جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت سوم

مبارزه مسلحانه هم استراتژي، هم تاکتيک 
 مقاله رد تئوري بقاء که با اثبات ضرورت مبارزه مسلحانه با هدف تشکيل حزب طبقه کارگر تهيه شده بود، مباحث گروه را به پايان نرساند بلکه ‌اين جزوه راه را براي بحث‌هاي بيشتر و عميق‌تري که به اتخاذ مشي مبارزه مسلحانه منجر شد باز کرد. در اوائل شهريور سال ۴۹ عباس به ساري آمد. جزوه بلند تايپ شده «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاکتيک» نوشته مسعود احمد زاده را با خود داشت. ما اين جزوه را به اتفاق و با عجله مطالعه کرديم. محدوديت وقت و به خصوص شرايط روحي طوري بود که فرصتي براي تعمق و تفکر و بحث به ما نمي‌داد.اما موضوع و به ويژه نتيجه‌گيري نهائي اين جزوه به كلي خط بطلاني بر تمامي طرح‌ها و برنامه‌هاي تا آن زمان گروه مي‌كشيد كه مركزي‌ترين آن موضوع ثانوي شدن تشكيل حزب طبقه كارگر بود. به هر حال عباس این مقاله را به علت نداشتن نسخه اضافی با خود برد.خود او با شور وشوقی آشکار از مقاله دفاع می کرد. مي‌گفت اين نوشته يك استراتژي كامل است و نواقص و كمبودهاي جزوه رد تئوري بقاء را جبران مي‌كند... جزوه رد تئوري بقا، در تحليل نهائي راه را براي ايجاد حزب طبقه كارگر همواره مي‌ساخت. اين جزوه مي‌كوشيد به طور كلي در چهارچوب جهان بيني ماركسيستي موانع تشكيل حزب طبقه كارگر را برطرف سازد. اما كتاب احمدزاده مبارزه مسلحانه را به صورت يك استراتژي طولاني مدت مطرح مي‌كرد كه در انتهايش كسب قدرت سياسي و برقراري حاكميت خلق قرار داشت. تشكيل و يا ضرورت وجودي حزب طبقه كارگر براي تأمين رهبري يا هژموني اين طبقه بر كل جنبش خلق قبل از كسب قدرت سياسي امري حتمي و الزامي تلقي نمي‌شد. اين مهم حتا مي‌توانست به بعد از كسب قدرت موكول شود....... هنگامی که نظرات پویان واحمدزاده تدوین می شد،هیچ گونه تغییری در شرایط سیاسی واجتماعی جامعه با چند ماه فاصله میان این دو کتاب به وجود نیامده بود. آنچه كه به هر حال توسط پويان به عنوان ضعف مطلق توده‌ها و قدرت مطلق حكومت فرموله شده بود به هيچ‌وجه دستخوش هيچ تغييري نشده بود. به همين دليل تغيير صرفاً مربوط به محتواي فكر و انديشه و روحيه شورشي‌اي است كه از مدت‌ها قبل عميق و عميق‌تر مي‌شد. بر چنين زمينه‌ها و گرايشات ذهني و عملي يك رشته فرمول‌هاي نظري مندرج در كتاب رژي دبره و برداشت‌هاي دل بخواه و حتا ابتكاري از آثار كلاسيك ماركسيستي مانند «هجدهم برومر لوئي بناپارت» ماركس و آثار لنين و نوعي قرينه‌سازي از تجربه انقلاب كوبا و مبارزه مسلحانه شهري در آمريكاي لاتين يك مجموعه به هم پيوسته نظري تدوين شده بود كه چاشني شروع مبارزه مسلحانه هم در استراتژي و هم در تاكتيك گرديد. آنچه كه در باره پراتيك قدم به قدم تغيير وتحولات روحي،فكري ورفتاري وآماده شدن زمينه هاي "خروج"و"قيام"گروه توضيح دادم البته منحصر به گروه ما نبود.همين وضعيت در ميان محافل وگروه هاي ماركسيستي ديگر نيز جريان داشت......محافل مبارزمذهبي ودر راس آنها مجاهدين خلق نيز پروسه اي مشابه گروه هاي ماركسيستي البته با توجيهات وتبينات خاص خود طي مي كردند...........به گمان من نسلي از جوانان كه به شورش روي آوردند،دوران شكل گيري شخصيتي وكاراكتري كودكي ونوجواني خود را عمدتاً دردهه بيست واوائل دهه سي گذرانده بودند.آنان عموما در جامعه اي غير صنعتي يا جمعيتي دهقاني وبيسواد يا كم سواد با روحيه اي لَخت وعرفاني ومذهبي،نشو ونما يافته بودند.اين وضعيت وشرايط درواقع بستر وزمينه شكل گيري روحيات نيمه سنتي – آرماني با هر عقيده ونظريه اي بود..................اين تداخل تاريخي عوامل و شرايط عيني، ذهني و شخصيتي در اوضاع ملي و بين‌المللي آن سال‌ها در يك نسل، مي‌تواند توضيح دهنده زمينه شورش و طغياني فراگير باشد! همه اين‌ها مي‌توانست به وقوع نپيوندد چنانچه كشور از همان آغاز دهه چهل به سوي يك توسعه سياسي و آزادي و مشاركت احزاب در حيات سياسي كشور، متناسب با تحولات اقتصادي اجتماعي حركت مي‌كرد.وجود حداقل شرایط تعامل نقد وبررسی آزاد درجامعه ومشارکت آزادانه نخبگان جامعه وتوده های مردم در روندی که جریان یافته بود یعنی تکمیل توسعه اقتصادی اجتماعی با توسعه سیاسی وتوزیع قدرت متناسب باآن،هم می توانست از سرعت لجام گسیخته ومخرب تغییرات اجتماعی-اقتصادی وفرهنگی بکاهدوهم می توانست از بروز خطاهای اساسی آن که بااستبداد فردی شاه رخ داد،به نحو موءثری جلو گیری نماید......
حمیداشرف-عباس مفتاحی-مسعود احمدزاده
اولين عمل مسلحانه گروه- بانك ملي شعبه ونك شروع مبارزه مسلحانه خود مسئله اي پيچيده بود از كجا وبه چه نحوي مي توان مبارزه مسلحانه شهري را شروع كرد؟....... بعد از مطالعه سريع نوشته مسعود، در ملاقات كوتاه بعدي عباس گفت براي شروع عمليات مسلحانه بايد تيمي متشكل از افراد ورزيده و كارآزموده تشكيل شود... اين اولين بار بود كه من كلمه «تيم» را شنيدم. آنچه كه عباس در آن زمان با ما در ميان گذاشته بود، در واقع آغاز تشكيل خانه‌هاي تيمي بود....... گروه در اواخر شهريور49 توانست اولين تيم عملياتي خود را به طور موقت و موردي تشكيل دهد. دگرگوني ساختار تشكيلاتي گروه بعد از كسب تجربه تشكيل اولين تيم عملياتي گروه آغاز گرديد. دگرگوني ساختار تشكيلاتي گروه در آستانه وحدت با گروه حميد اشرف و صفائي فراهاني با تشكيل چند خانه تيمي تكميل گرديد. در نهايت پس از وحدت دو گروه ساختار شبكه خانه‌هاي تيمي به عنوان استخوان‌بندي عمومي تشكيلات سازمان تا انقلاب بهمن 57 به طور اساسي استقرار و پابرجا ماند.‌عباس براي تشکيل اولين تيم عملياتي گروه گفت که احمد بايد هرچه زودتر براي ترک ساري و انتقال به تهران آماده شود. در آن جلسه احمد نبود. ما پيام عباس را به احمد داديم. براي رحيم و من مثل روز روشن بود که احمد با داشتن توان‌مندي‌هاي خاص خود جزو اولين نفرات براي شروع عمليات چريکي گروه خواهد بود. احمد نيز که سرا پا شور و شوق بود ترتيب کار را داد. خانه‌اش را پس داد. از اداره استعفا کرد و به بهانه يافتن کاردل خواه خود در ذوب آهن اصفهان، ساري را ترک گفت.من ورحيم تمامي كتاب ها ونوشته هائي كه بيش از يكسال ونيم سه نفره انها را در كاغذهاي نازك در دوازده نسخه تايپ كرده ويك نسخه را براي خود نگه داشته بوديم همراه با تايپ بزرگي بسته بندي كرده ودر پشت بام مغازه كوچك پدر رحيم مخفي كرديم تايپ دستي را به عباس برگردانديم . در همين زمان بر حسب اتفاق من و رحيم از طرف اداره دارائي براي يک دوره آموزش مالياتي سه ماهه به تهران اعزام شديم. ما يک اتاق در طبقه دوم منزلي در نزديکي‌هاي مخبرالدوله اجاره کرديم. قرار بود که احمد اصلاً به ‌اين خانه رفت و آمد نکند. اما مگر مي‌شد! هم او مي‌خواست و هم ما! چاره‌اي نبود. همه چيز گواهي مي‌داد که ما قدم در راه بي‌بازگشتي گذاشته‌ايم. ما در تهران بهتر مي‌توانستيم عباس را به بينيم اما عباس ديگرچندان وقت آزادي نداشت. اولين و مهم‌ترين مسئله هميشگي گروه مشكل مالي بود.عباس بعداً در سلول اوين گفت كه وضع مالي آنقدر خراب بود كه گاهي اوقات هفته ها،عذاي كافي گير نمي آمد...وي گفت براي مدتي تنها با كمك هاي مالي هسته ساري سرمي كرديم.واضافه كرد پويان چند بار گفته بود كه دوستان ساري واقعاً گروه را زنده نگاه داشتند،گروه مديون آنهاست!من از شنيدن اين حرف ها خيلي ناراحت شدم.گفتم كه چرا درآن زمان به ما هيچ نگفتي؟اگر ميدانستيم خيلي بيشتر مي توانستيم كمك كنيم!اما عباس مارا در جريان نگذاشته بود.مناعت طبع اواجازه نداده بود كه بيش از حد از ما كمك بخواهد.به هر حال با توجه به اين مشكل مالي گروه به اين نتيجه مي رسد كه حالا وقت عمل است.... از كجا مي‌توان پول به دست آورد؟ معلوم بود! از بانك‌هاي رژيم... هزينه نبرد را نيز رژيم بايد بپردازد!... اولين تيم عملياتي متشکل از چهار تن افراد ورزیده و چالاک گروه تشکيل شد. اين‌ها عبارت بودند از کاظم سلاحي مسئول و فرمانده تيم، احمد زيبرم، حميد توکلي راننده ماهر ماشين و احمد فرهودي. اين چهار تن هريک با روحيه و کاراکتر خاص خود به عنوان يک واحد عملياتي شروع به کار کردند. اين تيم تا آنجا که به خاطرم مانده درنيمه دوم شهريور ماه تشکيل شد. اولين و مقدماتي‌ترين مسئله اين تيم تهيه يک ماشين بود. بدون آن امکان هيچ کاري وجود نداشت. مرکزيت تصميم گرفت که با شناسنامه‌اي جعلي و پول مختصر صندوق گروه، يک ماشين پيکان که بيش از همه در خيابان‌ها وجود داشت خريداري شود.ازدزديدن ماشين به خاطر امكان رديابي پليس صرف نظر شده بود.اما شناسنامه جعلي از كجا وچگونه بايد تهيه شود؟احمد به ابتكار شخصي خود از پشت بام منزل پدرش ده پانزده عدد از شناسنامه هاي باطله را با خود آورده بود.پدر احمد قبل از بازنشستگي رئيس اداره ثبت احوال بهشهر بود وسالها در اداره ساري كار كرده بود.در پشت بام خانه از اين نوع شناسنامه هاي باطله كه مربوط به پانزده بيست سال قبل بود در گوشه اي فراموش شده تلمبار شده بود......‌با عکس احمد شناسنامه‌اي تنظيم شد. او به اتفاق رحيم از يکي از بنگاهي‌ها، ماشين پيکاني با رنگ مناسب بمبلغ سيزده هزار تومان (که همه پس انداز گروه بود) خريدند. اعضای تيم با اين ماشين به شناسائي بانک ملي ايران شعبه ونک مشغول شدند. تمامي خيابان‌ها و چراغ قرمزها و غيره را مورد شناسائي قرار دادند. بعد از حدود دو هفته بانک را مورد حمله قرار داده و موجودي آنرا (به اصطلاح آن زمان ما)، مصادره مي‌‌کنند. اين اولين عمل مسلحانه گروه ماست که در دهم مهر سال۴۹ صورت گرفت.......‌تيم تنها يک اسلحه دست ساخت بدون خان که از يکي از قاچاقچيان در منطقه کردستان خريداري شده بود داشت که در اختيارکاظم فرمانده تيم بود.احمد اهل شكار بود وبا تفنگ شكاري ونگهداري از آن آشنايي كامل داشت .... تقسيم وظائف و به طورکلي برنامه عمليات تيم از شروع تا پايان مثلاً جاي پارک ماشين و طرز پراکنده شدن افراد و حضور دکتر در صورت لزوم، همگي به طور کامل در نظر گرفته شده بود. تمام خلاقيت‌هاي علمي و فکري در به ‌سرانجام رساندن اين عمل به کار گرفته شده بود. مصادره بانک با موفقيت کامل انجام شد. به جز کاظم که اسلحه کمري داشت بقيه به کارد مجهز بودند. اما در عمل هنوز نواقصي وجود داشت. مثلاً احمد براي تغيير چهره‌اش تنها يک چسب زخم بر بالاي چشمش چسبانده بود که به هيچ‌وجه کافي نبود. قرارشده بود هيچ‌گونه شعاري در حين عمل داده نشود تا گروه از رديابي بعدي پليس سياسي در امان باشد......عصر به منزل رفتيم.حال مناسبي نداشتيم.همه اش منتظر نتيجه كار بوديم.اين مسائل شوخي نبود.....بالاخره احمد آمد.اما باحالي پريشان!سخت عصباني ونگران بود.....‌تا آن زمان احمد را به ‌اين حالت نديده بوديم.چه شده؟چه خبرشده؟آيا شكست خورديد؟اين اولين سوال ما بود.اوبلافاصله گفت عمل ما موفق بود!پرسيديم پس چرا ناراحتي؟گفت اين فلان فلان شده(منظور كاظم فرمانده تيم)لوس وننر يكي از رفقا را كشت!وشروع به دشنام دادن كرد.به شدت خشمگين وعصباني بود. مدتي گذشت تا به کنه ماجرا پي ببريم. گفت همه چيز به خير و خوبي گذشت. اما موقعي که حدود چند صد متر از بانک فاصله گرفتيم ناگهان صداي شليک گلوله‌اي در داخل ماشين به گوش رسيد. احمد خود در جلو کنار راننده نشسته و کيف‌هاي پول را در اختيار داشت تا در نقطه‌اي معين پياده شده و تحويل رفيق ديگري بدهد. ... کاظم سلاحی و زيبرم در پشت نشسته بودند. وقتي کاظم مي‌خواست طپانچه را از ضامن خارج کند، به علت لقي و کهنگي آن و يا بي‌احتياطي او تيري در مي‌رود و به ‌سر زيبرم اصابت مي‌کند. او مي‌گفت که خون زيادي فواره ‌زد و به احتمال زياد اين رفيق کشته شده است! ما کاري نمي‌توانستيم بکنيم. به او دلداري داديم..... همان شب احمد باخبر خوش برگشت. گقت رفيق کشته نشده رفيق دکتري که براي احتياط در نظر گرفته شده بود (دکتر چنگيز قبادي) او را پانسمان کرد ولي سرش کمي گيج مي‌رود که تا چند روز بعد خوب خواهد شد. يکي دو روز بعد با عباس ديدار کرديم ماجرا را با او در ميان گذاشته پرسيديم که مقدار پول چقدر است؟ گفت يک‌بار که سريع شمرده شد بيش از دويست و بيست هزار تومان بود که به کلي دور از انتظار همه بود.

چنگيز قبادي

اولين دستگيري‌هاي گروه حمله به بانك ملي شعبه ونك براي ر‍‍‍ژيم حساسيت زيادي برانگيخت....پليس به ماشين ميرسد...پليس متوجه مي شود كه اين ماشين به احتمال زياد مورد استفاده سارقين بانك ونك قرارگرفته است.آنها بلا فاصله دست بكار مي شوند.بنگاه معاملاتي را پيدا ميكنند.حاجي صاحب بنگاه،مرد باستاني كاربي خبر از همه جا را تحت فشار قرار مي دهند...كارشناسان پليس متوجه اداره ثبت احوال ساري مي شوند.بعد از تحقيقات وپي گيري هاي بيشتر به پدر احمد ميرسند.حاجي باديدن پدر احمد مي گويد كه آن مرد خيلي شبيه اواست.از پدر مي پرسندكه چندتا فرزند داري؟اوهم مي گويد كه يك فرزند من از يك ماه پيش شهر را ترك كرده وبه اصفهان رفته است.عكس اورا مي خواهند.حاجي به محض ديدن عكس مي گويد خودش است!......از پدر احمد آدرس مارا مي خواهند.اونداشت.يكي دوهفته قبل ازاين ماجرا،درسفري به ساري بنا به درخواست اوبه ديدارش رفتيم.رحيم ومن براساس يك سناريوي حساب شده فقط گفتيم كه احمد راجز يكبار اصلاًنديديم.اوالبته باور نمي كرد به ما نيز باصراحت ولي باپوزش گفت به حرف هاي ما باور ندارد!...او به همين خاطر آدرس منزل مارا خواست به بهانه اين كه تهران را نمي شناسيم ازدادن آدرس پرهيز كرديم ولي تلفن صاحب خانه را به اوداده وفقط گفتيم كه در نزديكي مخبرالدوله زندگي مي كنيم.پدر احمد كه بشدت تحت فشارروحي واخلاقي قرار گرفته بود همان مخبرالدوله را مي گويد.پليس اورا با خود به تهران مي آورد.......صبح زود هنوز از خواب برنخواسته بوديم كه صاحب خانه گفت كه ما را پشت تلفن مي خواهند.رحيم رفت.برگشت گفت پدر احمد است به نظر من خطري در جريان است من ميروم اورا به منزل بياورم توبرواحمد راخبر كن!......خانه را به قصد ديدار احمد ترك كردم.احمد هنوز خوابيده بود.من ماجرا را برايش تعريف كردم......اومي خواست پدرش را ببيند.به پير مرد خيلي دلبسته بود.اين دو بيشتر با هم رفيق بودند تا پدر وپسر!به هر حال من واوصبحانه را با هم خورديم.سپس با هم خدا حافظي كرديم.اين آخرين ديدار ما بود وجدائي هميشگي كه خيلي ساده گذشت! به وزارت دارائي محل كلاس رفتم. در راهروئي كه به زير ساختمان مي‌رفت كسي مرا از پشت سر صدا كرد. برگشتم پدر احمد بود و مردي ناشناس؟... مرا سوار ماشين كرده به شهرباني كل كشور بردند. وارد اتاق سالن مانندي شديم كه عده زيادي از افسران به انتظار ايستاده بودند... در يك آن ديدم رحيم نيز آنجاست و كنار ميز بيضي شكل بزرگي توسط دو سرهنگ شهرباني تحت بازجوئي است.مرابلافاصله ازاتاق خارج كردند......بعد ازبازجويي مرا به راهرو بردند درآنجا پدر احمد را ديدم دو برادر احمد نيز در آنجا بودند....... بعد از چند دقيقه رحيم را كشان كشان آوردند. او را به شدت شكنجه كرده بودند. ما را به هم دست بند زده و در اتاقي نيمه تاريك كه بيشتر حالت انباري داشت تنها گذاشتند....رحيم براي فهماندن من يكباره زد زير گريه وباشدت وصداي بلند گريست ودر همان حال بانگاهش به من فهماند كه چيزي نگفته است.....بعد از نيم ساعت ما را به يك اتاق نسبتاًبزرگي بردند.اكبر،حسن وسعيد فرهودي(برادران احمد)در گوشه اي به صف ايستاده بودند.من ورحيم را هم كنار برادران احمد به صف كردند.كارمند بانك يك به يك همه مان را از نزديك برانداز كرد....آن كارمند حسن را نشان دادوگفت كه يكي از دزدان خيلي به او شبيه است....سپس همه مارا در اتاق با يك سرگرد تنها گذاشتند....حسن كنار من روي صندلي نشسته بود دريك فرصت مناسب به آهستگي گفت:«احمد در رفت»...درآنموقع معناي واقعي راحت نفس كشيدن را حس كردم.مثل پرنده اي كه از قفس آزاد شده باشد سبك شدم..... گويا آن‌ها نتوانستند هيچ مدركي براي متهم كردن ما به دست آورند و در نتيجه دليلي براي صدور حكم جلب ما نداشتند. از اين رو از در دوستي و همكاري وارد شدند.....من كه خيالم از احمد راحت شده بود ومي دانستم كه گروه اورا حتماًدر جاي امني مخفي كرده...جلو افتاده گفتم كه مااز اول نيز همكاري مي كرديم.بفرماييد هركمكي كه از دستمان برآيد مضايقه نمي كنيم! شبي در تهران برادران احمد را ازاد كردند.من ورحيم را به اتفاق دوافسر كارآگاه سوار يك ماشين جيپ روسي كردند....آن دو افسر عکس احمد را با خود داشتند.هنگامی که از شهربانی بیرون می آمدیم عکس احمد دردست دیگر ماموران هم بود.آنها به سرعت عکس احمد را تکثیر کرده بودند....افسران خیلی با من دوست شده بودند.مرتب به من می گفتند"حمیدیان جون!حمیدیان جون"!من فهمیدم که خوب دارم آنها را هدایت می کنم!باخیال راحت حرف های شان را اجرا می کردم.به من می گفتند اگر احمد را گیر بیاوریم واقعاً پست بسیار مهمی در حد استان دار می تواند گیرت بیاید!! ....... در مخيله دستگاه پليس شهرباني خطور نمي‌كرد كه اين حركت مي‌تواند زمينه‌هاي سياسي داشته باشد. نوع كار شهرباني تعقيب مجرمين غيرسياسي بود. آن‌ها اصلاً هيچ شناختي از اقدامات جديد گروه‌هاي سياسي مخالف رژيم نداشتند. ساواك هم نداشت..........آنها مارا به مسافرخانه های نزدیک ایستگاه راه آهن بردند که غالباً مسافران مازندرانی به آنجا می رفتند.کمی ترسیدم چون سالهای پیش ما به این مسافر خانه ها می رفتیم.پیش خود فکر کردم نکند احمد بی پناه مانده وبه این مسافر خانه ها آمده باشد!افسران به دفاتر ثبت نام مسافران نگاه می کردند وهمه جا عکس احمد را نشان می دادند.ازاین تلاش هم نتیجه ای عاید نشد.مارابه کافه شکوفه نو بردند...... برايم يقين شده بود كه افسران همراه ما به كلي در بيراهه هستند. جاهائي كه ما را مي‌بردند به وضوح نشان دهنده تصورات آن‌ها از ماجراي دزدي بانك بود. آن‌ها احمد را دزد بانك تصور مي‌كردند كه حالا مشغول تفريح و عياشي است. پایان ماجرا درتهران ....برای خرید صبحانه ازدر منزل بیرون رفتم دیدم پنجره نیمه باز زیر زمین روبروی منزل ما به شکل مشکوکی بسته شد.به هر حال آنها مارا رها کردند تابا تعقیب ما به جاهای احتمالی برسند.....روز بعد بطور عادی به کلاس وزارت دارایی رفتیم.تمام مسیرهای از خانه به اداره را تغییر دادیم،چون ما با احمد در قهوه خانه سر راهمان بارها چای وغذا خورده بودیم.اگر عکس احمد را به قهوه چی نشان میدادند می توانست شناسایی کند.من ورحیم تصمیم گرفتیم همه روزه بعد از آمدن از اداره در خانه نمانده در شهر به عنوان گردش حرکت کنیم.به سینما می رفتیم.یکی دو روز اول تعقیب محسوسی داشتیم.تعداد تعقیب کنندگان ما زیاد بودند.هریک تا مسافت معینی با ما می آمد وسپس گم می شد ودیگری ادامه می داد.ما نیز خود را به نفهمی می زدیم....ما می بایستی تجارب مستقیم خودمان وعلت لورفتن احمد وبازداشت مان را هرچه زودتر به عباس می رساندیم......یک روز رحیم گفت که یک کارگر ساختمانی از اوآدرسی پرسید که مشکوک بود.این کارگر پلیس نبود.یکی از خودی ها(گویا کاظم یا جواد سلاحی با تغییر قیافه)بود که برای شناسایی وضعیت ما از سوی عباس فرستاده شده بود.ما همیشه از خیابان فردوسی در ساعت معینی عبور می کردیم تا برای گروه امکان کنترل وچک کردن ما فراهم شود. یک روز دیدیم عباس با لباسی شیک وکروات زده از مقابل می آید.برقی از خوشحالی از وجودم عبور کرد.وقتی از کنار ما می گذشت قرار ملاقاتی به ما گفت.ما به این نتیجه رسیدیم که به دلیل شرایط تعقیب ونداشتن فرصت لازم،بهتر است گزارش خودمان را بنویسیم.رحیم به عنوان کسی که مورد شکنجه قرار گرفته واذیت آزار شدید دیده ماجرا را به صورت رنجنامه برای مادرش نوشت که در صورت لورفتن نمی توانست هیچ مدرکی به حساب آید...... دنباله ماجرا در ساري شهرباني مركز به جاي بازرسي اتاق تكي ما در تهران، به منازل‌مان در ساري رفته درباره پول، طلا و جواهرات و پيراهن خوني جستجو مي‌كرد.....پدررحیم به نوه اش که خواهر زاده رحیم بود،به طور پنهانی اطلاع می دهد که رحیم دربام مغازه چیزی پنهان کرده است! ناهید قاجار (بعد ها رفیق مهرنوش) که درآن زمان دختری 17ساله بود موضوع را پنهانی با خواهر رحیم در میان می گذارد.این دو با همکاری مادر رحیم،طی یک رشته عملیات پیچیده،آن بسته بزرگ را از پشت بام مغازه بدون اطلاع پدر وکسان دیگر،خارج می کنند.ناهید با کمک یکی از سمپات هایش تمام نوشته ها را می سوزاند ولی ماشین تحریر را که ابتدا گمان می کنند اسلحه است،به ده"سورک"در چند کیلومتری ساری برده وبکمک روابط فامیلی مادر رحیم درجائی پنهان می کنند.البته تمام این عملیات زیر کنترل شبانه روزی پاسبان ها که در نزدیکی منزل رحیم واحمد فرهودی(که چندان از هم فاصله نداشت)کشیک می دادند،به طور ماهرانه ای انجام می گیرد..... در كل اين ماجرا، ناهيد وضعيت مشخصي داشت. او از سه سال پيش به صورت سمپات سياسي فكري رحيم با مطالعه كتاب‌ها به تدريج به جلو مي‌آمد.اوخود در دبیرستان ودر میان هم کلاسی هایش تا جائی که میسر بود با توزیع قصه های صمد وکتا بهای سیاسی می کوشید دیگران را با خود همراه کند.......شركت ناهيد در اين ماجرا با زمينه‌هاي فكري سياسي‌اش، توجه مرا جلب كرد. احساس كردم او مصمم‌تر و جدي‌تر نه فقط به دليل فاميلي‌ بلكه بيشتر به دليل گرايش سياسي و همكاري تشكيلاتي در اين ماجرا شركت كرده است...ناهید روز به روز فعال تر می شد وبا شور وعلاقه بیشتر با رحیم همکاری می کرد....اودرواقع به سطح یک رفیق تشکیلاتی ارتقاء پیدا کرده بود...درفاصله پائیز سال 49تا تابستان سال بعد،در من احساس ناشناخته ودر عین حال ناراحت کننده ای نسبت به ناهید شکل می گیرد.اوایل متوجه نمی شدم.اما هر وقت که اورا می دیدم این مسئله بیشتر وجدی تر می شد. ما موضوع ازدواج را البته تا آنجا به درک وبرداشت من مربوط بود با نفی آن حل کرده بودیم....اما مسائل انسانی وعاطفی حساسی مانند عشق را هرگز نمی توان با چنین دستور العمل هائی حل کرد.من وقتی ناهید را با این خصوصیات دیدم خیلی زود متوجه این تناقض شدم.اما نتیجه اش سرکوفت مستمر خودم بود واین که من حق ندارم به این "ضعف"!تمکین کنم......عشق به خلق بسی والا تر وپر عظمت تر است.دیگر عشق فردی چه جائی می تواند داشته با شد؟ اما....

ناهید قاجار(مهرنوش)
برقراری تماس گروه با گروه جنگل باید توجه داشت که بحث حول مسائل نظری وتعیین خط مشی سیاسی در درون گروه متوقف نشده بود.در هر مقاله ودر هر گفتگویی به"عمل"اشاره می شد.عمل کردن شهامت می خواست وشهامت نیز شرط ضروربرای عمل کردن به همه حرف ها وگفتار هائی بود که مطرح می شد.گروه،به خصوص رهبری آن،به نقطه ای رسیده بود که حرف را عمل وعمل را حرف می فهمید.به عبارت دیگر برای حرف زدن با مردم،مردمی که به نظر ما همواره بی وفائی وخلف وعده از رهبران ومدعیان دیده بودند،تنها با زبان عمل می شد حرف زد....ما تنها با اهداء جان خود می توانستیم "عمل" کنیم!وهزینه آن شهادت ما در راه مبارزه مسلحانه با رژیم بود. ........در گروه ما نسبت به ایجاد کانون چریکی در جنگل های شمال بحث هائی در گرفته بود.در یک نوبت با حضور عباس با تردید ونا با وری در باره آینده چنین اقداماتی بحث کردیم.زمان این بحث حدود یکی دو ماه قبل از عمل بانک ونک بود.عبا س در این مورد با تردید صحبت می کرد.در نوبت دیگری این بحث تکرار شد.احمد به طور مشخص با این فکر وبرنامه جداً مخالف بود.عباس نیز نظر مثبت ومحکمی نداشت............. ملاقات عباس مفتاحي با صفائي فراهاني بعد از متلاشي شدن گروه بيژن جزني در زمستان سال ۴۶، علي اکبر صفائي فراهاني و صفاري آشتياني به فلسطين رفتند تا با تجربه اندوزي از مبارزات مسلحانه به کشور باز گردند. اما سه تن از بازماندگان گروه که شناخته نشده بودند، در پائيزسال ۴۷ گروه تازه‌اي بر همان مبنا تشکيل دادند که بعدها به گروه جنگل معروف شد. صفائي فراهاني يک‌بار در تابستان سال ۴۸ با هدف جمع‌آوري رفقاي ديرين و سازمان‌دهي يک جنبش مسلحانه روستائي به ‌ايران باز گشت و برخلاف انتظارش با گروه آماده‌اي روبرو گرديد. او سپس براي آوردن مقداري وسائل نظامي به فلسطين رفت و در بهار سال ۴۹ به اتفاق صفاري آشتياني به ‌ايران بازگشت. گروه به تدارکات مقدماتي براي ايجاد يک کانون چريکي در جنگل‌هاي شمال پرداخت. در اين راستا با مصادره موجودي بانک ملي شعبه وزرا (يا يکي دو بانک ديگر؟) پول لازم را تهيه کرد. در تاريح ۱۵ شهريور ۴۹ يک دسته شش نفري حرکت خود را در جنگل آغاز کردند تا پس از شناسائي منطقه از نظر نظامي و جغرافيائي عمليات مسلحانه خود را عليه پاسگاه‌ها شروع کنند. اين واحد طي چند ماه به شناسائي مي‌پردازد. بخش شهري گروه نيز تمامي شبکه ارتباطات و کمک رساني‌ها را آماده مي‌کند. با دستگيري غفور حسن پور در يک ماجراي فرعي، ساواک به موضوع حساس مي‌شود. دو گروه از وجود يکديگر بي‌خبر بودند. اما برخي از اعضاء آن‌ها با يک‌ديگر سابقه دوستی وآشنائي فردي داشتند. از جمله آنها رابطه دوستي عباس مفتاحی و ناصر سيف دليل صفائي بود. اطلاعات مربوط به ‌اين مناسبات و ماجراهاي بعدي همه به نقل از عباس در سلول انفرادي اوين است.

ناصر سيف دليل صفائي

ناصر در دبيرستان پهلوي ساري یک سال از ما جلوتر بود. از همان زمان ميان عباس و او آشنائي وجود داشت. بعداً در دانشگاه نيز گاه بگاه ديدارهایي عادي همراه با بحث‌هاي سياسي داشتند. عليرغم اين در سال‌هاي بعد هر يک فعاليت‌هاي گروهي زير زميني خود را از ديگري مخفي نگاه مي‌داشت. عباس در عين حال با علي اکبر صفائي فراهاني که دبير هنرستان شهر ساري بود، آشنائي و رابطه‌ای سياسي داشت. وقتي که در گروه بحث‌هاي مربوط به ضرورت مبارزه مسلحانه جريان داشت، عباس در گفتگو با ناصر کم و بيش اين مباحث را در ميان مي‌گذارد و به تدريج اين گفتگوها گسترش پيدا مي‌کند. ناصر ديگر نمي‌تواند پا به پاي عباس جلو‌ برود. او روزي به عباس پيشنهاد مي‌کند که بهتر است با يکي از دوستان که غريبه نبوده و با عباس آشنائي قديمي‌دارد اين مسائل را مورد بحث قرار دهند.بدين ترتيب قرار ملاقاتي ميان عباس و دوست ناصر گذاشته مي‌شود. پويان و احمد‌ زاده نيز در جريان اين قضيه بودند. آنان به دليل اهميت موضوع و اين که مبارزه مسلحانه تنها معيار نزديکي نيروهاي انقلابي مارکسيستي است و گروه نيز ديگر به لحاظ نظري آن‌را پذيرفته و حتا شروع به تدارک آن کرده است براي اجراي اين ملاقات حساس موافقت مي‌کنند. ناصر، عباس را با توافق قبلی به طور چشم بسته به خانه امني مي‌برد. در اين خانه عباس با کمال تعجب، علي اکبر صفائي فراهاني را در مقابل خود مي‌بيند. آن‌ها بعد از سال‌ها با هم ديدار مي‌کردند. مذاکرات ميان اين دو در تحليل نهائي به نتيجه نمي‌رسد. به نظر عباس دو علت وجود داشت يکي اين که فراهاني موضوع را ساده مي‌گرفت با بيان اين که آن‌ها چند نفري هستند که دست به کار شده و مقدماتي فراهم کرده‌اند از اين روي به کمک و ياري عباس و چند تن از دوستانش احتياج دارند. البته رعايت مسایل امنيتي نيز کار را مشکل مي‌کرد. عباس مي‌گفت فراهاني به مسایل پنهان‌کاري خيلي حساس بود و حتا سوالات وي نيز حاکي از رعايت امنيت خودش بود. پيشنهاد صفائي براي همکاري، جنبه مذاکره بين دو گروه را نداشت بلکه بيشتر شخصي بود. عباس مي‌گفت فراهاني با وي همانند سال‌هاي دوره آشنائي دبيرستاني برخورد مي‌کرد که وي محصل و او دبير بود. بعد از چندين سال که از آن زمان گذشته بود، عباس خود سازمانده اصلي گروهي مخفي و زير زميني بود که طي چند سال کوشش اکنون در مرحله عمل انقلابي قرار گرفته بود. البته عباس نيز به دليل پنهان کاري و دور انديشي نمي‌توانست از گستردگي گروه و امکانات و تدارکاتي که در جريان بود صحبت کند. علت ديگر؛ مربوط به ضرورت شروع مبارزه مسلحانه نبود، بلکه حول اين موضوع دور مي‌زد که ‌اين مبارزه از کجا بايد شروع شود و به قول معروف کانون اصلي شروع مبارزه کجاست؟ .....عباس معتقد بود که مبارزه مسلحانه باید از شهر آغاز شود نه از مناطق روستایی..........این دو در این مورد نتوانستند به توافق برسند.......

علی اکبر صفایی فراهانی-ناصرسیف دلیل صفائی
ملاقات مسعود احمد زاده و حميد اشرف ملاقات عباس مفتاحی و صفایی فراهاني گرچه نتيجه مشخصي نداشت اما آغازگر برقراري روابط ميان دوگروه گرديد. عباس، پويان و مسعود به ‌اين نتيجه مي‌رسند که بايد با صراحت بيشتري با آن دوستان در باره موقعيت و امکانات گروه صحبت کنند. اين ملاقات به لحاظ ايجاد اعتماد قدم مهم ولي اوليه به حساب مي‌آمد. درپي تماس‌هاي بعدي قرار شد از دو طرف دو تن ديگر به ‌اين گفتگوها ادامه دهند. اين بار مسعود وحميد اشرف به ملاقات هم مي‌روند. گويا از سوي دیگر نيز گفتگوهاي عباس وصفایی فراهاني مورد توجه قرار مي‌گيرد. آنها نيز به ‌اين نتيجه مي‌رسند که در اين طرف عزم و اراده‌اي جدي در مبارزه با رژيم وجود دارد. اما صفائي فراهاني براي شروع عمليات عجله داشت و به نتيجه‌اين گفتگوها چندان خوش‌بين نبود. به هرحال ملاقات دوم به نتايج مشترکي براي همکاري و نزديکي دو گروه منجر مي‌شود....ملاقات‌هاي عباس و مسعود روي‌هم‌رفته طي ماه‌هاي مهر تا آذر انجام گرفت. عمل بانک ونک در دهم مهر ماه صورت گرفته بود. عجله‌اي که در کارها صورت مي‌گرفت در بطن روابط و گفتگوهاي مهم ميان دو گروه قابل تبيين است. در اين ملاقات مسعود عمل بانک ونک را که کار گروه بوده مطرح مي‌کند. از آن سوي هم عمل بانک ملي شعبه وزرا مطرح مي‌شود. عباس به عمليات بانک زني ديگري که توسط گروه حميد اشرف انجام شده بود اشاره کرد ولي به يادم نمانده است. به هرحال اين ملاقات، نقش تعيين کننده‌اي براي نزديکي و آغاز همکاري عملي دو گروه (که به گروه يک و گروه دو شناخته شدند) داشته است.........در پی عملیات سیاهکل وپی آمدهای آن در بهار سال 50وحدت تشکیلاتی دو گروه به نحوی غیر عادی وبسیار سریع تحقق می پذیرد. ادامه دارد... قسمت اول قسمت دوم

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت دوم

ما نيز به عضويت «گروه» در آمديم ‌پس از چندي که از تشکيل گروه گذشته بود ما سه نفر نيز به صورت يک هسته به عضويت گروه در آمديم.عباس هنگام طرح موضوع عضويت ما،درموردترديدهايش توضيحاتي دادكه چكيده اش عبارت بودازعدم آمادگي ما،دررعايت انضباط تشكيلاتي ومخفي كاري هاي ضروري ونيزداشتن شغل وشرايط لازم ازدواج وتمايل به روي آوري به زندگي كه مدام از سوي خانواده هاي ما ن مورد تاكيد قرارمي گرفت.....عباس از همان اوائل آشنايي سياسي وفكري مان،هميشه ازبشاشيت وبذله گويي خاصي برخورداربود.اوسازماندهي ورزيده وانساني بسيارباهوش ومنظم بود. .... درنيمه اول سال 49مقالات کوتاهي در باره مسائل مختلف سياسي و تشکيلاتي، از جمله مقاله «رد تئوري بقا» در درون گروه نشر پيدا ‌کرد که بدون امضاء بودند.همان زمان به صرف كنجكاوي پرسيدم كه كدام يك ازاين مقالات راتو نوشتي؟جواب داد كه من درمورد سازماندهي وامورتشكيلاتي مطالبي نوشتم كه اختصاص به مركزيت داردولزومي براي خواندن همه ندارد.... كاراكتروشخصيت اوباشوروشيفتگي وجنگندگي آميخته بود.اودرراه تحقق آرمان ها وآرزوهاي بلند خود ،وبه لذت هاي زندگي دور وبرخود وهرچه كه برسرراهش قرار مي گرفت،بي اعتناء بود.بااين كه به سيگار علاقه داشت وچند سا ل بي وقفه سيگار كشيده بود،ولي براي تقويت اراده وعزم خودبه يك باره آن را كنار گذاشته وديگر(تابازداشت وزندان)به آن لب نزد.اواراده اي قوي،عزمي استواروهدفي روشن داشت.صادقانه به افكار وعقايدش عشق مي ورزيد وحاضربود همه چيزخودرافداي آن كند........ ‌توقع عباس از ما براي کار گروهي مخفي در آن سال‌ها، توقع بي‌جائي نبود. کار گروهي مستلزم انضباط و ديسيپلين سخت وحوصله زياد بود. ما آدم‌هاي شاغلي بوديم که روابط نسبتاً گسترده‌اي با محيط خود داشتيم. در عين حال سن و سال ما هم کم نبود. احمد متولد 1320 و من و رحيم متولد 1322 و عباس متولد۱۳۲۴ بود. حتا پويان و مسعود هرکدام يکسال از عباس کوچکتر بودند. شايد به جز برخي از اعضاي گروه صمد بهرنگي و يک نفر در بابل، تقريباً هيچ‌يک از اعضاء گروه از ما مسن‌تر نبودند.ما هم اصولاً درمحیط های روشنفکرانه دانشگاهی نبودیم.هرچه بود رعایت دیسپلین تشکیلاتی ما(به ویژه احمد)قبل از عضویت درگروه آن طور که باید وشاید مطابق نظر عباس نبود.تازه رعایت دیسپلین درکارهای سیاسی مخفی درآن سالها به انگیزه بسیار قوی نیاز داشت.......اما در تحلیل نهایی،شرایط واوضاع واحوال جامعه ومحیط اجتماع غیر فعال ساکنی که مادرآن زندگی می کردیم،تابدان حد انرژی وانگیزه به ما نمی داد که تمام ذهن ما برای فعالیت سیاسی کانالیزه شود.البته چنین استنتاجی درآن موقع برای ما مطرح نبود.بی حرکتی مردم شهر ودهات وسر به لاک خود کردن شان به انواع گوناگون برما اثر می کرد...... اهداف و مواضع گروه گروه با هدف عاجل آموزش تئوري‌هاي عام ماركسيسم- لنينيسم و شناخت جامعه تشكيل شد و از همان آغاز فعاليت خود از هرگونه جهت‌گيري خاص پرهيز مي‌كرد. در گروه هر نوشته و متن ماركسيستي مورد مطالعه قرار مي‌گرفت. از آثار ماركس، انگلس، لنين، مائوتسه تنگ، حزب كمونيست شوروي و چين تا نوشته‌هاي ماركسيستي و چپ‌هاي انقلابي آمريكاي لاتين و غيره مطالعه مي‌شد، ما از همان ابتداي روي آوري شيفته‌وار به ماركسيسم و سپس در گروه نسبت به مواضع شوروي و حزب كمونيست آن نظر انتقادي داشتيم. انتقاد ما از شوروي بدواً از كانال انتقاد از حزب توده مي‌گذشت. ما حزب توده را حزبي اپورتونيستي و غيرانقلابي مي‌دانستيم........ در عين حال سياست نزديكي اتحاد شوروي به شاه، به شدت مورد اعتراض ما قرار مي‌گرفت.گوش كردن به راديو مسكو براي مان جاذبه اي نداشت چرا كه اصولا ازآن چيزي انتقادي درموردايران شنيده نمي شد.ما به راديو پيك ايران متعلق به حزب توده كم وبيش گوش مي كرديم.درآن وادي يخ زده سياسي كه «شاهنشاه آريامهر»برقرار كرده بود غيرازگوش كردن به راديوهائي نظيرپيك ايران وپكن وبي بي سي وغيره ومطالعه مخفيانه كتابهاي ماركسيستي و...راه ديگري براي سير كردن عطش مان براي كسب آگاهي به نظر نمي رسيد...... منبع تغذيه فكري ايدئولوژيكي‌مان را در مورد انحرافات شوروي علاوه بر استناد به آثار ماركس و لنين، آثار مائوتسه تنگ و حزب كمونيست چين تشكيل مي‌داد...... در برخورد با مسائل كشورمان، ما به طور مشخص تحت تأثير تئوري‌هاي چيني‌ها قرار نگرفتيم. ما هرگز نظريات مائوتسه تنگ در مورد به روستاها رفتن و ايجاد پايگاه‌هاي روستائي و محاصره شهرها از طريق دهات را، قبول نداشتيم.....ما ایران را یک کشور نیمه مستعمره ونیمه فئودال نمی دشناختیم.ما ایران را نه نیمه مستعمره بلکه یکی از حلقه های کشورهای استعمار نو می دانستیم.معتقد بودیم که بورواژی بوروکراتیک وکمپرادور برکشور مسلط بوده وبخش غالب اربابهای دیروزی به سرمایه داران امروزی تبدیل شدند.تغییرات ناشی از اصلاحات ارضی را نمی توانستیم انکار کنیم...... تحقيقات اقتصادي و اجتماعي گروه رهبري گروه اعضاء را تشويق به تحليل مستقيم از اوضاع محل سكونت يا زادگاه خود مي‌كرد. از همان آغاز فعاليت تشكيلاتي‌مان، عباس از ما خواست كه شناسائي شرايط اقتصادي اجتماعي و فرهنگي روستاهاي منطقه ساري را آغاز كنيم......درهرفرصت مناسب بعدازفراغت ازكار باموتورسيكلت به بهانه شكار وديداردوستي ازدوستان بيشماراحمد به يكي ازروستاهاي ساري سر مي زديم.....در اواخر سال 47حاصل یادداشت برداری های مخفیانه ما طی مدت نه چندان کوتاهی به تهیه یک مقاله نسبتاً مفصل تحلیلی از شرایط اقتصادی واجتماعی روستاهای اطراف ساری ومقاله دیگری مربوط به بررسی شرکت سهامی زراعی سمسکنده ساری انجامید......عباس بعد ازمدتی به ساری آمد وطبق معمول مخفیانه به منزلش رفتیم.برخلاف پیش بینی ما عباس از نتیجه کار بسیار راضی بود.واقعیت این بودکه ما نتایج تازه ای از پژوهش های اقتصادی واجتماعی مان که آن همه انرژی برایش گذاشتیم،مغایر با تحلیل ها وجمع بندی های اولیه وغیر مدون قبلی مان به دست نیاوردیم.بلکه فاکت های عینی نسبتاً گسترده ای برای تحلیل های مان جمع آورده بودیم........ در اين جا بايد تأكيد كنم كه ما صرفاً‌در چهارچوب ديدگاه‌هاي ماركسيستي به تحقيقات روستائي دست مي‌زديم...... از نظر ما سرمايه‌داري ايران بوروكراتيك و وابسته به غرب بود. ويژه‌گي اصلي آن را نيز سركوب و استبداد خشن تشكيل مي‌داد....علي رغم سايه سنگين اين جهت گيري سياسي،تحقيقات ومطالعات ماازشرايط اقتصادي واجتماعي محيط اطراف ساري به ميزان زيادي واقع بينانه وعيني وگسترده بود........ در آن زمان، ما همه ابعاد زندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي فرهنگي ملي و بين‌المللي را در بعد تفكر تاريخي طبقاتي خلاصه كرده بوديم. از اين روي حتي با بررسي و تحقيقات مستقيم‌مان از جامعه، مادام كه در چهارچوب آن بينش و تفكر قرار داشتيم نمي‌‌توانستيم به عمق محتواي عيني و ذهني روندهائي كه در كشور جريان داشت پي ببريم. و به طريق اولي نمي‌توانستيم به استنتاج‌هاي واقعاً درست و متناسب با واقعيت‌هاي موجود دست يابيم........... گروه از تاريخ مبارزات نسل قبلي خود مطالعه جدي و يا آشنائي لازم نداشت. در مورد عقايد و نظريات خليل ملكي، عملاً تحت تأثير ارثيه شوم كارزار تبليغاتي حزب توده عليه وي قرار داشت. از اين روي هيچ‌گونه اهميت و ارزشي براي نظريات ملكي قائل نبود. شايد نخوانده و ندانسته در گرداب قضاوت‌هاي حزب توده افتاده بود.................. تأثير رويدادهاي بين‌المللي در گروه طی آن سالها،گروه تنها در محیط های دانشگاهی آن هم با دست به دست کردن وپخش برخی مقالات تحلیلی درون گروهی،تقریباًبه هیچ عمل چشم گیر سیاسی دست نزده بود.این امر رفته رفته مایه سوال وتردید می شد............در نيمه دوم دهه 40 نيروهاي سياسي چپ ايران كه عمدتاً شامل دانشجو‌يان بودند، نسبت به فعل و انفعالات منطقه و جهان با حساسيت فزاينده‌اي برخورد مي‌كردند. چند سال بيشتر از پيروزي انقلاب كوبا برهبري فيدل كاسترو و يارانش نمي‌گذشت. وسوسه تكرار پيروزي انقلاب كوبا در ميان نيروهاي جوان و چپ ايراني كم نبود........ فعاليت‌هاي سازمان‌هاي چريكي فلسطيني به مبارزان ايراني با افكار و عقايد مختلف نيرو و اميد مي‌بخشيد. تأثير مبارزات گروه‌ها و سازمان‌هاي فلسطيني بر گروه‌هاي چپ و راديكال‌هاي مذهبي ايران به حدي شدت يافت كه عده‌اي براي مبارزه در كنار فلسطيني‌ها و ديدن دوره‌هاي آموزش چريكي كشور را به طور مخفيانه ترك كردند........بعد ازمرگ چه گورا شروع مبارزه چریکی شهری در کشورهای اروگوئه،برزیل،آرژانتین وبرخی کشورهای دیگر آمریکای لاتین نگاه جوانان شیفته نبرد با ظلم وستم سرمایه داری را متوجه خود می کرد........ در ميان دانش‌جويان چپ ماركسيستي ايران در دهه 40 اميدهائي به قطب ديگر جهان كمونيستي برانگيخته شد محافل و گروه‌هاي مائوئيستي به وجود آمدند كه برخي با ترك دانشگاه و رفتن به روستا در صدد تقليد نسخه‌ چيني انقلاب بودند.........

حمید اشرف

تأثير تحولات اوضاع كشور بر گروه در ايران تغيير و تحولات سريع اقتصادي و اجتماعي در شرف وقوع بود. سنگر مبارزه سياسي با رژيم در دو حوزه ادامه داشت. از يك سوي بخشي از بازاريان مذهبي سنتي تحت رهبري روحانيون پيرو آيت‌الله خميني بودند كه گه گاه در حوزه‌هاي علميه و بازار به حركات و اعتراضاتي دست مي‌زدند و از سوي ديگر دانش‌جويان دانشگاه‌هاي تهران، تبريز و مشهد و... بودند كه با هر بهانه‌اي دست به اعتراض و ايستادگي در مقابل رژيم مي‌زدند.در واقع ایستادگی نسبتاً مستمردربرابر دیکتاتوری شاه عملاً در دانشگاه های ایران متمرکز شده بود...درآن فضای بسته سیاسی که همچنان در جهت بسته تر شدن سیر می کرد،تمایلات اصلاح طلبانه مداوماًبعقب رانده می شد به طوری که اصلاح طلبان با پرنسیبی نظیر رهبران نضهت آزادی وشخصیت های جبهه ملی به جز زندان یا خانه نشینی چاره ای برای خود نمی شناختند. ‌بعد از اصلاحات ارضي و ساير تغييراتي که نام آن را «انقلاب سفيد» گذاشتند،گرچه تغييراتي واقعي درحيات اجتماعي واقتصادي،فرهنگي واداري كشور به جريان افتاد ومي بايست به تدريج فضاي باز وبازتري به وجود مي آورد،اما متاسفانه درعرصه زندگي سياسي وآزادي بيان وفعاليت هاي سياسي وتشكيلات مستقل صنفي واجتماعي وتشكيل احزاب،روندي معكوس طي مي شد.اين تناقض حاكم برحيات سياسي واجتماعي ايران،به طور كلي روي نيروهاي سياسي واز جمله نيروهاي چپ ماركسيستي تاثير خاصي به جاي مي گذاشت. ... سوالات و ابهاماتي بدواً در بين رهبري گروه به وجود آمد. مطرح مي‌شد که تا کي و تا چه حد بايد مارکسيسم - لنينيسم را بياموزيم؟ با کسب حداقل شناخت از جامعه، چه وظائفي از پي آن براي گروه مطرح خواهد شد؟ در مورد روند نزديکي با گروه‌هاي مشابه و گام گذاشتن در راه تشکيل حزب طبقه کارگر، به طور واقعي چه چشم‌اندازي وجود دارد؟ و يا گروه از چه زمان و با چه حد از آمادگي فکري سياسي، مي‌تواند به فعاليت‌هاي بيروني دست بزند؟ و يا در برخورد با مسئله ياس و سرخوردگي توده‌هاي وسيع خلق و سياست گريزي آنان چه تمهيدي بايد به کار بست؟ اصولاً وظيفه انقلابيون چيست و آيا در رابطه با ادعاهاي شاه و تثبيت اوضاع و جزيره ثبات بودن ايران بايد همچنان دست روي دست گذاشته نظاره گر اوضاع بود؟ آيا زمينه شروع مبارزه مسلحانه در کشور به کلي تضعيف شده آيا دست زدن به مبارزه مسلحانه تنها بعد از تشکيل حزب طبقه کارگر مجاز است؟ .........گروه در جريان رشد خود بر سر اين دو راهي رسيده بود كه آيا بايد مبارزه مسلحانه در روستاها را آغاز كند و يا همچنان در پي ايجاد حزب طبقه كارگر باشد؟ گروه به طور اصولي مبارزه مسلحانه را امري اجتناب‌ناپذير مي‌دانست. اما با تغيير و تحولاتي كه با اجراي اصلاحات ارضي در كشور جريان داشت از يك سوي بر نقش كمي و لاجرم كيفي طبقه كارگر مي‌افزود و از سوي ديگر شرايط شروع مبارزه مسلحانه در روستا را تضعيف مي‌كرد........رهبری گروه به این نتیجه رسید که باید به کنه تجربه پیروزی انقلاب کوبا پی ببرد.به همین منظور کتاب"انقلاب درانقلاب"رژی دبره رامجدداًمورد مطالعه قرارداد.به این ترتیب گروه عملاًبه کنکاش جدیدی دست زد..........اين امرموجب شد كه گروه به مسائل مطروحه متناسب باشوق وذوق انقلابي گري وشعور وآگاهي هاي خود پاسخ هائي صريح وغيرمتعارف بدهد. تقويت روحيه شورشي در گروه اعضاي گروه بسيارجوان واغلب دانشجووبرخي افسر وظيفه بودند.به جز احمد ورحيم ومن،افراد شاغل بسيار اندك بودند.شور وشوق مبارزاتي توام بانوعي تعصب وپايبندي نسبت به وظايف وتعهدات تشكيلاتي،آن چه كه ما ازنزديك درروش ومنش عباس به وضوح مي ديديم ،آن مناسبات صميمانه وعلاقمندي هاي برادرانه اي كه دربين ما سه نفر ونيز ميان ماوعباس وگروه وجود داشت، به نظر من نمونه وشاخص كل مناسبات درون گروهي به حساب مي آيد.استبداد سیاسی فزاینده ، مناسبات درونی گروه هایی نظیر ما را فشرده تر وپیوندها را عاطفی تر وحتی بسیار بالا تراز نرم ها وقراردادهای اصولی مبتنی برمبانی نظری،سیاسی وتشکیلاتی می ساخت. درشرایطی که همه جا صحبت از"دیوار موش داره وموش گوش داره"بود،درشرایطی که شاه ودربارباسرکوب همه مخالفین حتی مخالفین قانونی واصلاح طلب،همه راه های اعتراض وانتقاد مستقیم را بسته بود،محیط های درونی گروه های هم فکر نیز بسته تر ودر هم تنیده تر می شدند..............ما از قبل از شروع فعاليت‌ تشكيلاتي‌مان، به تدريج در فكر تقويت روحيه مقاومت و سخت‌كوشي و تسليم نشدن در برابر ناملايمات و غيره بوديم. بعد از عضويت در گروه، اين روحيه بيشتر در ما تقويت شد.....ما تلاش مي كرديم وسوسه هاي زندگي وانديشه به خود راهرچه بيشتر ازخود دور كنيم. به نمونه هاي زير توجه كنيد : درسال45احمد به دختر جواني علاقمند شد.اين علاقمندي تاسر حد يك عشق ديوانه وار پيش رفت.اوطبع شعر هم داشت وگاهي بامضامين سياسي شعرهاي پر احساسي مي سرود.قضيه عشق احمد براي مان دردسري شده بود.به خصوص دختر هيچ زمينه سياسي نداشت وبدتر از آن هيچ تمايلي به احمد نشان نمي داد......احمد به خاطر اهداف سياسي ومبارزاتي اش كه البته هنوز شكل مشخصي هم به خود نگرفته بود،خود را از اين عميق ترين،رقيق ترين وعاطفي ترين حالت جواني،رفته رفته كنار كشيد.هرچند كه هرگز ازقلبش بيرون نرفت....ماعاشق شدن احمدرا به جز عباس ازهمه مخفي نگه مي داشتيم واز سوي ما كسي در جريان ماجرا قرار نگرفته بود.

احمد فرهودی در یکی از روستاهای اطراف ساری سال1346
مورد ديگر:
درپائيز سال 46عباس ورحيم ومن بعد از كوه نوردي درارتفاعات توچال درميدان تجريش منتظر اتوبوس بوديم.تازه هوا تاريك شده بود،خسته در گوشه پياده روبه كوله هايمان تكيه زديم وبه رفت وآمد مردم كه بيشتردختران وپسران جوان بودندبه طور عادي مي نگريستيم.گويا طرز نگاهم به عابران طوري بود كه نظر عباس را جلب كرد ويا او مستمسكي يافت تا ما را محك بزند ويا نكته اي به ما بياموزد.به ناگهان پرسيد:«نقي!نظرت نسبت به اين دخترها چيست؟»من يكه خوردم.پيش خود گمان كردم كه شايد نگاه من به دختران نگاهي خريدارانه وغير معمول بوده كه مورد اين سوال قرار گرفتم......به هر حال درمقابل سوال عباس غافل گير شدم.اگر بدون حضور او ميان ما چنين مسائلي مطرح مي شد مشكلي نبود.اما عباس به سمبل ما تبديل شده بود.رفتار وكردار،عقايد ونظريات او براي ما ملاك ومعيار بود.......درپاسخ سوال عباس با مكث كوتاهي كه ناشي از غافلگير شدنم بود،با عبارتي دوپهلو گفتم «نظر من به اين دخترها چيز خاصي نيست همان طوري كه انسان از نگاه كردن به گل هاي زيبا لذت مي برد،من هم به آن ها نگاه مي كنم!»او بدون معطلي رويش را به طرف دختراني كه در حال رفتن بودند كرد وگفت:«من ازاين ها متنفرم!!وهيچ گاه دوست ندارم به اين ها نگاه كنم.من از هرچه كه مانع راه هدف ها وعقايد مان باشد متنفرم!»سكوت سنگيني با آن همه سروصدا هاي آدم ها وماشين ها،ميان ما برقرار شد.من توقع چنين برخوردي از عباس نداشتم.به همين دليل در درون خود احساس شرم كردم.در عين حال از عمق شيفتگي وشوريده گي او كاملا شرمنده شدم.البته عباس تظاهر نكرده بود.نفرت اواز"دختران"نفرت واقعي از دختران معصومي كه درخيابان درتردد بودند نبود.ابراز تنفر او به طور كلي دررابطه باهرمانع وترديد ووسوسه اي بود كه سرراه مبارزه اش عليه ديكتاتوري واستثمار قرار مي گرفت.او مي خواست به من ورحيم نشان بدهد كه يك انقلابي كمونيست درراه آرمان وعقايدش تا چه اندازه بايد پايبند ومتعهد باشد.واو به معناي واقعي كلمه جان شيفته اش را به پاي والاترين آرزوهاي عدالت خواهانه خود فدا كرد................ سال بعد موضوع ازدواج در میان ما مطرح شد.من ورحیم پا به 25واحمد به 27سالگی گذاشته بودیم.از سوی خانواده های مان مدام تحت فشار بودیم.سن وشغل مناسبی هم داشتیم.امتناع ما در مورد ازدواج برای خانواده های مان عجیب بود.....در اوايل سال 47 براي آخرين بار در مورد ازدواج ميان ما سه نفر بحثي درگرفت......براي من اين مسئله مطرح بود كه اگر دختري بيابم كه در مسير فكري وتمايلات سياسي وعقيدتي مشابه من باشد،با او ازدواج كنم.يعني در واقع در آن زمان با ديدي خاص اعتقادي وسياسي به مسئله ازدواج برخورد داشتم.......... ما در پايان اين بحث، به يك نتيجه‌گيري نهائي رسيديم. ما چنين جمع‌بندي كرديم كه ازدواج، خواهي نخواهي ما را به زندگي معمولي (كه آن‌را تحقير مي‌كرديم) كشانده و نهايتاً از مسير مبارزه انقلابي و فعاليت‌هاي سياسي و سازماني منحرف خواهد كرد. به اين ترتيب ما ديگر هرگونه شك و ترديدي را از خود دور كرديم...........ما مي كوشيديم خود را هر چه بيشتر با سختي ها ونا ملايمات دمساز كنيم به طوري كه هنگام بازداشت احتمالي بتوانيم زير شكنجه وفشار مقاومت كنيم............... نگاهي به شرايط اجتماعي كشور واقعيت اين بود كه در دهه 40سياسي اجتماعي و اقتصادي ايران در حال دگرگوني بود. اين تغييرات در كتاب «مبارزه مسلحانه، هم استراتژي هم تاكتيك» نوشته مسعود احمدزاده از ديد و تحليل گروه، منعكس شده است. هرچند اين تغييرات با شيوه‌اي ديكتاتوري و با حفظ و حراست منافع صاحبان قدرت و ثروت، از بالا انجام مي‌شد، اما به هر حال در پائين و در ميان توده دهقانان و اقشار تازه‌پاي شهرها مورد استقبال قرار گرفته بود.جامعه ایران نیاز به تغییرات بنیادی اقتصادی واجتماعی داشت.شاه که دکتر مصدق رابه زنجیر کشیده بود این تحولات را به تعویق انداخت.بعد از کودتا تاشروع اصلاحات ارضی،رژیم بافشار وکمک های مالی امریکا ونیاز جامعه،اقدام به سرمایه گذاری های زیر بنایی درزمینه ایجاد سدها،جاده ها،برق رسانی،تاسیسات کارخانه ای،ایجاد بانک های تازه وبنادر واسکله ها وغیره نمود.اما بوروکراسی فرسوده وگسترش فزاینده فساد وحیف ومیل بودجه در جهت منافع شخصی درباریان واطرافیان آن ها و...کار را به بن بست تازه ای کشاند که منجر به پیدایش فضای نیمه باز سیاسی وفعالیت های جبهه ملی دوم در سال 39شد.بحران به وجودآمده نشان داد که نیاز تاریخی ملت ایران به آزادی ودموکراسی وحاکمیت ملی که از انقلاب مشروطه تاآن زمان هنوز برآورد ه نشده همچنان دردستور روز حیات سیاسی واجتماعی ایران قراردارد.اما شاه برای حفظ موقعیت وسلطنت خود وفشاری که ازسوی آمریکا وارد می آمد،در شرایطی که کشور به دلیل قلع وقمع نیروهای سیاسی با خلاء سیاسی مواجه شده بود،ابتکار عمل را بدست گرفت.تغییرات قبلی به تغییرات گسترده تری منجر شد...........استبداد سیاسی نیز همچنان سایه شوم خودرا برکشور می گسترانید.روند تحولات جاری در کشور به طور کلی مورد استقبال گسترده مردم قرار می گرفت......اما در بتن جامعه مقاومت ها وتناقضاتی نیز عمل می کرد به خصوص در میان سیاسیون ومبارزان سنتی چه مذهبی وچه مارکسیستی،بیگانگی ها عمیق وعمیق تر می شد. تغييرات فرهنگي و واكنش ما تغییر در سبک زندگی مردم در همه جا مشهود بود....اما انقلابیون چپ به تغییرات رفتاری مردم با بدبینی می نگریستند.این تغییرات زیر سایه تبلیغات فرد پرستانه شاهی موجب سوءظن شدید همه ما بود.....نفرت وکینه مان به رژیم دررابطه با فقر عقب ماندگی جامعه وچپاول وحیف ومیل های عظیمی که وابستگان به خانواده مشهور به "هزار فامیل"در کشور صورت می دادند ،مایه رویگردانی بیشتر ما از تغییرات فرهنگی در جامعه می شد. ما این تحولات را یکسره سطحی وناشی از غرب زدگی ووابستگی به امپریالیست ها می دانستیم.......دربرخورد با موسیقی وهنر وبه طور کلی تمامی زمینه های فرهنگی جامعه ،همین بینش کلی حاکم بود.........اما نگاه ما به پديده‌هاي گوناگون حيات اجتماعي جزئي از نگاه و بينش منفي سياسي‌مان نسبت به استبداد و نظام سرمايه‌داري بود. ما با اين طرز برخورد اصولاً نمي‌توانستيم مسائل را از يكديگر تفكيك كنيم. يعني ما به تجزيه و بررسي موشكافانه روندها دست نمي‌زديم. ما با الهام از ايدئولوژي و اصول و مباني ماركسيستي تنها در چهارچوب بينش تاريخي- طبقاتي با جامعه‌مان برخورد مي‌كرديم........ ضديت ما با نظام سياسي و مناسبات سرمايه‌داري به ضديت با تمامي ادبيات و هنر و موسيقي سرايت مي‌كرد كه مظاهر فرهنگي آن محسوب مي‌شد. در حقيقت ما به نوعي در اين زمينه‌ها پس رو بوديم. چرا كه با نوآوري در هنر و ادبيات و موسيقي و غيره با ديدي كاملاً سياسي و ابزاري و محافظه كارانه برخورد مي‌كرديم..... حيات فرهنگي‌مان به طور مشخص تابع روحيات شورش‌گري انقلابي‌امان بود......... تغييرات فرهنگي و واكنش محيط‌هاي سنتي محیط های سنتی این تغییرات را با سوء ظن وبدبینی وسر سختی تمام تحمل می کردند.سنتی تر ها به ویژه از پذیرش فرهنگی تحولات جاری بطور جدی سرباز می زدند.آنان مخصوصاً به دلیل سلطه استبدادحاکم که صدای هر مخالفی را خفه می کرد،قادر نبودند نظرات وعقاید خودرا از راه مسالمت آمیز وعلنی به جامعه برسانند...این شرایط موجب شد که هر شورش وطغیانی در برابر استبداد،حتی از جانب صاحبان اندیشه های ارتجاعی وواپس گرا که هدفی جز بازگشت به مدینه فاضله قرون وسطایی خود نداشتند عملاًاز نوعی حرمت ومشروعیت برخوردار شوند.همین که حکومت استبدادی صدای این چنینی را خفه می کرد وهیچ حقی حتی برای ابراز وجود مسالمت آمیز آنها قائل نمی شد،عملاً اعتبار وارزش سیاسی به چنین نیروهایی می بخشید.....وقتی اندیشه های مختلف سیاسی واجتماعی مورد نقد وبرخورد آزاد آراء وعقاید قرار نگیرند،طبیعی است که بازنده اصلی این معادله شوم توده های وسیع هستند که در هنگام تحولات،قادر به تشخیص اهداف وبرنامه های واقعی مدعیان در میدان سیاست نیستند! با تشديد اختناق، تمايلات خشونت‌گرايانه و اعتراضات خشماگين در صفوف بخشي از مذهبي‌هاي سنتي نيز شدت مي‌گرفت. آنان به طور فزاينده‌اي به تقابل و تحريم و طرد مظاهر فرهنگ جديد، كه آن را يكسره غربي، بيگانه و مروج بي‌ايماني و بي‌ناموسي مي‌دانستند، به شيوه خاص خودشان، دست مي‌زدند.گاه گاه سینمایی درتهران دچار اتش سوزی می شد....... در آن زمان (اواسط دهه 40) من نسبت به آيت‌الله خميني به دليل ضديت و در افتادن با شاه و آمريكا و اسرائيل و مخالفت آشكار با كاپيتولاسيون، نوعي سمپاتي داشتم اما مخالفت او با آزادي زنان و اصلاحات ارضي برايم غيرقابل قبول بود................. روشنفكران خلق در آن سال‌ها، گروه ما، بدون شناخت عمیق از روندهای عینی و نیازهای ملی- تاریخی کشور و جامعه، تنها با بسنده کردن به تحلیل اقتصادی اجتماعی و فرهنگی موجود و سنجش آن با تئوری و جهان‌بینی مارکسیستی لنینیستی به نتیجه‌گیری‌های خاص سیاسی مبارزاتی دست می‌زد. گروه با تجهیز بیش‌تر به تئوری مارکسیستی و غرق شدن در بینش و تفکر تاریخی- طبقاتی، بیش از پیش از دست یافتن به یک برنامه ملی در راه پاسخ‌گویی به نیازهای تاریخی ملت و مردم دور می‌شد. تعمیق تفکر و بینش طبقاتی و لاجرم تقدم دادن به برقراری عدالت اقتصادی- اجتماعی و تابع کردن همه‌جانبه مقوله آزادی و دموکراسی به تحقق چنین عدالتی و یک‌سره همه را در گرو حل مساله قدرت سیاسی قرار دادن، گروه را تماما به راهی دیگر می‌کشاند.بدین ترتیب گروه از درک توان وظرفیت واقعی وامکانات بالفعل خود رفته رفته،دور می شد. همه گروه ها ودستجات مارکسیستی انقلابی از هر گرایش وتفسیری،همگی در مورد مسئله کلیدی قدرت سیاسی،در وضعیت مشابه ای قرار داشتند.واقعیت این بود که ما هر مشکل ودرد سیاسی واجتماعی،اقتصادی،فرهنگی جامعه را درگروتغییر حاکمیت وایجاد یک دولت انقلابی جدید وآن هم توسط خودمان قرار می دادیم .......... آن شور و شوقي كه در دايره‌هاي محدود فعالين انقلابي مي‌گذشت به هيچ‌وجه در حيات اجتماعي و در لايه‌هاي مختلف جامعه وجود نداشت. توده‌ها در شرايط به اصطلاح تمكين و رضا قرار داشتند و به حركات اعتراضي محسوس دست نمي‌زدند. به طريق اولي از شورش‌هاي دهقاني يا اعتصابات كارگري كم و بيش دامنه‌دار خبري نبود........ حركات اعتراضي بخش‌هاي گوناگون خلق چندان چشم‌گير نبود. از اين روي گروه به طور اراده گرايانه به نظريه «فعال كردن» توده‌هاي وسيع مردم روي آورد. از نظر گروه مجموعه شرايط ركود و تمكين در جامعه به دو عامل عمده محدود مي‌شد: يكي سركوب سياسي و اختناق سيستماتيك رژيم كه از نتايج مستقيم آن ايجاد ترس و وحشت دائمي در ميان توده‌هاي زحمت‌كش و خودداري از طرح مطالبات و نارضائي‌هاي خود و ديگري از كارافتادگي تمامي اشكال مبارزات اقتصادي، اجتماعي و سياسي مسالمت‌آميز توده‌ها و به ويژه عدم انجام وظيفه انقلابي و رسالتي كه بر دوش رهبران و پيشاهنگان طبقه كارگر و جنبش رهائي بخش مردم قرار داشت!امیر پرویز پویان درکتاب رد تئوری بقاء می گوید که«کارگران....نیروی دشمن خود را مطلق وناتوانی خودرا برای رهایی از سلطه دشمن نیز مطلق می پندارند.»...... واقعيت اين بود كه رژيم شاه با اصلاحات ارضي و ساير تغييرات زيربنائي روبنائي در جامعه و با افزايش درآمدهاي ارزي ناشي از بالا رفتن قيمت نفت، توانست به رونق و رشد اقتصادي و اجتماعي محسوسي دست يابد.......توده‌های وسیع مردم در شهرها به دلیل نداشتن انگیزه و زمینه‌ی فزاینده فقر، بی‌کاری و نارضایی‌های شدید اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، عملا سرگرم امور و مشغولیات روزمره‌ی زندگی شدند.......... بايد در نظر داشت كه روند تناقضي كه استبداد شاهي از يك سو و رشد و توسعه اقتصادي اجتماعي و فرهنگي (با همه اعوجاج‌هايش) از سوي ديگر طي مي‌كرد نمي‌توانست تا بي نهايت ادامه يابد. اين تناقض دير يا زود به بن‌بست مي‌رسيد........ تقریبا در همه‌ی کارخانه‌های بزرگ شیوه‌های نظامی فرماندهی و اطاعت حاکم بود. نارضایی و اعتراضات کم و بیش جدی‌تر دهقانان بلافاصله با سرنیزه‌ی ژاندارم روبرو می‌شد. به‌هرحال تحکیم و تثبیت استبداد سیاسی شاه، بیش از همه‌ی محیط‌های روشن‌فکری مانند دانشگاه‌های کشور به خصوص مبارزان و انقلابیون متشکل در گروه‌هایی نظیر گروه ما را به واکنش دفاعی و نهایتا اعتراض می‌کشانید.............ما به لحاظ عدم درک درست نیاز مبرم جامعه به یک قدرت سیاسی مستقل ومبتنی بر دموکراسی پارلمانی،به مسیری دیگرافتادیم وبی راهه را کوتاه ترین راه برای رسیدن به مقصود بر گزیدیم. «بي‌راهه» كوتاه‌ترين راه رسيدن به هدف «رد تئوري بقا» درمیانه سالهای 48و49،مباحث داغی دردرون گروه جریان یافت.درآن زمان مقالاتی که جزو نشریه درون گروهی بود،به دست ما می رسید......مقاله ای درنقد نظرات مصطفی رحیمی درمورد اشغال چکسلواکی توسط ارتش سرخ اتحاد شوروی بود که نویسنده اش را نمی شناسم. درآن سالها ما نشریاتی نظیر جهان نو،فردوسی،نگین و...را نشریاتی مجاز می شناختیم که رژیم برای گمراه کردن علاقه مندان راستین انقلاب وکمونیسم به آنها اجازه انتشار داده است.به همین دلیل کسانی نظیر مصطفی رحیمی را که از دیدگاه چپ در نشریات مجاز بامسائل برخورد می کردند مورد انتقاد وسرزنش قرار می دادیم...... مصطفي رحيمي نيز از موضع چپ ليبرال و مستقل با مسائل برخورد داشت. ما اين نوع چپ‌هاي مستقل را به رسميت نمي‌شناختيم و مواضع آنان را از زاويه راديكاليسم انقلابي، اپورتونيسم و رويزيونيسم مي‌ناميديم...... در اواخر سال 48 مقاله جدي و كمي مفصل به نام «خشمگين از امپرياليسم، ترسان از انقلاب!» نوشته اميرپرويز پويان به دست ما رسيد. اين مقاله مواضع جلال آل‌احمد را مطابق عنوان خود به نقد مي‌كشيد... روح‌ كلي مقاله بر اين نظريه استوار بود كه براي رهائي از سلطه امپرياليسم بر كشورمان هيچ راهي جز انقلاب وجود ندارد همه ضدامپرياليست‌هائي كه از انقلاب مي‌هراسند راه به جائي نخواهند برد.این مقاله درعین حال توانائی قلمی نویسنده را به خوبی درذهن خواننده منعکس می کرد....... در پي مباحثات داغي كه در مورد مشي و برنامه گروه به راه افتاده بود و در جريان بازخواني كتاب «انقلاب در انقلاب» رژي دبره، گرايشات عملي و جنب و جوش‌هاي جديدي در گروه ظاهر شد. گرايش به عمل و تكيه به آن به تدريج به تنها معيار درستي هر حرف و ادعائي تبديل مي‌شد. اين زمان و بعدها هرگز براي گروه مسئله كار فرهنگي و ارتقاء سطح فكري و دانش سياسي توده‌هاي مردم جدا از وجه راديكاليسم انقلابي مطرح نشد........ در زمينه فعاليت‌هاي اجتماعي و برقراري پيوندهاي توده‌اي اعضاي گروه نيز موفقيت قابل لمسي به دست نمي‌آمد. اعضاي گروه، در هرجا كه بودند، مي‌كوشيدند با كارگران و زحمت‌كشان شهر و روستا، دست كم روابط و دوستي فردي برقرار كنند. هر يك از اعضاء از جمله گروه سه نفره ما، روابط گسترده‌اي با مردم داشتيم. اما موفق نمي‌شديم با محيط‌هاي كارگري رابطه برقرار كنيم........ توده‌هاي مردم از فعاليت سياسي گريزان و هراسان بودند. رژيم نيز بيش از حد بر امور تسلط يافته بود. به خصوص در كارخانجات و محيط‌هاي كارگري، بخش امنيتي در خفا و حتا علني بسيار فعال بود و هر حركت و رفت و آمد مشكوك را زير نظر مي‌گرفت........ انعكاس چنين وضعيتي در گروه، به تدريج موجب دست‌كم گرفتن هرگونه ثمردهي و به خصوص ضروري و غيرقابل اجتناب بودن وجود يا ايجاد نهادهاي صنفي و صنفي- سياسي، در مبارزات توده‌هاي مردم شد. اين برداشت نوميدانه در طراحي استراتژي سياسي گروه تأثير مهمي داشته است......... در چنين اوضاع و شرايط حاكم بر گروه، و مباحثي كه تقريباً سير پر شتاب تحول فكري و نظري گروه را منعكس مي‌كرد، يعني در بهار سال 49مقاله دست نوشته‌اي با قلمي شيوا تحت عنوان «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» به دست ما رسيد....... مقاله رد تئوري بقاء، مبارزه و دفاع از خود مسلحانه را براي خنثي ساختن شكار مخفيانه انقلابيون مؤثرترين عاملي ميدانست كه در مقابل آنان قرار دارد. مقاله در پايان ميگويد: «براي اينكه باقي بمانيم مجبوريم تعرض كنيم.» در حقيقت اين مقاله قهر انقلابي را پاسخي ضرور و گريز ناپذير در مقابل قهر ضدانقلابي رژيم ميداند........این مقاله تکان جدی به همه فعالین گروه واردآورد.جنب وجوشی محسوسی ایجاد کرد وروحیات شورشی گروه رادر راه آرزوهای بلند پروازانه اش به نحو چشم گیری بالا برد.......
ادامه دارد...

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت اول

لازمه تاریخ نگاری، بررسی همه جانبه رویدادها وشرح همه کامیابی ها،نامرادی ها،زشتی ها وزیبایی ها در ظرف زمانی مشخص می باشد.مورخ باید در تجزیه تحلیل حوادث به روح تاریخ توجه نماید. به گفته فریدون آدمیت: کار مورخ با آدمیان است و سرگذشت آدمی پراز زشتی ها واندکی زیبایی است. فریدون آدمیت توجه نکردن به این تجارب متفاوت و نفی ارزش ها درتاریخ نگاری را منتهی به نهیلیسم می داند که خود سخت از آن گریزان است .
تاریخ گذشته هر ملتی همواره در برگیرنده وقایع وگره گاه های پر اهمیتی میباشد،که واگویی آن همیشه برای نسل های بعدی وبخصوص نسل جوان دارای اهمیت می باشد. نسل جدیدی که می کوشد از کم وکیف مبارزات اجتماعی وسیاسی نسل های گذشته آگاه شده وبا پی بردن به نقاط ضعف وقوت آن وهمچنین بکار گیری تجارب گذشتگان ،ازآن درحرکات اجتماعی ،سیاسی،خود سودجسته وبرای نسل های آینده زندگی پرنشاط،عادلانه وسالم تری رابه ارمغان آورد. تاریخ ما نیز ملحم از وقایع، جنبش ها،حوادث وحرکات اجتماعی وسیاسی متنوع از نحله های گوناگون می باشد که شرح وبررسی آنها ازوظایف مهم وعاجل محققان وتارخ نگاران وهمچنین افراد وشخصیت هایی که خود درآن حرکات اجتماعی نقش آفرین بوده ویا شاهد وناظر آن وقایع بودند،می باشد. متاسفانه در شرح وواگویی مسائل تاریخی میهنمان ،همیشه فقدان تحقیق علمی درتاریخ نگاری وبررسی جنبش ها ورویداد های مهم اجتماعی وسياسی مشهود بوده وراویان کمتر به شرایط اجتماعی بومی ،منطقه ای وجهانی که آن جنبشها درآن شکل گرفته است، پرداخته اند.ضمنا اثر گذاری ونقش آن جریانات در روند تحولات اجتماعی نادیده انگاشته شده است. لازمه تاریخ نگاری، بررسی همه جانبه رویدادها وشرح همه کامیابی ها،نامرادی ها،زشتی ها وزیبایی ها در ظرف زمانی مشخص می باشد.مورخ باید در تجزیه تحلیل حوادث به روح تاریخ توجه نماید. به گفته فریدون آدمیت: کار مورخ با آدمیان است و سرگذشت آدمی پراز زشتی ها واندکی زیبایی است آدمیت توجه نکردن به این تجارب متفاوت و نفی ارزش ها درتاریخ نگاری را منتهی به نهیلیسم می داند که خود سخت از آن گریزان است . ازدیگر موانع ونارسایی در امر تاریخ نگاری محققین ومولفین ایرانی دسترسی نداشتن آنها به مستندات و مکتوبات تاریخی وهمچنین موانع مختلفی که برسرراه آنها جهت ارتباط وگفتگو با شاهدان ومطلعین تاریخی وجوددارد می باشد.
"جنبش چریکهای فدایی خلق ایران" نیز یکی از وقایع تاریخ معاصر کشورمان می باشد ،که جدا ازآنکه مخالف ویا موافق این جریان باشیم در گذشته تاریخی ما ضبط وثبت شده وتاثیر گذاری خاص خود رابرروند تحولات اجتماعی وسیاسی میهنمان"چه خوب"و"چه بد" داشته است.مطمئناً برای نسل جوان وآیندگان مهم ومفید خواهد بود تا به صورت تاریخی وعلمی با این رویداد آشنا شده وبه قضاوت بپردازند. تاکنون درراستای، بررسی این حادثه تاریخی چند اثر تالیف شده که غالباً دربرگیرنده مواردی که در بالا به آن اشاره شده است نبوده ومؤلفین با دیدگاهی صددرصد تائید ویا تخریب، به این واقعه تاریخی نگریسته اند. کتاب "سفربابال های آرزو"به نگارش آقای"نقی حمیدیان"که خود نیز ازنزدیک دستی درآتش داشته ،در تجزیه وتحلیل این جریان با نگاهی نو وصادقانه وبدور از شعارپردازی های رایج کوشیده گوشه هایی ازاین جنبش را واگویی وشرایط اجتماعی، سیاسی وهمچنین چگونگی شکل گیری این جریان راشرح دهد،که به نظر می رسد دراین امر مهم تا حدزیادی موفق بوده است."وبلاگ سه شنبه خاکستری"درراستای اهمیتی که به بررسی وکنکاش دررویدادهای تاریخی قائل می باشد، خلاصه ای از این کتاب را تامقطع انقلاب بهمن تدارک دیده است که به تدریج در چندین قسمت نسبت به انتشارآن اقدام خواهد نمود.
******************************************************************** نويسنده در بخش پيش‌گفتار كتاب مي‌نويسد‌: در جوانی در برخورد بابی عدالتی های جامعه،در درون خود باجدال وکشمکش فزاینده ای روبروشدم.....دراین حال وهوا بودم که به پذیرش افکاروعقایدی روی آوردم که مسیر زندگی ام را تماماً تحت شعاع خود قرارداد......از پائيز سال ۱۳۴۶ تا اواسط سال ۴۹ به اتفاق احمد فرهودي و رحيم کريميان در کنار عباس مفتاحي، به فعاليت سياسي تشکيلاتي مخفي مارکسيستي مشغول بودم. از اين تاريخ به همراهي گروه به افکار و نظريات مبارزه مسلحانه چريک شهري ‌روي آوردم. در سال ۵۰ قبل از مخفي شدن، بازداشت و به ده سال زندان محکوم شدم. اما بعد از ۷ سال و اندي در سوم آذر ۵۷ به ياري مردم انقلابي ايران، از زندان آزاد شدم. بلافاصله به سازمان چريک‌هاي فدائي خلق پيوستم. در تمام انشعاب‌هاي سياسي و تشکيلاتي با سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) بودم. در يکي دو سه سال بعد از انقلاب، خسته از بي‌ثباتي سياسي، کورسوکنان در جستجوي يافتن يک مشي و برنامه سياسي استوار، مشي سياسي حزب توده و کم و بيش نظريات اعتقادي اين حزب را به همراهي سازمان، پاسخگوي چراهاي خود يافتم و به اصطلاح در راه وحدت با اين حزب قرار گرفتم. بعد از بازداشت رهبران حزب، سازمان ما نيز به فکر چاره افتاد و در پي آن به اتحاد شوروي مهاجرت کردم. طبق تصميم رهبري قرار بود بعد از مدت کوتاه شش ماهه به کشور برگردم، اما بر خلاف ميل خود به مدت ۶ سال و نه ماه در آنجا به سر بردم......از اواسط سال ۱۳۶۹ با استعفاء از سازمان فدائيان خلق (اکثريت) و در واقع انصراف از فعاليت‌هاي تشکيلاتي، به همان شخصيت و مواضع روحي و احساسي اوليه‌ام بازگشتم. در اين زمان احساس مي‌کردم که جاي من در ميان نيروهاي ملي و دموکرات است. من به ‌اين باور رسيدم که بدون دموکراسی و آزادی و نیز عدم رعایت حقوق انسانی و مصالح ملی، پیشرفت عمیق و پایدار در جامعه تحقق نخواهد یافت....به گمانم تجربه ای که من ازسرگذراندم،تنهابه تعداد معدودی اختصاص ندارد.این تجربه که حاصل سالیان نسبتاُ طولانی فعالیت های فردی وجمعی است،متعلق به همه است.پس باید این تجربه را با همه در میان گذاشت...... بخش اول روي آوري به فعاليت سياسي رویا وخیال؟ از اينجا آغاز مي‌كنم. انصافاً آرمان‌هاي سوسياليستي فوق‌العاده انساني و مطلوب بودند. در واقع آن‌ها آئينه آرزوهاي ديرينه بشري براي دستيابي به برابري، برادري و زندگي فردي و اجتماعي عاري از ظلم و عقب‌ماندگي بودند. آري چنين آرزوئي، شيرين و انساني است و به همين دليل همواره برايم جذابيت هيجان‌انگيزي داشته‌اند..... تصورات و آرزوهاي اجتماعي‌ام سرشار از شوق و عواطف نوع دوستي بودند. اين امر در سنين جواني كم و بيش در همه وجود دارد. براي ما، من و رحيم كريميان بهترين دوست دوره دبيرستان و سال‌هاي بعد نيز چنين بود.علاوه براین ما درعالم ورزشکاری تحت تاثیرشخصیت والای جهان پهلوان غلامرضا تختی قرار داشتیم.....من ورحیم بعد از سیکل اول دبیرستان پهلوی ساری،دررشته ریاضی درهمین دبیرستان،به تحصیل ادامه دادیم. از كلاس دهم عباس مفتاحي از دبيرستان شريف ساري به دبيرستان ما آمد. ما در سه سال سيكل دوم با هم در يك كلاس بوديم. در سال آخر همين دوره، احمد فرهودي نيز به جمع هم كلاسي‌هاي ما پيوست. احمد سال پيش‌تر در دبيرستان مروي تهران به دليل شركت در فعاليت‌هاي دانش‌آموزي جبهه ملي دوم، نتوانست قبول شود. لذا مجبور شد مجدداً به ساري برگشته يك سال ديگر همان كلاس را بگذراند..... دوستي با احمد روحيات و عواطف بشر دوستانه‌مان را بيشتر تقويت كرد. بعد از دپيلم به تدريج ما سه نفر به صورت سه يار جدائي‌ناپذير در آمديم... در بين ورزش كاران دوستان مختلفي داشتيم. برجسته‌ترين آن‌ها محمد شعباني بود كه در همان سال‌ها قهرمان كشور در وزن 57 كيلو شده بود... محمد و برادرانش مقيد به رعايت آداب مذهبي مانند نماز و روزه و حتا اصلاح نكردن صورت و غيره بودند. آنان محفل قرائت قرآن هم داشتند كه من و رحيم يك‌بار در آن شركت كرديم.محمد می کوشید ماراکه ازنظر اخلاقی جوانان جمع وجوری بودیم بانرمش ومدارا به طرف تفکر دینی جلب نماید.اما محيط تقريباً بسته قرائت قرآن بدون هیچ جاذبه خاصی،کششی در ماایجاد نکرد.... و به طور كلي مناسبات جمعي مذهبي اين دوستان، عليرغم تجربه اندك اجتماعي ما، ارتباط نزديكي با روندهاي جاري زندگي اجتماعي و فرهنگي جامعه نداشت.. اما برعكس، تيپ و كاراكتر ما با اين دوستان صرف‌نظر از تشابهات متعدد، تفاوت‌هاي بسياري هم داشت. ما به سينما مي‌رفتيم، با دوستان متفاوت سر و كار داشتيم. عادت به مسجد رفتن نداشتيم. نماز مرتبي نمي‌خوانديم.... اما در رابطه با احمد به تدريج وارد فضاي ديگري مي‌شديم. احساسات سياسي و اجتماعي احمد بر ما تأثير ژرفي مي‌بخشيد.اوگرایشات سیاسی اش رابدواً از پدرش گرفته بود.... برادرش محمود اگرچه مذهبي بود، اما جنبه‌هاي افراطي و تعصب‌آميز نداشت. در حقيقت او يك فرد مذهبي متعارف، انسان دوست و ميهن‌پرست با گرايشات سياسي جبهه ملي بود. پدر احمد به هيچ‌وجه آدم متعصبي نبود. ضمن به جا آوردن آداب ضروري دين به قول مشهور مسجدي هم نبود. او داراي گرايشات سياسي جبهه ملي بود و به ويژه به زنده‌ياد دكتر محمد مصدق بسيار علاقه داشت كه به گمانم تا پايان عمرش آن را حفظ كرد. ..‌تا دو سه سال بعد از اتمام دبيرستان، ما در باره همه چيز و همه مسائل از زاويه تفکر جبهه ملي، و پير در زنجير شاه، دکتر محمد مصدق و علل شکست نهضت ملي شدن صنعت نفت از طريق نقطه نظرات احمد فرهودی، واکنش نشان مي‌داديم. ..... ما به دانشگاه راه پيدا نكرديم. ما نسبت به ادامه تحصيل با نوعي بي‌اعتنائي و حتا تحقير برخورد كرديم..... اما عباس مفتاحی شاگرد اول کلاس بود. بعد از ديپلم، دانشجوي دانشکده فني رشته معدن دانشگاه تهران شد. او مدام مطالعه مي‌کرد. از کتاب‌های درسي گرفته تا هرکتاب ديگري. او در پانزده سالگي (در تابستان سال ۳۹) به طور تصادفي در پشت بام منزل يکي از هم کلاسي‌هايش با کتاب‌ها و نشريات سال‌هاي قبل حزب توده و برخي آثار مارکس، انگلس و لنين آشنا شده بود. از همان زمان شيفته عقايد مارکسيستي شد و در شرايط خفقان پليسي مي‌کوشيد بر دوستان و هم کلاسي‌هاي مطمئن تأثير بگذارد. در تابستان سال۴۲ درست بعد از شورش و قيام ۱۵ خرداد، عباس در جريان امتحان کنکور سراسري در تهران به فعاليت‌هاي سياسی از قبيل پخش نشريات و غيره مي‌پرداخت.... ‌بحث‌هاي عباس و احمد عمدتاً حول جنبش ملي شدن صنعت نفت، اشتباهات و ناتواني‌هاي آن دور مي‌زد. عباس براي جذب احمد مي‌‌بايست تفکر طبقاتي مارکسيستي را در او تقويت مي‌کرد. به عبارت ديگر عباس مي‌کوشيد آگاهي‌هاي سياسي احمد را به سوي پذيرش انديشه مارکسيستي سوق دهد..... عباس مي‌كوشيد آگاهي‌هاي سياسي احمد را به سوي پذيرش انديشه ماركسيستي سوق دهد. براي اين كار مي‌بايست ناكارآمدي گرايشات ملي- مردمي احمد را براي حل معضلات و بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي- اقتصادي و سياسي جامعه به خصوص در رابطه با شرايط ديكتاتوري فزاينده شاه به ثبوت برساند... عباس مي‌كوشيد من و رحيم را نيز به طرف تفكر ماركسيستي جذب كند.. بعد از ديپلم ما سه نفر به خدمت سپاهي دانش رفتيم. اين دوره به نوبه خود ما را از وراي ظواهر زندگي شهري، با دردها و محروميت‌ها و عقب‌ماندگي‌هاي وحشتناك زندگي هم‌وطنان روستائي‌مان به طور مستقيم آشنا كرد... بدينسان قبل از آشنائي مستقيم با متون اصلي ماركسيستي- لنينيستي، زمينه‌هاي احساسي و عاطفي شيفته‌وار نسبت به آن در ما آماده شده بود. آن روندي كه ما طي مي‌كرديم به نحو ناگزيري ما را به سوي پذيرش تمام عيار ماركسيسم سوق مي‌داد.

احمد فرهودی ونقی حمیدیان پادگان قوشچی رضائیه تابستان1342
در سال 45 هر سه نفر به استخدام اداره دارائي درآمديم. در دوره آموزشي چند ماهه وزارت دارائي در تهران، منزل اجاره‌اي ما سه نفر، مركز آمد و شد دوستان گوناگون سياسي و غيرسياسي بود....هرچه كه بود، ما ديگر از دايره نفوذ خواسته‌ها و توقعات سنتي خانواده‌هاي‌مان فاصله مي‌گرفتيم. ديگر آن زمان‌ها گذشته بود كه پدرم مرا با وعده پول توجيبي به نماز خواندن تشويق مي‌كرد و منهم چند نوبتي به خواسته‌اش عمل مي‌كردم... ما هنوز داراي انديشه شكل گرفته‌اي نبوديم. هنوز نمي‌دانستيم چه مي‌خواهيم و چه بايد بكنيم. در همين ايام بود كه ماركسيست- لنينيست شديم. آشنائي ما با ماركسيسم و پذيرش آن زير تأثير شخصيت عباس مفتاحي از يك سو و خلأ فكري و نظري‌مان از سوي ديگر صورت گرفت. اين انتخاب در واقع يك انتخاب آزاد نبود. ما با دريافت جزوه و كتاب از «كجا بايد آغاز كرد؟» و «چه بايد كرد؟» ولاديمير ايليچ لنين، هرچند ناقص آن هم در فرصتي بسيار كوتاه و سفارشات مخفي كاري خاص كه از الزامات و ضروريات امنيتي آن زمان بود، نظريات و تئوري‌هاي ماركسيستي را پذيرفتيم....هرچند به دليل شرايط ديكتاتوري و غيرقانوني بودن كتاب و نشريات ماركسيستي، هر مبارزي به خصوص مبارزان جوان را بيشتر كنجكاو و تشنه و علاقمند به آنها مي‌كرد..... با توجه به اين شرايط مي‌توان گفت كه ما همگي قرباني يك پذيرش ناگزير سياسي- ايدئولوژيك بوديم. بدون نقد و مباحثه جدي، بدون مقايسه نظريات و مكاتب مختلف و بدون دارا بودن يك محيط حداقل امن و آزاد و منابع لازم براي مطالعه آزاد فكري و سياسي! اين نحوه پذيرش ماركسيسم در حقيقت يك انتخاب صرفاً سياسي و عاطفي بود و نه انتخاب آزادانه يك ايدئولوژي سياسي! به همين دليل از همان آغاز سرشار از ايمان و اعتقاد و تعصب بود. ‌بدين ترتيب پيوند سياسي- نظری‌مان با عباس مفتاحی با شتاب بيشتری عمق پيدا کرد. در سال ۴۵ ديدارهاي‌مان منظم‌تر و شوق فعاليت در ما تشديد شد. به ابتکار عباس ما سه نفر و فرد ديگري به نام محمد رضا ملک زاده، محفلي مخفي با صندوق مالي و تقسيم کارهاي مقدماتي تشکيل داديم. .... ما طي تقريباً چهار سال بحث و مطالعه و تعمق با شيوه‌اي در واقع دو گام به پيش و يك گام به پس و با طي يك تجربه كوتاه فعاليت‌هاي اصلاح‌طلبانه (البته به شيوه‌اي شورشي و ناشيانه) در محيط كارمان، ديگر بدان اندازه از تشنگي سياسي و فكري رسيده بوديم كه نياز به داشتن سيستم و بينش فكري را با تمام وجود احساس كنيم. چنين روندي بدون رابطه با عباس مفتاحي كه نقش تعيين كننده در رهبري فكري ما داشت، نمي‌توانست به عمل در آيد.... چگونگي تشكيل گروه جريان تشكيل گروه آن‌طور كه بعدها در سلول زندان انفرادي اوين، از زبان خود عباس مفتاحي شنيدم به شرح زير است:

امیرپرویز پویان- حمید اشرف - عباس مفتاحی
در سال ۴۲ عباس بعد از ورود به دانشگاه، با محيط باز و گسترده‌اي روبرو مي‌شود. محيط دانشگاه و خوابگاه دانش‌جويان، کوهنوردي‌هاي جمعي و غيره در مقايسه با فضاي ساکت و مرده شهر ساري، امکانات بي‌سابقه‌اي براي وي ايجاد مي‌کرد...‌عباس در چنين محيطي خيلي سريع به فعاليت‌هاي عمدتاً مخفي در برقراري روابط تازه و يافتن دوستان هم‌فکر به تلاش پرداخت. تا آنجا که به خاطر دارم وي چندان به کار صنفي سياسي و يا فعاليت‌هاي نيمه علني و نيمه مخفي دست نزد.... در همين روند بود كه در سال 43 يا 44 با اميرپرويز پويان آشنا شد. اين آشنائي با واسطه دوست مشتركي بنام علي طلوع صورت گرفته بود... اين دو در همان ملاقات اولیه خيلي سريع يک‌ديگر را درک کردند.دیدار اول به دیدارهای بعدی منجر شد وبالاخره بدوستی عمیق فکری سیاسی میان آن دو انجامید. عباس مي‌گفت پويان قبل از آشنائي با من ماركسيست بود.  پويان در فعاليت‌هاي محافل ادبي با صمد بهرنگي آشنا شده بود. دوستي وي با صمد نيز شبيه دوستي عباس و پويان بود. پويان به واسطه فعاليت‌هاي سياسي اجتماعي و قلمي روابط گسترده‌اي با فعالين مختلف داشت. وي روابط خود را با دوستان مشهدي حفظ كرده بود. در آن روابط كه مربوط به دوره فعاليت‌هاي محافل مذهبي (احتمالاً كانون نشر حقايق ديني) در سنين 15-14 سالگي بود دوستاني مانند مسعود احمدزاده هم بودند. اگر چه پويان تغيير عقيده فکري داده بود، اما مناسبات صميمانه ميان اين دو کماکان ادامه داشت. طبعاً دوستي‌هاي عاطفي بستر و زمينه اصلي براي تأثير پذيري يا تأثير گذاري فکري و نظري متقابل بود. ....عباس در مورد مسعود مي‌گفت: مسعود آدم فکور و ژرف انديشي بود. او به سادگي و بدون استدلالات قانع کننده نظرات قبلي خود را ترک نمي‌گفت. مسعود در واقع به جز جنبه فلسفي، ساير اجزاء تئوري‌هاي مارکسيستي- لنينيستي را تقريباً همانند پويان قبول داشت. جالب اين که بعد از تشکيل گروه، مسعود با حفظ همين مسئله در گروه فعاليت داشت. به هرحال قرار شد که وي براي مطالعات نهائي، کتاب فلسفي «لودويک فوئر باخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمان» فردريش انگلس را خودش ترجمه کند. عباس مي‌گفت که مسعود در جريان ترجمه ‌اين کتاب عاقبت مسئله نظري فلسفي خود را آن هم در سال‌هاي بعد يعني در سالهاي ۴۸- ۴۷ حل کرد. در همين رابطه بود که نام مستعار مسعود را «فردريش» گذاشته بودند.

مجید احمد زاده- مسعود احمد زاده
‌طبق گفته عباس گروه را پويان و او در اوايل سال ۴۶ از طريق سازمان دادن امکانات ارتباطي در تهران، مشهد و تبريز و مازندران پايه گذاري کردند. مسعود در تشکيل گروه نقش مستقيمي نداشت. اما وي پس از حل مسئله فلسفي خود به سرعت جايگاه مناسب خويش را يافت. او در کنار عباس و پويان در مرکزيت گروه قرار گرفت. عباس در مورد توانائي‌هاي مسعود مي‌گفت او در نوشتن بسيار چيره دست بود. قدرت تصميم‌گيري، اراده عمل و وسعت هوش و استعدادش را مورد تحسين قرار مي‌داد. .....‌در دانشگاه مشهد، دوستان ديگري نظير بهمن آژنگ، غلامرضا گلوي، حميد توکلي، سعيد آرين، مهدی سوالونی و ديگران فعال بودند. آن‌ها با پويان روابط فکري تنگاتنگي داشتند. مجموعه روابط سياسي پويان در مشهد به صورت يک شبکه تشکيلاتي سازمان‌دهي شد و نهايتاً به صورت يک شاخه تشکيلاتي «گروه» در آمد. اين شاخه از طريق پويان به گروه وصل مي‌شد..اميرپرويز پويان مي‌كوشيد مسعود را به سوي انديشه‌هاي ماركسيستي جلب كند... مسعود در واقع به جز جنبه فلسفي، ساير اجزاء تئوري‌هاي ماركسيستي- لنينيستي را تقريباً همانند پويان قبول داشت...
ازسوي ديگر عباس از طريق برادر کوچکترش اسداله مفتاحي که دانشجوي پزشکي دانشگاه تبريز بود، با محافل مارکسيستي دانش‌جوئي تبريز در ارتباط بود. اسد نيز از نظر هوش و استعداد فوق‌العاده برجسته بود. او دو بار در دبستان و دبيرستان دو کلاس را در يک سال طي کرده بود. ما با اسد آشنائي مستقيم نداشتيم و به دلیل رعایت پنهان‌کاری، نمي‌دانستيم که او هم مانند عباس فعاليت مي‌کند. عباس در عين حال با دوستاني چون چنگيز قبادي و اطرافيان وي و برخي از فعالين سياسي در شهر بابل رابطه داشت. در شهر ساري نيز با ما سه نفر و برخي ديگر در سطوح متفاوتي رابطه داشت.

اسدالله مفتاحی- عباس مفتاحی
بعد از تشکيل گروه تلاش براي گسترش امکانات ادامه يافت. يکي از آن‌‌ها، شبکه نسبتاً متشکل حول وحوش صمد بهرنگي در تبريز بود. در شهريور سال ۴7 صمد بهرنگي در رودخانه ارس غرق شد. مرگ صمد ضربه سختي براي عباس و پويان بود. روابط پويان و صمد نيز کاملاً شبيه ديگر روابط حساس ميان اين مبارزين بود. صمد به دوستان و رفقاي نزديکش، تنها از کاراکتر، شخصيت و قدرت فکري پويان بدون ارائه هيچ نشاني معيني صحبت کرده بود. دوستان صمد با تعاريفي که از زبان صمد شنيده بودند، نديده به وي علاقمند شدند. اما مرگ نا به هنگام صمد اين رابطه را از دو سوي قطع کرد. اين امر در موقعيتي رخ داد که عباس و پويان بعد از سال‌ها تدارک و فراهم کردن مقدمات و تشکیل گروه زير زميني مورد نظر خود، به گسترش آن مشغول بودند. به همين دليل چشم اميدشان به صمد و دوستانش بود. ما در همان سال ۴۷ پس از واقعه مرگ صمد با عباس ديداري داشتيم. او به شدت از مرگ صمد ناراحت بود.«‌مدام مي‌گفت: چه مرگ نابه هنگامي! او گفت که صمد شنا بلد نبود و به همين خاطر در رودخانه غرق شد. او در همان زمان به ما گفت که دوستي از دوستان بسيار نزديک صمد که افسر ارتش بوده (حمزه فراحتي) تنها همراه و هم سفر صمد در کنار رودخانه ارس بود. او حتا گفته بود که‌اين افسر از شدت ناراحتي بقصد خودکشي با قند شکن به سر خود کوبيد. با اين وصف، افسر ارتش بودن و هنگام غرق شدن تنها همراه صمد بودن، براي ذهن مشکوک و بدبينانه ما نسبت به کارنامه سياه ساواک شاه، به طور اتوماتيک دخالت ساواک را در اذهان متبادر مي‌کرد.....».... من در آن زمان گمان مي‌کردم که خود او با صمد از نزديک آشناست، اما اين طور نبود به گفته خودش او با صمد به طور مستقيم روابط سياسي نداشت. به هرحال شاخه تبريز گروه، شامل دو بخش جداگانه بود. يک بخش از طريق عباس - اسد مفتاحي که عمدتاً دربرگيرنده دانش‌جويان دانشگاه تبريز و از آن طريق تعدادي از دوستان مقيم اروميه و يا جاهاي ديگر بود. بخش ديگر شامل شبکه دوستان و محافل متعدد مرتبط با صمد و عده‌اي از شاگردان و هم کاران و دوستاران متعدد صمد بود. با مرگ صمد ارتباط گروه با تشکيلات مرتبط با صمد نيز قطع شد. ‌پيدا کردن رفقاي صمد در تبريز و برقراري رابطه تشکيلاتي گروه با آنان خود ماجراي جالبي دارد. من اين موضوع را مستقيماً از زبان زنده‌ ياد عباس هوشمند در زندان مشهد شنيدم. من با هوشمند در زندان رابطه نزديکی داشتم. او از درد ‌د‌ل‌ها و گله‌هايش هم گاهي مي‌گفت. وی يکي از دوستان نزديک امير پرويز پويان بود. او در سال ۵۰ باز داشت شد اما به دليل رو نشدن همه روابط تشکيلاتي‌اش تنها به ۴ سال زندان محکوم شد. او از بيماري آسم به شدت رنج مي‌برد. به واسطه سابقه سياسي‌اش، دوستان زنداني در مشهد از وي توقع بيش‌تري داشتند. اما او نيز با همان روحيات و الگوهائي شکل گرفته بود که ديگر اعضاي گروه پرورش يافته بودند. او بعد از آزادي از زندان در سال ۵۴ احتمالاً از طريق مصطفي حسن‌پور که از زندان مشهد آزاد شده بود، به سازمان چريک‌هاي فدائي خلق پيوست. بعد از ضربات گسترده نيمه اول سال ۵۵ رابطه‌ي هوشمند قطع شد. ولي يکي دو ماه بعد از آنکه رابطه‌اش با سازمان برقرار شد، او را به تنها خانه تيمي باقي‌مانده در مشهد بردند. آن بيماري لعنتي نيز همراهش بود. سپس او را به تهران فرستادند. در تهران به همراه غزال آيتي در کنار خانواده مادر پنجه شاهي به سر مي‌برد. در بهار سال ۵۶ اين خانه مورد هجوم پليس قرار گرفت. در جريان اين تهاجم، مادر پنجه شاهي همراه دخترش نسرين ‌از منزل گريخته و بعداً به سازمان پيوستند. اما غزال آيتي و عباس هوشمند و هم‌چنين سيمين پنجه شاهي در زد و خورد با مهاجمان کشته شدند. شاخه تبريز گروه، شامل دو بخش جداگانه بود. يك بخش از طريق عباس- اسدالله مفتاحي كه عمدتاً دربرگيرنده دانش‌جويان دانشگاه تبريز و از آن طريق تعدادي از دوستان مقيم اروميه و يا جاهاي ديگر بود. بخش ديگر شامل شبكه دوستان و محافل متعدد مرتبط با صمد و عده‌اي از شاگردان و هم‌كاران و دوستاران متعدد صمد بود. با مرگ صمد ارتباط گروه با تشكيلات مرتبط با صمد نيز قطع شد. پيدا كردن رفقاي صمد در تبريز و برقراري رابطه تشكيلاتي گروه با آنان خود ماجراي جالبي دارد. من اين موضوع را مستقيماً از زبان زنده‌ياد عباس هوشمند در زندان مشهد شنيدم.‌هوشمند ماجراي تماس با دوستان صمد را با جزئيات تعريف کرد. آن چه که بخاطرم مانده چنين است: گروه براي پيدا کردن دوستان صمد به تلاش‌هاي مکرر دست زد. اما به هيچ‌وجه موفق نمي‌شد. ... به هرحال قرار شد پويان به اتفاق هوشمند که ‌ترک زبان بود به اين سفر بروند. اين قضيه گويا در اواخر سال ۴۷ يا اوائل ۴۸ رخ داد. آن‌ها با پاک کردن هرگونه رد مشکوکي به راه افتادند. به کتاب‌فروشي (به گمانم نام آن شمس بود) مراجعه مي‌کنند. به شکل گنگی چيزهائي در باره صمد و آن نام مبهم، به زبان مي‌آورند. کتاب فروش بدون اين که به رويش بياورد، که مشکوک شده، آن‌ها را دست به سر کرده و هيچ جواب مشخصي نمي‌دهد. آن‌ها خداحافظي کرده و مي‌گويند که روزی ديگر خواهند آمد. کتاب فروش به فکر فرو مي‌رود. او به دليل شغل بسيار حساس کتاب‌فروشي در رژيم آريا مهري، غالباً و اجباراً با اوباشان ساواک سرو کار داشت. اما در وجود و سرو وضع اين دو جوان، نشاني از آن رفتارها نديده بود. در اولين فرصت با دوستاني ‌مانند بهروز دهقاني تماس گرفته ماجرا را تعريف مي‌کند. گويا بهروز و ديگران مانند عليرضا نابدل و مناف فلکي و برخي ديگر، در تماس با يکديگر، موضوع را مورد بررسي قرار مي‌دهند.ِ‌بعد از گمانه زني‌هاي مثبت و منفي .... به ‌اين نتيجه مي‌رسند که تماس با آنان به خطرش مي‌ارزد. قرار گذاشتند صاحب کتاب‌فروشي در مراجعه بعدي آن دو جوان، بيشتر با آنها گرم بگيرد و در نهايت قرار ملاقاتي به عنوان مهمان در منزل کتاب‌فروش يا يکي از دوستان وي بگذارد. .... هوشمند مي‌گفت که ما خيلي نگران بوديم. اما به خطرش مي‌ارزيد. در منزل سرِ گفتگو باز مي‌شود. از هر دري... و بالاخره معلوم مي‌شود که تير به هدف خورده است. به ميزبان خود گفته بودند که هوشمند آذري نمي‌داند. ولي با دقت به مکالمات ميزبان و ديگر دوستاني که وارد معرکه شده بودند، گوش مي‌داد و طبعاً خيلي زودتر از پويان به حقيقت پي برده بود. آن‌ها به مقصود خود رسيده بودند.

اميرپرويزپويان

‌اين دسته از مبارزین تبريز، شبکه گسترده‌اي برقرار کرده و عملاً خود به يک گروه سياسي نسبتاً بزرگ تبديل شده بودند. به همين دليل مي‌خواستند پويان را بيابند. از آن پس با رعايت پنهان کاري، در تماس‌هاي بعدي گفتگوهايي در باره رابطه سياسي و تشکيلاتي انجام دادند. مشاهده کردند که افکار و نظريات سياسي شان بسيار به هم شبيه است. نهايتاً به اين نتيجه مي‌رسند که شبکه تشکيلات تبريز با حفظ مرکزيت خود که متشکل از بهروز دهقاني، عليرضا نابدل، مناف فلکي و احتمالاً کاظم سعادتي بود، يکجا در گروه پويان- مفتاحي ادغام گردند. ادامه دارد....

قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت آخر