخیال راحت حرف های شان را اجرا می کردم.به من می گفتند اگر احمد را گیر بیاوریم واقعاً پست بسیار مهمی در حد استان دار می تواند گیرت بیاید!! ....... در مخيله دستگاه پليس شهرباني خطور نميكرد كه اين حركت ميتواند زمينههاي سياسي داشته باشد. نوع كار شهرباني تعقيب مجرمين غيرسياسي بود. آنها اصلاً هيچ شناختي از اقدامات جديد گروههاي سياسي مخالف رژيم نداشتند. ساواك هم نداشت..........آنها مارا به مسافرخانه های نزدیک ایستگاه راه آهن بردند که غالباً مسافران مازندرانی به آنجا می رفتند.کمی ترسیدم چون سالهای پیش ما به این مسافر خانه ها می رفتیم.پیش خود فکر کردم نکند احمد بی پناه مانده وبه این مسافر خانه ها آمده باشد!افسران به دفاتر ثبت نام مسافران نگاه می کردند وهمه جا عکس احمد را نشان می دادند.ازاین تلاش هم نتیجه ای عاید نشد.مارابه کافه شکوفه نو بردند...... برايم يقين شده بود كه افسران همراه ما به كلي در بيراهه هستند. جاهائي كه ما را ميبردند به وضوح نشان دهنده تصورات آنها از ماجراي دزدي بانك بود. آنها احمد را دزد بانك تصور ميكردند كه حالا مشغول تفريح و عياشي است. پایان ماجرا درتهران ....برای خرید صبحانه ازدر منزل بیرون رفتم دیدم پنجره نیمه باز زیر زمین روبروی منزل ما به شکل مشکوکی بسته شد.به هر حال آنها مارا رها کردند تابا تعقیب ما به جاهای احتمالی برسند.....روز بعد بطور عادی به کلاس وزارت دارایی رفتیم.تمام مسیرهای از خانه به اداره را تغییر دادیم،چون ما با احمد در قهوه خانه سر راهمان بارها چای وغذا خورده بودیم.اگر عکس احمد را به قهوه چی نشان میدادند می توانست شناسایی کند.من ورحیم تصمیم گرفتیم همه روزه بعد از آمدن از اداره در خانه نمانده در شهر به عنوان گردش حرکت کنیم.به سینما می رفتیم.یکی دو روز اول تعقیب محسوسی داشتیم.تعداد تعقیب کنندگان ما زیاد بودند.هریک تا مسافت معینی با ما می آمد وسپس گم می شد ودیگری ادامه می داد.ما نیز خود را به نفهمی می زدیم....ما می بایستی تجارب مستقیم خودمان وعلت لورفتن احمد وبازداشت مان را هرچه زودتر به عباس می رساندیم......یک روز رحیم گفت که یک کارگر ساختمانی از اوآدرسی پرسید که مشکوک بود.این کارگر پلیس نبود.یکی از خودی ها(گویا کاظم یا جواد سلاحی با تغییر قیافه)بود که برای شناسایی وضعیت ما از سوی عباس فرستاده شده بود.ما همیشه از خیابان فردوسی در ساعت معینی عبور می کردیم تا برای گروه امکان کنترل وچک کردن ما فراهم شود. یک روز دیدیم عباس با لباسی شیک وکروات زده از مقابل می آید.برقی از خوشحالی از وجودم عبور کرد.وقتی از کنار ما می گذشت قرار ملاقاتی به ما گفت.ما به این نتیجه رسیدیم که به دلیل شرایط تعقیب ونداشتن فرصت لازم،بهتر است گزارش خودمان را بنویسیم.رحیم به عنوان کسی که مورد شکنجه قرار گرفته واذیت آزار شدید دیده ماجرا را به صورت رنجنامه برای مادرش نوشت که در صورت لورفتن نمی توانست هیچ مدرکی به حساب آید...... دنباله ماجرا در ساري شهرباني مركز به جاي بازرسي اتاق تكي ما در تهران، به منازلمان در ساري رفته درباره پول، طلا و جواهرات و پيراهن خوني جستجو ميكرد.....پدررحیم به نوه اش که خواهر زاده رحیم بود،به طور پنهانی اطلاع می دهد که رحیم دربام مغازه چیزی پنهان کرده است! ناهید قاجار (بعد ها رفیق مهرنوش) که درآن زمان دختری 17ساله بود موضوع را پنهانی با خواهر رحیم در میان می گذارد.این دو با همکاری مادر رحیم،طی یک رشته عملیات پیچیده،آن بسته بزرگ را از پشت بام مغازه بدون اطلاع پدر وکسان دیگر،خارج می کنند.ناهید با کمک یکی از سمپات هایش تمام نوشته ها را می سوزاند ولی ماشین تحریر را که ابتدا گمان می کنند اسلحه است،به ده"سورک"در چند کیلومتری ساری برده وبکمک روابط فامیلی مادر رحیم درجائی پنهان می کنند.البته تمام این عملیات زیر کنترل شبانه روزی پاسبان ها که در نزدیکی منزل رحیم واحمد فرهودی(که چندان از هم فاصله نداشت)کشیک می دادند،به طور ماهرانه ای انجام می گیرد..... در كل اين ماجرا، ناهيد وضعيت مشخصي داشت. او از سه سال پيش به صورت سمپات سياسي فكري رحيم با مطالعه كتابها به تدريج به جلو ميآمد.اوخود در دبیرستان ودر میان هم کلاسی هایش تا جائی که میسر بود با توزیع قصه های صمد وکتا بهای سیاسی می کوشید دیگران را با خود همراه کند.......شركت ناهيد در اين ماجرا با زمينههاي فكري سياسياش، توجه مرا جلب كرد. احساس كردم او مصممتر و جديتر نه فقط به دليل فاميلي بلكه بيشتر به دليل گرايش سياسي و همكاري تشكيلاتي در اين ماجرا شركت كرده است...ناهید روز به روز فعال تر می شد وبا شور وعلاقه بیشتر با رحیم همکاری می کرد....اودرواقع به سطح یک رفیق تشکیلاتی ارتقاء پیدا کرده بود...درفاصله پائیز سال 49تا تابستان سال بعد،در من احساس ناشناخته ودر عین حال ناراحت کننده ای نسبت به ناهید شکل می گیرد.اوایل متوجه نمی شدم.اما هر وقت که اورا می دیدم این مسئله بیشتر وجدی تر می شد. ما موضوع ازدواج را البته تا آنجا به درک وبرداشت من مربوط بود با نفی آن حل کرده بودیم....اما مسائل انسانی وعاطفی حساسی مانند عشق را هرگز نمی توان با چنین دستور العمل هائی حل کرد.من وقتی ناهید را با این خصوصیات دیدم خیلی زود متوجه این تناقض شدم.اما نتیجه اش سرکوفت مستمر خودم بود واین که من حق ندارم به این "ضعف"!تمکین کنم......عشق به خلق بسی والا تر وپر عظمت تر است.دیگر عشق فردی چه جائی می تواند داشته با شد؟ اما....

ناصر سيف دليل صفائي
ناصر در دبيرستان پهلوي ساري یک سال از ما جلوتر بود. از همان زمان ميان عباس و او آشنائي وجود داشت. بعداً در دانشگاه نيز گاه بگاه ديدارهایي عادي همراه با بحثهاي سياسي داشتند. عليرغم اين در سالهاي بعد هر يک فعاليتهاي گروهي زير زميني خود را از ديگري مخفي نگاه ميداشت. عباس در عين حال با علي اکبر صفائي فراهاني که دبير هنرستان شهر ساري بود، آشنائي و رابطهای سياسي داشت. وقتي که در گروه بحثهاي مربوط به ضرورت مبارزه مسلحانه جريان داشت، عباس در گفتگو با ناصر کم و بيش اين مباحث را در ميان ميگذارد و به تدريج اين گفتگوها گسترش پيدا ميکند. ناصر ديگر نميتواند پا به پاي عباس جلو برود. او روزي به عباس پيشنهاد ميکند که بهتر است با يکي از دوستان که غريبه نبوده و با عباس آشنائي قديميدارد اين مسائل را مورد بحث قرار دهند.بدين ترتيب قرار ملاقاتي ميان عباس و دوست ناصر گذاشته ميشود. پويان و احمد زاده نيز در جريان اين قضيه بودند. آنان به دليل اهميت موضوع و اين که مبارزه مسلحانه تنها معيار نزديکي نيروهاي انقلابي مارکسيستي است و گروه نيز ديگر به لحاظ نظري آنرا پذيرفته و حتا شروع به تدارک آن کرده است براي اجراي اين ملاقات حساس موافقت ميکنند. ناصر، عباس را با توافق قبلی به طور چشم بسته به خانه امني ميبرد. در اين خانه عباس با کمال تعجب، علي اکبر صفائي فراهاني را در مقابل خود ميبيند. آنها بعد از سالها با هم ديدار ميکردند. مذاکرات ميان اين دو در تحليل نهائي به نتيجه نميرسد. به نظر عباس دو علت وجود داشت يکي اين که فراهاني موضوع را ساده ميگرفت با بيان اين که آنها چند نفري هستند که دست به کار شده و مقدماتي فراهم کردهاند از اين روي به کمک و ياري عباس و چند تن از دوستانش احتياج دارند. البته رعايت مسایل امنيتي نيز کار را مشکل ميکرد. عباس ميگفت فراهاني به مسایل پنهانکاري خيلي حساس بود و حتا سوالات وي نيز حاکي از رعايت امنيت خودش بود. پيشنهاد صفائي براي همکاري، جنبه مذاکره بين دو گروه را نداشت بلکه بيشتر شخصي بود. عباس ميگفت فراهاني با وي همانند سالهاي دوره آشنائي دبيرستاني برخورد ميکرد که وي محصل و او دبير بود. بعد از چندين سال که از آن زمان گذشته بود، عباس خود سازمانده اصلي گروهي مخفي و زير زميني بود که طي چند سال کوشش اکنون در مرحله عمل انقلابي قرار گرفته بود. البته عباس نيز به دليل پنهان کاري و دور انديشي نميتوانست از گستردگي گروه و امکانات و تدارکاتي که در جريان بود صحبت کند. علت ديگر؛ مربوط به ضرورت شروع مبارزه مسلحانه نبود، بلکه حول اين موضوع دور ميزد که اين مبارزه از کجا بايد شروع شود و به قول معروف کانون اصلي شروع مبارزه کجاست؟ .....عباس معتقد بود که مبارزه مسلحانه باید از شهر آغاز شود نه از مناطق روستایی..........این دو در این مورد نتوانستند به توافق برسند.......