پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۷

گلپونه های "بم"

پنجم دی ماه پنجمین سالگردوقوع فاجعه جانکاه وویرانگر زلزله 3/6ریشتری بم است.در آن بامداد شوم وسیاه اهالی شهر بم در چشم بهم زدنی خود را درچنگال عفریت مرگ ونیستی گرفتار دیدند.دراین فاجعه انسانی بیش از 40هزار نفر از مردم بم جان باختند وباز ماندگانشان را در ماتم وعزا فروبردند.چه بسیار کودکان،زنان،مردان،مادران وپدارانی که تمامی اعضای خانواده خود را در این واقعه از دست دادند وبار سنگین تنهایی وجدایی از عزیزانشان را هم چنان بدوش می کشند.قهر وجفای طبیعت، برمردم بم ، زخم ناشی از ظلم وجور زمانه بر دلشان را عمیق تر وجانگداز ترنمود. قلم از شرح وبیان،مصیبت وارد شده به مردم مظلوم بم،قاصر وناتوان می باشد.اما می توان با نگاهی دوباره به تصاویر زلزله بم همراه با زمزمه ترانه گلپونه های زنده یاد ایرج بسطامی،که وی نیز دراین زلزله جان خود را از دست داده است،تا حدودی ابعاد این فاجعه انسانی راحس نمود .

گلپونه های وحشی دشت اٌمیدم

وقت سحرشد

خاموشی شب رفت وفردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها

میان سیل غم ها

گلپونه ها

نامهربانی آتشم زد آتشم زد

گلپونه ها

بی هم زبانی آتشم زد آتشم زد

می خواهم اکنون ، تا سحرگاهان بخوانم ،

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه های وحشی دشت اٌمیدم ، وقت سحرشد
خاموشی شب رفت وفردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها
میان سیل غم ها
گلپونه ها ، نامهربانی آتشم زد آتشم زد
گلپونه ها ، بی هم زبانی آتشم زد آتشم زد
می خواهم اکنون ، تا سحرگاهان بخوانم ،
افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها
میان سیل غم ها

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

هانيبال الخاص به قلم هانيبال الخاص

بي پرده سخن گفته‌ام. دشمن زياد دارم. دوستان شفيق بيشتر.
بي‌پروا قدم‌هاي زياد برداشته‌ام،
پس اشتباه‌هاي بي شمار مرتكب شده‌ام.
دروغ كم گفته‌ام.
و اين حرف آخر بزرگ‌ترين دروغ‌ام است.
1 *چرا من كه اپراي « فلوت سحر آميز» موتزارت را گوش مي‌دهم، اين همه از آن لذت مي‌برم، در حالي كه از داستان و محتواي ادبي آن هيچ نمي‌دانم؟ *چرا از ديدن نقاشي هاي ال گركو هيجان زده مي‌شوم، در صورتي كه از موضوع هاي تاريخي و مذهبي آن بي‌خبرم؟ *آيا دانستن شخصيت توراتي داوود نبي در نگرش ما از ديدن مجسمه‌ي ميكل‌آنژ اثر مي گذارد يا بيان زنده و زيبايي خيره‌ كننده‌ي كار ميكل آنژ است كه نفس مارا بند مي آورد. *پاسخ كلي و مختصر اين است كه در هنر نقاشي و مجسمه سازي، مثل موسيقي، تكيه بر چگونگي بيان و عناصر انتزاعي مثل رنگ‌ها، جا‌دادن، خط، نقطه، نور، حجم، بافت و غيره هست كه آن را از هنر ادبيات جدا مي‌كند.

2 *چهره‌ي انسان براي انسان تماشايي است. خيلي ها حاضرند ساعت‌ها روي يك سكو در محل عبور همگان بنشينند و مردم را تماشا كنند. ما به چهره ها زودتر از اندام‌ها توجه مي كنيم. كودكان هنگام نقاشي كردن از انسان، اول چهره را مي‌كشند و بعد بدن را و اغلب به خط‌هاي نازك كه از سر بيرون مي‌زند، به‌جاي دست و پا اكتفا مي‌كنند. *در نقاشي، چهره كشيدن (پرتره) يكي از سنت‌هاست. زماني كه صنعت عكاسي اختراع شد، خيلي‌ها گفتند كه دوران پرتره كشي به‌سر رسيده است. كم كم معلوم شد كه مي‌توان نوع پرتره‌هايي را كه جاي خود را به عكاسي مي‌دهند، مردود دانست. نقاشان خوب و بزرگ گذشته، در پرتره‌هايي كه مي‌كشيدند، كار عكاسي را نمي‌كردند. نقاش خوب در بيان چهره به اغراق و دخل و تصرف براي بيان عواطف دروني مدل خود دست مي‌زند و به نور و رنگ و شكل ظاهري بسنده نمي‌كند. بعدها عكاسي هم متوجه شد كه مي‌توان با «تروك» خاص هنر عكاسي به دخل و تصرف دست يافت. به هر حال، نقاشي خوب و هم عكاسي خوب از چهره، هر دو خصلت‌هاي ويژه‌ي وسيله‌يي خود را دارا هستند. *... مردم از آويزان كردن نقاشي از چهره، ترس رواني دارند. بايداين ترس را ازبين برد. ما بايد به فرهنگ ديواري خود كه سطح بسيار نازلي دارد، بيانديشيم. براي مثال گمان نمي‌رفت كه قيافه‌ي نقاش معروف هلندي اواخر قرن نوزدهم ـ ونسان ونگوگ ـ در زمان حيات خويش تزئين ديواري شود، چون حداقل چهره‌ي او زيبا و مردم پسند نبود و نيست. ولي پرتره‌هايي كه اين هنرمند از چهره‌ي خود كشيد، هنرمندانه و ارزشمند است. هم‌اكنون پس از صد سال و اندي، شركت‌هاي بزرگ و ثروتمندان جهان، بيش از صد ميليون دلار مي‌پردازند تا پرتره‌هاي او را زينت بخش ديوارهايشان كنند.
3 من در سال 1309 از پدر و مادري آشوري در كرمانشاه متولد شدم و با نمايشگاه نيما و شعرش دارم جشن 59 سالگي‌ام را مي‌گيرم. دو سال پيش جشن 50 سال نقاشي خود را سه‌سال ديرتر در موزه‌ي آزادي برقرار كردم. بيش از 100 نمايشگاه نقاشي تك‌نفري و بيش از 200 نمايشگاه گروهي در ايران، اروپا، كانادا، آمريكا و استراليا داشته‌ام. 35 سال و اندي تدريس كرده‌ام (پنج سال در هنرستان پسران، شش سال در دانشكده‌ي مانتي سلو ايالت الينوي آمريكا با سمت مدير گروه و دانشيار، 17 سال به طور رسمي در دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، و هفت سال به طور موقت در دانشگاه هنر آزاد اسلامي). در حال حاضر، نه بازنشستگي مي‌گيرمف نه بيمه‌ي درماني دارم. از سال 53 به مدت چهار سال در «روزنامه‌ي كيهان» نقد هنري نوشته‌ام. چهارتا كتاب آموزش هنري تاليف كرده‌ام. براي ده‌ها كتاب روي جلد كشيدم و شعر مصور كرده‌ام. به زبان آشوري هزاران بيت، دو بيتي ـ هايكو ـ قصيده و منظومه و غزل گفته‌ام. 150 غزل حافظ را به زبان مادري‌ام با حفظ وزن و قافيه و معني و طنز ترجمه كرده‌ام. بيش از سيصد متر مربع نقاشي ديواري كشيده‌ام. جز هزاران تابلوي كوچك و بزرگ، سه پرده‌ي 15 قطعه‌يي و چهار پرده‌ي 8 قطعه‌يي نقاشي كرده‌ام. به مدت دو سال گالري به نام گيل‌گمش را ـ كه از اولين گالري‌هاي معاصر ايران بود ـ اداره كرده‌ام و اين طراحان بزرگ به ترتيب سن شاگردان من بوده‌اند: بهمن بروجني، منوچهر صفر زاده، مسعود سعدالديني، نيلوفر قادري نژاد، ترانه‌ي صادقيان، هادي ضياءالديني، مسعود صميمي، محمد رضا فيروزه‌يي، جلال متولي، منيژه‌ي صحي، ناصر محمدي، فرامرز رحماني و ديگر شاگردهايم كه بعضي‌شان شايد نخواهند اسمشان را بياورم، و شاگردان شاگردانم كه به نوعي نوه‌هاي من محسوب مي‌شوند. در نمايشگاه‌هايم با طنز و ابتكارهاي مختلف مثل برقراري هپنينگ‌ها و انتخاب انبارها براي نمايشگاه دادن يا بيل حواله كردن‌ها، و نقاشي‌هاي مملو از هزليات عبيد و مولوي كوشيده‌ام تا روند نمايشگاه بروهاي مقرراتي را به هم بزنم. پا فشاري من در مصاحبه‌ها و نوشته‌ها و نوع تدريسم اين بوده كه به خود بيانديشيد و غرب را بي‌فرهنگانه تقليد نكنيد. آخرين ايسم، مهمترين يا بادوام‌ترين شيوه نيست! بي پرده سخن گفته‌ام. دشمن زياد دارم. دوستان شفيق بيشتر. بي‌پروا قدم‌هاي زياد برداشته‌ام، پس اشتباه‌هاي بيشمار مرتكب شده‌ام. دروغ كم گفته‌ام. و اين حرف آخر بزرگ‌ترين دروغ‌ام است.
" من از کی خوشم نمی آید " 1. از کسی که همیشه در هنگام نقل خاطرات کودکی اش خود را زیرک جا می زند . 2. از مردی که خیال می کند زن ها را خوب می شناسد . 3. از مادری که خیال می کند فرزند بین 3 تا 11 ساله اش در نقاشی نابغه است . 4. از پدر و مادری که «هوشی جون» بزرگ کرده اند . 5. از کسی که از اولین نمایشگاه رفتنش می خواهد از دلیل نقاشی های معاصر سر دربیاورد . 6. از نویسنده ای که اول نام داستانش را می نویسد . 7. از فیلم سازی که سناریوی فیلم آینده اش را لحظه به لحظه برای من تعریف می کند . 8. از مرد متمولی که شکار را عشق و هنر می داند . 9. از کسی که انتظار دارد دوستش در تمام سلیقه های هنری هم رای او باشد . 10. از کسی که امیدوار شده ، انسانِ امیدوار احمق است . 11. از ذهنی که شاعر و هنرمند را مترادف یا منحرف یا خائن می داند . 12. از کسی که فرق طنز و جدی را نمی داند . 13. از کسی که حرف های بدیهی را زائده ی ذهن خلاق و آنی خود می پندارد . 14. از کسی که ایجازهای هنری دیگری را به نام خود بسط می دهد . 15. از منتقد هنری که اثر بزرگی را با جزئیات اخلاقی و تعصبی خود رد می کند . 16. از کسی که بعد از پیشامد پیش گیری های علمی و فاضلانه پیشنهاد می کند . 17. از فارسی زبانانی که حرف «ر» را در واژه های فرنگی «غین» تلفظ می کنند . 18. از کسی که مزایای کم گویی را فهمیده است و در جواب چراها تبسمی مرموزانه می کند .
19. از کسی که اصطلاح «خسته نباشید» را بی جا به کار می برد . 20. از دوستانی که به جای اینکه « سلام » من را به خانوادهشان برسانند ، «بزرگی» من را می رسانند . 21. از دوستان نزدیکی که به جای مداد و دفتر و کتاب ، برای من گل هدیه می آورند . 22. از متأهلی که تحقیر همسرش را بهترین طنز خود می داند . 23. از پدر و مادری که فرض می کنند شیرین کاری های کودک شان را همه بامزه فرض می کنند . 24. از مردی که با موهای کناری ، سر طاس اش را با زحمت می پوشاند . 25. از خانمی که بیست کیلو اضافه وزن اش را اعتنا نمی کند اما دماغ اش را عمل می کند . 26. از حسودی که نمی تواند کسانی را که به آن ها مدیون است ، دوست بدارد . 27. از کسانی که واژهای «دهاتی» و «عمله» را به جای " ناسزا " به کار می برند . 28. از زحمت کشی که به خاطر برد تیم فوتبالش خود را خوش بخت به حساب می آورد . 29. از عضو اکثریتی که دوستی خود با یک آشوری ، ارمنی ، کلیمی یا سیاه پوست را افتخار اخلاقی خود به حساب می آورد.

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

مروری بر کتاب "سفر با بال‌هاي آرزو"قسمت آخر

زندان قصر، زندگي تازه بيشتر اعضاي اكيپ ما را به بند شماره سه و تعدادي به شماره چهار زندان قصر منتقل كردند. بند سه و چهار زندان قصر از ساليان گذشته اختصاص به زندانيان سياسي داشت.درشماره چهار قصر بیشتر زندانیان بامحکومیت های سنگین به سر می بردند.از جمله افسران حزب توده ایران ..... با هجوم امواج جديد زندانيان سال 50 و 51 وضعيت سابق اين بند همانند شماره سه با تراكم جمعيت درهم ريخت. بندهاي سياسي زندان قصر طي چندين سال، هيچگاه چنين جمعيت انبوهي را به خود نديده بودند. جا براي خوابيدن وجود نداشت. تمامي راهروي زندان پر شده بود........ هنوز چند روز از انتقال ما به زندان قصر نگذشته بود كه در بيست و دوم اسفند ماه، روزنامه‌ها خبر اعدام ده تن از چريك‌هاي فدائي خلق به نام‌هاي علي‌رضا نابدل، مناف فلكي، اكبر مؤيد، يحيي امين‌نيا، اصغر عرب‌هريسي، جعفر اردبيل‌چي، حسن سركاري، محمدتقي‌زاده و علي‌نقي آرش (كه در رابطه با حميد اشرف دستگير شده بود) را منتشر كردند. اين افراد در دادگاه در بسته نظامي، همراه با تعدادي ديگر محاكمه شدند. به جز علي نقي آرش، بقيه متهمان از كادرهاي شاخه تبريز گروه بودند. . دراین دادگاه همه به خصوص علیرضا تابدل و مناف فلکی دادگاه را به صحنه ‍ی افشای شکنجه ها و بی قانونی ها و نیزدفاع ازاصول و عقاید سیاسی و انقلابی خود تبدیل کرده بودند. .....اعضاء وکادرهای مجاهدین خلق با شرایط خاص خودشان،خیلی زود دور معدود رهبران شان حلقه زدند.مهم ترین شخصیت باقی مانده مجاهدین،مسعود رجوی عضو مرکزیت مجاهدین،بهمن بازرگان،تقی شهرام،پرویز یعقوبی وتعدادی دیگر از کادرهای بالای مجاهدین بودند.محکومیت به مرگ رجوی با یک درجه تخفیف به حبس ابد تبدیل شده بود...... به طور كلي مجاهدين و فدائيان هر يك دست به ايجاد تشكيلات مخفي زدند. مجاهدين در اين زمينه به دليل دستگيري جمعي بيشتر اعضاي خود، خيلي زود روابط و احتمالاً سلسله مراتب سازماني خود را در زندان احياء كردند. اما فدائيان به دليل عدم تمركز و پراكندگي تشكيلاتي، و تلفات بيشتر از يك سوي و به خصوص به دليل مسائل خاص دوران گذار از تشكيلات سياسي مخفي به تشكيلات با خصوصيات سياسي- نظامي، داراي انسجام قبلي خاصي نبودند......به هر حال در زندان قصر به مرور تشکیلات مخفی شکل گرفت. در زندان شماره سه قصر، به تدريج كمون بزرگ تشكيل شد كه حدود هشتاد درصد زندانيان را در برمي‌گرفت. آن‌ها از لحاظ خورد و خوراك و استفاده مشترك از وسائل ملاقاتي، كتاب و هزينه‌هاي اوليه زندگي در زندان، امور نظافت و خدمات روزمره مانند پهن كردن سفره و غذا و شستن ظروف، تهيه چاي و توزيع آن و غيره در يك مجموعه واحد زندگي مي‌كردند....... مدافعان جنبش چريكي فدائي و مجاهد، با احساس مشترك در زمينه مشي سياسي مبارزاتي، به طور كلي به يكديگر نزديك بودند. اما از همان آغاز مرزبندي فكري و فلسفي ميان دو گروه وجود داشت. اين دو دسته از اين نظر هرچند پوشيده و پنهاني داراي مرزهاي خاص خود بودند. با اين حال مراسم و يادبودهاي سياسي هركدام، به طور مشترك برگزار مي‌شد.در اولین سالگرد حمله به پاسگاه سیاهکل در 19بهمن،مراسم بزرگداشت در زندان برگزار می شد........برای حل وفصل بسیاری از مسائل مختلف داخل زندان،از قبل نمایندگان صنفی از خود زندانیان با دفتر نگهبانی که "ریر هشت" نامیده می شد در اذتباط بودند............ براي ترميم و تكميل مسئوليني كه از قبل كار مي‌كردند، جلسه‌اي با شركت عده‌اي از نمايندگان گروه‌ها و محافل و شخصيت‌هاي مورد توجه زندانيان تشكيل شد. در اين جلسه پنج نفر به عنوان نماينده تعيين شدند. تا آنجا كه يادم هست اين پنج نفر عبارت بودند از: حسين رضائي (از فعالين كنفدراسيون دانش‌جويان خارج كشور كه وظيفه مترجمي يك هيات بازديد كننده صليب سرخ و يا... را برعهده داشت. وي بدون هيچ دليل و مدرك مستندي بازداشت و به هشت سال زندان محكوم شده بود)، پرويز يعقوبي از سازمان مجاهدين خلق، حسن اُردين (يكي از كادرهاي نسبتاً جوان «ساكا» بود كه شخصيتي متين و فكور و در عين حال پخته و مقاوم داشت)، يكي ديگر به نام... افشار از «ستاره سرخ» و من از طرف فدائيان كه وظائف مربوطه را برعهده گرفتيم. ........در زندان شماره سه قصر من ورحیم کریمیان مشغول دوباره نویسی تحلیل اقتصادی-اجتماعی روستاهای اطراف ساری شدیم.طی این زمان به جزوات ونوشته هائی دست می یافتیم که برای نگهداری وانتقال احتمالی به زندان های دیگر وبرخی مقالاتی که به تدریج نوشته می شد روی کاغذهای کوچک سیگار ریز نویسی می کردیم.دراین زمینه شبکه مخفی به وجودآمده بود که به این کار ها مشغول بودند.من نیز دراین زمینه فعال بودم. وضعيت زندانيان حدود نه ماه (تا آبان ماه سال 51) در اين زندان به سر بردم. در اين مدت حوادث بسياري در بيرون رخ داد. چريك‌ها به عمليات بمب‌گذاري و بانك‌زني دست مي‌زدند.....مبارزانی مانند حمید اشرف،صفاری آشتیانی،احمد زیبرم و...به خصوص حمید اشرف به نقطه امید واتکای جنبش نوپا تبیل شده بودند.رژیم نیز هر بار با ادعای کشتن آخرین نفر از "خراب کاران"،می کوشید نشان دهد که همچنان قدر قدرت است وبموجودیت وثبات واستحکام وبرج وباروی "خدایگان آریا مهر" کوچکترین خدشه ای وارد نشده است.
نزهت السادات روحي آهنگران
در اوائل سال 51 رفیق عباس جمشیدی رود باری چریک فدائی خلق در یک در گیری خیابانی به شدت زخمی می شود...وپس از شکنجه های بسیار در تیر ماه سال بعد اعدام مشود.محمد صفاری آشتیانی یکی دیگر از 9مرد صد هزار تومانی،در درگیری های مسلحانه کشته می شود....شرح ماجرای کشته شدن زیبرم در روزنامه کیهان،احساس وعواطف مردم روزنامه خوان را نسبت به اهداف ومقاصد چریکها برانگیخت. از نُه تني كه رژيم براي آن‌ها صد هزار تومان جايزه تعيين كرده بود، تنها حميد اشرف همچنان باقي ماند..........
مرضيه اسكوئي
ما طي اين مدت بسته به اوضاع درگيري‌هاي بيرون، برگزاري سالگردهاي سياسي مانند قيام سي‌تير سال سي و يك به خصوص با كشته و يا اعدام شدن هر چريك (فدائي يا مجاهد) يا سالگرد آن‌ها، مراسم پشت مراسم برگزار مي‌كرديم.یکی از کشمکش ها ی دائمی با زیر هشت همین مراسم وبه خصوص سرودخوانی های مرتبط با آن بود.....این تمردها تنها مسئولین زندان را تحت فشار قرار نمی داد،بلکه بخشی از زندانیانی که از قبل در زندان بودند ویا عده ای که موافق چنین حرکاتی نبودند نیز دچار دردسر وناراحتی می کرد.در واقع سروصدا ودرهم برهمی ها وغیرهفبرنامه های مطالعاتی ویا زبان آموزی وغیره افراد نیز تحت الشعا ع قرار می گرفت.......اصولاً کسی از موج زندانیان جدید به اعتراضات آنها توجه نمی کرد.شلوغی بسیار،برنامه های ورزش جمعی نزذیک به صد نفر ویا بیشتر در حیاط مثلثی کوچک زندان در صبح ها وسروصدا های مربوط به بازب والبال یا فوتبال زمین کوچک،فقدان جا ومحلی که هر زندانی بتواند کمی با افکار وتنهائی خود سر کند،و...عملاً وضعیت زندانیانی که با این حرکات مخالف بودند را سخت می کرد.......... روحيات مقاومت‌جويانه داخل زندان، به نوعي بر خانواده‌هاي ملاقات كننده نيز منعكس مي‌شد. در آغاز، بسياري از والدين، بقصد تخفيف محكوميت و يا رهائي فرزند خود، به شكلي از آن‌ها مي‌خواستند كه با اعلام پشيماني و نوشتن تعهد و غيره از زندان رهائي يابند. اما به زودي دست از اين اصرارها برداشتند.............. برخي از خانواده‌ها از انگيزه سياسي برخوردار بودند و از اين زاويه به ديگران ياري مي‌رساندند. خانواده‌هاي مجاهدين در اين زمينه از سازمان‌دهي خاص خود برخوردار بودند. به كمك هم‌كاري‌هاي بعضي از اين خانواده‌ها بود كه در روزهاي عيد سال 52 رفيق اشرف دهقاني توانست از زندان زنان فرار كند.

اشرف دهقاني

طی این مدت،چندین بار رحیم کریمیان ومن ملاقات داشتیم.بیشتر اوقات خانواده های ما با هم می آمدند تا هر دوی ما را ببینند.ناهید خواهر زاده رحیم نیز با دست کاری یک شناسنامه باطله به عنوان خواهر رحیم به همراه خانواده به ملاقات می آمد.یک روز دیدیم که دکتر محمود فرهودی،در پشت میله ها ایستاده است.جریان از این قرار بود که دکتر انسان عاطفی وحساسی بود،برای ملاقات با ما ابراز علاقه کرد.او درواقع رحیم ومن را یادگار احمد می دانست.ناهید نیز به اوقول داد که ترتیب این کار را بدهد.ناهید با استفاده از شناسنامه برادر رحیم،دکتر محمود را به عنوان برادر از مراحل مختلف درب زندان تااتاق ملاقاتی بدیدار ماآورد.دکتر محمود که به نوبه خود با خطر مستقیم دستگیری روبرو بود،از این جسارت ومهارت ناهید به شدت حیرت کرده بود.باورش نمی شد که یک دختر جوان توانائی وجرات دست زدن به چنین کارهائی داشته باشد. ......فضای جمعی زندان،وفور احساسات وهیجانات عاطفی و...همه دست به دست هم می دادند تا کینه ونفرت علیه دیکتاتوری شاه شدت پیدا کند.ودر چنین شرایطی حضور عقل سلیم وبررسی عقلانی مسائل ومشکلات یک مبارزه سهمگین واز هر جهت نابرابر با رژیم عملاً رنگ می باخت.در همه سطوح شور وهیجان موج می زد.ما خود چه دلخواه وچه نادلخواه به تداوم این فضا دامن می زدیم وجای عقل وخرد ودرایت رابیش اپیش تنگ میکردیم.وجود رقابت پنهانی میان فدائیان ومجاهدین ونیز میان طرفداران مشی مسلحانه ومخالفین یا منتقدین آن،در تندروی ها بی تاثیر نبود. مسئله جذب افراد جوان و يا تازه وارديني كه موقعيت وابستگي فكري گروهي‌شان نامشخص بود، موجب بروز اختلاف و كشمكش‌هاي پنهاني و گاه آشكار مي‌شد. در اين زمينه، به طور عمده ميان مجاهدين و ماركسيست‌ها رقابت فزاينده‌اي وجود داشت....... تمركز توجه و حساسيت به شرايط مبارزه در بيرون، همه را از توجه به شرايط داخل زندان و طرز رفتار و وظائف زنداني كه به حبس محكوم شده بود، غافل كرده بود. اين تناقضي بود كه خود رفقا از خود نشان داده بودند. آن‌ها با سرود خواني و به هم زدن مقررات و نظامات دادگاه ارتش و در واقع تشديد سقف محكوميت‌ها، بر ذهن همه ما، تأثيرات زيادي باقي گذاشتند. كمترين اثر آن تقويت روحيه تمرد و سركشي در زندان‌ها بود. بااین حال علیرغم توصیه های عباس مفتاحی به مسائل حادمبارزه در بیرون،خود او دربرخورد باشرایط زندان دیدی واقع بینانه داشت.عباس در برخورد بامسئولان زندان وبطور کلی در طول حیات هفت ماهه اش درزندان دو عنصر متفاوت را به نحو خاصی با هم تلفیق کرده بود.هم مقاومت وایستادگی اصولی روی نظریات ومواضع خود داشت وهم برخورد نرم وواقع بینانه ومنطقی با محیط ،مبارزین ومسئولان وشکنجه گران خود داشت........تاکیدهای عباس مفتاحی در مورد خودداری از تندروی،تاآنجا که من فهمیده بودم،اصولاً مربوط به شک وتردید نسبت به نفس راه ومبارزات پیشرو انقلابی نبود. نظرات عباس بیش از همه مربوط به چگونگی گام برداشتن چریک ها ورعایت اصول وموازین تاکتیکی مربوط به شرایط مشخص تثبیت پیشرو انقلابی بود.وبه همین دلیل با دقت روی توازن قوای عملی نیروهای خودی وپروسه تحکیم آن در مقایسه با امکانات دستگاه عریض وطویل ساواک وشهربانی وغیره حساس بود.تا آنجا که من برداشت کرد م نظرات وبازبینی های او درهمین چهرچوب قرار داشت.من از عباس در مورد چشم انداز ومراحل فرضی آینده جنبش سوال وپرس وجوی دقیقی نکردم.اونیز به این مسئله توجه محسوسی نداشت......گرچه گروه باارائه مشی مبارزه مسلحانه هم استراتژی وهم تاکتیک وارد عمل شد و حتی به بهای نابودی خود برای ادامه مبارزه تاکید ورزید،اما در شرایط بعد از عمل ومشاهده تلفات سنگین وعدم آمادگی گروه ها وبه طور کلی بخش بالفعل وآماده به مبارزه روشنفکران انقلابی ، تا آن حدی که انتظار می رفت،به طور مشخص توجه خود را به حفظ وماندگاری تشکیلات موجود متمرکز کرده بود...عباس با صراحت ميان مبارزات پيشرو انقلابي و حركت و مبارزات توده‌ها تفاوت قائل بود. همه حواسش هم مربوط به ماندگاري اين «پيشرو» به سختي ضربه خورده متمركز بود. تعديل‌هائي كه او بارها بر آن‌ها تأكيد مي‌ورزيد، در ادامه عقلائي‌تر همان راهي كه برگزيده شده بود، قرار داشت.تا آن زمان همه هم وغم او این بود که تشکیلات چریکهای فدائی بتواند باقی بماند تا گامهای بعدی را(چه گامی،چگونه وبا چه شرایطی،با تشخیص چه کسانی و...من از عباس چیزی نشنیدم وشاید اوگفته باشد ولی من به هیچ وجه چیزی به خاطر نمی آورم)بردارد.طبیعی است اگر او واحمد زاده کمی بیشتر در محیط های جمعی با تنوع فکری بیشتری از زندانیان بسر می بردند،ویا دست کم با بیژن جزنی دیدار وگفتگوئی می داشتند،مسلماً با سوالات وتناقضات مختلف از زوایای متعددی روبرو می شدند.مسائلی که به هر حال پاسخ در خور وقانع کننده تئوریک – سیاسی می طلبیدند.مسعود احمد زاده در سلول اوین،چند روز قبل از اعدامش،مطالبی حاوی جمع بندی مبارزات یک ساله نوشت....من نمی دانم این طرح تاچه اندازه در مشورت با عباس ونظر مشترکشان تهیه شده بود!این نوشته توسط رحیم کریمیان که بین دادگاه اول ودوم با مسعود دریک سلول به سر میبرد به زندان قصر منتقل وسپس به بیرون از زندان فرستاده شد....وقتی من این نوشته را در زندان قصر خواندم،بیادم نمی آمد که از عباس درباره محتوای آن بدان صورت چیزی شنیده باشم.......

.... به جرأت مي‌توان گفت كه تا دو سه سال اول، اكثريت بزرگ ما، عمدتاً در چهارچوب فكري و عملي مقاومت و مبارزه‌جوئي مي‌زيستيم. پرداختن به خودسازي نظري و سياسي بسيار كم‌رنگ بود و عملاً در سايه قرار داشت. با چنين وضعيتي، مقاومت و ايستادگي به طور يك جانبه دنبال شد. به تدريج تندروي‌ها و چپ‌روي‌هاي اوليه ما، به نقطه حاد و بحراني نزديك مي‌شد.......... در آن زمان شرايط لازم براي جاري شدن روند نقد و بررسي همه جانبه فراهم نبود. بلكه برعكس از آغاز، دفاع از مشي مبارزه و نظرات مسعود احمدزاده، با احساسات عاطفي و پيروي تعصب‌آميز در هم آميخته شده بود. اين حالت به تدريج به تعصب تب آلود و نوعي مرزبندي انقلابي با غير انقلابي و سياسي كاري و توده‌اي و غيره تبديل شد.درزندان قصر،کم وبیش نظرات هر چند مقدماتی بیژن جزنی نسبت به مبارزه مسلحانه مطرح شده بود.هنوز نقطه نظرات جدی تر جزنی ارائه نشده بود ئیا من از آن مطلع نبودم.ما به طور کلی از طرح چنین مسائلی به خصوص مسائل انتقادی به مشی مبارزه مسلحانه استقبال نمی کردیم.كاري كه جزني شروع كرده بود، كم و بيش نوعي مقاومت گروه گرايانه را در ما برمي‌انگيخت.......... بيژن جزني در ميان انبوهي از زندانيان پرشور، تعداد معدودي، داراي نظرات و تجارب لازم و حتا غني بودند. در رأس آن‌ها بيژن جزني قرار داشت.اودر زندان قم به حالت تبعيد به سر ميبرد.بعد از دستگيري هاي شاخه شهري گروه يك وحمله به سياهكل،اورا نيز به تهران آوردند...... من كتاب احمدزاده را در تابستان سال 51 در زندان قصر (هرچند كامل نبود)، خواندم. به نظر مي‌رسيد كه بيژن به اين كتاب‌ها دسترسي داشت. اما او مي‌كوشيد كه از آخرين نقطه‌نظرات رفقاي گروه دو آشنا شود. نظريات اصلاحي بيژن در آغاز هنوز جنبه بازنگري و بازبيني از مشي مبارزه مسلحانه نداشت... نقطه‌نظرات بيژن، از زاويه كلي و عمومي، در چهارچوب بازبيني و بازسازي نظريه مبارزه مسلحانه هم استراتژي و هم تاكتيك قرار داشت. از اين روي هم دروني بود و هم بيروني. براي همه روشن بود كه شروع جنبش ربط مستقيمي به نظرات بيژن جزني نداشت. حتا نحوه كار حميد اشرف وصفائي‌فراهاني و ديگران كه ادامه گروه جزني بودند و خود گروه جنگل را تدارك كردند، همان‌طور كه واقعيات نشان داد، با نقطه نظرات بيژن جزني هم‌خواني نداشت...... در حقيقت بيژن پس از شروع مبارزه مسلحانه و شتاب گرفتن آن، با ديدگاه‌ها و ارزيابي‌هاي خودش به بازخواني انتقادي- اصلاحي از درون دست زد.او بتدريج به عنوان "بنيان گذار" به كارش ادامه داد ويا طرفدارانش چنين تلقي از اوداشتند.اما منتقدان بيزن ازهمان آغاز باوي به عنوان كسي كه درشروع مبارزه نقشي نداشته ودر زندان به سر مي برده است برخورد ميكردند.....تقريباً هيچيك از كادرهاي شناخته شده وبه اصطلاح درجه اول زندان،با نظرات وديدگاهاي بيژن دست كم در آغاز هم داستان نشدند.حتي برعكس اكثريت بزرگ آنها تا مدتها درمقابل نظرات او ايستادند..........كار فكري و نظري بيژن به جاي جدي گرفتن و تعمق مسئولانه، در كنه ضمير بسياري از افراد، نوعي ضعيف كردن نفوذ كلام پويان و مسعود و راه نوين جنبش انقلابي تعبير مي‌شد. واكنش‌هاي اوليه عليه نظرات او و طرح اتهامات سياسي كار يا توده‌اي، بي‌تأثير از چنين روحيات و طرز برخوردها نبود........ميان همه زندانيان تازه وارد كه در اوائل درزندان با بيژن بودند،از لحاظ تجربه سياسي،دانش ومعلومات تئوريكي وتجارب سازمان گري وغيره با بيژن فاصله زيادي وجود داشت. حتا در ميان اعضاي خود گروه جزني آن طور كه من شنيدم، به جز حسن ضيا ظريفي بقيه به نحو چشمگيري با بيژن فاصله داشتند........... زيرساخت فكري، اجتماعي و تجربي بيژن با زير ساخت فكري، اجتماعي و تجربي گروه دوم متفاوت بود. جزني از سن و سال بيشتر و به خصوص از تجربه فعاليت‌هاي صنفي و اجتماعي سياسي در دانشگاه برخوردار بود. او هم‌چنين در جبهه ملي دوم در سال‌هاي 39 تا 42 فعاليت داشت و طبعاً با استعداد و خلاقيت و شهامتي كه داشت تجارب زيادي اندوخته بود.........

بيژن جزني

اما گروه پويان مفتاحي در دوره‌اي فعاليت‌هاي مبارزاتي خود را آغاز كرده بود كه تقريباً هيچ پيوند واقعي و آشنائي ملموسي از تجارب مبارزات نسل پيشين نداشت......... گروه درشرایطی پایه گزاری شد که دیگر رمقی برای مبارزات صنفی و سیاسی توده های مردم باقی نمانده بود. آنها حتا با اعتراضات از نفس افتاده ‍ی جمعی بخش هائی ازتوده های مردم روبرو نبودند. کادرهای گروه از جمله رهبران آن از چنین تجاربی بطور عینی ومستقیم محروم بودند. آنها این مسائل را درکتاب ها میخواندند اما درحیات اجتماعی کشور، نشانی از آن نمیدیدند.......گروه به طور كلي باشرايط فزاينده اختناق سياسي محمد رضا شاهي در اواسط دهه چهل روبرو بود......در طرح ها وپروژه هاي مبارزاتي گروه،اهميت چنداني به مبارزات صنفي وصنفي-سياسي توده ها داده نشد.......... هرچند نقطه ثقل اختلافات حول مبارزه عملاً موجود و راه‌هاي بجلو گام برداشتن آن و به ويژه نقش و جايگاه كاربرد سلاح بود. اما اختلافات فكري در مورد شناخت جامعه، نوع سازماندهي، تعيين شعارهاي تاكتيكي، چگونگي تمركز انرژي‌ها و غيره، عميق و همه جانبه بودند. در آن زمان مسئله گرهي ميان موافقان و مخالفان نظرات بيژن بيشتر حول مسئله «آمادگي شرايط عيني انقلاب» و يا عدم آن (يعني نقش سلاح) متمركز شده بود. در حالي كه مسائل بسيار ريشه‌اي‌تر و همه‌جانبه‌تر از آن بودند. متاسفانه براي من شانس ديدار با بيژن جزني دست نداد.در طول مدتي كه در زندان قصر بودم،به طور كلي در طيف نيروهاي وابسته به جنبش چريكي،كسي با نگاهي عميق وآينده نگرانه به مسائل جنبش وزندان برخورد نمي كرد. براي آرام كردن شرايط زيستي زندان و ايجاد مناسبات آرام‌تري كه براي رشد فكري و برخورد آراء و عقايد و شكوفائي انديشه‌گي ضرورت حتمي داشت، كسي (حتا اگر مي‌خواست) نمي‌توانست كار موثري انجام دهد. بلكه برعكس موج چنان سنگين بود كه هيچ كس نمي‌توانست در مقابل آن بايستد. ايستادن در برابر اين موج يقيناً منجر به ايزوله شدن خود فرد مي‌شد. با توجه به اين شرايط بحث‌هاي نظري و مجادلات سياسي كه به تدريج در ميان طرفداران جنبش چريكي در زندان پيرامون نظرات مسعود احمد‌زاده و نظرات بيژن به راه افتاد، طولي نكشيد كه به دو دسته كلي مخالف و موافق تبديل شد. در واقع كل اين بحث‌ها از همان آغاز تابع دسته‌بندي‌ها و سنگربندي‌هاي سياسي و عملي داخل زندان شد............. ملاك‌هاي درستي حرف و نظر در زندان‌ها نيز حداقل تا دو سه سال اول، مشخصاً عمل بود. عمل داخل زندان نيز چيزي جز تندروي و چپ‌روي نبود... مهم‌ترين عارضه منفي چنين محيط‌هائي عدم دست‌يابي به نتايج صحيح و عدم شناخت مهم‌ترين مسائل جنبش آزادي خواهانه توده‌هاي مردم ايران بود. چنين شرايطي در هرجا كه باشد، همواره مرزهاي بيكران انديشه‌ورزي سياسي اجتماعي را تنگ و تنگ‌تر مي‌كند. بي‌دليل نبود كه مجموعه انديشه‌هاي سياسي بيژن جزني نتوانست از تناقضات آشكارش خلاص شود. به نظر من اصلي‌ترين علت، چيزي جز همين جو و فضاي سنگربندي شده سياسي نبود. فضائي كه خود بيژن جزني با تفاوت‌ها و تجارب و تيزبيني‌هايش خواسته يا نخواسته عملاً در يك طرف قرار داشت..........برخوردهاي افراطي زندانيان در زندان شماره سه قصر(درسال51)عملاً اختيار وحريم بسيار محدود شخصي افراد رابرهم زد.باگذشت زمان،كمتر كسي جرات ميكرد طرز زندگي خود را خودش انتخاب كند.تحميل زندگي جمعي شايد براي برخي از زندانيان نوعي شكنجه بود.اما جدا از كمون بزرگ زندگي كردن به مراتب شكنجه روحي سخت تري را درپي داشت.حق مجوديت وفعاليت دگر انديشان نيز در زندان به نوعي زير سوال مي رفت..............

حسن ضياء ظريفي

زندان وكيل‌آباد مشهد زندان شماره سه قصر،همچنان درتب انقلابي گري فزاينده مي سوخت.... ديري نپائيد مقامات زندان قصر تصميم گرفتند بخشي از زنداني‌ها را به زندان شهرهاي شيراز و مشهد منتقل كنند. اولين دسته به زندان عادل‌آباد شيراز اعزام شدند. برخي نيز به تبعيدهاي انفرادي فرستاده شدند. در اوائل آبان ماه عده‌اي حدود پنجاه الي شست نفر از زندان شماره سه و چهار قصر را براي حركت فراخواندند. از اين عده بخش كوچكي از شماره چهار قصر بودند. درمیان آنها افسران توده ای رضا شلتوکی، ابوتراب باقرزاده و ذوالقدر و یک دونفرتوده ای دیگر و حبیب الله عسگراولادی و ابوالفضل حیدری ازپرونده ترور حسنعلی منصور نیز بودند. همه ما به طور دسته جمعی توسط چندین دستگاه اتوبوس توسط عده ای زیادی ژاندارم به مشهد اعزام شدیم......... همه افراد اكيپ‌ ما را در ساختمان‌هاي شماره دو و سه و چهار در ميان زندانيان عادي پخش كردند. در زندان وكيل‌آباد، حدود پانزده بيست زنداني سياسي از قبل وجود داشتند. ……….همه ما توانستيم از ملاقات حضوري جمعي البته پشت يك نرده ميله اي برخوردار شويم.دراين ملاقات ها،رحيم ومن بعضي نوشته هاي ريز نويسي شده مانند مانيفست ماركس را براي مطالعه ناهيد،آماده كرديم.نامه هاي كوتاهي نيز به صورت ريز نويسي نوشته وبه او رسانديم. اوضاع عجيبي بود. كتاب‌هائي مانند مانيفست حزب كمونيست كه بيش از 120 سال قبل نوشته شده بودند، در كشورمان اجازه انتشار نداشتند. به طور كلي همه كتاب‌هاي ماركس و انگلس و ديگر كمونيست‌هاي خارجي و ايراني در كشور ممنوع بودند... در آن شرايط نفس ممنوعيت و زيرزميني بودن كتاب، شخصيت و اعتبار ماوراي عادي به اين كتاب‌ها مي‌بخشيد. هر آدم كنجكاو و علاقمندي، در برخورد با اين نوع كتاب‌هاي به اصطلاح پرخطر، خواهي نخواهي، به نوعي پيش داوري و شيفتگي دچار مي‌شد.مطالعهكتاب با چنين شرايطي،با اينكه به ارتقاء دانش سياسي واجتماعي وتجارب فكري خواننده كمك ميكرد.امابيشتربه تقويت روحيات پيروي ويا تعصب وايمان دامن ميزذ.به هر حال ما "كتاب ممنوعه" را به طور پنهاني اززندان به بيرون رسانديم تاخوانده شود! كمون بزرگ ........بالاخره در اوائل سال 52 ما را به ساختمان شماره يك در دو طبقه دوم و سوم منتقل كردند............. بلافاصله بعد از جمع شدن در بند يك، كمون بزرگ تشكيل شد. در اين كمون حتا حبيب‌الله عسكراولادي و ابوالفضل حيدري و اسدالله لاجوردي هم بودند هر چند كه حضور محسوسي نداشتند. تركيب اصلي كمون شامل مجاهدين و فدائيان بودند. روابط و مناسبات اين دو جريان مشابه همان وضعيتي بود كه در زندان قصر وجود داشت............. در آن زمان، زندانيان سياسي مشهد از كيفيت نسبتاً بالائي برخوردار بودند. در ميان ما توجه به شرايط زندگي در زندان، مطالعه و تعمق به تدريج جا باز مي‌كرد. اما در سالگرد 30 تير 52 مراسم جمعي برگزار كرديم. اين مراسم اگر اشتباه نكنم آخرين مراسمي بود كه از اين نوع به طور علني در زندان مشهد داشتيم. مسئولان زندان در مورد عدم تحمل خود در صورت تكرار اين برنامه‌ها اخطار و اولتيماتوم جدي به ما دادند.نمايندگان ما دركسب خواست هاي صنفي موفقيت هاي خوبي داشتند.....تركيب نمايندگان دراين زمان شامل رحيم كريميان،رضا شلتوكي،صباغيان،ابريشم چي و....بود.وجود رضا شلتوكي كه خود قبل از دستگيري افسر شهر باني بود،نقش مثبتي درگفتگوها داشت. افسران توده‌اي در آن زمان 18 سال زندان را پشت سر گذاشته بودند. آنان براي زندگي در زندان از تجربه بسيار برخوردار بودند. مخالفت ما با مشي سياسي حزب توده نمي‌توانست چشمان همه ما را بر تجربه زندگي آنان در زندان و تبعيدگاه‌هاي مختلف ببندد. آن‌ها به هر حال در ميان زندانيان اتوريته و نفوذ معنوي داشتند.اين كه چنين انسان هائي طي اين مدت طولاني دست از مواضع واعتقادات خود نكشيده ودر برابر رژيم ايستادگي ميكردند،خواهي نخواهي نوعي احترام در ما ايجاد ميكرد.آنها بخوبي از وقت خود استفاده ميكردند.ابوتراب باقرزاده به ترجمه كتاب از متن روسي مشغول بود.رضا شلتوكي كتاب شكست فادايف راترجمه كرده بود.بني طرفي نيز كتاب منشا حيات اوپارين را ترجمه كرده بود.افسران توده اي وبه طور كلي زندانيان با سابقه تر بافراگرفتن يكي دو زبان خارجي به كار ترجمه مشغول بودند......... پرهيز از چپ‌روي ........... در همان نيمه اول سال 52، سرهنگ شيرواني را از رياست زندان برداشتند و معاون او سرگرد هوشيار فرزين را به جايش گذاشتند. اين تغيير و تحول بي‌دليل نبود. مقامات بالا، خود را براي سركوب زندانيان سياسي مشهد آماده مي‌كردند. آن‌ها مترصد تندروي ما بودند. با اين همه خودداري از هرگونه تظاهرات سياسي يا سرود خواني و غيره كار چندان آساني نبود. در شرايطي كه بروز احساسات و هيجانات انقلابي براي خيلي‌ها چيزي در حد ايمان و اعتقاد قرار داشت، پذيرش اشكال و راه‌هاي عقلاني‌تر بسيار دشوار بود اما نشدني نبود منتها كمي به زمان نياز داشت............ بعد از مدتي خبرهاي بدي از زندان شيراز رسيد. ساواك شيراز براي درهم شكستن بافت مسلط انقلابي در زندان عادل‌آباد شيراز، هجومي گسترده را طرح‌ريزي كرد.درزندان هاهرچند هفته يكبار از طرف مسئولان زندان عدهاي بيشماري پاسبان وافسر به طور سرزده براي بازرسي وسائل زندانيان وارد بند ميشدند.... در بيست و پنجم فروردين سال 52 در جريان يكي از اين بازرسي‌ها، نيروهاي سركوب ساواك شيراز وارد زندان شدند و با بهانه‌هاي تحريك‌آميز شروع به تعرض كردند. برخي از زندانيان نيز به دام اين نقشه افتادند. در نتيجه بگير و ببند شروع شد......... در شهريور سال 52 متأسفانه شبيه همين ماجرا، در زندان قصر تهران رخ داد. دوستان زنداني از نتايج مخرب سركوب زندان شيراز باخبر بودند. اما مسئولان و به اصطلاح رهبران فكري سياسي زندانيان يا در جريان رقابت‌هاي سياسي فكري با امواج تندروي‌ها همداستان شدند و يا عليرغم نادرست دانستن چنين حركاتي نتوانستند در برابر آن ايستادگي كنند.به هرحال درزماني كه ما درزندان مشهد سردوراهي قرار گرفته بوديم،هنوز از سركوب هاي زندان شيراز اطلاع روشني نداشتيم......تقريباً همه زندانيان متوجه شدند كه عقب نشيني ها،عاقلانه وواقع بينانه بود......به هرحال زندان مشهد از هجوم وسركوب مخرب وغيرضروري مصون ماند. هنوز چند ماهي نگذشته بود كه عسكراولادي و ابوالفضل حيدري و اسدالله لاجوردي، بي‌سرو صدا سفره خود را سوا كردند. ما به مسائل دروني ميان مجاهدين و آن‌ها كاري نداشتيم. ولي معلوم بود كه ماه عسل دوستي آن‌ها به پايان رسيده است. افسران حزب توده نيز كمون خاص خودشان را برپا كردند.تعدادي اززندانيان نيز به طور فردي ويا دو سه نفره زندگي ميكردند.....بااين وصف دفاع اززندگي جمعي ونفي زندگي انفرادي در زندان همواره قوي بود....... روابط دروني رابطه ميان طيف طرفداران مشي مسلحانه فدائيان به شمول دوستان گروه ستاره سرخ، عليرغم نظرات متفاوتي كه حول نظرات بيژن و مسعود وجود داشت،‌در مجموع خوب بود و از دسته‌بندي آشكار پرهيز مي‌شد، البته بيشتر با نظريات مسعود احمد‌زاده بودند بدون اين كه به تضادها دامن بزنند...... ما به جاي تندروي‌هاي كودكانه، آگاهانه به خودسازي و كادرسازي روي آورديم. همه به مطالعه كتاب‌ها و نيز جزوات مختلفي كه به تدريج از راديو ميهن‌پرستان و سروش تهيه مي‌كرديم، مشغول بوديم. مهم‌ترين وظيفه‌اي كه براي خود قائل بوديم، وظائف به اصطلاح پشت جبهه‌اي يعني خودسازي و كادرسازي براي سازمان بود. به تدريج وقت آزادي زندانيان با محكوميت‌هاي كم فرارسيد............ خانواده هاي ماهرسال دوسه بار بيشترنمي توانستند به ديدار ما بيايند...در هر نوبت ناهيد را پر شورتر وجدي تر مي ديدم...من در مخمصه بدي قرار گرفته بودم.در موقعيت زندان ديگربه هيچ وجه جايي براي ميدان دادن به احساسات عاشقانه وجود نداشت.........بااين وجود وبادرگيربودن دريك ستيز دائمي در درون خود،نمي توانستم اين احساس راازخيال خود دور كنم.......درناهيد نيز مشابه چنين مشغولياتي نسبت به من وجود داشت.در واقع در هر دوي ما احساس وكشمكش مشابه اي جريان داشت.بدون اينكه كمترين نمود يا بروزي پيدا كند.واز همه جالب تر اين كه هردوي مان از وجود چنين حالاتي در ديگري مطلقاض بيخبر بوديم.كشمكش دروني من،البته به هيچ وجه نمي توانست خللي در انجام وظائفي كه براي خود قائل بودم ايجاد كند.فدا كردن همه چيز حتي جان،در راه مبارزه سياسي برايمان به صورت روحيه وفرهنگ سياسي واعتقادي درآمده بود......... من و رحيم كريميان درباره حد رشد يافتگي و توانائي‌هاي ناهيد تبادل نظر مي‌كرديم. از نظر ما ناهيد از دو سه سال قبل، شرايط و آمادگي خودش را براي فعاليت تشكيلاتي در سازمان چريك‌هاي فدائي خلق نشان داده بود.ما به اين نتيجه رسيديم كه اگر اوخود موافق باشد مي توانيم قرار تماس اورا به يك از رفقاي مطمئن كه به زودي وقت آزادي اش فرا ميرسيد،بدهيم.بعد از ملاقات با ناهيد موضوع را با وي در ميان گذاشتيم.اونيز بلافاصله پاسخ مثبت داد.در اين لحظه احساس كردم كه بخش ناپيداي وجودم رخت بربسته است.سفري بي بازگشت.لحظات تلخي بود.در ظاهر همه چيز به سادگي وآساني مي گذشت .درآن زمان يك حالت منگي مخصوصي برمن چيره شده بود،كه پرده برآشوب درونم مي كشيد.يقيناً اونيز با تناقضات خود دست به گريبان بود.بعد از پاسخ مثبت او،قرارتماس اورا به ابراهيم خيري دادم .. ابراهيم خيري بعد از آزادي در پائيز سال 53 به سراغ ناهيد رفت. مناسبات ‌نيروهاي درون زندان مشهد ازهمان آغاز تشكيل كمون، به مرور رقابت‌هاي پنهان و آشكار ميان ما و مجاهدين بيشتر شد. عليرغم هم سوئي مبارزاتي و وحدت كموني اختلافات نيز شدت پيدا مي‌كرد. مهم‌ترين اختلافات بر سر به دست آوردن امكانات بيشتر در اداره كمون و مسئوليت‌هاي داخل بند مانند توزيع كتاب، ملاقاتي و به خصوص جذب افراد تازه وارد بود........به مرور يك رشته كدورت ها ومسائل خرد وريزي كه به هر حال جزئي از زندگي تنگا تنگ در محيط بسته زندان است،به فاصله گيري ها دامن زد. به مرور اختلافات مربوط به مسائل فلسفي و عقيدتي نيز شدت پيدا كرد. سرانجام كمون بزرگ نتوانست دوام آورد. مجاهدين و فدائيان سفره‌هاي‌شان را جدا كردند. در اوائل سال 54 خبرهاي مربوط به تغيير مواضع ايدئولوژيكي سازمان مجاهدين خلق به درون زندان رسيد. طبعاً مجاهدين خود زودتر از ما در جريان قرار گرفته بودند. در زندان‌ها بخشي از مجاهدين تفكر مجاهدي را كنار گذاشتند. با اين وصف همچنان وحدت و يگانگي خود را حفظ مي‌كردند. با انتشار تغيير مواضع مجاهدين، در زندان نيز ميان مجاهدين شكاف افتاد. عده‌اي از كمون مجاهدين جدا شدند. آن‌ها ديگر سفره جداگانه‌اي تشكيل ندادند و با كمون ما زندگي را شروع كردند......به هر حال روابط ميان فدائي ها ومجاهدين داخل زندان سرد ترشد.تا آن زمان مناسبات وگفتگوهاي سياسي ميان طرفين وجود داشت.اما بعد از اين حادثه اين روابط نيز به سردي گرائيد. روابط ما با افسران توده اي محترمانه بود....من شخصاً با افسران توده اي روابط وگفتگوهاي سياسي نداشتم.اما برخي از رفقا با آنها روابطي داشتند.دراين موارد ما هيچ محدوديتي نداشتيم.ما به لحاظ اصولي از تماس رفقاي مان با صاحبان انديشه ها ونظريات سياسي ديگر ممانعتي به عمل نمي آورديم.اما از تماس اشخاص جوان وكم تجربه با ديگران زياد استقبال نمي كرديم. روابط ما با جمع سه نفره عسكراولادي بد نبود. ما كاري به كار اين آقايان نداشتيم. روابط‌مان به طور كلي محترمانه بود............كمي زودتر يا ديرتر از حوادث دروني مجاهدين، يك روز عسكر اولادي از من خواست كه براي گفتگو پيرامون پاره‌اي از مسائل با هم ديدار كنيم.من نيز پذرفته ودر وقت معين به اتاقش رفتم....... وي سپس از من خواست كه به دليل معتقدات ايدئولوژيكي خاص خودشان مي‌خواهند مقسّمي از طرف آن‌ها در توزيع غذاي خودشان داشته باشند. او در خاتمه اضافه كرد كه قصد توهين به كسي ندارند اما اين مسائل از لحاظ شرعي برايشان اهميت دارد! من نيز به نوبه خود گفته‌هاي او را راجع به ايدئولوژي و نقش آن تأييد كردم......گفتم كسي از دوستان من با اين خواست شما مخالفتي ندارد............ تا قبل از صحبت با عسكراولادي، تقاضاي جدا ساختن مقسّم غذا در بند سروصداي زيادي به پا كرده بود. عده‌اي از دوستان به خصوص ماركسيست‌هاي جوان برافروخته شده و آن را توهيني به خود تلقي مي‌كردند. در واقع آن‌ها ماركسيست‌ها را در رديف سگ قرار مي‌دادند. آن‌ها حتا با مجاهدين نيز تقريباً چنين كردند. به هرحال این مسئله توسط مارکسیست های جوان و احساساتی به باد استهزاء گرفته شد. شعری بروزن کفگیر و ملاقه ساخته و با ریتم معینی میخواندند. درجریان طرح جدا کردن مقسم دیگ غذا بود که من یک روز دیدم که حیدری مرغ پحته ی سهم خودشان را زیر شیر سه دفعه آب کشید.پيش خود فكر كردم كه واقعاً به ما چه ربطي دارد كه آنها با چنين اعتقادات تعصب آميزي زندگي مي كنند!!به هر حال مسئله كفگير وملاقه نيز پشت سر گذاشته شد. در اوائل سال 54 در پي اعتراضات و مخالفت‌هاي طلاب حوزه‌هاي علميه مشهد، عده‌اي دستگير شدند..... هاشمي‌نژاد و واعظ طبسي نيز با عسكر اولادي و حيدري روابط تنگاتنگي داشتند. در اين زمان در واقع جمع دو سه نفره عسكر اولادي رونق گرفت و تحرك محسوسي در ميان آن‌ها به وجود آمد......... انتقال به تهران تعدادي از كساني كه از زندان آزاد شده بودند، به سازمان پيوستند. به تدريج خبر رسيد كه تعدادي از زندانيان آزاد شده از زندان مشهد، مخفي شدند....... در چهارم اسفندماه سال 54 مرا براي انتقال فراخواندند.دو ژندارم مامور انتقال من بودند. مرا يك سر به زندان اوين بردند...... بعد از چند روز مرا به شماره هفت و هشت زندان سياسي قصر منتقل كردند. فضائي كه من در اين بندها ديدم به كلي با گذشته فرق كرده بود. زندان با تراكم جمعيت و تنگناي جا از يك سوي و سلطه خشن پليسي از سوي ديگر اداره مي‌شد. كمترين خلاف يا تمردي با كتك و انفرادي جواب داده مي‌شد........... از فروردين ماه سال 55 تا اواسط سال بعد در اين اتاق بودم. روابط و شرايط زندان به كلي متفاوت شده بود. در اين زمان از دسته‌بندي‌هائي كه در ميان طرفداران مشي مسلحانه وجود داشت چيزي به چشم نمي‌خورد.سال هائي چند گذشته بود.زندانيان تجارب زيادي اندوخته بودند.نظرات وتفسيرهاي متنوعي شكل گرفته بود.آن بافت وحالت فرقه اي اوليه ديگر ديده نمي شد......... همانند زندان مشهد از كمون بزرگ و مشترك خبري نبود. مجاهدين كمون خودشان را داشتند. طيف ماركسيست‌ها اعم از طيف فدائيان، تعداد معدودي از مائوئيست‌ها، تعدادي از توده‌اي‌ها و ماركسيست‌هاي منفرد و يا مستقل در يك كمون زندگي مي‌كردند. عده‌اي از مذهبي‌هاي متعصب كه برخي‌شان مدام در حال نماز و روزه و دعا خواني بودند با هم بودند. اسدالله لاجوردي نيز با آن‌ها بود.ما با هم تنها يك بار سلام عليكي سرد وبسيار كوتاه كرديم وديگر هيچ!انگار همديگر را نمي شناختيم.تفكر ضد كمونيستي در ميان آنها قوي بود.انگار كه آن تعداد از مجاهدين را ماها كشته بوديم!! طي يك سال ونيمي كه در اين بند بودم،همچنان به عقايد قبلي ام به طور اصولي پاي بند بودم.اما در دفاع از مشي مبارزه مسلحانه همانند بعضي ها تعصب نداشت. مطالعه و آشنائي با نقطه نظرات بيژن جزني به ميزان قابل توجهي از شدت تعصباتم نسبت به مشي مبارزه مسلحانه كاسته بود. چندي بعد در هشتم تيرماه رهبري سازمان چريك‌ها ضربه سنگيني را متحمل شد. بالاخره حميد اشرف، آخرين مرد صد هزار توماني نيز كشته شد.ضربات وارده به سازمان به ميزان معيني اميدها را نسبت به ثمر دهي راهي كه برگزيده شده بود،تضعيف كرد.......

حميد اشرف
انفرادي زندان قصر در مرداد ماه سال 55 عده‌اي از زندانيان طي مراسمي كه از تلويزيون پخش شد از زندان آزاد شدند از جمله آن‌ها عسكراولادي و ابوالفضل حيدري و اسدالله لاجوردي بودند. رژيم طي برنامه‌هاي تبليغاتي اين دسته از زندانيان را كه طبق معمول مي‌بايست دست خط پشيماني از رژيم شاه و مشابه آن را امضاء كرده باشند، آزاد كرد..مقامات زندان كوشيدند با استفاده ازاين موقعيت،همه زندانيان را به نوعي نوميد وبه خصوص سر شكسته وبه زعم خود نادم كنند.....كوشش ما دفاع از موجوديت وهويت سياسي زندانيان وحريم ارزش هاي مقاومت جويانه وظلم ستيزانه بود.آنها مي خواستند جوهر وماهيت وجودي ما به مثابه زندانيان سياسي را با تحقير وتخفيف آشكار وعلني وخمعي در هم بشكنند.برنامه مقاومت واقع بينانه وقابل اجرا بود وبه هزينه اش مي ارزيد..........ما را براي تنبيه به انفرادي بردند.......... طي مدتي كه در انفرادي بودم فرصت مناسبي براي فكر كردن و مرور آن چه كه تاكنون گذشته بود، پيش آمد. در واقع نسبت به راهي كه به آن معتقد بودم دچار مسئله شده بودم. چشم‌انداز مبارزه مسلحانه‌اي كه بدان اميد بسته بودم، در ابهام و ترديد قرار گرفت. نزديك به شش سال از آغاز ماجرا گذشته بود... كشته شدن تمامي رهبران سازمان، ذهنم را به همان شرايط سال پنجاه برده بود.به ياد عباس واسد واحمد مي افتادم.به ياد همه آن مبارزان ديده وناديده،آشنا ونا آشنا مي افتادم كه چگونه وبا چه حد از انرژي وپايداري به استقبال مرگ مي رفتند تا سر تعظيم در برابر ذلت يك حكومت استبدادي قرون وسطائي فرود نياورند.به ياد اين همه كشته وتلفات وچند بار بازسازي ودوباره ضربه خوردن،مي افتادم.راستي تا كجا مي تواند ادامه يابد؟ من گرچه آدم آرمان گرا ومعتقد بودم اما درعين حال گاهي واقعيت ها نيز مي توانست از ديوار ضخيم ايمان به پيروزي هاي آرماني مان،به درون افكارم راه باز كند.در اين زمان بود كه از صميم قلب آرزو مي كردم كه ناهيد در پس اين ضربات كشنده جان سالم بدر برده باشد!اين ديگر مربوط به احساس وعواطف واشتغالات ذهني ورواني ام بود.آيا به راستي ناهيد هنوز زنده است؟ازتصور اين كه او مي تواند زنده باشد،انرژي مي گرفتم.در تنگناهاي زندگي داشتن انگيزه هاي اختصاصي جاي خاصي دارد.دراين زمان بود كه به خود اجازه دادم درباره عشق وعلاقه ام به ناهيد بدون دلهره واضطراب بينديشم. كينه ام نسبت به رژيم شاه وهزار فاميل چپاولگر حد ومرزي نداشت.اين نفرت هيچ گاه كم نمي شد كه هيچ بيشتر هم مي شد.هر بار كه در تلويزيون ميديدم كه وزراء وحتي نخست وزير مملكت ما با چه ذلت وخفتي دست شاه را مي بوسد،انگار كه اين من هستم كه به اين ذلت وزبوني افتاده ام.همه ملت ايران در اين نمايش شاهانه خوار وخفيف مي شدند...اميد واعتماد به حقانيت مبارزه با رژيم هرگز از ما دور نمي شد.حتي آنهائي كه مبارزه را ترك ميكردند نيز نمي توانستند با عبوديت قرون وسطائي رژيم شاه از ته دلشان سازش كنند. بعد از بيست روز مرا به بند باز گرداندند. در اوائل سال 56 رژيم شاه بالاخره قبول كرد كه از طرف صليب سرخ جهاني براي بازرسي به زندان‌ها بيايند. ما گرچه از اين عقب‌نشيني شاه تعجب كرده و در ابتدا باور نمي‌كرديم، اما در عمل آن‌ها آمدند...نمايندگان صليب سرخ با بسياري از حقايق وفجايعي كه در زندانها وشكنجه گاه ها مي گذشت از نزديك آشنا شدند................. در زندان اوين دسته‌بندي‌هاي مربوط به خط مشي مسلحانه به خصوص در بند دو وجود داشت. رحيم صبوري و فريبرز سنجري از طرفداران نظر مسعود احمدزاده در همين بند بودند.در بند سه بيشتر طرفداران نظر مسعود در اتاقي كه من نيز به آن اضافه شده بودم زندگي ميكردند.رحيم وتعدادي ديگر در اين چهار چوب قرار داشتند.من موافق اين دسته بندي ها نبودم. در طبقه پائين بند ما عده‌اي از كساني كه پس از سال‌ها نقد و بررسي به رد مشي چريكي رسيده بودند، بين خود روابط تنگاتنگي برقرار كرده بودند. سازمان‌ده اصلي اين گروه محمدرضا شالگوني، روبن ماركاريان و... و كادرهايي مانند مهران شهاب‌الديني، عبدالحميد روشنفكر و عده‌اي ديگر بودند. به مرور شرايط سياسي واجتماعي كشور دستخوش تغيير شد.اعتراضات وتظاهرات بتدريج وسعت مي يافت......در اين فاصله از طريق ملاقات خانوادگي با ناباوري تمام پي بردم ناهيد قاجار زنده است وحتي با شوهر خواهر بزرگم به طور يكطرفه تماس دارد.متوجه شدم امكان تماس با ناهيد وسازمان وجود دارد.نامه اي كوتاه از وضعيت زندان ودسته بندي هاي آن نوشته واز طريق ملاقات به سازمان رساندم.پس از كشتار 17شهريور در ميدان ژاله تهران،همه زندانيان اوين به عنوان اعتراض به مدت 5روز دست به اعتصاب غذا زديم.در اين زمان من ومصطفي مدني پس از بحث هاي زياد به اين نتيجه رسيديم كه مطلبي در باره آمادگي شرايط عيني انقلاب تهيه وبه بيرون از زندان بفرستيم.مقاله را ريز نويسي كرده ودر يثك قوطي كبريت جاسازي كردم واز همان طريق براي سازمان فرستادم. در اين زمان قريب هشت سال بود كه از شروع مبارزه مسلحانه سياهكل مي گذشت.طي اين مدت براي امثال من در زندان،سازمان ونقش محوري وكارآئي اش در برپا كردن انقلاب همچنان مركز توجه وتوقع اصلي قرار داشت.سازمان وبه طور كلي جنبش چريكي با خون اعضاء وفعالان خود،وبا از دست دادن بسياري از آنها واسارت عده زيادي از مدافعان راه آن،همچنان مي كوشيد راه پر سنگلاخ انقلاب را مفروش كند. ما در زندان و هزاران هوادار و علاقمند سازمان در جامعه با اميد و آرزوهاي بزرگ، بانتظار ثمردهي اين همه جانفشاني شيفتگان راه آزادي و خوشبختي طبقه كارگر و زحمت‌كشان كشور، به سر مي‌برديم. اما انقلاب مطابق نقشه‌ها و تحليل‌ها و مرحله‌بندي‌هايمان كه آن‌همه انرژي و عمر و وقت صرف آن شد، به وقوع نپيوست. ما مي‌كوشيديم پنجره‌هاي ورود انقلاب را به رويش باز گشائيم، اما انقلاب از در مخصوص به خودش وارد شد و بساط ظلم و ستم محمدرضا شاهي را براي هميشه برانداخت.

انقلاب انقلاب بهمن 57 قبل از هر چيز محصول استبداد وخود كامگي رژيم شاه بود.اين رژيم با مخالفان ومدعيان مختلفي روبرو بود كه هر كدام عقايد،برنامه وروش خاص خود راداشتند............................................................. ...............................رژيم شاه بالاخره به دليل دشمني با دموكراسي وعدم توزيع قدرت سياسي واستقرار حكومت قانون بود كه اين چنين از بيخ وبن پاشيد!بنا به آنچه كه گذشت روحانيون سنتي در راس جنبش قرار گرفتند وپس از پيروزي انقلاب بهمن 57،رژيم جمهوري ولايت فقيه را برخلاف خواست وضرورت هاي سياسي اجتماعي دهه هاي اخير ميهنمان،مسلط كردند.اين كه جمهوري پارلماني مستقر نشد،به هيچ وجه به معناي منتفي شدن چنين ضرورتي در كشورمان نيست.......به گمان من درآنزمان (وهم امروز) كشورمان،در واقع در وراي طرح ها وبرنامه هاي رنگارنگ نوشته ونا نوشته نيروهاي سياسي فعال درانقلاب،به لحاظ عيني وعملي وجدا از تمايلات وگرا يشات هر گروه ودسته اي،به يك ساختار قدرت عمومي وفراگير پارلمانتاريستي نياز عاجل داشته ودارد.چنين ساختار قدرتي به مثابه دروازه اي است كه جامعه وكشورمان را وارد ميدان مديريت سياسي معاصر مي نمايد.................................................................................................................................. آزادي از زندان و تماس با سازمان در سوم آذر ماه 57 در زندان اوين من و دو سه نفر ديگر از زندانيان را سوار ميني‌بوس مخصوص كرده و در يكي از خيابان‌هاي خلوت شمال شهر تهران رها كردند.بهت زده وناباور از آزاديمان،باتقسيم پول هاي مختصري كه داشتيم هريك به سوئي رفتيم........بعد از تماس با خانواده در ساري واطلاع دوستان وهمشهريان،ترتيب سفرم به ساري داده شد.همه چيز تغيير كرده بود.بيش از همه تغيير در روحيات وحالات واحساسات عموم مردم بود.درزندان از طريق ملاقات شنيدم كه مردم ساري عكس رحيم كريميان ومن وزندانيان ديگري رادر تظاهرات وراه پيمائي ها باخود حمل كرده وبراي آزادي ما شعار ميدادند. عده‌اي از علاقمندان و اهالي ساري در چند كيلومتري آمل، باستقبال ما آمدند. به اتفاق به ساري و منزل پدرم در كوي كارمندان راه‌آهن رفتيم.از كليه استقبال كنندگان باسخناني كوتاه سپاسگزاري كردم.چكيده مطالبي كه هنوز به يادم مانده چنين است: "ما هفت سال پيش تنها بوديم.درآنزمان چقدر سخت بود انقلابي بودن آن هم درتنهائي!ياران عزيزي ازدست داديم اما امروز مي بينيم شما مردم شريف همگي انقلابي شديد وبا فداكاري وجان فشاني مي خواهيد بساط ظلم وجور را دراين مملكت ريشه كن كنيد!"در آن زمان برايم خيلي دردناك بود كه در شرايط پرجوش وخروش انقلابي مردم،رفقاي فراموش نشدني مانند عباس واحمد واسد وهمه آنهائي كه به عشق بيداري ملت ورهائي از ظلم وستم واستبداد جان شيفته خود را فدا كردند،ديگر وجود ندارند. .......پادگان شهرساري به نيروهاي مذهبي و بازاريان تسليم شده بود. هواداران چريك‌ها هر يك به نوعي در تلاش بودند. با رحيم كريميان صحبت كرده و تصميم گرفتيم كه من بدون فوت وقت براي تهيه اسلحه از سازمان به تهران بروم. ..... در بخشي از ساختمان‌هاي ساواك شهر ساري مركز استان مازندران، دفتر چريك‌هاي فدائي به كوشش رحيم كريميان دائر گرديد. هواداران سازمان از شهرهاي ديگر به اين دفتر مراجعه مي‌كردند. رحيم و دوستان هم‌فكرش كه غالباً از زندانيان قديمي بودند با سازمان اختلاف‌نظر جدي داشتند. اما اين اختلافات جنبه بيروني نداشت... .......بعد از چند روز ديدار با دسته‌هاي مختلف مردم، كوشيدم از طريق ارتباطات موجود با سازمان تماس بگيرم.به كمك آقاي حاج احمدي(شوهر خواهر بزرگم)كه ناهيد با او به طور يك طرفه تماس داشت بعد از چند روز قرار ديداري دريافت كردم.به همرا حاج احمدي در تهران در يكي از كوچه هاي فرعي اطراف ميدان فوزيه سابق، ناهيد قاجار(حالا رفيق مهرنوش)را ملاقات كرديم.در آن زمان ديدار با ناهيد به نظر من ديدار دوانساني بود كه هريك گويا مدت ها در چاه هاي عميقي در دونقطه بسيار دور از يكديگر به سر برده بودند.زماني از زنده بودن او به كلي بيخبر بودم.تنها چند ماه قبل فهميدم كه او از چنگال مرگ جان سالم به در برده است.وحالا مشغول صحبت با او بودم.همه اين ها برايم شگفتي آور بود.تا آنزمان وتا چند سال بعد هرگز گمان نمي كردم كه ممكن است روزي از سفر بي بازگشت با بال هاي ايمان وآرزو،زنده باز گردم...........