جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

تاريخچۀ سرود «بهاران خحسته‌باد!»

پس از انقلاب همراه با آزادي زندانيان سياسي، «بهاران خجسته باد!» هم به‌ميان مردم آمد.سرودي اميدبخش و روحيه‌دهنده که مي‌رفت در پشت ديوارهاي قطور و ميله‌هاي سربي‌رنگ سلول‌هاي زندان‌هاي سياسي شاه از يادها برود و خاکستر شود، در ساعت يازده و نيم صبح روز بيست و نهم بهمن ما ه سال پنجاه و هفت دوباره جان گرفت و متولد شد...«پدارم اکبري» و «حسن فخار»، سرود را ـ آن‌چنانکه از کرامت به ياد داشتند ـ مي‌خوانند، «اسفنديار منفردزاده» نت موسيقي آن‌را مي‌نويسد و به علت نبودن امکانات کافي و دسترسي نداشتن به ارکستر، خود به تنهائي تمام سازها را ابتدا تک‌تک مي‌نوازد و بعد همه را با هم ميکس مي‌کند. سرانجام، هنگامي که مراسم يادبود و بزرگداشت «کرامت» و «خسرو» در مدرسه‌ي عالي تلويزيون در حال برگزار شدن بود، رفقا خسته، نوار ضبط شده و آماده‌ي «بهاران خجسته باد!» را مستقيما از استوديو به سالن برگزاري مراسم مي‌آورند و نخستين بار در آنجا پخش مي‌شود.

مي‌دانيم که بسياري سرايندۀ شعر سرود «بهاران خجسته‌باد!» را «کرامت دانشيان» مي‌پندارند. دليل آن همين که اين سرود را اولين بار از زبان او شنيده‌اند. حتي در نشريات مختلفي که در سال اول بعد از انقلاب منتشر شد، بر بالاي متن چاپ شدۀ ابيات اين سروده، مي‌نوشتند: «سروده‌اي از کرامت دانشيان». و چه بسا اين باور و برداشت عموم مردم از مطالعۀ همان نشريات سرچشمه گرفته باشد، حال اينکه شعر اين سروده که «سرود بهار» نام داشت از دکتر «عبدالله بهزادي» بود و در اسفند ماه سال 1339، يعني چند هفته‌اي بعد از ترور و کشته شدن «پاتريس لومومبا» و در همدردي و تسلي به همسر او، در هفته‌نامۀ «سپيد و سياه» به‌چاپ رسيد. از ياران و دوستان نزديک «کرامت دانشيان» و هم‌بندانان با او که بگذريم، ما همه اين سرود را در اولين روزهاي پيروزي انقلاب در بهمن ماه سال 1357 شنيديم. آنهايي که با «کرامت» هم‌سلولي بودند البته قبلا از ما اين سرود را بارها با صداي خوشي که او داشت و آهنگي که خود او بر آن نهاده بود، شنيده بودند. در واقع همين همدلان و ياران او بودند که اين يادگار از او را به بيرون از زندان آوردند و به ما سپردند. سرودي اميدبخش و روحيه‌دهنده که مي‌رفت در پشت ديوارهاي قطور و ميله‌هاي سربي‌رنگ سلول‌هاي زندان‌هاي سياسي شاه از يادها برود و خاکستر شود، در ساعت يازده و نيم صبح روز بيست و نهم بهمن ما ه سال پنجاه و هفت دوباره جان گرفت و متولد شد. در تالار اجتماعات مدرسه‌ي عالي تلويزيون، همان‌جا که سالي پيش «کرامت دانشيان» دانشجوي رشته کارگرداني‌اش بود. اولين اشاره به چگونگي خلق اين سرود را در نشريه «فرهنگ نوين» شماره بهمن ماه 1359 مي‌خوانيم:

در اسفند ماه سال 1339 در مجلۀ «سپيد و سياه» شعري با عنوان «سرود بهار» در سوگ «پاتريس لومومبا» و خطاب به همسر او، از دکتر «عبدالله بهزادي» چاپ شد. سال‌ها بعد «کرامت دانشيان» با چند بيت از اين شعر سرودي ساخت که به‌نام «بهاران خجسته‌باد!» معروف است. سرودي که کرامت با صداي گيرايش آن را مي‌خواند. حتا به بچه‌هاي مدرسه‌ي روستاي «سليران» هم آن‌را ياد داده بود، به‌طوري‌که صبح‌ها، سر صف به‌جاي «سرود شاهنشاهي» بچه‌ها «بهاران خجسته‌باد» را مي‌خواندند. بعدها اين سرود همراه با «کرامت» به زندان رفت و سرود جمعي بچه‌هاي سياسي شد. «بهاران خجسته باد!» يادگار «کرامت» بود که در ياد رفقاي هم‌بندش در زندان باقي ماند. هر که «کرامت» را مي‌شناخت، «بهاران خجسته باد!» را حتما از زبان او شنيده بود و هم‌صدا با او خوانده بود. پس از قيام همراه با آزادي زندانيان سياسي، «بهاران خجسته باد!» هم به‌ميان مردم آمد. در يک هفته فاصله‌ي ميان قيام بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت تا سالروز شهادت «کرامت» و «خسرو گلسرخي» رفقاي نزديک «کرامت» که خود را آماده‌ي برگزاري بزرگداشت سالروز شهادتش مي‌کردند، به پيشنهاد «پدرام اکبري» تصميم به اجراي سرود«بهاران خجسته باد!» مي‌گيرند. «پدارم اکبري» و «حسن فخار»، سرود را ـ آن‌چنانکه از کرامت به ياد داشتند ـ مي‌خوانند، «اسفنديار منفردزاده» نت موسيقي آن‌را مي‌نويسد و به علت نبودن امکانات کافي و دسترسي نداشتن به ارکستر، خود به تنهائي تمام سازها را ابتدا تک‌تک مي‌نوازد و بعد همه را با هم ميکس مي‌کند. خوانندگان سرود عبارت بودند از: «علي برفچي»، «عبدالله» و «ابوالفضل قهرماني»، «فرهاد مافي»، «حسن فخار» «پدرام اکبري» و «اسفنديار منفردزاده». پس از چند روز تمرين، سرانجام در ساعت يازده و نيم صبح روز بيست و نهم بهمن پنجاه و هفت، «بهاران خجسته باد!» ضبط مي‌شود. مسئول ضبط «شبخيز» بود. مخارج استوديو را هم «منفردزاده» مي‌پردازد. سرانجام، هنگامي که مراسم يادبود و بزرگداشت «کرامت» و «خسرو» در مدرسه‌ي عالي تلويزيون در حال برگزار شدن بود، رفقا خسته، نوار ضبط شده و آماده‌ي «بهاران خجسته باد!» را مستقيما از استوديو به سالن برگزاري مراسم مي‌آورند و نخستين بار در آنجا پخش مي‌شود. «بهاران خجسته باد!» جزو نخستين سرودهائي بود که پس از قيام از راديو و تلويزيون پخش شد و مي‌شود . . . [نشريه‌ي «فرهنگ نوين» چاپ تهران، بهمن 1359 (يادنامه دانشيان)، صفحات 11 - 12].

اسفنديار منفرد زاده

«اسفنديار منفرد زاده» که خود نيز در رابطه با پروندۀ «خسرو گلسرخي» توسط «ساواک» دستگير و مدتي را در زندان اوين گذرانده بود، با سابقۀ درخشاني که به عنوان آهنگساز هم در سينما و هم در خلق ترانه‌هاي که به «ترانۀ معترض» شهرت يافت، در واقع کسي است که سرود «بهاران خجسته‌باد» را به شکلي که امروز مي‌شنويم خلق و ماندگار کرد. او در يادداشتي به تاريخ بيست و چهارم آوريل سال دوهزار و چهار در استکهلم سوئد، ما را با گوشه‌اي ديگر از تاريخچۀ اين اثر آشنا مي‌کند. «منفرد زاده» در يادداشت خود توضيح مي‌دهد که چون در ابتدا هيچيک از ياران و هم‌بندان «کرامت» نام سرايندۀ اصلي شعر را نمي‌دانستند، به «سياوش کسرايي» مراجعه مي‌کنند. و مي‌نويسد: «. . . سياوش كسرايي گفت شاعرش را نمي‌شناسد. شعر روي كاغذ، نغمه مي‌طلبد. حسن [فخار] و پدرام [اکبري] در حافظۀ خود گردش مي‌كنند تا ملودي سرود را بيابند. زمزمه مي‌كنند و آن‌چه مي‌خوانند هربار شكلي متفاوت دارد و گاهي شباهت‌هايي به كارهاي شنيده شده پيدا مي‌كند. مي‌پرسم: «شايد كرامت اين شعر را بر بستر آهنگي شناخته شده نوشته باشد؟» پاسخ اما چيزي را روشن نمي‌كند. آن‌گاه آن‌چه را اين دو عزيز روايت مي‌كنند، بر «پنج‌ خط» مي‌نويسم و سپس، بنابر ضرورت‌هاي فُرم موسيقايي در تلفيق با شعر موجود، حركتِ ملودي را رسم مي‌كنم و به تمرين و تنظيم و ضبط آن مي‌پردازم. البته صداي «مينو وزيري» و «شهلا فاطمي» را نيز همراه با تكرار صداهاي خودم، در آميختن (ميكس) نهايي، براي پوشش خطاهاي اجتناب‌ناپذير در ضبط، اضافه مي‌كنم تا با وجود شتاب، به اجرايي قابل تحمل از سُرود «بهاران خجسته‌باد!» كرامت دانشيان رسيده باشم. . . » آنگونه که پيداست سرودي که امروز ما با نام «بهاران خجسته‌باد!» مي‌شنويم نه آن است که در آغاز با صداي «علي برفچي»، «عبدالله و ابوالفضل قهرماني»، «فرهاد مافي»، «حسن فخار» و «پدرام اکبري» تمرين و در استوديو «شبخيز» ضبط شده، بلکه نسخه‌اي است که با صداي «اسفنديار منفرد زاده» و هم‌صدايي همسر او «شهلا فاطمي» و يکي از دوستان مشترکشان «مينو وزيري» اجرا شده. «منفرد زاده» همانطور که گفته شد به علت وضعيت خاصي که در روزهاي اول پيروزي انقلاب وجود داشته، امکان دسترسي به نوازندگان و گروهي که بتوانند يک‌جا جمع شوند و آهنگ را اجرا کنند نبوده و به همين دليل خود او تمام سازها را يک به يک و جدا مي‌نوازد و آنها را با همان امکانات فني موجود، با صداي سرودخواني خود و آن دو ديگر، ميکس مي‌کند. او ضمن يادداشتي ديگر که به تاريخ بيست و نهم ژانويه سال دوهزار و پنج ميلادي در سايت رسمي خود «بالاي گود، رخصتي براي نوشتن» منتشر کرده، سابقۀ اجراي اين سرود را بر همگان بيشتر روشن مي‌کند و مي‌نويسد: «. . . سرود «بهاران خجسته‌باد» با شتاب و با سازهايي در حد اسباب بازي، با وسائل ضبط زير متوسط سال انقلاب ـ يعني بسيار ابتدائي امروز ـ با صداهايي کاملا غير حرفه‌ئي در منزل و نه در استوديو، ضبط شده است. . . اگر سرود «بهاران خحسته‌باد» بدون کمک امتيازات ويژه با چنين اقبالي ماندگار مي‌شود، عشق و ايثار انساني بزرگ و عاشق، نيروي پرتوان ماندگاري آن بوده است، نه موسيقي و اجرا با صداي من. . . » و اما حکايت اين سرود کوتاه از قرار بلندتر از آني است که ما نوشتيم و شما خوانديد. همانطور که نوشتيم هاله‌اي از حدس و گمان‌هايي که در اينجا و آنجا بوده و آمده نيز، چهرۀ تابناک و روشن اين سرود را در پردۀ شک و ابهام پوشانده که از آن‌ها درمي‌گذريم. روايت ديگري اما در اين باره وجود دارد که آن نيز به قلم «عباس سماکار» در کتاب «من يک شورشي هستم» به چاپ رسيده. «سماکار» متهم رديف پنجم پرونده‌اي بود که به گروه «کرامت دانشيان» و «خسرو گلسرخي» شهرت يافت و اين کتاب شرح خاطرات اوست از چگونگي تشکيل، دستگيري، محاکمات و طي دوران محکوميت آن گروه. آن بخش از اين خاطرات که مشخصا مربوط به سرود «بهاران خجسته‌باد!» مي‌شود را در اينجا مي‌نويسيم. «. . . اكنون هم، هرساله به هنگام بهاران، با شنيدن نغمه ترانه «بهاران خجسته باد!» خاطره ميليون‌ها تن از مردم سرزمين ما به دوردست بهاران انقلاب پرواز مي‌كند و ياد آغازه بهار آزادي و شور زندگي در دل‌ها زنده مي‌شود. شنيدن اين ترانه، ياد «كرامت دانشيان» را هم در دل‌ها زنده مي‌كند، چون خيلي‌ها گمان مي‌كنند كه شعر اين ترانه را او سروده است. ولي واقعيت اين است كه چنين نيست. اين شعر در اصل سروده سرهنگ «بهزادي» يكي از اعضاي حزب توده است. اما اين كه چرا آن را به كرامت منتسب كرده‌اند، ماجرايش به اين صورت است كه در يكي از روزهاي نزديك عيد سال چهل و هفت، وقتي من با «كرامت دانشيان» از سر كلاس مدرسه سينما و تلويزيون برمي‌گشتيم، در خيابان نادري با ديدن بساط ماهي‌فروشي‌هاي شب عيد و تنگ‌هاي بلور و ماهي‌هاي قرمز كوچك و سبزه و چراغ زنبوري‌هاي روشن، حال خوشي يافتيم و به كافه نادري رفتيم و لبي تر كرديم و در آن جا، تحت تأثير همان فضا، من همين شعر «بهاران خجسته باد!» و يك شعر ديگر را كه در مجله «سپيد و سياه» چاپ شده بود و در دفترچه بغليم يادداشت كرده بودم براي او خواندم. «دانشيان» هم كه از اين شعرها خوشش آمده بود، فورا دفترچه‌اش را از جيب درآورد و اين شعرها را در آن يادداشت كرد. [. . . ] بعدها، وقتي «كرامت» بار اول به خاطر فعاليت‌هاي سياسي‌اش به زندان افتاد، اين شعر را كه به‌صورت يك ترانه ـ سرود درآورده بود با ديگر زندانيان سياسي مي‌خواندند. وقتي از زندان آزاد شد، من آهنگ اين سرود را به همان شكلي كه بچه‌ها در زندان مي‌خواندند چند بار از دهان او شنيدم . . .» [صفحۀ 161 و 162، کتاب «من يک شورشي هستم» به قلم «عباس سماکار»، چاپ اول، بهار 1380، ناشر: شرکت کتاب ـ لوس‌آنجلس]. نصرت‌الله نوح، نويسنده و شاعر معاصر در شرح خاطرات خود، حکايت مي‌کند که: اولين بار نام دکتر عبدالله بهزادي را از دهان عيسي عالمزاد بابلي شنيدم که همراه با برادرش مهندس ابراهيم و گروهي ديگر از شهرستانهاي مختلف ايران در زندان معروف به موقت شهرباني که بعدها نام کميته مشترک نام گرفت. زنداني بوديم. اولين ماههاي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 بود. در ساعات هواخوري در حياط زندان بود که روزي عيسي شعري خواند که به نظر ما جالب بود. وقتي از او نام شاعر را پرسيديم گفت: دکتر عبدالله بهزادي. و تعريف کرد که او از رفقاي ما بوده، ولي بعد از 15 بهمن ماه سال 1327 دستگير و زنداني شده و پس از آزادي به‌کار پزشکي خود پرداخته و کمتر در سياست دخالت مي‌کند. نصرت‌الله نوح در ادامه خاطراتش شرح مي‌دهد که سالها بعد، [بعد از انقلاب] چطور از طريق همين دوست، يعني عيسي عالمزاد، مطلع مي‌شود عبدالله بهزادي درگذشته و تمام سروده‌هاي او نزد همسرش ملوس صارمي محفوظ است. يکي از همکاران پزشک و دوستداران او به‌نام دکتر مهرداد نيکزاد، پرداخت هزينۀ صد هزار توماني چاپ اين مجموعه اشعار را متقبل شده و در پي کسي هستند که تنظيم و آماده سازي اين دفتر را براي چاپ به‌عهده بگيرد. نصرت‌الله نوح اين مهم را عهده‌دار مي‌شود: «هفتۀ بعد، عيسي بسته‌اي اوراق فرسوده و پراکنده به‌عنوان مجموعه شعر دکتر بهزادي به‌من تحويل داد و من با شور و شوق زايدالوصفي به پاکنويس کردن و تنظيم آن پرداختم. کار تنظيم کتاب تمام شد و مقدمه‌اي نسبتا مشروح بر آن نوشتم که در اول کتاب قرار گرفت و نسخه حروف‌چيني شده و آماده به‌چاپ را همراه با مطالب اورژينال (بسته‌ اوراق فرسوده‌اي که به‌من تحويل داده شده بود) را به عيسي عالمزاد و همسر دکتر بهزادي تحويل دادم و وظيفۀ من تمام شد. حالا بايستي که به ادارۀ ارشاد مراجعه مي‌کردند و اجازۀ چاپ آن را مي‌گرفتند و کتاب را به‌چاپ مي‌رساندند. اما اين‌کار انجام نشد. هر کدام مراجعه به ادارۀ ارشاد را به ديگري محول مي‌کرد. خود منهم براي مسافرتي به خارج آمدم و موضوع فراموش شد و اين بود که با وجود آماده بودن کتاب و تامين هزينه چاپ آن، کتاب به دست چاپ سپرده نشد.» از بخت‌نيک اما، نصرت‌الله نوح، يک کپي از نسخه آماده به‌چاپ را براي خود برمي‌دارد: «که آن‌را نيز يکي از دوستان از من گرفت و به‌من پس نداد. البته بعد از پانزده سال، آن نسخه را با هزار من بميرم و تو بميري و صدها واسطه از او پس گرفتم. ولي ديگر قابل چاپ نبود و نياز به حروف‌چيني مجدد داشت. . .» [نصرت‌الله نوح، يادمانده‌ها، جلد دوم، صفحۀ 21 تا 23.] نصرت‌الله نوح در ادامۀ مقدمه‌اي که بر مجموعه اشعار دکتر عبدالله بهزادي نوشته، بعد از شرح چگونگي آشنايي‌اش با شعر و نام شاعر، در معرفي او مي‌نويسد:

دکتر عبدالله بهزادي
« . . . زندگي و فعاليت دکتر بهزادي را به دو دوره متفاوت مي‌توان تقسيم کرد، دوران پر شر و شور جواني: دوران تحصيل و فعاليت‌هاي سياسي که تا سال 1330 و 1332 پايان مي‌يابد؛ و دوران عقب‌نشيني، تسليم، انزوا و در خود فرو رفتن و خود را فراموش کردن. دوران تحصيل او، دوران رضاشاهي بود که در 9 سالگي از مازندران به تهران آمد و در اين شهر به اتمام تحصيلات خود پرداخت. اوج جواني او مقارن بود با شهريور ماه 1320، خروج رضاشاه، واژگوني قدرت او. در اين دوران همانطور که مي‌دانيم فعاليت گسترده احزاب سياسي آغاز شد و جواناني که دوران سياه بيست سالۀ رضاخاني را پشت سر گذاشته بودند به فعاليت‌هاي سياسي پرداختند و اکثر آنها نيز جذب سازمانهاي چپ شدند دکتر بهزادي نيز از اين گروه بود. او همزمان با کار طبابت که آن را از سال 1322 آغاز کرد، فعاليت سياسي خود را نيز ادامه داد. مرکز کار و فعاليت او بيشتر بندر انزلي بود و در آن محيط کوچک زود انگشت‌نما شد. سرانجام در سال 1325 او را از بندر انزلي به تهران خواستند و به بيمارستان بوعلي تهران که در آن‌روزگار مخصوص معالجه مسلولين بود منتقل کردند. در سال 1328 که سرکوب نهضت‌هاي سياسي، با ترور شاه در 15 بهمن ماه 1327 آغاز شده بود؛ دکتر بهزادي نيز بازداشت و زنداني گرديد. آزادي او از زندان هم‌زمان بود با قدرت يافتن مجدد شاه. از از اين زمان، به‌تدريج عقب‌نشيني او آغاز مي‌گردد. به‌عنوان ادامه تحصيلات پزشکي و دريافت تخصص در رشته ريه و قلب راهي فرانسه مي‌شود. پس از بازگشت از فرانسه در سال 1332، با کودتاي 28 مرداد مواجه مي‌گردد و فعاليت‌هاي سياسي آنچناني را مي‌بوسد و کنار مي‌گذارد. در اين دوره دکتر بهزادي تلاش مي‌کند مردي ميانه‌رو، پزشکي انسان‌دوست و شاعري رفيق‌باز باشد. از ياد بردن باورهاي پيشين، خود را به نديدن دردهاي مردم زدن، پناه به يار و باده بردن، و سرودن اشعار صرفا عاشقانه از مختصات کارهاي او در اين دوره است. ولي اينها درد او را چاره نيست، آتشي در درون دارد، مي‌خواهد بگويد ولي، زندان را هم فراموش نکرده است. سرانجام از جامعه ايران قطع اميد کرده، چشم به افق‌هاي دور مي‌دوزد و به تلاش ملت‌هاي ديگر با حسرت مي‌نگرد. آفريقاي سياه را مي‌بيند که براي گسستن زنجير بردگي از دست و پاي خويش تلاش مي‌کند، قلبش از اميد لبريز مي‌شود. هنگامي‌که لومومبا، قهرمان سياه، به‌دست عمال سرمايه به‌خون مي‌علطد، او فرياد برمي‌آوردو زيباترين شعر خود را در رثاي او مي‌سرايد. شعر «سرود بهار» را. . .»
پاتريس لومومبا
«سرود بهار»، در اسفند ماه سال 1339، يعني چند هفته‌اي بعد از کشته شدن «لومومبا» در هفته‌نامۀ «سپيد و سياه» به‌چاپ رسيد. اين شعر به همسر «پاتريس لومومبا» هديه، و در تسلا و همدردي با او سروده شده و اولين اظهار همدردي و همدلي يک شاعر ايراني در رابطه با مرگ اين رهبر انقلابي آفريقايي است. به بانوي سوگوار، که در ماتم شهيد بناليد و زان نوا، دل عالمي تپيد بهاران خجسته‌باد!

سرگذشت یک ترانه